يكشنبه ۲۴ ارديبهشت ۱۳۸۵ - ۱۶ ربيع الثانى ۱۴۲۷
Sun, May 14, 2006
فرهنگ و انديشه
۳۴۷۱
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
تاريخ
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
تأملى بر كتاب «بررسى روانشناختى خودكامگى»اثرمانس اشپربر با ترجمه على صاحبى از انتشارات روشنگران و مطالعات زنان
روان پريشى سلاطين
خودكامه قرن بيستم
258291.jpg
فرد مستبد خودكامه اگر سر به زير و فروتن است فقط براى دستيابى به اريكه قدرت است در اين راه،  اگر لازم ببيند به زانو افتاده و زمين را نيز مى بوسد و اين را به آن اميد و آرزو انجام مى دهد كه روزى از فراز تخت قدرت شاهد زانو زدن ديگران و ناكامى آنها باشد. (ص ۴۳)

دهه هاى آغازين قرن بيستم بود كه مكتب «روانشناسى فردى» (Individual Psychology) در ميان ديگر مكاتب روان شناختى مطرح آن روزگار قد علم كرد و آلفرد آدلر
( A . Adler) _ تئوريسين اين مكتب _ توانست شارحان بسيارى را به زير سايه آن گردآورد. مانس اشپربر (Manes Sperber _ ۱۹۰۵) از جمله افرادى بود كه زير نظر آدلر تحصيلات روان شناختى خود را تكميل و تئورى «روان شناسى فردى» او را به خوبى هضم كرد و چنان شيفته اين نظريه شد كه در مقام قضاوت نظريه روان شناسى فردى آدلر را از نظريات فرويد كاملتر و كاراتر دانست. اشپربر چنان توجه و پيشرفتى در فهم تئورى و فنون روان شناسى فردى از خود نشان داد كه از سوى آدلر به سمت مسؤول انجمن روانشناسى فردى برلين در آلمان برگزيده شد و بين سال هاى ۱۹۲۷ تا ۱۹۳۳ در برلين به تدريس و ترويج اصول و مبادى اين مكتب پرداخت.
پيش فرض بنيادى روانشناسى فردى حول اين قاعده قوام مى گيرد كه شخصيت و رفتار انسان عميقاً متأثر از تجارب شش سال اول دوران كودكى اش است. به اين اعتبار، به نقش نظام تربيتى _ آموزشى و در سطح بالاتر، به نقش جامعه در ساخت و تحول رفتار و شخصيت افراد تأكيد فراوان مى كند. در اين نظريه، انسان ها دست پرورده وراثت، محيط يا تركيبى از آن نيستند، بلكه انسان استعداد، ظرفيت نفوذ و خلق وقايع و امور را در بطن خود دارد. در اين رويكرد، جهان خارج، وقايع و رخدادهاى زندگى به خودى خود اهميتى ندارند، بلكه آنچه در رفتار، شخصيت و در نهايت سرشت انسان نقش اساسى ايفا مى كند، تفسير و برداشت ذهنى فرد از اين وقايع و رخدادهاست. از اين رو اشپربر از چيزى به نام «ادراك ذهنى» يا «فهم شخصى واقعيت» نام مى برد و آن را مهم تر از خود واقعيت تلقى مى كند . (ص ۱۱) كاربست عملى اين رويكرد اين است كه فرد را جزيى ادغام شده در نظام اجتماعى مى داند و برخلاف تئورى فرويد كه در تحول شخصيت بر تعامل نيروهاى روانى درونى تأكيد مى كند، در اين تئورى بيشتر به روابط بين فرد و اجتماع اهميت داده مى شود. (براى فهم بهتر و مطالعه عميق تر تئورى آدلر، مى توان به اثر ارزشمند دكتر منصور با عنوان «احساس كهترى» از انتشارات دانشگاه تهران رجوع كرد.)
