حكايتى كه مى خوام براتون تعريف كنم همون طور كه از اسمش معلومه، واقعاً تكون دهنده است...
مدتيه گروه پرافتخار «چ.س.م.خ» كه عبارت باشه از چنگيز، سهيل _ كه خودم باشم _ منصور و خسرو، سخت تحت فشاره و از هر طرف داره چلونده مى شه. مديرمسؤول و سردبير گير دادن كه ايران جمعه نبايد اخلاق بچه ها رو خراب كنه و بدآموزى داشته باشه و ما نبايد حرفاى باحال بزنيم و كارهاى باحال كنيم و بچه ها بايد برن اين چيزهارو از دوستاشون توى مدرسه ياد بگيرن، نه از ما. كار به جايى رسيد كه هفته پيش سارا يه كلمه توى كاريكاتورمون گفت: «سوووكس» اينا برداشتن عوضش كردن و نوشتن: «سوووسك» كه نكنه ادبيات فارسى خواننده ها خراب شه!
يه روز بعد از مدرسه چنگيز جلسه اضطرارى تشكيل داد و بر و بچس رو جمع كرد همون مكان هميشگى يعنى كنار ساندويچى كامى كثيفه. (اين ساندويچى نقش مهمى توى تصميمات اساسى گروه داره و بوى روغن سوخته سرطان زاش كلى به همه فاز مى ده) چنگيز يه نطق تاريخى رو شروع كرد: «عزيزان! دشمن داره تمام تلاشش رو مى كنه تا «چ.س.م.خ» رو دلسرد كنه و به زانو دربياره! ما رو مجبور كردن كه ديگه فحش نديم، رو زمين تف نندازيم، كرم افشانى نكنيم، راجع به مسائل مستراحى حرف نزنيم و از همه بدتر، به باباى مجيد كوچول نگيم گوريل! «چ.س.م.خ» كه اين كارها رو نكنه «ا.خ.ت.ف» هم نيست چه برسه به «چ.س.م.خ»!»
- صحيحه!
- اى ول!
چنگيز ادامه داد: «به نظر من گروه ما داره يه آزمايش بزرگ رو مى گذرونه. همه ما بايد حواسمون رو جمع كنيم تا نتيجه اش مثبت بشه!»
من گفتم: «نتيجه آزمايش عمه عفى مثبت بود، بچه دار شد!»
خسرو همون جور كه داشت _ مطابق معمول _ لقمه شو مى جويد گفت: «آقا، قرارمون اين نبود! بچه دار شدن تو اين دو ر وَ زمونه ديوونگيه! من آمادگى شو ندارم!»
منصور گفت: «اگه مى خواى تعدادمون زياد شه راه هاى ديگه اى هم هست!»
چنگيز زد روى پيشونى اش: «اون آزمايشو نمى گم ديوونه ها! منظورم اين بود كه بايد خودمون رو با شرايط تازه هماهنگ كنيم... بايد تا يه مدت «چ.س.م.خ» مخفى باشيم!»
- «چ.س.م.خ» مخفى ديگه چه جوريه؟
- مثلاً حالا كه حرفامون رو سانسور مى كنن مى تونيم جاى هر كلمه سانسورى يه معادل بهداشتى بذاريم كه حفظ ظاهر شه. مثلاً جاى (...) بگيم «مسواك» جاى (...) بگيم «خمير دندون» جاى (...) بگيم حوله، جاى (...) بگيم «صابون» ... چه مرگته خسرو؟!
خسرو از وسط هاى نطق داشت اين پا و اون پا مى كرد و حسابى رفته بود روى اعصاب چنگيز: «ام... ببخشيد... من «مسواك» دارم، اجازه هست برم دستشويى؟!»
با اين حجم غذايى كه خسرو مى خوره به زودى مى تونه به همه جاى دنيا مسواك صادر كنه!
نمى دونم چه جورى اصل ماجرا رو براتون تعريف كنم... خيلى واسم سخته... اما چاره اى نيست.
خلاصه چند روزى به همين منوال گذشت و ما اعمال «چ.س.م.خ» رو خيلى مخفيانه انجام مى داديم و جاى حرفاى باحال چيزهاى بهداشتى مى گفتيم تا اينكه يه روز بعد از مدرسه اتفاق عجيبى افتاد!
سر يكى از جلسات گروه، سر و كله منصور با يه «ملنگ» پيدا شد! (لابد مى دونين كه هر كسى عضو گروه ما نباشه «ملنگ» حساب مى شه) منصور بچه بدى نيست حتى يه وقت هايى كه آدامس توت فرنگى شو از دهنش در مى آره و مى ده من بجوم خيلى باحال مى شه اما مشكلش اينه كه فكر مى كنه چنگيز حقشو خورده واسه همين اون جور كه يه «چ.س.م.خ» واقعى بايد از رئيس، فرمان ببره، نمى بره.
چنگيز يه جورى منصور رو نگاه كرد كه اگه به من مى كرد تو شلوارم «خمير دندون» كرده بودم!
- اين ديگه كيه؟
منصور زد روى شونه پسرى كه باهاش بود: «اين رفيق تازمه؛ بهرام شپش!»
چنگيز سعى كرد آروم باشه: «منصور پسرم، مگه نمى دونى ورود ملنگ به جلسات ما ممنوعه؟»
- من فكر كردم توى اين شرايط، بد نيست تعداد اعضا رو زياد كنيم تا مقاومت گروه بيشتر بشه!
- چى چى؟!
منصور انگار بخواد حرف حكيمانه اى بزنه سينه اش رو صاف كرد و گفت: «فرض كن يه تركه داشته باشيم، وقتى يه كم فشار بياريم از وسط مى شكنه. حالا اگه ده تا تركه رو بذاريم روى هم چى مى شه؟»
- با لگد مى زنيم مى شكنه!
منصور بد كنف شد: «خيلى ضدحالى! مى خواستم يه نتيجه باحال بگيرم، نذاشتى!»
چنگيز حسابى قاطى كرد: «چرا مزخرف مى گى منصور؟ آخه چه جورى به يه ملنگ اعتماد كردى؟»
منصور با دست يه اشاره به سر تا پاى بهرام كرد: «بهرام ذاتاً «چ.س.م.خ» ه، خودتون ببينين!» راستش همچى بيراه هم نمى گفت، پسره بيشتر شبيه سطل آشغال بود تا آدميزاد، با اين فرق كه سطل آشغال مراعات مى كنه و دهنشو باز نمى ذاره تا بوى خفن اش بپيچه توى هوا! لكه هاى چرك همچى قاطى پوست بهرام شده بود كه ديگه مى شد جزو پلنگ ها طبقه بندى اش كرد، جاى مو يه پارك جنگلى مخصوص شپش ها بالاى سرش ساخته بود و مدام هم بالا و پايين بدنش رو خارت و خارت مى خاروند. خسرو كه اشتهاش كور شده بود گفت: «اين كه «چ.س.م.خ» مادرزاده!»
چنگيز راضى نشده بود: «قبلاً هم گفتم، عضوگيرى توى برنامه ما نيست. اگه اصول رو زير پا بذاريم گروه نابود مى شه!»
- تو مى ترسى يكى عضو گروه بشه كه ازت «چ.س.م.خ»تر باشه و اون وقت رياستت به خطر بيفته، هر چند همين الان هم كسايى توى گروه هستن كه حقشون خورده شده!
- حرف دهنتو بفهم «مسواك»!
- به من مى گى «مسواك»؟ خيلى «خميردندونى»!
- همچى مى زنم تو سرت كه عين «برس» عرعر كنى!
- «حوله»!
- «صابون»!
- «شامپو»!
