دوشنبه ۲۵ ارديبهشت ۱۳۸۵ - ۱۷ ربيع الثانى ۱۴۲۷
Mon, May 15, 2006
ماجرا
۳۴۷۲
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
معماى پليسى شماره ۱۱۷
پاسخ معماى پليسى شماره ۱۱۴ _ سياه دل
تنها دليل بازپرس شمس، وقتى زير پاى جسد ايستاد به آن نگاهى انداخت، احساس كرد اگر رد خونى كه در ناحيه گردن آن به صورت عدد هفت از زير گوش تا خرخره و سپس به پشت گردن وجود نداشت، انگار اين پسر خوابيده است.
«پرستو» و «اميد» دقيقاً تصورات بازپرس شمس منطبق با نظريه پزشك جنايى را بيان كردند. غافل از اينكه اگر اين تصورات درست بود و «برديا» با اصابت به زمين و تركيدن مخچه دچار مرگ آنى مى شد _ همان طور كه پرستو از ديده هايش گفت _ او ديگر حركتى نكرده است، پس بايستى خونريزى فقط به پشت سر و روى موزاييك ها باشد، اما وجود رد خون در گردن و نزديك خرخره «برديا» مشخص مى كند كه او ابتدا با صورت به زمين افتاده و ضربه از پشت سر به مخچه اش وارد شده است و قاتل بعد بدون توجه به سرازير شدن خون از محل اصابت ضربه به سمت گردن مقتول او را طاقباز خوابانده كه خون سرازير شده به سمت پايين سر تغيير مسير داده است و يك رده به شكل هفت خون به وجود آورده است.
معماى پليسى شماره ۱۱۷
تنهايى
258456.jpg
مهدى ابراهيمى
مبينا، هرچه به خانه مادر پيرش زنگ زده بود صدايى از آن سوى گوشى نشنيده بود. با نگرانى شال و كلاه كرد و از خانه خارج شد، نيم ساعتى در مسير بود تا اينكه به درخانه قديمى اى در دارآباد رسيد، نفس نفس مى زد كه انگشت روى زنگ خانه گذاشت، باز جوابى نشنيد، مطمئن بود مادرش جايى نرفته است دو سالى مى شد بين مبينا و مادرش «فروغ» قرارى گذاشته شده بود تا هر وقت پيرزن از خانه خارج مى شد ابتدا به خانه دخترش تلفن كند.
چاره اى نداشت به موبايل برادرش «بابك» زنگ زد، او نيز دستپاچه شد و به برادر ديگرش زنگ زد، كليد ساز وقتى در خانه، ننه فروغ را باز كرد آنان داخل رفتند از همان راهروى باريك كه پيش روى شان قرار داشت و كشو هاى كمد ديوارى آن بهم ريخته بود پى بردند به خانه شان دزد زده است، همه فرياد زنان در اتاق ها پيچيدند تا اينكه در آخرين اتاق طبقه دوم مشرف به حياط پشت ساختمان بود كه در برابر جسد خون آلود مادر تنها حيرتزده ايستادند. ساعت ۱۲ ظهر بود، بازپرس شمس داخل يك كوچه قديمى كه برف هاى زمستانى روى آسفالت يخ زده بود و چند خودروى پليس روبروى يكى از خانه ها ايستاده بودند، شد و به خاطر بافت قديمى كوچه همسايه ها از خانه هايشان بيرون ريخته بودند و همهمه اى بود.
سروان عليپور با ديدن بازپرس به سراغش رفت و همراه او داخل خانه شد، يك ساختمان دو طبقه با ديوارى كه آجر قرمز رنگى داشت در برابرش بود از بيرون ديد كه پنجره هاى طبقه اول همگى مجهز به نرده حفاظ هستند و در طبقه دوم جز پنجره كوچكى كه در انتهايى ترين بخش ساختمان قرار داشت هيچ كدام از پنجره ها باز نبود.
