|
يادداشت
|
|
|
|
|
|
گرفتار ترس نشويد
|
|
|
|
دادگاه خانواده گزارش ـ قصه اى از دادگاه خانوادهدر جست و جوى
|
|
|
|
|
يادداشت
جرايم فرهنگى و نمايشگاه!
نمى شود اين روزها از نمايشگاه كتاب ننوشت، حتى در صفحه اى كه كارش پرداختن به حوادث باشد. راستش را بخواهيد اتفاقاً ميان صفحه حوادث و نمايشگاه كتاب رابطه مستقيمى برقرار است! باور نمى كنيد؟ اندكى به اين چند نكته فكر كنيد تا درباره اش با هم گپى بزنيم. همه ساله با برگزارى نمايشگاه بين المللى كتاب تهران بيش از ۲ هزار ناشر در يك محل كتابهاى خود را عرضه مى كنند. اين كتابها گاه نفيس و گاه باارزش محتوايى فوق العاده قيمت گزافى پشت جلد دارند؛ البته با معيار جيب طبقه متوسط فعلى ايران. با اين توضيح و در شرايطى كه سالنها قوطى كبريت وار غرفه داده اند و هر روز هجوم ميليونها شهروند تهرانى و يا به طور عام ايرانى را از فضايى اندك شاهديم فرصت مغتنمى است كه بشود از اين كالاى فرهنگى سوءاستفاده هم كرد! سرقت كتاب واقعه تلخى است. يك سرقت از نوع فرهنگى، گاهى ناراحت كننده است. زيرا تو شاهدى و مى بينى كه خواستار يك كتاب آنقدر توانايى مالى ندارد تا بهاى پشت جلد آن را بپردازد و به همين دليل هم سوداى سرقتش را درسر مى پروراند. گاهى تلخ ترهم مى شود و آن هنگامى است كه مى بينى سارقان _ و نه كتابخوانان بى پول _ هم در اين زمينه فعالند و به اين محصول فرهنگى هم رحم نمى كنند چرا كه قيمت يك جلد كتاب نفيس گاه تا بالاى ۳۰۰ هزار تومان هم رسيده است پس كاسبى بدى براى اين سارقان حرفه اى نيست! اما گذشته از سرقت هاى فرهنگى يك سرى مسائل ديگرى هم هست كه نمايشگاه را به حادثه و ماجراهاى حوادثى پيوند زده است. همواره تردد و تجمع دو عامل تشديد كننده بسترهاى وقوع جرم است. مى پرسيد چگونه؟ خب وقتى ببينيد ده ها هزار نفر از هر سو به طرف نمايشگاه در راهند و اگر براى خريد كتاب نيامده باشند براى كنجكاوى يا تفريح حتماً سرى به آن مجموعه مى زنند بد نيست اگر اتفاقاتى براى پولشان بيفتد! باور كنيد قصد بدى نداريم. فقط يك هشدار است. ببينيد همه آن آدم ها يا پول مى آورند يا پول مى برند! بنابراين احتمال تغيير تاكتيك كيف قاپان بسيار بالاست. پس اگر به اين نكته ها دقت داريد به مسائل ديگرى هم فكر كنيد. ببينيد، گرفتن يك غرفه فروش بستنى، ساندويچ، آب معدنى، نوشيدنى هاى گرم و سرد چقدر سود ده است. خب كسى كه موفق به گرفتن چنين غرفه اى مى شود بعيد است در طول سال هم بتواند فروشى اينچنين نقد و پرحجم را تجربه كند. پس مطمئن باشيد براى گرفتن غرفه در نمايشگاه آن هم از نوع خوراكى اش ساده نمى توان دست به كار شد و بعيد نيست چرخه اى مافيايى هم در كار باشد. زبانمان لال زبانمان لال فكر بد نكنيد ولى شايد قيمت هر غرفه خوراكى سربه آسمان هم بكشد. خلاصه بعد از حوادثى از قبيل درگيرى هايى ناشى از ترافيك و شلوغى به اين مسائل هم فكر كنيد.
