جمعه ۲۲ ارديبهشت ۱۳۸۵ - ۱۴ ربيع الثانى ۱۴۲۷
Fri, May 12, 2006
خانواده (گفت وگو)
۳۴۶۹
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياست
خانواده (گزارش اصلى)
خانواده (جامعه)
خانواده (سفره خانه)
خانواده (خانواده سالم)
خانواده (خانه زيبا)
خانواده (گفت وگو)
هنر (گزارش اصلى)
هنر (سينما)
هنر (تجسمى،موسيقى)
هنر (ادبيات)
كودك و نوجوان (۱)
كودك ونوجوان (۲)
كودك و نوجوان (۳)
ورزش
در خانه
اوقات شرعى
ارتباطات
ماجرا
گفت وگويى صميمى درحال وهواى
خاطرات عمران صلاحى ـ شاعر و طنزنويس
نصرت رحمانى گفت:
پسر بدو كبريت بخر!
258108.jpg

كم حواسى من اغلب باعث توليد حوادث طنزآلود مى شود. همين يك هفته قبل، دوستى دعوتم كرده بود گوهردشت كرج. من هم هر وقت كرج مى روم، گم مى شوم. اين بار هم گم شدم. بعد خانه اى را پيدا كردم به خيال اينكه خانه دوست ماست! زنگ زدم. در باز شد و رفتم تو. رفتم طبقه دوم، ديدم در باز است. شما بوديد چه كار مى كرديد؟ رفتم داخل آپارتمان. يك دفعه يكى گفت: «ببخشيد شما؟» گفتم: «ببخشيد شما؟» گفت: «آقا! شما وارد خانه من شده ايد، سؤال هم مى كنيد!» معلوم شد كه بيچاره، همان موقع منتظر كسى بوده، زنگ كه زده ام بدون پرس و جو در را باز كرده!
يك بار هم در اكباتان، دوست موسيقيدانى دعوتم كرده بود، من هم سبد گلى گرفتم و رفتم زنگ را زدم. توى اكباتان هم كه خانه ها شبيه هم اند. در باز شد و رفتم بالا. يك نفر در آپارتمان را باز كرد خيلى آراسته و دعوت كرد كه بفرماييد! سبد گل را هم گرفت و گذاشت كنار بقيه دسته گل ها و ما هم نشستيم پهلوى بقيه مهمانها، ده دقيقه اى نشستم و ديدم از رفيق مان خبرى نيست، گفتم: «ببخشيد آقاى فلانى كجا هستند؟» همان كسى كه در را باز كرده بود، گفت...
يزدان سلحشور

عمران صلاحى متولد اول اسفند ۱۳۲۵ در تهران است. به روايت شناسنامه، شصت سالى دارد اما حداكثر ۴۸ ساله به نظر مى رسد. شوخ طبع است؛ و متواضع؛ و بسيار مؤدب. شاعر، طنزنويس، محقق و روزنامه نگار. آنقدر مشهور كه مى شود به عنوان يكى از آثار تاريخى تهران به توريست ها نشانش داد! سه هفته طول مى كشد تا او را پاى ميز مصاحبه ببينيم. ساكن تهران نيست. هفته اى دو بار به مؤسسه گل آقا مى آيد كه يك روزش را به دليل فرد و زوج شدن تردد ماشين ها، بدون ماشين مى آيد. آن يك روز هم كه ماشين مى آورد يك هفته اش تعطيل بود يك هفته اش نمى دانم چه! يك هفته اش هم آمد به دفتر ايران جمعه. يكشنبه بود و قرار ما بعد از ساعت ۵عصر كه پايان طرح ترافيك بود. آمد ولى با اين عذرخواهى كه ساعت ۶عصر ناچار است برود چون «شخص عزيزى» منتظر است. مهرداد قاسمفر به عنوان يك شاعر - نه فقط به عنوان سردبير ايران جمعه - از علاقه مندان شعر و طنز صلاحى بوده و هست. وقتى صلاحى آمد به دفتر ايران جمعه، آنها شروع كردند به حال و احوالپرسى و گرم صحبت شدن كه متذكر شدم: «وقت خيلى كم است» وقت خيلى كم بود پس خيلى از حرف ها را كه قرار بود با او در ميان بگذاريم به اصطلاح درز گرفتيم و مصاحبه را صرفاً و به ناچار به شكل گفت وشنودى دوستانه و كمى غيرمعمول برگزار كرديم با قاسمفر، كه بشود حداكثر استفاده را حداقل از وجوه طنز عمران - كه از او جدا ناشدنى است - برد، به نظرم برديم!


