|
سرنوشت اتحاديه اروپا در دستان دولت هاى ملى
|
|
|
اميرحسين اصطبارى امروزه «جهانى شدن»، به يگانه واژه متداول در ادبيات سياسى و بين المللى دنيا تبديل شده است. اين مسأله نه فقط به دليل ضرورت جست وجو به منظور يافتن يك پارادايم حاكم براى تحليل مسائل بين المللى، بلكه از آن جهت صورت گرفته كه «جهانى شدن» تأثيراتى بس شگرف بر زندگى بشر امروز و نگاه وى به محيط پيرامونى خود، داشته است. روند جهانى شدن اگرچه داراى پيامدهاى گسترده و عميق در سرتاسر گيتى است، لكن در اقصى نقاط اين كره خاكى، تأثيراتى كاملاً متفاوت و نامتقارن به باور آورده است. شايد بتوان وجه تمايز جهان توسعه يافته و جهان عقب مانده از توسعه بشرى را از همين پيامدهاى نامتقارن «جهانى شدن» درك كرد. در حالى كه كشورهاى توسعه نيافته با مسائلى همچون تهاجم ارزش هاى فرهنگى مغرب زمين، تمايل شديد توده ها به برقرارى دموكراسى و نگرانى از تاراج منابع ملى ناشى از تعاملات گسترده اقتصادى، روبرو هستند، دولت هاى مدرن در اروپاى غربى و آمريكاى شمالى با چالش كاهش حاكميت داخلى حكومت و تضعيف اقتدار و مشروعيت دولت ملى، مواجه هستند. از آنجا كه جهانى شدن شرايطى را فراهم مى آورد كه بازيگران كم اهميت گذشته (مانند افراد و سازمان هاى غيردولتى) به بازيگران مؤثر امروز تبديل شوند و از سوى ديگر شهروندان در كشورهاى توسعه يافته فرصت يابند كه خواسته ها و منافع جديدى را براى خود تعريف كنند. دولت هاى ملى با محدوديت ها و معضلاتى دست و پنجه نرم مى كنند كه فرسايش دهنده موقعيت سابق والاى دولت در ذهن شهروندان است. كاهش كارآمدى دولت در قبال برآورده ساختن خواسته هاى فزاينده شهروندان كه به بار اضافى سيستم منجر مى شود؛ عدم توانايى دولت ها براى ترغيب شهروندان به هويت سازى در قالب دولت ملى و تمايل شهروندان براى هويت سازى جديد در قالب هاى جنسى، ورزشى، زيست محيطى، قومى، زبانى، مذهبى و فلسفى؛ و وابستگى متقابل ميان خود دولت هاى ملى در پويش هاى سياسى، اقتصادى و فرهنگى نظام بين المللى، همگى از اين واقعيت حكايت دارند كه حاكميت و اقتدار دولت ملى بويژه در كشورهاى توسعه يافته كه به شكلى متفاوت از كشورهاى عقب مانده از روند جهانى شدن متأثر شده اند، در حال فرسايش است. اما در اين ميان، نكته اى وجود دارد كه شايان توجه فراوان است و آن، حقيقتى نيست جز اينكه به رغم تبعات منفى روند جهانى شدن براى حاكميت دولت هاى ملى در اروپاى غربى و آمريكاى شمالى، هيچ جايگزين ديگرى كه بتواند نقش دولت ملى را براى شهروندان بازى كند، وجود ندارد. حتى اگر بازيگر ديگرى به جاى دولت ملى بتواند نيازهاى مادى و رفاهى شهروندان را تأمين نمايد - كه امرى بعيد به نظر مى رسد - بازيگر مذكور فاقد قابليت هاى لازم براى تأمين ضرورتى است كه فلسفه وجودى دولت در تاريخ انديشه سياسى غرب به حساب آمده و اين ضرورت، نياز شهروندان به تأمين «امنيت» است كه تنها از عهده دولت هاى ملى برمى آيد. از سوى ديگر تلاش هاى بسيارى از دولت هاى ملى در جهان به منظور «منطقه گرايى» و «همگرايى منطقه اى»، اگرچه روندى به زيان دولت ملى به حساب مى آيد و سعى دارد كه بخش هاى مهمى از اقتدار دولت هاى عضو يك نهاد منطقه اى را به سازمانى فراملى تفويض نمايد، با اين وجود باز هم نيازمند تلاش دولت هاى ملى براى