|
|
|
|
|
اتفاق
كادوى خونين سور و ساط جشنى در نورآباد فارس بر سر اختلافات جزئى به زد و خورد انجاميد. هميشه عروسى و جشن آن تيغ دولبه بوده است. چشم و هم چشمى، خواسته هايى نا بجا و بجا همواره عروس و داماد را كنج ديوار قرار داده و سيبل حملات كرده است. اين اتفاق هم با ريش سفيدى و خواهش و التماس حل نشد و كار به شليك ۵ تير هوايى به وسيله پليس در محل عروسى كشيد. پليس همچنين مجبور شد براى خاتمه دعوا ۶ نفر از عاملان زد و خورد در عروسى را بازداشت كند. خلاصه عروس و داماد شب هنگام به جاى آن كه با لب خندان روانه خانه بخت شوند با چشم گريان راهى شدند. دايى كشى در قتل هاى خانوادگى كار به قتل دايى هم كشيده شد. تا پيش از اين نسبت هاى خانوادگى چند رشته تخصصى قتل ساخته شده بود كه فرزندكشى، پدركشى، مادركشى، برادركشى و خواهر كشى را شامل مى شد! حالا يك رشته تخصصى ديگر هم به «دايى كشى» بايد اختصاص بيابد! سايت اطلاع رسانى پليس خبر داده است كه دخترى در مشهد دايى ۷۳ ساله خود را با جسمى نوك تيز به قتل رساند. مأموران پليس دختر ۲۴ ساله را در حالى دستگير كردند كه وى پس از فرار از صحنه جرم نتوانسته بود دستان خون آلود خود را بشويد. اين متهم به قتل در توضيح انگيزه خود در ارتكاب قتل گفته است: «دايى ام از تهران به مشهد آمده بود و بر اثر اختلافاتى كه با هم پيدا كرديم با او درگير شده و با جسمى نوك تيز او را به قتل رساندم.» تحقيق در اين باره در پليس آگاهى مشهد همچنان ادامه دارد. غيرت بايد از كانال قانون باشد «غيرت» هم حس خوبى است و هم حس بدى است. اگر اين «غيرت» نبود خيلى جاها سنگ هم بر روى سنگ باقى نمى ماند. اما گاهى بايد غيرت را كاناليزه كرد و از مجارى قانونى به آن پاسخ داد تا مثل ماجراى محاكمه پسرى نشود كه در شعبه ۷۱ به جرم قتل مقابل قاضى عزيزمحمدى قرار گرفت. «عزيز» ۲۳ ساله متهم است جوانى را به قتل رسانده كه اتفاقاً به اشتباه هم با او درگير شده است. ماجرا از اين قرار بوده كه «عزيز» متوجه مزاحمت هاى جوانى براى خواهرش شده بوده و وقتى دست به كاربرخورد با فرد مزاحم مى شود به اشتباه جوان ديگرى را به قتل مى رساند. حال اگر همين آقاى «عزيز» به هنگام اقدام خشونت آميز اندكى تأمل كرده بودو به جاى خودسرى متوسل به قواى قانونى مى شد كار هيچگاه به محكمه و قصاص نمى كشيد.