همون جور كه منصور و چنگيز داشتن لوازم بهداشتى نثار هم مى كردن، بهرام شپش به حرف اومد:
«اين كه دعوا نداره، رأى مى گيريم. هر كى منو به «چ.س.م.خ»ى قبول داره دستش رو ببره بالا!» رأى؟! خدايى خيلى رو مى خواد! آخه وقتى آقام چنگيز توى گروه باشه كى جرأت داره روى حرفش رأى بياره؟ غير از يه خائن پست فطرت؟
چنگيز چپ چپ نگاهم كرد: «سهيل، خجالت نمى كشى دستتو بالا بردى خائن پست فطرت؟!»
هنوزم مى گم عمراً روى حرف چنگيز حرف بيارم، اما بهرام انقده «چ.س.م.خ» بود كه نمى شد بهش رأى نداد!
چنگيز كه ديد همه دست ها بالا رفته سرشو تكون داد و گفت: «باشه! از همين الان من ديگه عضو گروه نيستم. اما آخرش مى فهمين حق با من بوده!» بعد، گذاشت و رفت! باورم نمى شد، «چ.س.م.خ»، «س.م.خ» شده بود! منصور دماغشو _ كه از بقيه جاهاش دم دست تره _ خاروند و با بى تفاوتى گفت: «نگران نباشين بچه ها ما هنوز چهارنفريم! هر موجود زنده اى تغيير و تحول لازم داره، حتى كرم يه روز پيله مى تنه و تبديل به پروانه مى شه. وقتش بود «چ.س.م.خ» هم تغيير كنه تا كهنه و تكرارى نشه! از اين به بعد گروه «م.س.ب.خ» (منصور، سهيل، بهرام، خسرو) مثل سابق به فعاليت هاش ادامه مى ده! همه براى يكى، از اين به بعد من سرور همه!»
هر چى به اصل قضيه نزديك تر مى شيم حالم بدتر مى شه... اصلاً دلم نمى خواد اون حادثه يادم بياد... اما چاره چيه؟
چند روز گذشت و كم كم داشتيم به وضعيت تازه عادت مى كرديم. يه بعدازظهر كه گروه جلسه تشكيل داده بود منصور گفت: «بچه ها يه پيشنهاد دارم... از اون جايى كه همه خواننده ها، خسرو رو با لقب «تپل» مى شناسن پيشنهاد مى كنم از اين به بعد توى گروه هم «تپل» صداش بزنيم. كسى كه مخالف تغيير و تحول نيست؟»
به نظر من كه فرقى نمى كرد. وقتى «چ.س.م.خ» ديگه «چ.س.م.خ» نباشه چه فرقى مى كنه چى باشه؟
«پس رسماً اعلام مى كنم اسم گروه ما از اين به بعد «م.س.ب.ت»ه!» منصور اينو گفت و نيشش تا بناگوش باز شد. يه لحظه به نظرم رسيد چيزى ديدم كه باورم نمى شد... چشمامو محكم ماليدم، حتماً خيالاتى شده بودم... اما نه... دندون هاى منصور عين برف تميز شده بودن!
اتفاق عجيب بعدى فرداش سر كلاس رياضى افتاد. آقاى رياضى جواب مسأله رو پاى تخته نوشته بود و مى خواست بشينه روى صندلى كه يهو منصور داد زد: «مراقب باشين آقا!» آقاى رياضى يه نگاه به صندلى كرد و قيافه اش مهربون شد: «آفرين پسر گلم، اگه نگفته بودى نشسته بودم روى اين سيم كه به اين نارنجك وصله، اون وقت ضامنش كشيده شده بود و الآن تركيده بودم! دو نمره به امتحانت اضافه مى شه!»
چشام گرد شده بود، ناخودآگاه سرمو چرخوندم به عقب و نيمكت چنگيز رو نگاه كردم. چنگيز داشت با تأسف سرشو تكون مى داد و زير لب يه چيزايى شبيه: «حوله خميردندون» مى گفت!
زنگ تفريح، خسرو... يعنى تپل روكشيدم يه گوشه و باهاش حرف زدم. وقتى حرفام تموم شد تپل (كه بر خلاف هميشه فكش نمى جنبيد) شونه هاشو انداخت بالا و گفت: «خيلى بدبين شدى سهيل ، اينجورى هام نيست!»
- چرا من مطمئنم منصور يه مرگشه... فقط اينا نيست كه، مطمئنم تازگى ها بوى «خميردندون» مى ده!
-هه! اون كه هميشه بوى «خمير دندون» مى ده!
- نه خنگه از اون «خميردندون ها» نه! منظورم خميردندون واقعيه كه باهاش نظافت .... خسرو، اين چيه تو دستت؟!
- چى اين؟ سيبه!
- پس ساندويچ يه مترى ات كو؟!
- اونا بهداشتى نيست، تصميم گرفتم زنگ هاى تفريح سيب بخورم!
شبش كابوس يه حموم پر از كف رو ديدم كه منصور و خسرو توش دست و پا مى زدن، وقتى خواستم كمكشون كنم پام رفت روى يه قالب صابون و با سر افتادم توى كف ها... خيلى وحشتناك بود هر چى بيشتر دست و پا مى زدم فايده اى نداشت و چرك هاى تنم بيشتر پاك مى شدن...نه! از خواب پريدم، يه نفس عميق كشيدم، هنوز بوى گند مى دادم! خيالم راحت شد. تصميم گرفتم كه توى جلسه فردا با خود منصور حرف بزنم.
هنوز مى خواين جزئيات اون فاجعه رو بدونين ؟ باشه، خودتون خواستين...
فرداش به منصور گفتم: «چه جورى بگم... من احساس مى كنم كه اتفاقاى ناجورى داره براى «چ.س.م.خ» يعنى «م.س.ب.خ» چيز... «م.س.ب.ت» مى افته!
- مثلاً چى؟
- مثلاً رنگ جورابت زرده!
- چه ربطى داره؟!
- آخه قبلاً انقدر چرك بود كه رنگش ديده نمى شد... تازه دهنتم ديگه بوى گربه مرده نمى ده... يه مدته خسرو جاى ساندويچ سيب مى خوره و بعدش مسواك مى زنه... كم مونده معلم ها كارت صدآفرين بهمون بدن!
منصور زد روى شونه ام: «اشتباه نكن ما به اصول گروه وفاداريم و هنوز همون بى تربيت هاى سابقيم اما ناچاريم وانمود كنيم كه سر به راه شديم. الآن مسؤولاى روزنامه چهارچشمى مراقبن كه اگه دست از پا خطا كرديم بندازنمون بيرون. بايد يه مدت فيلم بازى كنيم تا آب ها از آسياب بيفته... مى فهمى كه ثهيل؟
- آره... ببينم منو چى صدا كردى؟!
- چى مى گى ثهيل؟!
- ثهيل؟ ولى من «سهيل»ام نه «ثهيل»!
- پسر مى دونستى كه تو چقدر تكى؟! مى دونستى كه هيچ سهيلى مثل سهيل ايران جمعه نمى شه؟ (خدايى از اولش مى دونستم اما تواضع نمى ذاشت به روم بيارم!) همچين سهيلى ديكته اسمش هم بايد با بقيه سهيل ها فرق داشته باشه، قبول ندارى؟
سرمو خاروندم: «اِم ... چرا، فكر كنم...»
«قبول نكن سهيل!»
چهار نفرى برگشتيم عقب، اين صداى آقام چنگيز بود كه عين رعد همه جا رو لرزوند! منصور كه هاج و واج مونده بود گفت: «تو اين جا چى كار مى كنى چنگيز؟ تو كه ديگه عضو گروه نيستى!»
چنگيز همون طور كه آروم آروم نزديك مى شد، گفت: «گروه «چ.س.م.خ» با خون دل و عرق زير بغل و چرك كف پاى ما به اينجا رسيده، فكر كردى به اين راحتى مى ذارم نقشه پليد دشمن عملى شه اى عنصر فريب خورده؟»
منصور با دهن باز گفت: «كدوم نقشه؟» چنگيز يكى از اون پوزخندهاى چنگيزى زد: «هاه! نقشه تغيير هويت و نابودى كامل «چ.س.م.خ»!» بعد رو كرد به ما كه مونده بوديم داره از چى حرف مى زنه: «اين نقشه چهار فاز عملياتى داشت، فاز اول: دور كردن من از گروه و آوردن بهرام تا «چ.س.م.خ» تبديل به «م.س.ب.خ» بشه. فاز دوم: تبديل كردن «خسرو» به «تپل» تا «م.س.ب.خ» بشه «م.س.ب.ت» يه تغيير ظاهراً كوچولو كه هيچكدوم از شما مغزنخودى ها نفهميدين مقدمه فاز نهايى نقشه دشمنه!
- منظورت چيه؟!
چنگيز با صداى ترسناكى داد زد: «چرا نمى فهمى سهيل؟ اگه قبول مى كردى كه «ثهيل» صدات كنن گروه تبديل مى شد به ... «م.ث.ب.ت»!»
مثبت! تازه دوزاريم افتاد كه داشتيم به چه ذلتى مى افتاديم! باورم نمى شد كه منصور همچى خيانتى در حق گروه كرده باشه: «منصور خائن!»
چنگيز گفت: «منصور شعورش به اين چيزها نمى رسه، «برس »تر از اين حرفهاست!» بعد پريد و پس يقه بهرام شپش رو كه داشت يواشكى جيم مى شد گرفت و با يه حركت موهاش رو چنگ زد و كشيد. جلوى چشماى گرد شده ما يه دسته موى مصنوعى چرب و كثيف ور اومد و از زيرش زلف تميز و كوتاه وشونه كرده بهرام پيدا شد!
منصور به تته پته افتاد: «ى-...يعنى...چ-...چى؟»
«هنوز نفهميدى «جاحوله اى»؟ اين يه بچه مثبت نفوذيه!» چنگيز اينو گفت و با انگشت محكم روى پوست پلنگى بهرام كشيد، چرك هاى قلابى غلفتى وراومدن و پوست تازه شسته بهرام زيرش معلوم شد.
چند دقيقه بعد با استفاده از روش هاى مدرن پليسى (چك، لگد و مقدارى مشت) فهميديم «بهرام بچه مثبت» مأمور مخفى مسؤولان روزنامه است و قرار بوده با استفاده از نقطه ضعف گروه يعنى منصور «چ.س.م.خ» رو به راه راست منحرف كنه. تمام مدت، اون يواشكى افكار نابودگرش رو به اسم تغيير و تحول تو گوش منصور ساده لوح خونده بود و به گروه خط داده بود. اگه آقام چنگيز نبود كه جلوى توطئه رو بگيره الآن ما چهار تا بچه مثبت تميز و ادوكلن زده بوديم كه عوض ايران جمعه توى برنامه رنگين كمان نشسته بوديم و داشتيم «آهويى دارم خوشگله...» مى خونديم! (چه ننگى!)
چند روز بعد دوباره همه چى به حالت اول برگشت و مثل روزهاى خوب قديم لباس هامون چرك شد و همه بوى «صابون» و «مسواك» گرفتيم. تازه نه از اين صابون و مسواك ها، از همونا!
خسرو هم دوباره شروع كرد به خوردن ساندويچ هاى ايكس لارژ چرب و چيليش و خلاصه يه بار ديگه گروه، با تدبير چنگيز نجات پيدا كرد! بعد از اون قضيه چنگيز يه جمله قصار گفت كه بايد آب طلا نوشت: «چ.س.م.خ» هميشه «چ.س.م.خ» باقى مى مونه. اونى كه آخر سر پروانه مى شه كرم ابريشمه نه كرم روده!
كل ماجرا همين بود ديگه... آها راستى، تيتر و تصويرسازى مطلب واسه اين بود كه هيجان زده شين و تا آخر بخونيدش و گرنه عمراً سرور «چ.س.م.خ» هاى عالم بميره!!