< جناب صلاحى! براى ورود به اين گفت وگو مى خواهم از اين نقطه شروع كنم كه شما به عنوان شاعر و طنزنويس در هر دو زمينه «چهره»اى مطرح درجامعه و جامعه ادبى ايران هستيد؛ اولين كارى كه از شما در جامعه ادبى مطرح، پذيرفته و لاجرم مورد اقبال عموم قرار گرفت، طنز بود يا شعر؟
مثل اين كه هر جفتش با هم بود! آن موقع من در نشريه «توفيق» چيزهايى مى نوشتم با اسم مستعار كه مورد توجه بود اما چون كسى نمى دانست كه من آنها را مى نويسم كيفى نداشت! يك بار در اتوبوس جواديه - طبقه دوم - نشسته بودم و دو نفر در صندلى جلو «توفيق» مى خواندند. من هم در آن شماره طنزى نوشته بودم به شيوه گزارشگران ورزشى؛ آن دو نفر مطلب را مى خواندند و «هرهر» مى خنديدند و من هم كلى كيف مى كردم چون مطلب مال من بود! توى «توفيق» هرچه چاپ مى شد، مى گفتند: «توفيق اين طورى نوشته!» نمى گفتند: «فلانى نوشته!» اولين شعرم كه مطرح شد همان شعر معروف «عيادت» بود كه در «خوشه»ى «شاملو» چاپ شد. من اين شعر را براى «شاملو» فرستادم يعنى دستى نبردم به دفتر نشريه يا «شاملو» دستى از من نگرفت! عنوان اولش هم «مرگ» بود. بعدها كه «يادنامه شب هاى شعر خوشه» منتشر شد ديدم كه «شاملو» اين شعر را در آن كتاب آورده است. من در «شب هاى شعر خوشه» شركت داشتم اما به عنوان شنونده. خيلى از شاعرانى كه شعرشان در اين «كتاب» آمده آنجا شعرخوانى نداشتند. مثلاً «سپهرى» هم آنجا شعرى نخواند اما شعرش در «يادنامه شب هاى شعر خوشه» آمده است. وقتى شعرم در «خوشه» چاپ شد خيلى خوشحال شدم چون آن موقع ما يك الف بچه بوديم و ديدم كه كارم را تحويل گرفته اند! اما طنزم با مجله «دنياى سخن» وارد مرحله تازه اى شد. در واقع يك رنسانسى برايش اتفاق افتاد. من پيش از انقلاب هم دو صفحه داشتم در «اميد ايران» كه اول با اسم «پرت و پلا» چاپ مى شد و بعد هم به نام «شاخ و شونه» كه مالى نبود! بعد از انقلاب صفحات طنز «حالا حكايت ماست!» خب، خيلى مورد استقبال قرار گرفت. البته الكى گُل كرد خودمان نمى خواستيم، پيش آمد!
< در اينجا اجازه بدهيد به نكته اى اشاره كنم كه ظاهراً حاشيه اى اما بى تعارف براى اهل قلم حائز اهميت است. وقتى كسى وارد عرصه ادبيات مى شود، شايد يكى از آرزوهايش اين باشد كه روزى شعرى، جمله اى، تكيه كلامى يا عبارتى از او بر سر زبان ها بيفتد و توسط مردم زمزمه شود. مثلاً «نيما» وقتى مى گويد: «تو را من چشم در راهم!» شما مى توانيد از دهان هر بچه مدرسه اى نوجوانى هم اين را بشنويد يا «شاملو» وقتى مى گويد: «غم نان اگر بگذارد!» يا «سپهرى» كه مى گويد: «آب را گل نكنيم» يا وقتى «اخوان» مى گويد: «هوا بس ناجوانمردانه سرد است!» يا فروغ: «تنها صداست كه مى ماند» از شما هم جمله «حالا حكايت ماست!» شهرتى اين چنينى دارد. حس شخصى تان دراين باره كه اول بار در صفحات طنز مجله اى «نخبه گرا» منتشر مى شد اما ناگهان در بين مردم هم قبول عام يافت، چيست؟
راستش اين «جمله» قبلاً هم بوده، اما ظاهراً من اشاعه اش دادم! خب! همه چيز الكى است ديگر! به قول احمدرضا احمدى «دنياى ما دنياى حسن كچلى است!» يك كبوترى را ول مى دهند، مى رود فضله مى اندازد روى كله يك كچل، مى شود پادشاه! واقعاً اين طور نيست كه آدم تصميم بگيرد مثلاً شاهكارى به وجود بياورد و به وجود بيايد. آدم كار خودش را مى كند؛ يكبار خوب درمى آيد صد دفعه هم بد! نبايد هيچ چيز را جدى گرفت بايد رفت جلو و ديد چه پيش مى آيد!