|
|
|
|
|
گرفتار ترس نشويد
احساسى كه بسترساز جرم مى شود
|
|
|
برديا ارسطو مى گويند «ترس، برادر مرگ» است. بى شك اين جمله را باور مى كنيد چرا كه هر كدام از ما دست كم براى يك بار هم كه شده با ترس دست و پنجه نرم كرده ايم. شايد بگوييد اين دست و پنجه نرم كردن كار هر روزمان شده بويژه در شرايط ناپايدارى كه هر كداممان به سبب بى ثباتى در شغل و نظاير آن تحملش مى كنيم. «ترس از تنبيه»، «ترس از آسيب»، «ترس از كاستى»، «ترس از ناشناخته ها» و... و خلاصه هر آنچه كه دل ما را خالى كند. اما بياييد كمى جدى تر درباره ترس و موضوع صفحه ماجرا صحبت كنيم. هوا رفته رفته در حال گرم شدن است و با اين وضع مى توانيم سه - چهارسال قبل همين موقع را به ياد بياوريم كه تازه تكنولوژى موبايل هاى دوربين دار وارد كشورمان شده بود و غوغايى به پا كرده بود. نه، نه، صبر كنيد قرار نيست راجع به موبايل هاى دوربين دار و مسائل آن صحبت كنيم. مى خواهيم مثالى بزنيم تا بلكه حكايت ترس و صفحه ماجرا را در اين آخر هفته ارديبهشت ماهى بيشتر لمس كنيد. آن موقع كار واسطه هاى قاچاق و باندهاى بزهكار اين بود كه با موبايل دوربين دار از استخرهاى زنانه و در حالى كه هنوز بسيارى از مردم ورود اين نوع تلفن همراه را تجربه نكرده بودند از غفلت آنها استفاده كرده و در محيط استخر از آدم هاى از همه جا بى خبر عكس بگيرند. پس از اين كار برخى قربانيان تهديد مى شدند كه اگر با واسطه ها همكارى نكنند عكس آنها به خانواده و يا شوهرانشان تحويل مى شود و اين «آبروريزى» مى تواند به قيمت گزافى تمام شود. بعضى قربانيان هم از ترس اين اتفاق فراموش مى كردند كه اين وضع خيلى ساده تر از آنچه فكر كنند قابل حل است. در استخر كه به جز زنان كس ديگرى حضور نيافته پس آنها مرتكب عمل خلافى نشده بودند جز اين كه يك عده آدم ناراحت به دنبال صيد طعمه آنها را شكار كرده بودند خلاصه اين كه عده اى از ترس تن به خواسته واسطه هاى قاچاق زنان مى دادند و بى آن كه بدانند سر از ناكجاآباد درمى آورند. < < < هفته اى كه گذشت دوباره اين خاطره تداعى شد، آن هم با انتشار يك خبر به وسيله خبرگزارى دانشجويان ايران (ايسنا). خبر مربوطه به ربودن دخترى ۱۴ ساله در سنندج بود. دو جوان پس از شناسايى دختر مورد نظر او را تهديد كرده بودند كه عكس هايى از او دارند و... بدين ترتيب جنايت شكل گرفته بود. دخترك ابتدا كنجكاو شده بود كسى كه اينگونه او را در خيابان شهداى شهر سنندج تهديد مى كند چه عكس هايى دارد. سپس كار تهديد به آنجا كشيده شد كه اگر همكارى نكنى عكس ها را روى اينترنت نشر مى كنيم و يكسرى از آنها را هم تحويل خانواده ات مى دهيم. دخترك كه ترس از آبروريزى تمام وجودش را فراگرفته بود سوار خودرو شد و دقايقى بعد فهميد اين فقط حربه اى بوده براى كشاندن او به مكانى خلوت براى آزار و اذيت. < < < «آبرو» و «حيثيت» همواره دو عاملى بوده