|
تجسمى به مناسبت دو نمايشگاه نقاشى از محسن وزيرى مقدم
من هنوز زنده ام
|
|
|
چنگيز محمود زاده در باز نمى شود. چند بار دكمه را فشار مى دهى اما باز نمى شود. از پله ها پايين مى آيى و به وسط پاركينگ كه مى رسى، يك نفر را مى بينى كه با دسته گلى به سويت مى آيد. مى پرسى، «خودت هستى؟» مى گويد بله. با هم از پله ها بالا مى رويد. محسن وزيرى مقدم تابلوهاى تازه اى با خود از ايتاليا آورده؛ تابلوهايى رنگارنگ كه ديگر آن بوم هاى بزرگ را فراموش كرده اند و حالا جايى كوچك مى گرفتند. انگار ذهنيت نقاش ۸۲ ساله كاملاً تغيير كرده و به آرامشى تازه رسيده است. «در سال ۱۳۸۰ كه براى باز پس گرفتن آثارى كه به شهردارى تهران هديده كرده بودم به ايران آمدم، بار ديگر با ماجراهايى روبرو شدم كه به از دست دادن بينايى ام انجاميد. آن هنگام بود كه انسان ها به شكل هيولايى با سرهاى بزرگ و اندام هاى كوچك در برابرم مجسم مى شدند. هاله اى در برابر ديدگانم پديدار شده بود كه نمى گذاشت اشيا را درست تشخيص دهم.» خانه همان خانه دوسال پيش است. دركنار ورودى، كتاب هاى «شيوه طراحى» را روى هم چيده اى و كمى دورتر مجسمه هاى چوبى مفصل دار كنار هم قرار گرفته اند و بازوهاى چوبى دندانه دار آنها جمع شده اند. يك ضبط صوت كوچك مثل هميشه موسيقى كلاسيك پخش مى كند. چشمهايت خوب نمى بينند و شايد به همين دليل آرام آرام قدم برمى دارى. كنار تلفن، چند برگ كاغذ سفيد گذاشته اى و برروى آنها با خط درشت شماره هاى تلفن را نوشته اى. كمى آن طرف تر يك ذره بين، گذاشته اى مثل هميشه پشت سر هم سيگار مى كشى. به تو مى گويد: «خيلى سرحالتر از دو سال قبل شده ايد.» مى خندى و مى گويى: «من هميشه سرحال هستم. چاره اى جز اين ندارم.» دوسال پيش، موزه هنرهاى معاصر تهران نمايشگاهى از حدود ۳۰۰ تابلو و مجسمه محسن وزيرى مقدم برپا كرد كه در كنار نمايشگاه آثار گرهارد ريشتر، هنرمند برجسته آلمانى برگزار شد. اين نمايشگاه، بيشتر دوره هاى كارى او را در برمى گرفت. نقاشى هاى اكسپرسيونيستى كه در سالهاى دانشجويى و پيش از سفر به ايتاليا خلق كرده بود، تابلوهاى شنى، مجسمه هاى چوبى، مجموعه هراس پرواز و آخرين كارهايش با حروف فارسى و كلاژها. آن زمان مى گفت چشم هايش خوب نمى بيند و نمى تواند نقاشى كند. پس از پايان نمايشگاه، تابلوهايش را جمع كرد و به همان خانه برد. بعضى از مجسمه ها كه در خانه جا نمى شدند، محلى بهتر از سرويس بهداشتى پاركينگ پيدا نكردند. رفت و بهار سال گذشته دوباره به ايران آمد. «دوسال و نيم نقاشى نكردم و اين رنج بزرگى بود. در اين مدت فقط به موسيقى گوش مى دادم. سرانجام در بهار سال گذشته، سدى را كه ميان من و هنرم ايجاد شده بود، شكستم و به نقاشى پرداختم. هيجان ناشى از شنيدن آثار آهنگسازانى همچون «گوستاو مالر»و «راخمانينف» در بازگرداندن من به عالم نقاشى تأثير فراوانى داشتند.» از كتاب۷۵۰ صفحه اى خاطرات خود حرف مى زنى كه سال گذشته نوشته اى و حالا با خود به ايران آورده اى تا آن را منتشر كنى. مى گويى «همه چيز را درباره خودم نوشتم. دوران جوانى، سختى ها و كارهايى كه انجام دادم. هر كسى اين كار را نمى كند. بعضى از هنرمندها خجالت مى كشند از گذشته خود بگويند.» بلند مى شوى و از اتاق پشتى، چند برگ از نوشته هاى تازه ات را با خود مى آورى، مى پرسد: «اتاق پشتى هنوز پر از تابلو است؟» مى گويى «بله». كنار ديوارهاى سالن هم تابلوها را چيده اى. حتى يكى از تابلوهاى دوران كار بر روى صورت هاى مينياتورى را هم آنجا گذاشته اى. شايد از روى اتفاق، شايد هم به عمد. «چرا جدى به آنها نگاه نكنم. من در هر زمانى جدى بودم. اگر به آنها جدى نگاه نكنم مانند اين است كه ۲۰ سالگى خود را حذف كنم. آن زمان براساس ديدگاه و ذهنيتى كه داشتم آن نقاشى ها را كشيدم و حالا كه عقل و دانشم فرق كرده است، طور ديگرى به دنيا نگاه مى كنم. انديشه انسان هميشه در حال رشد است و من هم در مسير رشد فكرى بودم. با اطلاعاتى كه در آن دوران داشتم و آثارى كه از سزان، ونگوگ و كوبيست ها ديده بودم، من هم در دوران دانشجويى در آن مسير قرار گرفتم. درواقع طبيعت را به شكل ديگرى ترجمان مى كردم. اما دليل اينكه درباره آن دوره كمتر صحبت مى شود، اين است كه مردم حوصله دنبال كردن روال كار يك هنرمند را ندارند.» وزيرى دو سال پيش، تابلوهايى را با خود از ايتاليا آورد كه آخرين آثار او بودند و با وجود ضعف بينايى، آنها را خلق كرده بود. در نقاشى هايش ديگر اثرى از شور جوانى تابلوهاى شنى، خشم و هيجان مجسمه هاى چوبى مفصل دار و درد و اندوه مجموعه هراس و پرواز به چشم نمى خورد. نقاش پير در آخرين مجموعه خود، جشنى از هم نشينى رنگ ها را به نمايش گذاشت كه درنگاه اول، فقط بازتابى مغشوش از ذهنى زيبا بودند. اما در لايه هاى زيرين رنگ ها، فرم هايى از آدم هاى مچاله شده يا رها در باد ديده مى شدند. وزيرى مقدم با آثار تازه اى به ايران آمده بود كه به هيچ يك از دوره هاى قبلى كار او شباهت نداشتند، اما عصاره اى از سال ها نقاشى را به نمايش درمى آوردند. از اكسپرسيونيسم تا انتزاع رنگ ها. «سال قبل كه از ايران رفتم و استقبال مخاطبان را از كارهاى تازه خود ديدم، كار خود را در ايتاليا ادامه دادم. خانواده ام خيلى خوشحال شدند كه من دوباره كار مى كردم. زنم مى گفت: «آنقدر برايت دعا كردم كه دوباره نقاشى را شروع كردى. وقتى مى ديدم روى كاناپه نشسته اى و سرت را روى زانو گذاشته اى، دلم برات مى سوخت». ۱۰۰ تابلو كشيدم كه ۳۲ نقاشى را از بين آنها انتخاب كردم و به ايران آوردم. هر تابلو را مى كشيدم، بغض گلويم را مى گرفت.» وسط گالرى «دى» ايستاده اى و با ميهمان ها صحبت مى كنى. كيف كوچكى بر دوش دارى و چند برگ كاغذ در دست. باز هم از دور، او را نمى شناسى. نزديك تر مى آيد و خودش را معرفى مى كند. مى پرسى «خودت هستى؟» سفير ايتاليا داخل مى شود اما نمى توانى چهره اش را ببينى و او را هم نمى شناسى. نزديكتر مى آيد و با هم صحبت مى كنيد. مى گويد با اين همه جايزه اى كه در اروپا گرفته اى و سال هايى كه در كشور آنها زندگى كرده اى براى او يك ايتاليايى محسوب مى شوى. ديوارهاى اتاق كنارى، طراحى هاى ۳۰ سال پيش تو را از آدم هاى باندپيچى شده به نمايش مى گذارند. انگار دو دنياى ذهنى خودت را كنار هم گذاشته اى تا بگويى من هنوز زنده ام: طراحى هايى با تاريخ ۱۹۷۵ و نقاشى هايى با تاريخ ۲۰۰۵. «۳۱ سال پيش در يكى از سفرهايم به ايتاليا يكى از دوستانم ترجمه انگليسى كتاب «مجمع الجزاير گولاك» نوشته «سولژ نيتيسن» را به من هديه كرد. در اين كتاب، نويسنده كه خودش سال ها در زندان هاى استالينى زندانى بود، صحنه هاى دردناكى از زندگى زندانيان سياسى كه زير باطوم و مشت و لگد شكنجه ديده و چهره هايشان تغيير شكل يافته بود را تصوير مى كرد. مجسم كنيد حالت انسان بى گناهى را كه چندين شبانه روز در سلول كوچكى كه امكان نشستن در آن ميسر نيست، گرسنه و تشنه سرپا نگه دارند، مانع خواب او شوند و ناگهان نيمه شبى او را در برابر نورافكن هاى قوى قرار داده، آب شور بخورانند و با اين رويه او را وادار كنند تا عليه خود، دوستان و آشنايانش، اعتراف به جرايمى كند كه هرگز مرتكب نشده اند. آدم هاى باندپيچى شده كه درخلال اين طراحى ها مى بينيد، نمايشگر اختناقى است كه روح و ذهن آزادمردان را درخود مى پيچد. آنها را از هرگونه حقوق انسانى محروم مى كند. اين آدم هاى باندپيچى شده را براى اولين بار در سال ۱۳۵۵ خلق كردم و درنظر داشتم كه تنديس هايى از آنها ارائه كنم ولى مشكلات زندگى و نداشتن محلى مناسب براى اجرا، مانع از خلق آنها شد.» خانه تقريباً خالى است و غير از تابلوها و مجسمه ها، پنج صندلى و يك ميز را وسط سالن گذاشته اى. بلند مى شوى و صداى ضبط را كم مى كنى. ملودى هاى موسيقى كلاسيك آرام مى شوند. هميشه دوست داشتى موسيقى كار كنى اما بالاخره نقاش شدى. سال ها پيش وقتى هنوز بچه بودى آنقدر به پدرت اصرار كردى تا بالاخره برايت ويلن خريد. اما شايد تمرين هايت را تاب نياورد كه يك روز آن را شكست. در سال هاى هنرستان و دانشگاه، خودت به تمرين ادامه مى دادى اما از وقتى نقاش شدى، موسيقى را براى گوش هايت گذاشتى و دست ها را منتظر براى نقاشى. وزيرى مقدم، بهار امسال باز هم تابلوهاى نقاشى تازه اى را به ايران آورد، اما دركنار آنها دو مجموعه قديمى را هم به نمايش گذاشت. مجموعه آدم هاى باندپيچى شده كه قدرت طراحى او را نشان مى دهند و تابلوهاى شنى كه سال ها پيش دركنار ساحل درياى ايتاليا، رمز خلق كردن آنها را كشف كرده بود. «يك روز كه همراه دوستانم با شن هاى دريابازى مى كردم، اين احساس را داشتم كه اثر دست من برروى شن مانند همان اثرى است كه انگشتان يك نوازنده برروى سيم هاى ويلن دارد. بعد از آن، كار با شن را آغاز كردم و سعى كردم با شن، فرم هاى مختلفى پديد بياورم، اما هنوز نمى دانستم آنها را چگونه برروى بوم بچسبانم. بعدها كه به اين اتفاق فكر مى كردم به اين نتيجه رسيدم كه اين عمل به دو شكل از ناخودآگاه من به وجود آمده است. اولين آنها به عمل اجداد و گذشتگان ما بازمى گردد كه بدون داشتن هيچ وسيله اى مى خواستند زمين را خراش دهند تا مثلاً دانه اى درآن بكارند و هيچ وسيله اى غير از دست خود نداشتند. فكر مى كنم دومى هم به زمانى مربوط مى شود كه در دوران كودكى و در يكى از شهرهايى كه محل مأموريت پدرم بود، هميشه برروى تپه اى شنى بازى مى كردم.» سيگار ديگرى روشن مى كنى و مى پرسى: «سيگار نمى كشى؟» از بين كاغذهاى كنار تلفن دنبال يك شماره مى گردى اما پيدا نمى كنى. مى گويى شماره را برايت پيداكند. با خنده مى گويى: «با اين چشم، هرچه به ذهنم بيايد مى نويسم. اما نمى توانم تصحيح كنم. مى دهم كسى تايپ كند و برايم بخواند تا آن را تصحيح كنم».
|