< شما متعلق به زمانه اى هستيد كه بى اغراق «عصر مشاهير» است. همه در كارشان موفق اند و چهره اى آشنا براى مردم. دهه هاى چهل و پنجاه از اين نظر براى ما كه متعلق به دهه هاى شصت و هفتاد و هشتاد بوده ايم و هستيم، حسرت برانگيز است. شما با اين مشاهير، اكثرشان و شايد همه شان حشر و نشر داشته ايد. حالا «حكايت شما» با «آنها» چه بوده؟ اگر دوست داريد با «نصرت» شروع كنيم.
شروع كنيم! بالاخره از يك جايى بايد شروع كنيم من با «نصرت رحمانى» دمخور نبودم اما اولين برخوردم را تعريف مى كنم برايتان، من در عمرم دو بار بيشتر «نصرت» را نديدم. بار اول پيش از انقلاب بود - كه تعريف مى كنم - و بار دوم بعد از انقلاب بود كه مراسم بزرگداشتى گذاشته بودند برايش و تازه آنجا هم با هم، صحبتى نداشتيم. ماجراى ديدار اول برمى گردد به «فاكوپا»؛ يك سازمانى بود آن موقع در ساختمان آلومينيوم در خيابان جمهورى فعلى - كه حالا هم هست - به اسم «فاكوپا» كه سازمان تبليغاتى بود. آن موقع من در «توفيق» مطلب مى نوشتم. يك روز زنگ زدند كه فلانى بيا اينجا، مى خواهيم كه با ما همكارى كنى. من هم رفتم. وارد دفتر مدير آنجا كه شدم ديدم مدير نيست اما «نصرت رحمانى» لم داده بود روى مبل. نگاهم كرد. گفت: «پسر! بيا اينجا ببينم!» آن موقع من يك قيافه درب و داغانى داشتم مثل حالا! رفتم جلو، فكر مى كنم كه فكر كرده بود من سرايدار يا آبدارچى يا شاگرد مغازه آنجا هستم! گفت: «پسر! برو يك كبريت بخر!» سيگار دستش بود اما كبريت نداشت. من هم بدو بدو رفتم پايين و يك كبريت خريدم و آمد بالا. گفتم: «بفرماييد! اگر چيز ديگرى هم احتياج داريد كه مشروع باشد و بشود تهيه كرد در خدمت حاضرم!»
< شما شناختيد كه نصرت رحمانى است؟
آن سال ها عكس اش توى همه مجله هاى ادبى بود. مگر مى شد كسى نصرت را نشناسد! توى همين اوضاع و احوال، مدير مؤسسه وارد شد و شروع كرد با من روبوسى و احوالپرسى و رو به نصرت معرفى كرد كه ايشان فلانى هستند! توى پرانتز بگويم كه چند وقت قبل از اين ماجرا، خود «نصرت» در مصاحبه اى از من اسم برده بود كه صلاحى جزو شاعران جوان بااستعداد است! خب، «نصرت» بلند شد و سرم را بوسيد و كلى عذرخواهى كرد. اين مؤسسه به شاعران شعر سفارش مى داد كه مثلاً درباره كلاس هاى ماشين نويسى يا پودر لباسشويى شعر تبليغاتى بگويند. فكر مى كنم «نصرت» هم در آن شركت همين كار را مى كرد. البته من ادامه ندادم اما پول خوبى مى دادند. مثلاً حق القلم به من، ۳۰۰ تومان پول دادند.
< سال...؟
سال ۴۵ _ ۴۶ بود و سيصد تومان پول زيادى محسوب مى شد.