كه با سوءاستفاده از آن بزهكاران و اخاذان توانسته اند چرخ مقاصد خود را بچرخانند. در آموزه هاى دينى نيز ارزش آبروى افراد برابر با خون آنان قرار داده شده و همين نشان مى دهد كه تا چه حد انگيزه حفظ آبرو مى تواند افراد را به مخاطره اندازد. وقتى مى گويند «آب رفته، به جوى باز نمى گردد» هر كسى تمام تلاشش را مى كند تا مبادا بى سبب و بى دليل مضحكه عام و خاص شود! اما ترس از آبروريزى نبايد كار را به جايى بكشاند كه وضع به وقوع جرم تغيير يابد و فرد يا خود مرتكب جرم شود يا قربانى آن. وقتى خبرهاى حوادث را مرور مى كنيم از اين دست بسيار مى شنويم كه فردى از ترس، ترس از آبروريزى، ترس از خدشه دار شدن حيثيت دست به نابهنجارى هايى زده كه گاه دافعه آن تا وقوع جرم توسعه يافته است. گاهى هم اين ترس چنان بر زندگى افراد سايه افكنده كه مانع ادامه روند معمول آن شده است. مثلاً همين چند ماه قبل دادگاه خانواده شاهد ماجرايى عجيب بود. دخترى از ترس تكرار زندگى ناموفق مادرش، خودش به طلاق توافقى پناه برد. شعبه ۲۴۵ دادگاه خانواده به اين پرونده رسيدگى كرد كه دختر جوانى پس از يك سال زندگى با همسرش صرفاً به دليل يادآورى تجربه زندگى ناموفق مادر چنين راه حلى را برگزيد. < < < چندى پيش دانشمندان آمريكايى ژنى را در انسان كشف كردند كه ميزان ترس را كنترل مى كند. محققان كه نتيجه تحقيقات خود را در كتاب سالانه آكادمى آمريكا منتشر كردند اين ژن را (neuroD2) نامگذارى كردند. بر اساس اين تحقيق احساس ترس، ناخودآگاه از يك نسل به نسل بعد به ارث مى رسد و بعد در حافظه يا ضمير ناخودآگاه ضبط مى شود. اين احساس (يعنى احساس ترس) نتيجه تجربياتى است كه در طول تاريخ تكامل به انسان ها آموخته است براى بقا و ادامه حيات چه زمانى بايد احساس خطر كنند، چگونه فرار و يا در چه شرايطى مخفى شوند. با اين اوضاع بايد بازگرديم به همان جمله قديمى خودمان كه مى گفت «ترس برادر مرگ است». واقعيت اينجاست كه اگر شهروندان احساس امنيت و اطمينان به يكديگر داشته باشند در مواقع بروز خطرات مختلف از يكديگر مشورت مى جويند. دقيقاً همين نكته اى است كه پليس بارها و بارها به آن تأكيد كرده است. پليس همواره تأكيد دارد: «با جلب اعتماد در خانواده و ايجاد رابطه دوستانه ميان زن و شوهر، فرزندان و والدين مى توان در مقابل هر تهديدى محكم ايستاد و با بهره گيرى از كمك هاى پليس اجازه هر سوءاستفاده اى را گرفت.» اين كه چرا ما نمى توانيم آن «اعتماد» و «اطمينان» لازم را توليد يا بازتوليدكنيم نكته اى است كه بايد بنشينيم و درباره اش به درستى تأمل كنيم. اگر زنان به شوهرانشان و شوهران به همسرانشان اعتماد كافى داشتند هيچ كس نمى توانست از فاصله ميان اين دو سوءاستفاده كند. در مورد فرزندان و والدين هم همين طور است. ترس از تنبيه همواره بين والدين و فرزندان فاصله انداخته و رفاقت آنها را خدشه دار كرده است.
|
|
|
|
|
دادگاه خانواده گزارش ـ قصه اى از دادگاه خانوادهدر جست و جوى
آرامش از دست رفته
مهديه پاليزبان من مدتهاست اينجا مى آيم. به جثه كوچك و صورت بچگانه ام نگاه نكن. چند ماه ديگر بيست و يك ساله مى شوم. هرچند ۱۵-۱۶ ساله به نظر مى رسم. جثه ام كوچك است، اما تجربه زياد دارم. نه فقط به اين خاطر كه ماههاست اين پله ها را بالا و پايين مى روم، به خاطر زندگى است، خود زندگى. به خاطر خودم اينجا نيامدم. هنوز ازدواج نكرده ام. نه وقتش را دارم نه حوصله اش را. مطمئن نيستم سرنوشتى بهتر از مادرم داشته باشم. براى مادرم اينجا هستم. آنجا روى نيمكت كنار ديوار نشسته است. پاهايش درد مى كند. نمى تواند مدام اين ور و آن ور برود. من هميشه همراهش مى آيم تا تنها نباشد و مجبور نباشد راه برود. آنقدر اينجا آمده ام كه همه اتاقها و آدمها را مى شناسم، اما خسته نمى شوم. مى خواهم زندگى ام را درست كنم. آمده ام طلاق مادرم را بگيرم. يعنى اول مى خواهد مهريه اش را اجرا بگذارد. مهرش را كه گرفت، تقاضاى طلاق مى كند. تعجب مى كنى چطور دخترى مى خواهد طلاق مادرش را بگيرد؟ اگر تو هم تجربه مرا داشتى، اگر خاطرات مرا داشتى، اگر احساس مرا داشتى، همين كار را مى كردى. حتى زودتر از اينجا دست به كار مى شدى. مادرم ده سال پيش بايد جدا مى شد، اما به خاطر بچه هايش صبر كرد و ساخت. حالا كه بزرگ شده ام، نمى توانم ببينم زجر مى كشد و تحقير مى شود و ساكت مى ماند. مادرم را مى بينى؟ ظاهرش جوانتر از زنى است كه تجربه بيست و سه سال زندگى مشترك را داشته باشد، اما دارد. بيست و سه سال است با پدرم زندگى مى كند. زندگى كه نه، تحملش مى كند. من بچه دوم هستم. برادر بزرگترى دارم كه طرف پدرم است و كارى نمى كند. يك خواهر دوازده ساله هم دارم كه تا يك ساعت ديگر مى آيد خانه. بايد تا آن موقع خانه باشيم. آخر صاحبخانه هر روز در خانه را قفل مى كند. چون چند ماه است كرايه خانه نداده ايم. پدرم كرايه را نمى دهد. ما هم درآمدى نداريم. خواهرم هم مجبور است برود خانه همسايه تا ما برسيم. هر روز بايد داد و فريادهاى صاحبخانه را هم تحمل كنيم. اين را به اخلاق پدرم اضافه كنى، زندگى خيلى شيرين مى شود! تعجب مى كنى چطور دخترى از پدرش دل خوشى ندارد و اينطور درباره اش حرف مى زند؟ وقتى از كسى محبت نبينى، احساسى هم ندارى. پدرم آدم پايبند اخلاق نيست. هيچ وقت نبوده، اما يكى - دو سال است كه علناً همه جا مى گويد با زن ديگرى است. جلوى همه به مادرم توهين مى كند. پارچه فروش است و يك سال پيش زنى را به اسم فروشنده استخدام كرد، اما به ما مى گويد: «او هم فروشنده ام است و هم زنم.» جلوى مادرم هم اين را مى گويد. من نمى توانم تحمل كنم. به مادرم گفتم چرا مى خواهى تحمل كنى؟ اين آدم ارزشش را ندارد. تا كى مى خواهى توهين هايش را تحمل كنى و جلوى همه تحقير شوى؟ چرا هميشه بايد با چشم گريان از خانه فاميل برگرديم؟ آنقدر با مادرم صحبت كردم تا راضى شد بيايد اينجا مهريه اش را اجرا بگذارد. پدرم آدم پول دوستى است. اين چند سال هم وضعش خوب شده كه سراغ زن ديگرى رفته است. من هم مى خواهم حق مادرم را ازش بگيرم. وقتى مهريه را بدهد، مى فهمد كه ما هم اگر بخواهيم مى توانيم اذيتش كنيم. الآن۹ه ماه است براى دادخواست مهريه مى آييم و مى رويم، چون نمى توانستيم هزينه دادخواست را بدهيم، امروز بالاخره پولش جور شد و آمديم كار را تمام كنيم. مى دانم كار سختى است و به اين زودى تمام نمى شود، اما هرطور شده، طلاق مادرم را مى گيرم. نمى گذارم ديگر با پدرم زندگى كند. هرچند الآن هم نه زندگى است و نه خانواده. يك سال است مادرم، پدرم را نديده است. شب كه پدرم خانه مى آيد، ما مى رويم توى اتاق و صبح، بعد از اينكه از خانه بيرون رفت، بيرون مى آييم. نه كارى به كارش داريم و نه برايمان مهم است كه چه مى كند. يك سال است با پدرم قهرم. نه برايش غذا مى پزم، نه لباسهايش را مى شويم. اين يك سال هرجا بخواهيم، خودمان مى رويم. بدون اينكه به او بگوييم. در واقع يك سال است جدا زندگى مى كنيم، اما ظاهراً يك خانواده هستيم و زير يك سقف. همين زير يك سقف بودن مشكل من است: يك سال است هيچ كارى براى زندگى ام نكرده ام. قبلاً كلاس حسابدارى مى رفتم، اما فعلاً تعطيل كرده ام تا تكليف مادرم روشن شود. نمى توانم مادرم را تنها بگذارم و بيرون بروم. بيرون كه هستم، مدام دلشوره دارم و نگرانم كه نكند اتفاقى بيفتد. نكند پدرم زود بيايد خانه و حرفى بزند. نمى دانى چه حس بدى است اين دلشوره دائمى. زندگى ات را نابود مى كند. خيلى زود زندگى كردن را فراموش مى كنى. هر كارى كه بخواهم انجام دهم، ذهن و دلم پيش مادرم است. نگران تنهايى اش هستم. همه اينها به اين دليل است كه هنوز با پدرم زير يك سقف هستيم. من اين خانواده و اين پدر را نمى خواهم. نمى خواهم سايه سرى داشته باشم كه باعث شرمندگى و دلشوره دائمى است. اگر مادرم جدا شود، با خيال راحت مى توانم كار كنم. ترسى ندارم از كار و سختى هاى زندگى. الآن هم مشكل مالى داريم، چون پدرم نه اجاره خانه را مى دهد، نه پولى به ما. حالا هم زندگى راحتى نداريم كه بترسيم از جدا شدن. مجبور باشم، صبح تا شب كار مى كنم تا خرج زندگى را درآورم. مشكل مالى را راحت تر مى شود تحمل كرد تا دعوا و اختلاف هميشگى را. شايد خيلى ها بترسند از اين كار، اما من اين سالها آنقدر سختى كشيده ام كه اين مشكلات برايم رنگى ندارد. مى خواهم كارى كنم كه بتوانم يك روز با آرامش از خانه بيرون بيايم. بتوانم به آينده خودم هم فكر كنم. الآن مدتهاست به خودم فكر نكرده ام. آرزوهايم را فراموش كردم. يادم رفته براى زندگى ام چه برنامه اى داشتم. دلم مى خواست كارهايى ياد بگيرم. الآن همه چيز متوقف شده است. آرزوهايم را نگه داشتم براى بعد از جدايى مادرم، وقتى بتوانيم با آرامش زير يك سقف بنشينيم و دعا نكنيم كه «كاش بابا امشب نيايد.» اين حس را تجربه كردى؟ حس بدى است. آنقدر بد است كه دعا مى كنم هيچ كس تجربه اش نكند. نمى خواهم ديگران هم خاطراتى شبيه خاطرات من داشته باشند. اينكه مى بينى اين پله ها را اينقدر سريع بالا و پايين مى روم، به خاطر اين است كه مى خواهم زودتر همه چيز تمام شود. مى خواهم زودتر يك زندگى عادى داشته باشم و اين نگرانى هر روزه لعنتى از بين برود. باور كن گاهى جدا شدن بهترين آرزوى دنياست.
|
|
|
|