تقويت اين روند است. پس اين فقط دولت ها هستند كه تعيين كنندگان اصلى سرنوشت ملت ها هستند و حتى در روندى كه خود به تضعيف دولت ملى مى انجامد، مهم ترين نقش را ايفا مى كنند. تجربه روند همگرايى در قاره اروپا و تلاش براى تصويب يك قانون اساسى كه بتواند هويت سياسى جديد و مستقلى را براى كشورها و ملت هاى اروپايى در قالب اتحاديه اروپا فراهم بياورد، بهترين گواه اين واقعيت است. رأى منفى مردم فرانسه و هلند به رفراندوم قانون اساسى اروپا در مه و ژوئن سال ۲۰۰۵ تحليل هايى را در پى داشت كه بدون پشتوانه تئوريك، نتايج دو رفراندوم فوق را به يك نقطه پايان براى روند همگرايى در اروپا تعبير مى كردند. جدا از تحليل هاى صورت گرفته در رابطه با نتايج و پيامدهاى رد قانون اساسى اروپا توسط شهروندان فرانسوى و هلندى براى تحولات آتى در روند همگرايى اروپا، توجه به عوامل بروز پديده مخالفت با قانون اساسى اروپا در دو كشورى كه همواره در طول تاريخ همگرايى اروپا، از مهم ترين حاميان تقويت همگرايى منطقه اى در قاره سبز به حساب مى آمدند، نه تنها مى تواند از بروز مشكلاتى اين چنينى در آينده اتحاديه اروپا جلوگيرى نمايد، بلكه اين قابليت را دارد كه به عنوان يك الگو، مورد استفاده ديگر نخبگان سياسى در اقصى نقاط جهان به منظور تقويت همگرايى منطقه اى قرار گيرد. اگرچه رأى منفى فرانسويان و هلندى ها، حدس و گمان هاى فراوانى را در رابطه با علل بروز اين دو پديده به دنبال داشته است، ولى نظرسنجى هاى رسمى انجام شده از سوى كميسيون اروپا خود به تنهايى بهترين ابزار بسيارى از تحليل هاى انجام گرفته، تبعيت قانون اساسى اروپا از الگوهاى اقتصادى و اجتماعى نئوليبرال را عامل اصلى رأى منفى مردم فرانسه به اين قانون تلقى كرده اند. از سوى ديگر بسيارى، قانون اساسى اروپا را قربانى مباحث مطرح شده در مورد احتمال عضويت كشور تركيه در اتحاديه اروپا و يا ادامه روند گسترش قلمرو ارضى اتحاديه اروپا به سوى شرق اين قاره پنداشته اند. اين در حالى است كه براساس نظرسنجى هاى انجام گرفته تنها ۶ و ۳ درصد مردم فرانسه و هلند، متغير احتمال عضويت «تركيه» در اتحاديه اروپا را يكى از عوامل رأى منفى خود به قانون اساسى اروپا دانسته اند. در مورد مخالفت با ادامه روند گسترش اتحاديه اروپا نيز تنها ۳ و ۶ درصد پاسخ دهندگان در فرانسه و هلند اين متغير را در رأى منفى خود به قانون اساسى اروپا مؤثر شمرده اند. در مورد جنبه هاى ليبراليستى قانون اساسى اروپا اگرچه تحليل ها به درستى صورت گرفته است، با اين وجود در فرانسه ۱۹ درصد و در هلند تنها ۵ درصد از كسانى كه به قانون اساسى اروپا رأى منفى دادند، اعتقاد داشتند كه اين قانون از الگوهاى نئوليبرال به شدت تبعيت كرده است. اگرچه نگاهى به نتايج نظرسنجى هاى رسمى و معتبر انجام گرفته از سوى كميسيون اروپا، مؤيد اهميت دغدغه هاى اقتصادى و رفاهى براى جامعه متمايل به سوسياليسم فرانسه است، اما نشان از آن دارد كه متغيرهاى مختلفى در رأى منفى مردم فرانسه و هلند به قانون اساسى اروپا دخيل بوده اند. برطبق نظرسنجى ها در فرانسه عواملى چون احتمال تأثيرات منفى تصويب قانون اساسى اروپا بر وضعيت داخلى اشتغال، شرايط ضعيف اقتصادى كشور، الگوپذيرى قانون اساسى اروپا از انديشه هاى نئوليبرال، فقدان توجه لازم اين سند