آن موقع كه من توى «توفيق» بودم ماهى ۳۰۰ تومان حقوقم بود و بعد شد ۴۰۰ تومان. بگذريم! از «نصرت» رفتيم به كجا!؟
<درباره «اخوان» چطور؛ چقدر او را از نزديك مى شناختيد؟
من در «توفيق» شعر طنزى ساخته بودم از روى شعر «لحظه ديدار» «اخوان» كه «اخوان» به يكى گفته بود اگر فلانى را گير بياورم گوش هايش را مى برم! شعر مشهور اخوان اين طور بود: «لحظه ديدار نزديك است‎/ باز من ديوانه ام مستم‎/ باز مى لرزد دلم دستم‎/ باز گويى در جهان ديگرى هستم‎/ هاى نپريشى صفاى زلفكم را باد‎/ هاى نخراشى به غفلت گونه ام را تيغ‎/ آبرويم را نريزى دل!‎/ لحظه ديدار نزديك است.» من اين شعر را تبديل كرده بودم به اين: «گوشه ديوار نزديك است‎/ باز چايى خورده ام مستم!‎/ باز مى لغزد به روى تكمه ها دستم!‎/ باز در فكر دگر هستم...» بقيه اش يادم نيست. اما به هر حال شعر طنزى درباره آدمى بود كه گوشه يك ديوار كليه هايش به او فشار آورده بود!! من «اخوان» را پيش از انقلاب در مجامع ادبى و شعرخوانى ها از دور مى ديدم اما بعد از انقلاب يك شب با حسين منزوى بوديم كه از مجلسى بيرون مى آمديم و هم صحبت شديم با «اخوان» در پيكان قراضه من كه اگر نفروخته بودم الآن مى توانست جزو ميراث فرهنگى كشور شود، چون تمام مشاهير زمان، هر كدام حداقل يك بار سوار اين پيكان شده بودند! به هر حال، برعكس ترسى كه من داشتم «اخوان» گوش هايم را نكند! خيلى هم به من محبت داشت...
< در حوزه ادبيات طنز، از «ايرج پزشكزاد» هم خاطره اى در ذهن داريد؟
«پزشكزاد» افتخار طنزنويسى ايران بود. پيش از انقلاب كه «نادر نادرپور» مسؤول گروه ادب راديو و تلويزيون بود يك بار خواست يك برنامه تلويزيونى بسازد درباره «دهخدا». سه تا برنامه ساخت: دهخداى شاعر دهخداى محقق و دهخداى طنزنويس. «متن» سومى را «ابوالقاسم پاينده» نوشت. در هر قسمت هم با چند نفر مصاحبه مى شد. در «دهخداى طنزنويس» از «پزشكزاد» و من دعوت شد براى مصاحبه. من هم كم سن و سال بودم و اينها بزرگان ما بودند. اصلاً مى ترسيدم وقتى اينها را مى ديدم! خجالت مى كشيدم! هنوز يادم هست يك «چرند و پرند» قطع جيبى دستش بود و عصازنان داشت از خيابان جام جم مى آمد بالا.
258156.jpg
حدود سال هاى ۵۴ بود. خيلى خوش برخورد و خوش تيپ به نظر مى رسيد و تصوير ديگرى كه از او در ذهنم مانده اين است كه براى اينكه دو لنگه در آسانسور بسته نشود عصايش را مى گذاشت لاى در! با «نادرپور» هم خيلى رفيق بود.
< با نادرپور هم حشر و نشرى داشتيد؟
آن سالها با نادرپور همكار بودم. در برنامه «ادب امروز». اين برنامه تا بعد از انقلاب هم ادامه پيدا كرد؛ البته قبل از اينكه رفيق و همكار باشيم من توى مراغه كه سرباز بودم شعر مى فرستادم براى مجله «سخن» و بدون استثنا همه كارهايم هم چاپ مى شد. آن موقع مسؤول صفحات شعر «سخن» نادرپور بود. خب! خيلى بود كه شاعرى با آن ميزان شهرت، شعرهايى را كه از شهرستان مى رسيد در نشريه معتبرى مثل «سخن» چاپ كند. «شاملو» هم همين طور بود. يادم هست يك بار به اتفاق «پرويز شاپور» رفته بودم دفتر «خوشه»، «شاملو» كاغذى را از كشو درآورد و گفت: «اين شعر را يك شاعر بسيار معروف و بزرگ فرستاده كه چون بسيار مزخرف است با اجازه تان پاره مى كنم!» از وسط جرش داد و ريخت توى سطل آشغال! بعد داستانى را نشانمان داد، گفت: «اصلاً نويسنده اش را نمى شناسم از يك ده كوره اى از استان فارس فرستاده اما چون داستان خوبى است هم چاپش مى كنم، هم اسمش را مى گذارم روى جلد!»
< كار مطبوعاتى را از چه سالى شروع كرديد؟
سال ۴۵
با كدام نشريه؟
«توفيق»!
< آقاى صلاحى شما از نويسنده هاى قديمى توفيق بوده ايد و مى دانيم كه به هر حال ورود به نشريه پرآوازه اى مثل «توفيق» در دهه چهل بايد دشوار بوده باشد؛ موفقيت «توفيق» در آن زمان و عدم تكرار آن موفقيت ماندگار در سالهاى بعد و نشريات ديگر، حاصل چه امتيازاتى بود؟
«توفيق» هم ميان مردم توفيق داشت هم ميان روشنفكرها. يكى از علل توفيق اش هم اين بود كه واقعاً مستقل بود. تا آنجا هم كه مى توانست حرف دل مردم را مى زد. از همه مهمتر اين كه به شدت مردم را مى خنداند! بعد هم يك عده آدم درجه يك داشتند. خود «حسن توفيق» يك كاريكاتوريست درجه يك بود. مى رفت گوشه خيابان ساعتها مى نشست و دقت مى كرد در رفتار و كردار رهگذران و از همين رفتار و كردار براى مجله طرح مى زد. آنجا كاريكاتوريست هايى بودند مثل غلامعلى لطيفى، درمبخش، ايرج زارع و عربانى كه تازه كارش را شروع كرده بود. خيلى از طنز نويس ها و كاريكاتوريست ها كارشان را از «توفيق» شروع كردند؛ مثل يك مكتب طنز بود. بعد از انقلاب هم بقاياى اين مكتب، بدل شد به نشريات ديگر...
< مثل «گل آقا» و مجله اش...
بله! «صابرى» هم از دل توفيق درآمد. «صابرى» خيلى دلش مى خواست كه الگوى «توفيق» را در پيش بگيرد؛ هم هفته نامه منتشر كند، هم ماهنامه، هم سالنامه و تبديل شود به يك مؤسسه كه البته شد!
< اما چرا نشريات طنز بعد از «توفيق» موفقيت آن را تكرار نكردند؟
اول به خاطر مستقل بودنش و دوم به اين خاطر كه شوخى هايش واقعاً مى توانست مردم را بخنداند، اينها به نظرم عوامل عمده موفقيت «توفيق» بودند كه به خصوص عامل دوم به نظر مى رسد در نشريات بعدى به آن شكل اجرا نشد. «توفيق» به دنبال «طنز آشكار» بود و نه مثل فرضاً طنز «بهرام صادقى» - كه «طنزى پنهان» بود و من هميشه حسرتش را مى خورم؛ - مردم با «طنز آشكار» سريعاً ارتباط برقرار مى كنند. نمونه «طنز آشكار» را شما پس از انقلاب در نشريه «آهنگر» مى بينيد...
< منظورتان «چلنگر» است؟
شماره اولش به اسم «چلنگر» درآمد و از شماره دوم به اسم «آهنگر» منتشر شد. با اين كه هفت، هشت شماره بيشتر در نيامد اما روش طنزپردازى اش مورد توجه قرار گرفت. كاريكاتورى زده بود آن موقع كه عده اى مى ريختند دفتر نشريات و نويسنده ها را مى زدند؛ چون آن موقع نشريات، به جاى آدرس صندوق پستى را درج مى كردند، كاريكاتور اين طور بود كه عده اى با چوب دارند يك صندوق پستى را له و لورده مى كنند!
< درباره نشريه طنز «بهلول» چه نظرى داريد؟
كدام «بهلول»؟
< بهلولى كه سال ۵۸ ، ۵۹ منتشر مى شد...
دوره مشروطه هم «بهلول» داشتيم با اين حال بايد بگويم كه «بهلول» بعد از انقلاب خوب بود اما نه در اندازه هاى «توفيق». «توفيق» از «۱۳۰۱» تا «۱۳۵۰» در سه دوره منتشر شد. خب در دوره ۱۳۲۰ تا ،۱۳۳۲ ما نشريات طنز موفق نظير «بابا شمل» يا «چلنگر» افراشته را هم داشتيم اما «توفيق» چيز ديگرى شد.
< توفيق «توفيق» آن بود كه هم مردم برايش احترام قائل بودند هم روشنفكران.
