|
كنكاشى درباره دو مجموعه صداى پاى آب و كتاب آب
درجست وجوى معناى آب
|
|
|
طاهره شهابى به عهده كيست؟! كوچك و بزرگ كردن كلمات. آيا كلمات به خودى خود، متواضع، فقير، حقير يا زلال اند؟ حتى نشان دادن ترى و زلالى آنها، قاب و قالب مى خواهد. صداى پاى جويى كه از خيابان رازى سرازير بود. مرا به ياد سهراب سپهرى در مجموعه «صداى پاى آب» و هيوا مسيح در مجموعه «كتاب آب» انداخت. كدام تجربه حسى يا حوزه ذهنى مشترك آن دو را به «هواى حوصله ابر دعوت كرده است» نمى خواهم بگويم در «كتاب آب» رفته رفته ايجاز پررنگ مى شود. يا از بارزترين ويژگى هاى آن مثل: واژه سازى و آوردن تركيبات تازه، نوآورى در زبان يا به كارگيرى واژه اى آشنا در ابعادى تازه از ساختار و معناهاى جديد به جمله بخشيدند، و نه از بيان انديشه هاى او با زبانى ساده و شاعرانه. از آن جهت كه اثرى احترام برانگيز است، مى خواهم اداى دينى باشد در نگاهى تطبيقى به بسآمد و موضوع «آب» در دو اثر «صداى پاى آب» و «كتاب آب». به اين تصاوير و فضاسازى ها بار ديگر نگاه مى كنيم: «عطسه آب از هر رخنه سنگ» «كتابى كه در آن چشمه است» «و بگيريم طراوت را از آب» «سفر ماه به حوض» صداى پاى آب هيوا مسيح كه پيش ترها خود را پسر تمام مادران روى زمين معرفى كرده است در كتاب آب به جاى حرف هاى هميشگى از كاستون باشلار روايت مى كند: «آب ها در آغاز صاف و روشنند، تقدير كدر شدن را به همراه دارند هر آب رونده اى در رفتن به سوى مرگ، زنده است. نگاه به آب تماشاى جريانى است رو به پايان. نگاهى است به مرگ» هيوا مسيح ادامه مى دهد كه ما فسرده ايم، پراكنده ايم نه در بيابان هاى بى پايان اين جهان، بلكه در جاده ها و شهرهايى كه بر شانه هاى بيابان ساختيم. روزگارى آب، ما را به گرد هم جمع مى كرد و اين تماشاى انسان بود بر خودش، امروز، با آب پراكنده، پراكنده تريم. با ترسيم اين جغرافياى انسانى به جاى مقدمه از شاعر (هيوا مسيح) به استقبال «كتاب آب» مى رويم. اما در اين جغرافيا، روابط و ضوابط انسانى چگونه تعريف مى شود؟! «آنچه به آب هاى جهان مربوط است به من هم آنچه به درياها به قطره هاى گمشده باران مربوط است به من هم آنچه به اشك هاى تو مربوط است آنچه به انسان، گياه، به دشت ها و تنهايى به قمقمه هاى كوچكى كه غربت ما را به شهرها مى رساند اين بيان ناب و روان روابط، ناگهان در بندهاى بعدى به توضيح محض مى گرايد و حتى تكرارها هم بى آنكه دليلى موجه يا تأكيدى خاص روى آنها باشد، مى آيند. سهراب و هيوا مسيح در معرفى نامه بشرى و ماهيت هستى و به طبع آن مذهب وحتى براى بيان قراردادهاى ساده اجتماعى به سراغ آب مى روند. و بى حضور آب، انگار بشر يك منحنى نامفهوم بيش نيست. «سمت مرطوب حيات» «كعبه ام بر لب آب» «بهترين چيز رسيدن به نگاهى است كه از حادثه عشق تر است» «تو اگر در تپش باغ، خدا را ديدى، همت كن و بگو ماهى ها حوضشان بى آب است» صداى پاى آب «با آب صدايى مى رود كه من نمى شنوم» «فهم آب ساده است فهم آب همچون فهم خويشتن ساده است اگر در سحرگاه سكوت يا شبانه بى كسى سر فرود آورى بر چاه دور شناختن خويش ساده است چون آب كه در تاريك ترين رودخانه ها و دره ها كه در باريك ترين رخنه ها و چشمه ها خويشتن را مى شناسد» فهم آب/ ص/۳۱ كتاب آب پس اى آب جليل بغلطانم آهسته با سنگ در راز جوى بروبم با باد در راز هر كجا كه مى وزد بپويانم آهسته با خار در ظهر بى پايان دشت و خواستى اگر، اگر خواستى مرا مستجاب فرما. كتاب آب/ الف، ب، آب/ ص۳۰ هيوا مسيح در سراسر مجموعه با مرجع و مستقيم از آب حرف مى زند، شايد عمده فرق هيوا با سهراب در اين است كه سهراب در طول مصراع بيان و توصيفش را كامل مى كند. هيوا در طول مجموعه و در طول هر شعر از موضوعى كه نقطه كانونى محور است (آب) حرف مى زند. آب، حتى در قطره آبى مژده به دنيا مى آيد خلقة من علق و ناگهان و ترد تمامى رازهاى جهان به آرامى سكوت، موج مى خورد. سكوت بزرگ، كنار آب بزرگ دراز كشيده است ص/۴۰ كتاب آب/ مردگان حرف هاى ناگفته دل هاى خسته را در ژرف نگاهى با «السلام عليك يا آب بزرگ» تسكين مى بخشد. خاطرات شاعر را آب، قاب گرفته است: «آب از دودمان گريه است كه از خاطره به چشم مى آيد» كتاب آب در لحظه هاى نوستالژى، كسى از خاندان آب حتماً شاعر را همراهى و مدد مى كنند بگو چند چشم بد هم ببينى تا باورم كنى؟ باورم كنى كه سرزمينم را دوست مى دارم با پهنه آب هاى بزرگ دشت هاى فقير شهرهاى غريب براى همين است كه هزار كاسه آب پاشيده ام پاى تمام رفتن هايى كه بازنگشتند از جنوب از شعر از عشق كتاب آب/ سرزمينم را/ ۵۲ آنچه از سرزمين آبادانش به آبادى برجانش تراويده است. كوزه هاى خرد و روشنى است. كوزه هايى كه شهيدان سرزمينش از آن چشيده اند. نگاه سهراب و هيوا مسيح در اطراف سايه هاست و از اطراف آب عزيز به دنيا نگاه مى كنند. «تكه اى نانم روى آب كه مى برم با خود آواى دورترين رنج آدمى تا آخرين روز در زمان» كتاب آب «آب را گل نكنيم، دست درويشى شايد نان خشكيده فروبرده در آب در فرودست انگار كفترى مى خورد آب شايد اين آب روان مى رود پاى سپيدارى تا فروشويد اندوه دلى» صداى پاى آب آنها عكس هايى مشابه از خلاقيت و نبوغ سيال آب نگرفته اند. آنچنان كه شايسته «وجعلنا من الماء كل شىء حى» (انبيا۲۱/) است به آن نگريسته اند سراپا، تماشا و هر آنچه از شگفتى درجان خود يافته اند در «كتاب آب و صداى پاى آب» دميده اند. حرف حقى است كه «شاعران، وارثان، آب و خرد و روشنى اند» و اين حق بر ماست كه روزى از اهالى بالاده يا چه فرق مى كند پايين ده بوده ايم يا به تعبير زيباى سپهرى از «مردمان سررود» برماست. «آب را گل نكنيم»
|