به نيازهاى رفاهى و اجتماعى در اروپا، پيچيدگى متن سند قانون اساسى و در نهايت مخالفت با دولت و يا حزب حاكم در فرانسه، به ترتيب اولويت، مهم ترين متغيرهاى مؤثر در رأى منفى فرانسويان به قانون اساسى اروپا بوده اند. اين در حالى است كه عدم اطلاع كافى درباره قانون اساسى اروپا، احتمال از دست رفتن حاكميت ملى و در نهايت مخالفت با دولت و يا حزب حاكم، به ترتيب مهم ترين دغدغه هاى مؤثر براى رأى منفى مردم به قانون اساسى اروپا در هلند عنوان شده اند. تمامى موارد فوق حاكى از اين است كه دولت هاى ملى در فرانسه و هلند، از توانايى لازم براى تحت تأثير قرار دادن آراى مردمى به منظور حمايت از قانون اساسى اروپا، برخوردار نبوده اند. در هلند ۱۴ درصد و در فرانسه ۱۸ درصد از كسانى كه به قانون اساسى اروپا رأى منفى دادند، اين اقدام را بهانه اى براى ابراز مخالفت خود با دولت و يا حزب حاكم كشورشان قلمداد نموده اند. ۱۲ درصد مخالفان فرانسوى، قانون اساسى اروپا را سندى پيچيده ارزيابى كرده اند كه به هيچ عنوان خواننده اين سند نمى تواند درك مناسبى از وضعيت آتى اتحاديه اروپا پيدا كند. در هلند ۳۲ درصد مخالفين كمبود يا فقدان اطلاع كافى در رابطه با قانون اساسى اروپا را دليل خوبى براى رأى منفى خود برشمرده اند. ۳۱ درصد فرانسويان نگرانند كه قانون اساسى اروپا، تأثيراتى منفى بر اشتغال در فرانسه بر جاى گذارد و ۲۶ درصد، فرانسه را به دليل شرايط نامطلوب اقتصادى، آماده پذيرش قانون اساسى اروپا ندانسته اند. در هلند نيز ۱۹ درصد اعتقاد داشتند كه قانون اساسى اروپا، «حاكميت ملى» هلند را تحت الشعاع قرار مى دهد. نگاهى ريزبينانه به متغيرهاى فوق نشان مى دهد كه دولت هاى فرانسه و هلند به منظور جلب حمايت افكار عمومى خود از قانون اساسى اروپا، تلاش اندكى را مبذول داشته اند. در نگاه نخست مى توان اينگونه دريافت كه ۱۵ تا ۲۰ درصد مردم فرانسه و هلند، اقدامات دولتمردان صاحب قدرت در كشورهايشان را فاقد مشروعيت لازم براى حمايت مى انگارند و بر اين اساس نيز توصيه دولتمردان خود را براى رأى «آرى» به قانون اساسى اروپا، به چشم مسأله اى مى بينند كه از سوى ايشان در حال ديكته شدن به ملت هايشان است و به دليل بحران مقبوليت اين دولت ها، مى بايست مورد مخالفت مردم قرار گيرد. از سوى ديگر دولت هاى فرانسه و هلند نتوانسته اند پيچيدگى هاى سند قانون اساسى اروپا را براى مردم خود روشن سازند و يا اينكه با بهره گيرى از ابزارهاى مختلف اطلاع رسانى، آگاهى مطلوبى را در اذهان مردم كشورهايشان نسبت به تأثيرات مثبت تصويب اين سند ايجاد نمايند. دولتمردان فرانسوى تا جايى در حل معضلات اقتصادى اين كشور ناكام مانده اند كه فرانسويان، امورى چون بى تدبيرى سياستمداران اروپايى نسبت به تبعات منفى گسترش اتحاديه اروپا به سوى شرق و ضعف ايشان در قبال تهاجم بى وقفه الگوهاى سياسى، اقتصادى و اجتماعى آنگلوساكسونى مبتنى بر نئوليبراليسم به اروپا را از عوامل كليدى نابسامانى اقتصادى در فرانسه پنداشته اند و به همين علت تأييد قانون اساسى اروپا را حركتى ديگر به سمت ويران سازى اقتصاد فرانسه و شرايط رفاهى در اين كشور ارزيابى مى كنند. دولتمردان هلندى نيز در تلاش براى فهماندن اين مسأله به مردم كه قانون اساسى اروپا، تبعات منفى آنچنانى براى حاكميت ملى در اين كشور ندارد، ناتوان بوده اند. مشكل اساسى نخبگان سياسى اروپايى اين است كه مردم اروپا نسبت به روند همگرايى در اروپا و پيامدهاى مثبت آن، نه اطلاع كافى دارند و نه اينكه علاقه اى به دنبال كردن اين مسائل از خود نشان مى دهند. شوراى اروپا در ژوئن سال ۲۰۰۵ و پس از رأى منفى مردم فرانسه و هلند به قانون اساسى اروپا، به درستى معضل اصلى اتحاديه اروپا را بيش از عدم فهم افكار عمومى نسبت به مسائل اروپايى، بى علاقگى و بى توجهى مردم نسبت به مفهوم مستقل «اروپا» تشخيص دادند. در نظرسنجى هاى رسمى انجام گرفته پس از اعلام نتايج بسيار مأيوس كننده انتخابات پارلمانى اروپا در ژوئن ۲۰۰۴ ، ۵۸ درصد از كسانى كه در اين انتخابات شركت نكردند، اعتقاد داشتند كه رأى آنها تغييرى را براى آنها فراهم نخواهد كرد و ۵۵درصد هم معتقد بودند اتحاديه اروپا به مسائلى مى پردازد كه دغدغه اصلى آنها نيست. آنچه در اين ميان به عنوان يك واقعيت در جريان تحولات سياسى اروپا و بويژه اروپاى غربى وجود دارد، آن است كه ميان ميزان مشروعيت دولت هاى حاكم اروپايى در ذهن شهروندان از سويى و ميزان حمايت افكار عمومى از روند همگرايى در اروپا رابطه مستقيمى برقرار است. در رفراندوم قانون اساسى اروپا در اسپانيا، اگرچه ميزان حمايت رأى دهندگان از اين قانون چندان شايان توجه نبود، لكن به نظر مى رسد مقبوليت دولت حاكم بر اين كشور در آن زمان، تأثير فراوانى بر جلب حمايت افكار عمومى در تأييد سند قانون اساسى اروپا از سوى اسپانيا داشت. جالب اينكه دولت حاكم در اسپانيا به عنوان يك دولت چپگرا و سوسياليست، در حالى توانست حمايت مردم اسپانيا از قانون اساسى اروپا را جلب نمايد كه مردم فرانسه اين قانون اساسى را سندى ليبرال خواندند! مسأله آن است كه دولت حاكم اسپانيا على رغم ديدگاه هاى رفاهى و سوسياليستى خود، قادر شد چهره اى از قانون اساسى اروپا را براى مردم به تصوير كشد كه مردم، سند مذكور را فراهم آورنده پيشرفت هاى آتى كشور اسپانيا بينگارد. آراى مثبت مردم كشورهاى اروپاى مركزى و شرقى به قانون اساسى اروپا، گرچه ناشى از عملكرد مثبت دولت هايشان در اين رابطه نيست، ولى حاكى از تسلط نگرشى در اين مناطق است كه روند همگرايى در اروپا و به ويژه تصويب قانون اساسى اروپا را محرك توسعه سياسى، اقتصادى و فرهنگى در مركز و شرق اروپا به حساب مى آورد. آنچه در كشورهاى توسعه يافته اى چون فرانسه و هلند كه پيش از هر كشور ديگرى در تحولات تاريخ همگرايى اروپا ايفاى نقش كرده اند، به هيچ عنوان ديده نمى شود، همين نگرش مثبت به روند فعلى همگرايى منطقه اى در اروپا و قانون اساسى اروپا است. بدون شك اين تنها «دولت هاى ملى» در فرانسه و هلند هستند كه توانايى جلب نظر دوباره افكار عمومى كشورهايشان نسبت به روند فعلى همگرايى در اروپا را دارند. پس مى توان اينگونه نتيجه گرفت كه تا هنگامى كه اقدامات و سياست هاى دولت هاى ملى در اروپا از مشروعيت لازم در اذهان شهروندان اروپايى برخوردار نباشند، نمى توان در انتظار حمايت افكار عمومى از تقويت همگرايى در اروپا بود. دولت ملى والاترين نقش را در تفويض اقتدار دولت به يك سازمان فراملى منطقه اى و حمايت افكار عمومى شهروندانش از اين روند ايفا مى كند؛ على رغم اينكه چنين روندى، حاكميت دولت ملى را متضرر سازد.
|