شهرام فرهنگى
يخ آفتاب باز شده! مردم كلافه از نيشخند آفتاب به روزهايى فكر مى كنند كه از بهار تنها نام را به ارث برده اند. خيابان مثل هميشه جبر ترافيك را به رخ مى كشد و جماعت بى حوصله دنبال بهانه اى براى فرافكنى مى گردند. يك پازل ۴ قطعه اى از اين آدم ها در تاكسى نشسته اند. آنها گاهى دست به پيشانى مى كشند تا دانه هاى عرق را پاك كنند. صداى گوينده راديو مغزهايشان را سوهان مى كشد: «امروز هواى تهران بار ديگر به مرز خطر نزديك شده. اگر ناراحتى قبلى...» راننده ترمز مى كند. پسرى با سيگار روشن تك ظرفيت باقى مانده در تاكسى را پر مى كند؛ گرما و دود، اعتراض!
راننده تاكسى: پسر جان سيگارت را بينداز بيرون.
پسر پس از گرفتن پكى عميق: سيگار هزار و يك شر را از بين مى برد، از جمله انسان!
«همه سيگارى اند، مگر آنكه خلافش ثابت شود.» اين جمله دوست جامعه شناسى است كه روى موضوع سيگار تحقيق مى كرد. البته چه نيازى به تحقيق وقتى تنها با نگاه به اطراف به اين جمله مؤمن مى شويم. حالا اغراق آميز نيست اگر بگويند «اينجا همه سيگارى اند.» گرچه كارشناسان محيط زيست حجم آلودگى ايجاد شده توسط هزار فرد سيگارى _ اگر همزمان سيگار بكشند _ را با دود اگزوز يك اتوبوس مقايسه مى كنند، اما به هر حال سيگار هم در اين جامعه دغدغه اى است. آنقدر كه ارزش تبديل شدن به يك پرونده را داشته باشد و البته حتى شما مطمئن نباشيد كه نويسنده اين مطلب وقت نوشتن، سيگار لاى انگشتانش دود نشود!
***
۶ سال پيش، تحريريه يك روزنامه _ آنها دو نفر بودند. اينكه در اين مملكت بازيكنان فوتبال محبوبتر از اهل سياست يا ادب و هنرند، البته بحث غم انگيزى است، اما در اين مطلب نمى گنجد. فعلاً همين كه آنها دو نفر بودند. دوقلوهاى جدانشدنى كه حتى لباس هاى آبى و قرمزشان هم روحشان را از هم جدا نكرد. جان مى دادند براى مصاحبه هاى دو نفره، با تيتر «ياغى ها...» آنها كه انگار از فيلمفارسى هاى دهه ۴۰ و اوايل ۵۰ بيرون افتاده بودند، با همان لحن و روحيه در رفاقت كم نمى آوردند. حتى وقت گپ زدن با چند خبرنگار. نان و نمك خوردن و خودمانى شدن در ذاتشان بود. اين بود كه دست تعارف را رد نكردند: «بفرماييد سيگار.»!
ملى پوشان پرماجراى آن روزگار كام گرفتند و ميان دود رفاقت راز مگو را فاش كردند: «بين خودمان بماند بچه ها، ما هم گاهى دود مى گيريم.» ... و بين خودشان ماند!
***
حكايت سيگارى بودن ورزشكاران داستانى انتزاعى نيست. كافى است خارج از محدوده خطر در جايى با آنها رفاقت كنيد. اينجا خيلى ها جوانى را با سيگار مى گذرانند، حتى اگر قهرمان ملى باشند. ميان ورزشكاران سيگارى، از نام هاى داخلى ها كه بايد گذشت، اما آنها يوهان كرويف را براى توجيه مثال مى آورند كه دوران اوجش روزى دو بسته سيگار مى كشيد. يا «جورج بست» كه با ريه هاى دودى اش اسطوره اى شد در فوتبال بريتانيا. گرچه اينجا باز هم بحث الگوبردارى ناقص است. بازيكنان سيگارى بسيار داريم، اما كرويف و بست... هرگز!
بحث ورزشكاران سيگارى بيش از اين قابليت باز شدن ندارد. فقط اينكه تمايل به سيگار به لژيونرهاى فوتبال ايران هم سرايت كرده است. بازيكن خارجى يك تيم ايرانى مى گفت: «سطح فوتبالتان پايين است. من سيگار مى كشم و باز هم از همه بهترم.»
***
حالا تو بگو از اين جماعت چه انتظارى داريد؟ قبول، فوتباليست جماعت كه مثلاً پزشك نيست تا ساليان سال در گوشش بخوانند سيگار هزار و يك ضرر دارد. آخ، پزشك. راستى چند تا پزشك مى شناسيد كه ميان ويزيت كردن بيمارانشان سيگار دود مى كنند؟ ما كه خيلى!
يكى از آنها دوست خوب ماست. هر بار كه پيشمان مى آيد، ميان دود مى نشينيم و از سيگار مى پرسيم. او با حوصله و دانه به دانه ضررهاى سيگار را برايمان توضيح مى دهد. عاقبت سيگار به فيلتر رسيده اش را در زيرسيگارى خفه مى كند و مى گويد: «سرطان ريه، بدترين سرطان است. راهى براى فرار از مرگ وجود ندارد.» گرچه او را هم مثل هر بيمارى گريزى از سيگار نيست!
***
از مدارس بوى سيگار مى آيد. گذشت آن روزهايى كه بچه ها يواشكى در پستويى كام مى گرفتند و آنقدر هيجان داشتند كه سرشان گيج مى رفت. بعد، بوى اين لامذهب به تنشان مى نشست و تن تا يك هفته بعد كبود بود. حالا در دنياى مدرن زندگى مى كنيم. اينجا خيلى ها با بچه هايشان سيگار مى كشند و درد دل مى كنند! جامعه شناسان هم كار خودشان را انجام مى دهند: «آمار بچه هاى سيگارى در مدارس رو به افزايش است.» اتمام خبر!
***
«... و بى هيچ واهمه اى خاكستر سيگارم را در قاب پنجره مى تكانم / زيرا كه زمين زيرسيگارى من است.» تصور بعضى حرفه ها بدون سيگار ممكن نيست. شعرى كه از «حسين پناهى» آمد، تنها نمونه اى از بى نهايت شعر، متن ادبى، داستان و... بود كه از سيگار مى گويند. البته غير از اين سيگار در توليدات ادبى كه نامش نمى رود هم قريب به يقين لاى انگشتان نويسنده است. اصولاً عرصه هنر بدون سيگار مثل خيار بى نمك است. حالا شما از ژست هاى روشنفكرى و... صحبت كنيد. به هر حال بعضى حرفه ها با سيگار عجين شده اند، چه كنيم؟!
***
راهروهاى مجلس، وقت استراحت، مكان حرف زدن درباره مسائل مهم است. اين محفل با دود سيگار هيجان بيشترى پيدا مى كند. يكى از اعضاى مجلس ششم _ از ذكر نام معذوريم _ با هيجان از نماينده هاى سيگارى مجلس حرف مى زند. او مى گفت: «سيگار، يكى از مشكلات اساسى مجلس بود. تحمل چند ساعت سيگار نكشيدن و البته انرژى گذاشتن براى بحث و گفت وگو دشوار بود. وقت استراحت راهروهاى مجلس ديدنى بود.» اين در شرايطى است كه اگر مى شد گزارشى از سيگارى بودن چهره هاى سرشناس سياست و البته سيگار مورد علاقه شان نوشت، خيلى ها با اشتياق چشم به مطلب مى سپردند.
***
گزارش صفحه سيگار را بايد با چند جمله به پايان بندى رساند. يك نگاه به زيرسيگارى هاى روى ميز براى آغاز دوباره گزارش كافى است، پس فقط دوباره يك جمله: «اينجا همه سيگارى اند، مگر آنكه خلافش ثابت شود.»!