دقيقاً؛ صفحه آخر «توفيق» اختصاص داشت به نظر مشاهير درباره اين نشريه. در آن صفحه طنز دكتر زرين كوب، دكتر محجوب، غلامرضا تختى و دكترشريعتى منعكس شده بود. بله! فرهيختگان جامعه هم نظر مثبت داشتند.
< درباره حزب اختصاصى «توفيق» هم مى  توانيد توضيح بدهيد؟ همان حزب معروف به «خران»!

پيش از انقلاب دو حزب فرمايشى درست شده بود: حزب «مردم» و حزب «ايران نوين». «توفيق» در مقابله بااين دو حزب، حزب «خران» را پيشنهاد كرد كه خيلى هم محبوب شد! يك كارت شناسايى هم داشت كه سبزرنگ بود به رنگ علف و يونجه! بعد روى كارت شناسايى كه مى نويسند آقا يا خانم، آنها مى  نوشتند نره خر يا ماچه خر! هر كس كه مى خواست عضو شود بايد «سند خريت» ارائه مى داد و اين سند بايد در كميته «خربگيرى» بررسى مى شد اگر رأى مى آورد، طرف مى آمد عضو مى شد!
< هيأت رئيسه چه كسانى بودند؟!
يك عده اى بودند ديگر!
< نمى خواهيد اسم ببريد؟
يك عده اى بودند! خود من از اعضاى اوليه بودم. روى كارت عضويت ام نوشته شده بود: «خر شماره ۱۴»! نمى خواهم اسم ببرم چون ممكن است خوششان نيايد...
< شنيده  ام از «بزرگان اهل تميز» خيلى ها بوده اند!
بله! خيلى ها بودند. البته رجال سياسى نمى توانستند عضو شوند چون آنها «آدم» بودند يعنى حقه باز بودند! آدم هاى ساده و صادق «خر» بودند! «آدم» ها را توى حزب راه نمى دادند! دو روز را هم در سال جشن مى گرفتند؛ روز جهانى خر و سالروز تأسيس حزب خران را! روز «سيزده به در» روز جهانى خر بود كه اعضا از شهرستان ها مى آمدند و مى  رفتيم يونجه زارهاى اطراف تهران و آنجا جشن برگزار مى شد. به كسى هم كه بهترين سند خريت را ارائه مى داد، هم وزن اش جو جايزه مى دادند! يك ترازوى گنده اى را از درختى آويزان مى كردند و برنده را در يك كفه مى نشاندند و در كفه ديگر، هم وزن اش جو مى ريختند!
< بالاخره هم دليل تو «قيف» رفتن «توفيق»، چاپ كاريكاتورى از نخست وزير وقت بوده انگار؟
دلايل زيادى داشت. خب، فشارهاى دولت هم زياد شده بود. ديگر سوژه اى نمانده بود مگر ستاره هاى سينما و ورزشكاران. هر چه هم به اشاره حرف مى زديم باز هم مى آمدند يقه مان را مى گرفتند. ياد حرفى از دكتر براهنى افتادم كه به طنز مى گفت: «ما قبل از انقلاب مى خواستيم طورى شعر بگوييم كه مردم بفهمند اما حكومت نفهمد. نمى شد!  حكومت مى فهميد اما مردم نمى فهميدند!»
< برگرديم به حوزه شعر؛ شعر معروفتان «پياده شيم هلش بديم، چرخ ستاره پنچره!» چطور كليد خورد و اين طور بين مردم جا باز كرد؟
توى «توفيق»، ما شعر تنبكى با وزن ضربى كار مى كرديم كه زبانش هم شكسته بود؛ من از اين امكان استفاده كردم تا شعر جدى بگويم. اولين بار هم اين شعر در يك نشريه دانشجويى دانشگاه تهران به شكل كپى و دست به دست منتشر شد و سر زبانها افتاد. دانشجوها استقبال كردند. حتى شنيدم كه اين شعر در زندانهاى سياسى زمان شاه به شكل سرود، گاهى توسط مبارزان خوانده مى شد. گويا ساواك از جيب يك اعدامى هم، كاغذى به دست آورده بود كه اين شعر رويش نوشته شده بود. يك بار هم از طرف مؤسسه نشر آثار دكتر شريعتى دعوتم كردند و رفتيم آنجا. كلى احترام و عزت و بعد گفتند كه توى يادداشت هاى دكتر شريعتى يك شعرى پيدا كرده اند كه تا مدتها فكر مى كردند مال شريعتى است اما بعداً كاشف به عمل آمده كه مال بنده است!
< همين شعر بود؟
بله! همين شعر بود.
< شما در «گريه در آب» يا بخشى از شعرهاى دهه شصت تان تجربه هايى در شعر داشتيد كه هم نخبه ها، هم مردم را جذب شعرتان كرديد. فكر نمى كنيد كه مى شد اين سويه را حفظ و براى جذب بيشترعامه مردم به شعر از آن استفاده كرد؟
من گاهى شعر شكسته كار كرده ام؛ گاهى غزل. مدتى هم سفيدكارى كردم يعنى شعر سفيد كار كردم! بله! حق با شماست بايد اين ارتباط را حفظ كرد. من آنچه را كه مى توانم انجام مى دهم بقيه اش گردن زمانه و شعر و استعداد من!
< به عنوان طنز آماده چه برايمان داريد؟
كم حواسى من اغلب باعث توليد حوادث طنزآلود مى شود. همين يك هفته قبل، دوستى دعوتم كرده بود گوهردشت كرج. من هم هر وقت كرج مى روم، گم مى شوم. اين بار هم گم شدم. بعد خانه اى را پيدا كردم به خيال اينكه خانه دوست ماست! زنگ زدم. در باز شد و رفتم تو. رفتم طبقه دوم، ديدم در باز است. شما بوديد چه كار مى كرديد؟ رفتم داخل آپارتمان. يك دفعه يكى گفت: «ببخشيد شما؟» گفتم: «ببخشيد شما؟» گفت: آقا! شما وارد خانه من شده ايد، سؤال هم مى كنيد!» معلوم شد كه بيچاره، همان موقع منتظر كسى بوده، زنگ كه زده ام بدون پرس و جو در را باز كرده!
يك بار هم در اكباتان، دوست موسيقيدانى دعوتم كرده بود، من هم سبد گلى گرفتم و رفتم زنگ را زدم. توى اكباتان هم كه خانه ها شبيه هم اند. در باز شد و رفتم بالا. يك نفر در آپارتمان را باز كرد خيلى آراسته و دعوت كرد كه بفرماييد! سبد گل را هم گرفت و گذاشت كنار بقيه دسته گل ها و ما هم نشستيم پهلوى بقيه مهمانها، ده دقيقه اى نشستم و ديدم از رفيق مان خبرى نيست، گفتم: «ببخشيد آقاى فلانى كجا هستند؟» همان كسى كه در را باز كرده بود، گفت: «مگر شما با چه كسى كار داشتيد؟» مشخص شد كه آن شب، مجلس جشن بوده در آن خانه و صاحب خانه هم همه مهمانها را نمى شناخته! بلند شدم و با خجالت گفتم: «ببخشيد! لطفاً دسته گل را مى دهيد چون اين وقت شب گل فروشى نمى شود پيدا كرد!». از پرويز شاپور هم ماجرايى در ذهنم هست كه بد نيست بگويم. همان سالهاى دهه چهل يك بار توى دفتر «توفيق» بوديم. باران شديدى هم مى آمد. آن موقع جواديه مى نشستم و اتوبوس ها هم تا ساعت ۸شب كار مى كردند. من عجله داشتم كه سريع تر بزنم بيرون؛ چون در غير اين صورت بايد از چهارراه استانبول تا جواديه پياده مى رفتم. پرويز شاپور گفت: «كجا؟ باش! مى رسانمت.» گفتم: «وسيله دارى؟» گفت: «بله! چتر دارم!» طنزى هم از مفتون امينى بگويم. مى دانيد كه مفتون اوايل شعر كلاسيك مى گفت و بعد به شعر بى وزن روى آورد؛ يك بار از او پرسيدند: «استاد! چرا اين اواخر شعر بى «وزن» مى گويى؟» گفت: «پير شده ام، ديگر چيزهاى سنگين نمى توانم بلند كنم!»
< از آثار طنزنويسان جوان به آثار چه كسانى علاقه بيشترى داريد؟
البته چندان هم جوان نيستند: زرويى نصرآبادى، ظريفى و رضوانى! حتماً كسان ديگرى هم هستند اما آنقدر خودشان را نشان نداده اند كه من ببينم!  البته اين آخرى را شوخى كردم. ننويسيد! ممكن است جدى بگيرند و دلگير شوند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |