سه شنبه ۲۶ ارديبهشت ۱۳۸۵ - ۱۸ ربيع الثانى ۱۴۲۷
Tue, May 16, 2006
فرهنگ و انديشه
۳۴۷۳
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
مهرگان
ماجرا
كاركرد
زيبايى شناختى زبان
258579.jpg
حميدرضا شعيرى

هر گاه سخن از كاركرد زيبايى شناختى زبان به ميان مى آيد، نبايد پنداشت كه زبان چيزى را زيبا يا زشت مى خواند.بلكه بايد به نوع رابطه معنايى كه بين عناصر زبانى به وجود مى آيد توجه نمود.كاركرد زيبايى شناختى عمليات پيچيده اى است كه زبان به واسطه حضور و غياب معنا طراحى مى نمايد.پس، براى شناخت اين رابطه بهتر است كه از معنا شروع كنيم.
معنا رخدادى نيست كه فقط در زبان اتفاق مى افتد.ما در اصطلاح از معناى هر چيز صحبت مى كنيم.معناى يك عمل، يك حركت، يك تصميم، يك تابلوى نقاشى، يك حركت سياسى و ...
پس آنچه كه مى بينيم، مى شنويم، لمس يااستشمام مى كنيم، مى تواند معنا دار باشد.گاهى هم ممكن است كه يك چيز دو يا سه حس از مجموعه حواس ما را تحريك كند.به عنوان مثال ما يك آبشار را مى بينيم و صدايى را كه توليد مى كند، مى شنويم.ممكن است كه هر يك از اين دو حس معناى خاص و مستقلى را در ما بپروراند.علاوه بر اين، اين معانى مى توانند با معانى ديگرى كه نزد افراد ديگر شكل مى گيرند، متفاوت باشند.به همين دليل است كه مى توان گفت كه معنا يعنى «غايب». چرا كه همواره در كنار آنچه كه ما معنا مى خوانيم و يا به عنوان معنا بر ما بارز مى شود، معناى ديگرى وجود دارد كه بر ديگرى بروز مى نمايد واز ما غايب مى ماند.همين مسأله است كه پيير اوالت (،۱۹۹۲ ص.۱۲۸) معناشناس كانادايى را بر آن مى دارد تا معنا را مثل بادى بداند كه مى آيد و مى رود و يا اينكه آن را به نفس انديشه تعبير كند.به همين دليل است كه معنا پايدار نيست.يعنى اينكه چون رابطه حسى در شكل گيرى آن دخيل است و اين حس در افراد متفاوت است، نمى توان معناى ثابتى را براى عناصر دنيا فرض نمود، مگر آنكه معانى شكل قراردادى داشته باشند مثل چراغ قرمز راهنمايى كه همه جا معنى توقف را مى دهد.
بنا بر اين غايب بودن معنا به اين معنى نيست كه معنا وجود ندارد.بلكه به معنى حفره اى است ناپيدا كه چيزها در آن گم مى شوند.اژدهايى است دهان باز كه چيزها را با پوست و گوشتشان مى بلعد و از آن ذره اى به جا مى گذارد كه خرده استخوان يا لكه خونى بيش نيست. نمى خواهم بگويم كه معنا جنايتكار است.بلكه مى خواهم بگويم كه معنا جنايتكارى زيباشناس است.معنا مى بلعد، قورت مى دهد، ناپديد مى كند تا زيبا جلوه دهد.و بى شك، چنين معنايى در زبان رخ مى دهد.به عنوان مثال، در داستان چوپان دروغگو همين اتفاق مى افتد.تا زمانى كه چوپان با فريادهاى «آى گرگ، آى گرگ» خود معناى چوپان (آن مرد ساده روستايى و راستگوى نيازمند به كمك) را مى دهد، جماعت براى خدمت آماده است.معنا در اينجا دو كاركرد دارد : از نظر چوپان آنچه را كه غايب است (گرگ) حاضر مى كند.و از نظر جماعت در سير تكرار زبانى آنچه را كه حاضر (چوپان بودن و سادگى و درست كردارى او) است به غياب مى كشاند.به همين دليل در دفعه سوم با اينكه گرگى وجود دارد، ديگر فريادهاى چوپان قادر به حاضر سازى نيست.چرا كه حس معنايى شكل گرفته نزد جماعت كشاورز غايب سازى مى كند.هم فريادهاى چوپان غايب مى مانند و هم حضور گرگ.همين غياب معنايى و نه صورى (گرگ از نظر دالى حضور دارد) است كه سبب جنايت گرگ و بلعيده شدن گوسفندان مى گردد.غايب سازى چوپان، فريادهاى آى گرگ او و گرگ همه و همه جريانى است كه در رابطه اى حسى- ادراكى شكل مى گيرد.همين غايب سازى نوعى بيدارى زيبايى شناختى است.در واقع، اتفاق زيبايى شناختى در اينجا مبتنى بر دو ويژگى زبانى است : يكى كاركرد توهمى معناست كه مدلولى فاقد دال را ايجاد مى كند.در واقع بى آنكه گرگى وجود داشته باشد (دال غايب)، مدلول آن حاضر است و همين امر است كه جماعت كشاورز را به سوى چوپان مى كشاند.اين جريان را مى توان دروغ زيبايى شناختى ناميد.دوم اينكه زبان كاركرد ارجاعى خود را از دست مى دهد.به اين ترتيب كه على رغم وجود گرگ وفرياد هاى آى گرگ، ما با بى اعتنايى و عدم باور جماعت به حضور گرگ مواجه هستيم .در اينجا دال حاضر است ولى به عادت غياب مدلول هيچ حركتى از سوى جماعت كشاورز صورت نمى گيرد.گويا كه گرگى وجود ندارد.در اينجاست كه مى توان ادعا نمود كه زبان (فريادهاى آى گرگ) كاركرد فرازبانى خود مبنى بر انتقال اطلاعات وتبديل جماعت كشاورز به كنش گرانى فعال را از دست داده و در تمايز با دو گونه تكرارى قبلى به نوعى ساخت شكنى منجر مى گردد كه راه را براى ورود به تنبيه زيبايى شناختى باز مى كند.در اينجا لازم است كه جهت هر چه روشن تر شدن مطلب به بررسى كاركردهاى مختلف زبان با توجه به نظريه دريافتهاى معنايى ژاك ژنى ناسكا (،۱۹۹۷ صص.۶۲-۵۹) بپردازيم.
۱) كاركرد ارجاعى زبان كه عقلانيت قراردادى نيز ناميده مى شود كاركردى است كه ثبات و پايدارى همگنه هاى رايج و معمول دنيا را به دنبال دارد.در واقع، بازشناخت عناصر دنيا آنگونه كه وجود دارند در اين عقلانيت مى گنجد.به واسطه همين عقلانيت است كه شرايط دسترسى به دانش علمى (شناختى) مهيا مى شود.زبان ودنيا با هم همخوانى دارند.هر يك از عناصر دنيا نام يا عنوانى دارند كه از طريق اين نوع عقلانيت قابليت تأييد مى يابند.به اين ترتيب هر نوع فاصله بين دنيا و زبان از بين مى رود.دنيا در زبان انعكاس مى يابد.و زبان معرف بى چون و چراى دنيا است.دريافت ارجاعى بر جنبه استعمالى زبان تأكيد دارد.رابطه هايى كه از اين طريق ساخته مى شوند رابطه هايى هوشمند هستند كه داراى فايده مادى اند و مورد استفاده عمومى قرار مى گيرند.پس نوع رابطه بايد منطقى باشد.آنچه كه اهميت دارد، همخوانى عناصر زبانى با عناصر بيرونى يا عالم بيرون است و نه معانى خاص آنها. ژاك فونتنى (،۱۹۹۹ ص.۲۲۷) چنين ديدى را «علمى» مى خواند و آن را زمانى تحقق يافته مى داند كه هر چيز در سر جاى خود قرار بگيرد: كشتى روى آب، خانه روى زمين، صيادان در دريا يا در رودخانه، ماشين در جاده يا در خيابان.
۲) كاركرد معنا شناسانه (عقلانيت اسطوره اى يا شاعرانه) كه به دنبال نوعى معادل سازى يا استعاره سازى است.در چنين كاركردى ديگر جنبه استعمالى گفته يا زبان اهميتى ندارد.ديگر همخوانى زبان با دنياى بيرون مورد نظر نيست . رابطه منطقى بين عناصر زبانى يا عالم بيرون با جريانات غير زبانى مخدوش مى شود.عينيتهاى تحقق يافته به ممكنهاى تحقق نيافته با قابليتهاى تحقق معنا شناسانه يا هنرى تبديل مى گردند.عقلانيت معنا شناسانه به دنبال تزريق معنا به گونه اى متفاوت در درون ساختارهاى زبانى، گفتمانى و ادبى است.چنين عقلانيتى نمى تواند به نوعى رابطه برابر بين آنچه در دنيا وجود دارد و آنگونه كه زبان آن را مى نامد، اكتفا كند.فاصله بين دال و مدلول زياد مى شود.اين همان چيزى است كه در نشانه- معناشناسى آن را طغيان معنا مى نامند.در چنين حالتى ديگر لازم نيست كه هر چيز در سر جاى خود باشد.عقلانيت معنا شناسانه يعنى تغيير صورتها به نمايه؛ يعنى شكستن همگنه هاى رايج و متعارف بى آنكه صدمه اى به انسجام گفتمانى وارد شود.در اين نظام ما با همگنه هايى از قبل تعيين شده مواجه نيستيم.بلكه بايد همواره رابطه بين همگنه ها را از نو بنا نمود تا معنايى جديد از دل آنها بيرون آيد.در واقع ما با فضاهاى خالى يا خلأهايى مواجه هستيم كه بايد به گونه اى آنها را پر نمود.اين عمليات همان جريان يا فرآيندى است كه نشانه ها يا ساختارهاى معنا دار را بر خلأ هاى زبانى حاكم مى كند.چنين ديدى باعث مى شود كه كشتى روى درخت، خانه روى آب، صياد در عمق چاه، ماشين بر روى ستارگان ثبت شود.به همين دليل است كه در مثال بالا زمانى كه گرگ غايب است، كنش حاضر است و زمانى كه گرگ حاضر است كنش غايب است.دليل اين امر را بايد در نابرابرى و فاصله دال و مدلول و ناهمخوانى عناصر زبانى با عناصر دنيا جست.اتفاق زيبايى شناختى به دليل همين ناهمخوانى عناصر با يكديگر ميسر مى گردد.
۳) كاركرد حسى كاركردى است كه موجب عبور از دريافت ارجاعى به دريافت معنا شناسانه مى شود.به لطف همين كاركرد است كه عقلانيت ارجاعى متوقف مى شود و جاى خود را به عقلانيت اسطوره اى يا شاعرانه مى دهد.اگر چنين دريافتى نبود چه بسا كه معنا يا جريان حساس و هنرى زبان عقيم مى شد.اين دريافت همان چيزى است كه منجر به ايجاد رابطه حساس بين انسان و دنيا مى شود.ارزشها به واسطه اين دريافت تغيير مى يابند.حسى قدرتمند ايجاد مى شود كه ديگر به گونه هاى متعارف بسنده نمى كند.و به اين ترتيب معنايى پديد مى آيد كه فقط در قالبهاى زيبايي_ شناختى مى گنجد.به عقيده ژاك فونتنى، دريافت حسى « به واسطه كميتها و كيفيتهاى حسي_ ادراكى دسترسى به صورتها و ارزشهايى را ميسر مى سازد كه حسي_ ادراكى اند....»
پس كاركرد حسى كه بروز شاخص حساسى از حضور يك صورت معنادار است، راهى است به سوى دريافت معناشناسانه يك چيز و انتقال و ثبت آن در گفتمان.بى آنكه هيچ دانش شناختى در كار باشد، اتفاقى حسي_ ادراكى رخ مى دهد كه ما را از حضور حساس چيزى پرمى كند كه در يك لحظه در زير نگاه حساسمان آن چيز معنايى مى يابد كه ديگر آن چيز نيست.ولى خلأهاى درونى ما را پرمى كند و به توليد زيبايى و شناختى منجر مى شود.دراين حالت است كه ديگر صياد، نه برروى دريا كه دردرون چاه است و قايق نه در رودخانه كه برروى درخت است.