به همين اعتبار است كه مى توان مدعى شد كه در ميان تمامى مكاتب و نحله هاى روانشناسى جديد تنها در مكتب روانشناسى فردى و آموزه هاى آلفرد آدلر است كه به «روانشناسى قدرت و شأن» توجه شايسته اى شده است. شايد به همين دليل هم بود كه «مانس اشپربر» دل در گرو اين مكتب داشت.
چرا كه اشپربر در دوره اى كه مسؤوليت انجمن روانشناسى فردى برلين در آلمان را داشت به فعاليت هاى سياسى _ اجتماعى نيز گرايش پيدا كرده بود و خيلى زود خود را در كادر مركزى حزب كمونيست يافت و به دليل دلبستگى عميقش به آرمان هاى سوسياليستى، كه حزب كمونيست مدعى پرچم دارى آن بود، تا مدتها از هرگونه نقد خردمندانه مواضع و خط مشى حزب كمونيست شوروى پرهيز مى كند تا اينكه در سال ۱۹۳۷ محاكمات فراگير و معروف مسكو در دوران استالين آغاز شد و او نزديك ترين دوستان حزبى اش را كه در وفادارى و صداقت ايمان آنها به ايدئولوژى هاى سوسياليسم شكى نداشت در قتلگاه استالين ديد. در اين جا بود كه كم كم نظام باورهايش ترك برداشت و فهميد قطارى كه براى رسيدن به ارض موعود سوسياليسم سوار بر آن شده، توسط لوكوموتيورانى خودكامه و قدرت طلب در مسيراستبداد و ديكتاتورى رانده مى شود. اين بود كه تصميم گرفت از اين قطار بيرون بپرد كه ثمره اين جدايى و تغيير مسير سياسى در انديشه او به بار نشست و در سال ۱۹۳۷ و در سن ۲۳ سالگى مقالات «تحليل روان شناختى خودكامگى» (The Analysis of Tyranny) را با رويكرد روانشناسى فردى قلم زد. مضمون اين مقالات نه پژوهشى جامعه شناختى است و نه مى تواند به مخاطبش سمت و سويى سياسى دهد. موضوع آن آدم هايى هستند در شور و شوق رسيدن به قدرت، يا افرادى كه اسير دست آنانند. همچنين در اين كتاب از مردمى سخن گفته مى شود كه مبهوت جذبه قدرت ديگرى شده اند. از اين رو، اشپربر در اين كتاب تنها جنبه ذهنى قدرت را مورد بررسى قرار مى دهد و مطالعه جنبه هاى عينى و عملى آن را، كه تنها در گستره روابط اجتماعى قابل فهم است، به  مطالعات جامعه شناختى مى سپارد. چرا كه معتقد است؛ «روانشناسى به همان اندازه كه در تبيين علل وقوع جنگ يا تغيير و تحولات پى در پى جامعه انسانى ناتوان است، از تبيين ماهيت قدرت نيز عاجر است. على رغم اين ناتوانى، اگر در مواردى هم روانشناسى به ارائه چنين تبيينى دست يازيده، به واقع از حوزه خاص خود فراتر رفته است.» (ص ۳۷)
به همين دليل مبناى تحليل او در اين كتاب با ديدگاه بسيارى از نويسندگانى كه بعداً همين موضوع «خودكامگى و استبداد» را مورد مطالعه قرار داده اند، متفاوت است. اشپربر برخلاف روش خاص روانشناسى گوستاو لوبن و پيروانش نمى خواسته كه رفتار ستمديدگان را براساس ويژگى گروهى آنها توضيح دهد، بلكه سعى دارد تا توده مردم را نيز براساس اصول روانشناسى فردى ارزيابى و طبقه بندى كند و رفتارهاى سياسى آنان را در متن روابط اقتصادى _ اجتماعى موجود مورد تدقيق و مداقه قرار دهد. از اين رو به نيكويى از روانشناسى فردى آدلر بهره مى گيرد تا نقش مهم رغبت اجتماعى و همچنين پيامدهاى ناشى از قدرت طلبى فردى را در تمامى طبقات اجتماعى به طور مشروح و جامع بررسى كنند.
او مكرراً در اين كتاب اشاره مى كند كه خودكامگى تنها دربرگيرنده شخص خودكامه و گروه همدستانش نيست، بلكه فرمانبرداران، زيردستان و قربانيان او را نيز در بر مى گيرد. يعنى عواملى كه او را به اين مقام رسانده اند؛ «اين خلق فرمانبردار است كه خودكامه مستبد را بر شانه هاى خود نشانده و جايگاهى را به او واگذار مى كند كه از آن پس فراسوى حلقه مجيزگويان و چاكران ديگر هيچ كس را در جرگه آدميان به حساب نمى آورد.» (ص ۴۱)
اكثر تعابير و اشارات در اين كتاب متوجه شخص هيتلر است و آشكارا به استالين اشاره نشده است. اشپربر مدعى است كه در ميان هر ملتى بيش از هزاران هيتلر و استالين بالقوه وجود دارد، اما به ندرت پيش مى آيد كه اين توفيق را داشته باشند كه تا مرحله به دست گيرى قدرت مطلقه پيشروى كنند و به آرزوى رام  نشدنى خود براى همتايى با خدايان دست يابند. موفقيت در اين امر به شرايط اقتصادى -اجتماعى و سياسى بستگى دارد. به عنوان نمونه جامعه اى را مى توان تصور كرد كه در آن زندگى اكثر مردم تحت فشار است. به گونه اى كه مردم از اين وضعيت نابسامان شديداً در خود احساس اهانت و تحقير مى كنند. در چنين شرايطى، مردم كه به جز در مورد نيازمنديهاى ضرورى و اجتناب ناپذير زندگى در ساير موارد معمولاً بين نوعى بى تفاوتى قضا و قدرى و اعتراض هاى عصبى و پراكنده در نوسانند، به مرور و نا اميدانه، منتظر يك ناجى قهرمان مى شوند و به محض يافتن چنين فردى تمامى آزادى و اختيارات خود را به او تفويض مى كنند «آنها آزادى و اختيارات خود را به كسى واگذار مى كنند كه به شهادت مكرر تاريخ هرگز نمى توانند آن را بازپس گيرند.» (ص ۷۶)
اشپربر يكى از فصول شش گانه كتابش را به «بستر و زمينه هاى شكل گيرى خودكامگى» اختصاص داده است و چهار پارامتر اصلى زمينه ساز خودكامگى را اين چنين بر مى شمارد: ۱- كمبود عنصر شادى در زندگى مردم، ۲- احتمال رسيدن به منزلت اجتماعى، ۳- تمايل به گسستن بندهاى زندگى روزمره، ۴- عدم توانايى در ريشه يابى پديده هاى اجتماعى. و در تكميل اين چهار فاكتور اضافه مى كند كه «تاريخ شهادت مى دهد كه غير از توده هاى نيازمند و شخص عوام فريب، نيروى سومى نيز در استقرار استبداد و خودكامگى نقش دارد. نيرويى كه از «هيچ كس»، مردى تمام عيار مى سازد تا به وسيله اين هيچ كس و با نام مستعار او بر اوضاع مسلط شده و خر مراد را سوار شود.» (ص ۹۳)
اشپربر تحليل روانشناختى خودكامگى را در شش فصل تدوين و تنظيم كرده است؛ ۱- تناقض و راه «برون شد» از آن، ۲- وجود و پديدار، ۳- بستر و زمينه خودكامگى، ۴- پيشروى به سوى قدرت، ۵- حاكميت قهر و خشونت، ۶- رهبرى و خودكامگى كه به نظر مى رسد فصلهاى ۳ و ۶ محورهاى تحليل او را شكل مى دهند و مجموعه قائم به آنهاست.