به داخل خانه رفت، قفل هاى در ورودى سالم بودند، راهرويى به عرض ۱‎/۵ متر و به طول ۵ متر در ابتداى در ورودى ساختمان ديده مى شد كه روبروى آن پله هاى قديمى با موكتى قرمزرنگ كه نوارهاى حاشيه اى سفيد داشت، ديده مى شد.
همه اثاثيه داخل كمدها به هم ريخته بود، از پله ها بالا رفت، آخرين اتاق مشرف به حياط محل تجمع مأموران بود، وقتى وارد اتاق هاى سمت چپ شد كه جسد در يكى از آن دو افتاده بود به تنها تفاوت طبقه دوم و طبقه اول برخورد، يك گلخانه شيشه اى در اتاق قرار داشت كه پنجره اش به كوچه باز مى شد و پنجره كوچكى كه باز بود و بازپرس متوجه آن شده بود به همين گلخانه تعلق داشت. در كشويى كه از جنس آلومينيوم بود با گيره پلاستيكى سياهرنگى قفل بود، آن را فشار داد و در را باز كرد و داخل گلخانه رفت، داخل آن بسختى مى شد قدرم زد، فضا بسيار تنگ بود، هيچ ردپايى در كف آن ديده نمى شد، بوى نم خاصى به مشام مى رسيد انگار روى خاك آب پاشيده باشند.
وقتى بدن بازپرس با گلدان ها و تيرچه هاى چوبى برخوردهاى سطحى پيدا كرد و نظم آنجا را مقدارى به هم زد، خود را به جلوى پنجره رساند، پنجره مربع شكل در ابعاد يك مترى، وقتى به لبه ۳۰ سانتى مترى داخل پنجره نگاه كرد به گرد و غبارهاى زيادى كه سطح صاف آن را پوشانده بود، برخورد و با توجه به خيس بودن آن پى برد كه بوى خاص نم از همين گرد و غبار خيس است. برگ هاى گل ها رو به زردى بود و خاك گلدان ها خشك. بازپرس پى برد كه پيرزن حال و حوصله رسيدن به گلخانه را نداشته است و از مدت ها مى شد فروغ، وارد گلخانه نشده بود. وقتى فيلمبردارى از جسد تمام شد، بازپرس خود را به بالاى سر جنازه رساند، پيرزن از روبرو مورد حمله قرار گرفته بود، او برخلاف صحنه كه نشان مى داد بايستى در خواب به قتل رسيده باشد از زخم هاى روى دستانش كه از بريدگى با چاقو به وجود آمده بود مشخص مى شد از خود دفاع كرده است. خون زيادى روى تشك تختخواب ريخته بود، جسد به صورت طاقباز و درحالى كه لباس شيكى به تن داشت روى تخت افتاده بود و دستان فروغ به حالت بسته در دو طرفش افتاده و تكه هايى از لباسش كه بازپرس را به ياد لباس ميهمان مادر پيرش در مراسم عروسى مى انداخت، پاره شده بود.
امتداد خون كه روى فرش قرمز رنگ خشك شده بود تا جلوى كمد آرايش امتداد داشت و كشوهاى اين كمد كاملاً به هم ريخته بود. مأموران تشخيص هويت اعلام كردند هيچ اثرانگشتى كه متعلق به كسى غير از پيرزن باشد، به دست نيامده است و دكتر حامدى از پزشكى قانونى نيز تأييد كرد قتل شب گذشته بين ساعات ۷ تا ۱۰ رخ داده و همه ضربات از روبرو بوده است. هيچ چاقويى در محل جنايت پيدا نشد و دكتر اعلام كرد كه چاقو يك لبه بوده است و تيغه آن حدود ۵ سانتى متر بوده و عرض ۲ سانتى مترى داشته است.
سروان با گفتن اينكه طلا و جواهرات و پول هاى فروغ به ارزش ۲۰ ميليون تومان به سرقت رفته، اعلام كرد كه يكى از همسايه ها، مرد آشنايى را ديده است كه از ديوار بالا رفته بود و با استفاده از نرده هاى حفاظ پنجره هاى طبقه اول خود را به پنجره باز گلخانه رساند و به داخل خانه رفته است. اين شاهد بايستى تحت بازجويى قرار مى گرفت، بازپرس به طبقه اول بازگشت، داخل اتاق كه كمى مرتب تر بود رفت و از سروان خواست همسايه را براى بازجويى نزد او راهنمايى كند. برخلاف تصور بازپرس شمس، پسر جوانى كه موهاى ژل زده داشت وارد اتاق شد، او ريش مدل دارى داشت، شبيه فوتباليست هاى خارجى بود .
«هيوا» در تمام مدتى كه بازپرس توضيح مى داد با دقت سؤالات را جواب بدهد، با تكان دادن سرش آن را تأييد مى كرد.
* چند سال است در اين كوچه زندگى مى كنى؟
- از كودكى، خانه مان دقيقاً روبروى خانه فروغ است.
* پيرزن را مى شناختى؟
- همه همسايه ها او را مى شناختند، از وقتى دختر و پسرانش ازدواج كرده اند او تنها ماند. هرازگاهى در كوچه ننه فروغ را كمك مى كرديم تا خريدهايش را به خانه اش برساند.
* تو بچه هايش را مى شناسى؟
وقتى بچه بودم آنها را مى ديدم، چهره شان را مى شناسم حتى اسم هايشان را مى دانم اما برخورد زيادى با آنان نداشتم گاهى از دستشان ناراحت مى شدم كه چرا اين پيرزن را تنها رها كرده اند.
* گفته اى قاتل را ديده اى؟
نگفته ام قاتل را ديده ام، اما مردى كه قبلاً ديده بودم به خانه ننه فروغ مى آمد، ديشب حدود ۹‎/۵ وقتى هوا كاملاً تاريك بود از ديوار بالا رفت و از پنجره كوچك كه هميشه باز است داخل شد.
* چرا زنگ نزد، مگر با ننه فروغ آشنا نبود؟
ننه فروغ، شب ها زود مى خوابيد. مادرم مى گفت چون قرص مى خورد ساعت ۸ شب مى خوابد، وقتى آن مرد از ديوار بالا مى رفت چراغ هاى خانه كاملاً خاموش بود و ننه فروغ در خواب بود.
* چرا پليس را خبر نكردى؟
يكى اينكه مرد جوان آشنا بود، ديگرى اينكه احساس كردم چون ننه فروغ گوش هاى سنگينى دارد و امكان دارد صداى زنگ را نشنيده باشد اين مرد سعى دارد داخل خانه شود، باور كنيد اصلاً كنجكاوى نكردم، گذرى اورا ديدم بعد كه امروز شنيدم ننه فروغ به قتل رسيده است احساس كردم همه چيز را به پليس بگويم.
* اين مرد را كاملاً مى شناسى؟
در جمع پسران و دختر ننه فروغ ديده بودم، خودروى پرايد نقره اى رنگى داشت، موهاى كم پشت و در حال ريختن كه جلوى آن مقدارى طاس شده بود، ريش و سبيل نيز داشت.
* در تاريكى همه اين مشخصات را ديدى؟
خير، قبلاً او را ديده بودم به خاطر همين سريع شناختم.
* خارج شدن او را نديدى؟
نديده ام، مى خواستم به رشت بروم، خيلى كار داشتم حتى سوار اتوبوسى شدم تا نيمه هاى راه نيز رفتم اما پليس راه جلويمان را گرفت، جاده خطرناك بود و به تهران برگشتم.
بازپرس شمس به ياد خبر راديو پيام افتاد كه محور قزوين به رشت را به خاطر بارش شديد برف غيرقابل تردد اعلام كرده بود. هيوا، بايستى در تهران مى ماند.