همين دريافت حسى است كه باعث مى شود تا سپهرى (سهراب سپهرى،۱۳۶۸، صص.) به دريافت معنا شناسانه اى دست يابد كه تضمين كننده جريان زيبايى- شناختى و هيجان مسلم زيبايى- شناختى در دل گفتمان است:
چيزهايى ديدم در روى زمين:
كودكى ديدم، ماه را بو مى كرد.
(...)
من زنى را ديدم، نور در هاون مى كوبيد.
(...)
بره اى را ديدم، بادبادك مى خورد.
من الاغى ديدم، يونجه را مى فهميد.
(...)
من كتابى ديدم واژه هايش همه از جنس بلور.
(...)
اينك با توجه به مطالب بالا مى توان گفت كه تصوير منحصر به فرد از طريق رابطه حسى _ ادراكى ويژه اى كه بين انسان و دنيا
برقرار مى گردد، ساخته مى شود.در واقع چيزها در خدمت آنچه كه نيستند قرار مى گيرند تا آنها را هر چه بهتر نشان دهند.در اين حالت است كه ما با نمايه هايى حسى- ادراكى مواجه مى شويم كه ريشه در صورتهاى ابتدايى دارند.به ديگر سخن، نوع حضور دنيا بر انسان و نوع رابطه حسى- ادراكى انسان با دنيا، صورتهاى موجود را به نمايه هاى متفاوت تبديل مى سازد كه نتيجه آن تصويرى است منحصر به فرد در خدمت جريان زيبايى- شناختى.
فاعل زيباشناس قربانى توهمات خود نيست؛ بلكه او فراتر از عنوانى كه عناصر دنيا و چيزها به خود گرفته اند مى رود و پيكر بندى جديدى از آنها ارائه مى دهد كه بدون آن ارائه تصوير منحصر به فرد و زبان هنرى غير ممكن است.براى رسيدن به دريافت معنا شناسانه، فاعل زيبا شناس دريافت ارجاعى را به واسطه حس قوى پشت سر مى گذارد تا خود را در ميان چيزها آنگونه كه بايد پيدا كند و بشناسد.به همين دليل است كه « بره به جاى علف، بادبادك مى خورد و الاغ به جاى خوردن يونجه آن را مى فهمد». به همين دلايل است كه چوپان دروغگو هم دروغگو است (كه سزاى خود را مى بيند) و هم فاعلى زيباشناس، چرا كه رابطه ها را بر هم مى ريزد و سبب حاضر شدن غايب و غايب شدن حاضر مى گردد.او به نحوى وارد بازى زبانى مى گردد كه هم زيباست و هم شناختى.به همين دليل هم اسطوره زبانى مى گردد.
پس، كاركرد زيبايى شناختى زبان متكى بر تصوير منحصر به فرد ساختن، رابطه ها را بر هم ريختن، بين دال و مدلول فاصله انداختن، گونه هاى ارجاعى را خنثى نمودن، وارونه جلوه دادن، وارد بازى با زبان چيزها شدن (فرياد آى گرگ در حالى كه گرگى وجود ندارد)، چيزها را طور ديگر حس كردن، حضور را غايب و غايب را حاضر ساختن، تحت تأثير حضور، معناى ثانوى يا معنا شناسانه ساختن و از صورتهاى موجود نمايه هاى غير منتظره ساختن، است.
كتابنامه
Fontanille J., Semiotique et litterature, Paris, PUF, 1999
Geninasca J., La parole litteraire, Paris, PUF, 1997
Ouellet P., Voir et savoir.La perception des univers du discours,Quebec, Balzac, 1992
سهراب سپهرى، هشت كتاب، تهران، طهورى، ۱۳۶۸.
*عضو هيأت علمى دانشگاه تربيت مدرس


|   شناسنامه   |   آرشيو   |