او در مقالات اين كتاب سعى مى كند كه تا سرحد امكان بنياد آن نمونه حكومتى را كه امروزه «استبداد خزنده» معروف است به طور دقيق تبيين و تفسير كند، اما اينكه چرا با رويكردى روانشناختى به سراغ چنين سوژه اى رفته است به كنايه مى گويد: «براى فهم اين نكته كه چرا آدم قدرت طلب به هر وسيله ممكن در صدد تصاحب قدرت است، نياز چندانى به روانشناسى نيست، اما وقتى كسى حاضر است به چماقى كه بر سرش فرود مى آيد، به چشم عصاى اعجازگر نگريسته و آن را ببوسد، براى فهم و توضيح چنين حالاتى به روانشناسى نيازمنديم.» (ص ۱۱۵)
اما چرا حاكمان مستبد و خودكامه در دوران معاصر، خود را به آب و آتش مى زنند تا همانند يك «پيشوا» و «رهبر» ديده شوند؟ اين نكته اى است كه اشپربر در مقام پاسخ به آن فصل پايانى كتابش را در باب «تفاوت رهبرى و خودكامگى» به نگارش درمى آورد؛ «اراده جمعى حضورش را در شخص رهبر نشان مى دهد و او بدين وسيله بلندپايه ترين مقام اجرايى را كسب مى كند. اين مقام زير نظارت كسانى است كه آن را به وجود آورده اند و هر زمانى كه آنها بخواهند مى توانند او را عزل كرده يا تغيير دهند.» (ص۱۴۶) در حالى كه حاكم خودكامه اظهار مى دارد كه «قدرتى كه به او واگذار شده، هيچ نيرويى در دنيا نمى تواند از او بازپس گيرد.» (ص۱۴۷) حاكم خودكامه انتظار دارد كه مردم او را مصون از خطا و اشتباه بدانند، اما رهبرى كه چنين توقع نابجايى داشته باشد در واقع انبوهى از مسؤوليت هاى كمرشكن را برعهده مى گيرد كه به همين واسطه توان هدايت و رهبرى را از دست مى دهد.
اشپربر براى پيشگيرى از وقوع استبداد و خودكامگى با ذكر يكسرى رهنمون عملى بر «استبدادنامه» خود مهر پايان مى زند (صص ۱۵۸-۱۵۶): ۱. اشتباه كردن يك ويژگى انسانى است و يك رهبر به محض اين كه اين اصل بديهى را نفى كند، اين شك را برمى انگيزد كه در تدارك پيمودن راه استبداد و خودكامگى است. ۲. اگر به نام يك «عقيده» يا «آرمان» براى دگرانديشى مجازات تعيين شود و به هر انتقادى برچسب خيانت زده شود، مى توان نتيجه گرفت كه آزادى در حال قتل عام شدن است. ۳. هر رهبرى كه خود را از متن مردم متمايز كند و خود را برتر و بالاتر از آنان بداند، قانون بقاى مردم را زير پا گذاشته است، همچنان كه حاكم مستبد و خودكامه نيز همواره اين قانون را مى شكند. ۴. هر آرمان و عقيده اى كه سعى كند انسان خاصى را مافوق انسان نشان دهد، اسلحه خود را بر ضد همه بشريت هدف گيرى كرده است.
اين اثر ۱۶۰ صفحه اى اين اقبال را داشته تا در اين بازار پريشان حال و تب دار ترجمه از ترجمه شيوا و سليس دكتر على صاحبى برخوردار باشد. دور از انصاف نيست اگر مدعى شويم با مقدمه موجز و روشنگرى كه دكتر صاحبى بر پيشانى كتاب نشانده و قلم صريح و بى حاشيه هانس اشپربر و با همت نشر خوش ابتكار و پركار روشنگران و مطالعات زنان، اثرى سزاوار تحسين به عرصه فرهنگ ارائه شده است.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |