|
نگاهى به فيلم آتش بس نوشته وكار تهمينه ميلانى
همه داستان رو به راهه...
|
|
|
رامتين شهبازى فيلم آتش بس نقطه عطفى در كارنامه تهمينه ميلانى است. او پس از چند فيلم قبلى خود به شدت داعيه دفاع از حقوق تباه شده زنان داشت؛ اين بار راهى ديگر گزيده و دفاع از اين قشر جامعه را به پس نگاهى اصلى تر كه همانا پرداخت هاى سينمايى است سپرده. ميلانى در آتش بس نشان مى دهد در اين سال ها به نگاهى پخته در كارگردانى رسيده اگرچه نگارنده همچنان معتقد است ميلانى فيلمنامه نويس چندين گام پس تر از ميلانى كارگردان گام مى زند و فيلمنامه آتش بس در لحظات فراوانى دچار نقصان مى شود؛ اما ميلانى كارگردان توانسته اين فيلمنامه رو به متوسط را به فيلمى چندگام بالاى متوسط ارتقا دهد. آتش بس را مى توان از دو پنجره متفاوت مورد بررسى قرار داد. اول مقايسه آن با ساير ساخته ميلانى _ به خصوص فيلم هاى اخيرش _ و دوم بررسى فيلم به عنوان يك محصول مستقل. اول تهمينه ميلانى اگر چه توانسته بود در ساخته هاى قبلى خود از جمله دو زن، نيمه پنهان، واكنش پنجم و زن زيادى مخاطب خود را به سالن بكشاند، اما لحنى بشدت متكى بر احساسات و كلام گرايى داشت. پيام و نوع نگاه ميلانى كه در اين چند فيلم تكوين يافته بود هماره فراتر از ساختارهاى سينمايى قدم مى زد و از همين رو فيلم ها پيش از اينكه بتوان آنها را از منظرى سينمايى مورد تأويل قرار داد بيشتر به مضمون گرايى پهلو مى زدند كه البته هنوز معضل اساسى سينماى ايران به شمار مى آيد. به دليل غلبه كلام بر تصوير ميلانى مجبور بود در بسيارى لحظات ميزانسن هاى بصرى، بازى سازى و هر آنچه لازمه خلق يك اثر دراماتيك است را قربانى كلام نمايد. از همين رو موقعيت هايى كه شايد مى توانست وجوهى رئاليستى داشته باشد بيشتر رويه اى كاريكاتورگونه به خود بگيرد. اما در خلال همين منظر سويه اى ديگر از نگاه ميلانى رخ مى نمود. سوژه هاى مورد نظر وى مى توانست از نگاهى كمدى نيز مطرح شود. ميلانى در فيلم ديگه چه خبر؟ نشان داده بود كه قالب هاى اين ژانر از سينما را نيز مى شناسد و پس از ساختن واكنش پنجم و زن زيادى كه بيشتر مورد انتقاد منتقدان قرار گرفت لزوم ساخت يك فيلم كمدى توسط ميلانى بيش از پيش حس مى شد كه خود اين نكته به درايت دريافت و آتش بس را جلوى دوربين برد. دوم ساختار كمدى فيلم آتش بس بر پايه كمدى كارتونى شكل گرفته است. كمدى كه ويژگى هاى بزن بكوب يا با واژگان فرنگى اسلپ استيك را نيز مورد استفاده قرار داده است. اين مسأله در دو سكانس يك بار از زبان سايه در مطب دكتر روانشناس و يك بار در گفت وگوى دو نفره يوسف و سايه مطرح مى شود. قرار بر اين بوده يكى از شخصيت ها موش و ديگرى گربه باشند. پس نوعى تعصب و گريز تام و جرى وار در فيلم مطرح شده و همين الگو در سه چهارم فيلم پى گرفته مى شود. سه چهارم فيلم، يعنى از بدو ورود سايه به ساختمان محل كار دكتر تا آغاز روان درمانى يوسف! فيلم كارگردانى قابل قبول دارد. ميلانى سعى مى كند با ايجاز سكانس ها را پشت سر هم رديف كند. فيلم پرگويى ندارد و كشمكش كارتونى شخصيت ها در شكلى متناسب عرضه مى شود. اگر چه مى توان چند ايراد فيلمنامه اى را در قالب چند سؤال مطرح كرد. اينكه چرا يوسف در تمام طول فصل هايى كه سايه در مطب دكتر روانشناس است گم مى شود؟ واقعاً نقش دلارام در كجاى داستان سايه و يوسف است؟ و يا چرا آن پسر چاقوكش را مى بينيم؟ و... اما كارگردانى فيلم باعث مى شود اين سؤالات را در طول فيلم فراموش كنيم يا به عبارت ديگر ميلانى خود به ماكمك مى كند كه چندان درگير اين مسائل نشويم. اگر به اين نكته قائل باشيم كه سايه در مطب روانشناس مشغول دادن يكسرى اطلاعات به دكتر است؛ كارگردان در پرداخت بصرى صحنه ها مى كوشد كاركرد سكانس ها صرفاً در اين تعريف محدود نماند و احتمالاً نگاه هاى مورد نظر ميلانى كه قبل تر به صورت مستقيم پيش روى تماشاگر قرار مى گرفت اين بار در پس حاجبى بيان شود. مشكل سايه و يوسف مشكلى ساده نيست و در بسيارى از موارد مى تواند منجر به فاجعه شود؛ اما ميلانى آن را بسيار شوخ و شنگ مى نگرد. همين تعارض يعنى نگاهى شوخ و شنگ به يك بستر فاجعه آميز نيز خود يكى ديگر از زمينه هاى كمدى را پديد مى آورد. دراينجا تعقيب و گريزها و ميزانسن هاى دوار بسيار به شكل گيرى اين بازى كمك مى كند . حتى نوع نگاه ميلانى به شخصيت فمينيست فيلم يعنى مادر يوسف كه اگر فيلم قرار بود به گونه اى ديگر ساخته شود، حتماً نقش اول فيلم بود ناشى از نوع نگاه تعادل گراى ميلانى در اين فيلم است. فيلمساز در آتش بس به شخصيت ثابت فيلم هاى قبلى خود نيز هجو آميز مى نگرد و فيلم جديد را كاملاً در بسترى ديگر هدايت مى كند. اين كمدى در بسيارى از صحنه ها قائم به ذات تماشا گر را مى خنداند و در برخى فصول ديگر نيز ميلانى به اصطلاح گرفتن اين خنده از تماشاگر را معطوف به تدوين فيلم مى كند. يعنى اتفاق در گذشته رخ مى دهد و با يك قطع سريع به مطب دكتر و عكس العمل دكتر و سايه تماشاگر به خنده مى افتد. البته عكس اين مسأله نيز رخ مى دهد به طور مثال در آن فصل كه دكتر از يوسف مى خواهد همسرش را عزيزم خطاب كند و او مى گويد هرگز اين عمل را انجام نمى دهد و قطع سريع به لوكيشن منزل كه يوسف با همين لفظ سايه را خطاب مى كند؛ اگر چه الگويى بديع در گرفتن خنده از تماشاگر نيست؛ اما ميلانى مى تواند از همين كاركرد آشنا نيز هوشمندانه به نفع فيلم خود سود جويد. ديالوگ هاى پينگ پونگى فيلم نيز درون صحنه ها موفق عمل مى كند علاوه بر اينكه ميلانى مى كوشد با حركات پيوسته دوربين ريتم بيرونى فصول را حفظ كند، ريتم درونى كار فارغ از كاركرد كمدى با كمك اين ديالوگ ها حفظ مى شود. واكنش هاى سريع شخصيت ها- به خصوص محمدرضا گلزار- نيز اين ريتم را افزايش مى دهد. به ياد بياوريد فصلى را كه او خلاف انتظار تماشاگر وقتى پس از خواستگارى از سايه و وقتى تقريباً همه چيز روبه راه است ناگهان از جا برمى خيزد و با صداى بلند اعلام مى دارد اين ازدواج سر نمى گيرد و تماشاگر را شوكه مى كند. اما لحن فيلم در يك چهارم پايانى دچار دگرگونى مى شود. لحن كمدى آشكارا به ملودرام تغيير ماهيت مى دهد. مشكلى كه اكثراً گريبانگير سينماى كمدى ايران است. ميلانى به خاطر اينكه تغيير ماهيت يوسف را نشان دهد ريتم فيلم را تبديل به ريتمى كند مى كند. از اينجا به بعد وجه سرگرم كننده و كمدى فيلم جاى خود را به يك كلاس درس روانشناسى مى دهد. صحنه ها كشدار و خسته كننده مى شود و دوباره تماشاگر ميلانى را از منظر دكتر _ بابازى آتيلا پسيانى _ يك معلم مى بيند. اينجاست كه يادمان مى افتد فيلم آتش بس يك فيلم آموزشى است و چون همان تجربه هاى رواشناسى كه ميلانى در فيلمش يكى از وجوه آن را به تصوير مى كشد، نشان داده، نمى توان به طور مستقيم به مخاطب آموزش داد، لفافه اى از كمدى دور اين هسته آموزشى پيچيده شده تا مخاطب پيام فيلم را پس نزند. وقتى دكتر آشكارا در مورد كودك درون لب به سخن مى گشايد تماشاگر درمى يابد كه قضيه اين كودك درون در فيلم جدى است و باز هم مضمون جاى ساختار را مى گيرد. سوم قرار بود اين نوشتار دو بخش داشته باشد. اما اگر يادتان باشد جايى به شخصيت دلارام اشاره كردم كه شخصيت زائد است.اما اينجا مى خواهم به يك نكته ديگر اشاره كنم، آن هم اجراى خوب احمد مهران فر از اين شخصيت است. مهران فر تا حدى اين شخصيت را جذاب ارائه مى دهد كه تماشاگر به هيچ وجه حس نمى كند كه او اضافى است. محمدرضا گلزار و مهناز افشار نيز در جايگاه خود متفاوت ظاهر مى شوند و گفتنى كه گلزار در برخى فصول بيش از اقشار جذاب و تأثير گذار مى نمايد كه حتى كمى با نگاه فيلمساز در تناقض قرار مى گيرد. بحث بازيگرى فيلم بحثى است ديگر و مجالى ديگر مى طلبد.
|