مينا، دومين كسى بود كه بازجويى شد. او هنوز باور نداشت و گريه مى كرد به اندازه اى صورت خود را با ناخن چنگ زده بود كه در صورتش جاى سالمى نمانده بود:
* آخرين بار كى با مادرت تماس گرفتى؟
حدود ساعت ۸ غروب ديروز، او خسته بود و گفت مى خواهد استراحت كند. قرار بود امروز صبح به خانه مان زنگ بزند تا با هم به دكتر برويم،  وقتى ديدم زنگ نزد نگران شدم و دانستم خاك بر سر شده ام.
* چرا تنها بود؟
به خاطر بى عرضه بودن من و برادرانم، عروس ها او را نمى پذيرفتند و شوهرم با او به اندازه اى اختلاف داشت كه بسختى احوالش را مى پرسيد.
* چه اختلافى؟
شوهرم با مشكل مالى روبرو شده بود كه او را ورشكست كرد. در آن بحران مالى از مادرم كه ثروت زيادى داشت كمك خواست وقتى مخالفت را ديد از ننه فروغ متنفر شد خصوصاً اينكه مدتى به زندان افتاد.
* يعنى با مادرت دشمنى داشت؟
از دستش ناراحت بود، اين دليلى بر مجرم بودن او نيست، او مهربان است.
* مشخصات ظاهرى شوهرت را بگو؟
او موهاى كم پشتى و ريش و سبيل پرى دارد، بعيد مى دانم كار او باشد.
* چه خودرويى دارد؟
يك پرايد نقره اى رنگ كه هميشه خراب است.
معما در حال حل شدن بود، بيشتر از اين نخواست مينا آزار روحى ببيند، از دو برادر او خواست در اتاق حاضر شوند تا از آنان نيز تحقيق كند.
هر دو پسر شرمنده بودند، نمى دانستند چه بگويند. آنان وقتى كه بازپرس گفت يك آشنا دست به اين قتل زده است هر دو شوهر خواهرشان را مظنون معرفى كردند و وضعيت نابسامان مالى او را انگيزه اى براى اين جنايت دانستند. مدارك براى بازداشت صادق كافى بود، وقتى مينا، از زبان بازپرس شنيد كه شاهدى پيدا شده است كه شوهر او را در حين ورود به خانه پيرزن ديده است سكوت كرد چند ثانيه اى روى پاهايش تلو تلو خورد و بى هوش روى زمين افتاد. عصر همان روز، داماد ننه فروغ روبروى پسر همسايه ايستاد، هيوا، خيلى خونسردانه تأييد كرد كه صادق، همان مردى است كه از ديوار خانه مقتول بالا رفته است. صادق، هاج و واج مانده بود، او به گريه افتاد و گفت كه هنوز به اندازه اى پست فطرت نشده است و از مردانگى دور نشده است كه قتل كند، داماد مقتول براى ساعاتى كه احتمال داده مى شد قتل در آن ساعات رخ داده باشد، شاهدى نداشت كه ادعا كند در آن لحظه نزد آنان بوده است. با دستور بازپرس شمس، «صادق» بازداشت شد تا در بازداشتگاه پليس آگاهى تحت نظر باشد، قرار شد فرداى آن روز «هيوا» به همراه پسران و دختر ننه فروغ روبروى صادق، بايستند و او را وادار به اعتراف كنند. ساعت ۹ صبح بود كه همه وارد اتاق بازپرس شمس شدند وصادق با دستبند آهنى به دست روى صندلى رديف اول نشست و بقيه پشت سرش ايستادند، «مينا» گريه مى كرد و دو برادر زير لب چيزهايى زمزمه مى كردند. «صادق» باز به گريه افتاد و به جان دختر كوچكش قسم خورد بى گناه است. در حالى كه همه تصور مى كردند او دروغ مى گويد و «هيوا» گفت كه خودش اين مرد را ديده است. بازپرس شمس خنده اى كرد و تنها با دو دليل ثابت كرد كه قاتل نه تنها «صادق» نيست، بلكه «هيوا» براى سرقت از خانه پيرزن او را كشته است. «هيوا» با اين دو دليل چاره اى جز اعتراف نداشت، او وقتى براى تعمير بخارى برقى به خانه پيرزن رفته بود، او را به قتل رساند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |