جمعه ۲۹ ارديبهشت ۱۳۸۵ - ۲۱ ربيع الثانى ۱۴۲۷
Fri, May 19, 2006
كودك ونوجوان (۲)
۳۴۷۶
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياست
خانواده (گزارش اصلى)
خانواده (ماجرا)
خانواده (جامعه)
خانواده (سفره خانه)
خانواده (خانواده سالم)
خانواده (خانه زيبا)
خانواده (گفت وگو)
خانواده (گوناگون)
هنر (گزارش اصلى)
هنر (سينما)
هنر (تجسمى،موسيقى)
هنر (ادبيات)
كودك و نوجوان (۱)
كودك ونوجوان (۲)
كودك و نوجوان (۳)
ورزش
اوقات شرعى
ارتباطات
معرفى كتاب
داستان
به روايت جوان استيمسون
مترجم و تصويرساز: منصوره كمرى
معرفى كتاب
كارآگاه مه ير و گروگان كوچك
259098.jpg
ياسمن شكرگزار
بعد از مدت ها قراره كه يك اثر پليسى رو معرفى كنيم . (داستانى كه عنصر معما گونه اى براى كشف داره و معمولاً از چهار جزء جرم، مجرم و قربانى و محقق تشكيل شده و تعليق در روايت جزو الگو شه.) نويسنده اش هم «اِدمك بين» نويسنده معروف آمريكاييه كه فيلم نامه فيلم پرندگان اثر معروف آلفرد- هيچكاك رو نوشته . (اقتباسى از رمان دافنه دوموريه)
داستان «كارآگاه مه ير و گروگان كوچك» همون طور كه از اسمش معلومه روايت گروگانگيريه. داگلاس كينگ مرد سهام داريه كه با ورشكسته شدن شركت كفش سازى اش (كه با چند نفر در اون سهيمه) تصميم به خريدن سهم در شهر ديگه اى مى گيره تا بازياد شدن سهامش رياست شركت رو در دست بگيره و با ساختن كفش هاى باب ميلش از ورشكسته شدن شركت جلوگيرى كنه. همه چيز آماده است تا اون به موفقيت برسه، اما شب قبل از اين اتفاق، يك تماس تلفنى اون و همسرش رو از دزديده شدن فرزند شون «با بى» مطلع مى كنه. اون ها با تعجب مى بينند كه بابى دزديده نشده و در عوض «جف» بچه راننده شون دزديده شده كه پلوور باب رو به خاطر سرما تنش كرده بود. دزدها در قبال سلامت بچه تقاضاى ۵ هزار دلار پول مى كنند. ۵ هزار دلارى كه قرار بود كينگ در معامله فردا پرداخت كنه و با تحويل اش به دزدها نمى تونست به هدفش برسه. اما كينگ نمى تونه از خواسته هاش بگذره و به نظرش لزومى نداره به خاطر اشتباه دزدها پولش رو صرف بچه ديگه اى بكنه و از طرفى زنش با تهديد كينگ به جدايى، مصره تا اون پول رو پرداخت كنه. در اين بين كارآگاه مه ير و همكارش «كارلا» به همراه بقيه پليس ها در تلاشند تا سه گروگانگير رو دستگير كنند. سانى كه خيلى خشن و بدجنسه، ادى و زنش كتى كه با اين بچه دزدى كاملاً مخالفه و سعى در فرارى دادن جف داره.
داستان نمونه جالبى در ژانر پليسيه. خواننده با ديدن اسم كتاب (كه در ترجمه تغيير كرده و علتش مشخص نيست) ممكنه تصور كنه كه قراره با كارآگاه اسطوره اى (مثل هولمز يا پوآرو) روبروشه كه ظرافت هايى در شخصيت، نوع رفتار و چگونگى رسيدن به حل معما داره. اما جالبه كه مه ير اصلاً اينطورى نيست. برخلاف اكثر شخصيت هاى كتاب مثل كينگ و همسرش و دزد ها، مه ير خيلى شخصيت پردازى نشده. از ابتداى حضورش خواننده از اون، حركت، رفتار و حرفى كه هوش و ذكاوت اش رو به رخ بكشه، نمى بينه و حتى خيلى جاها دستيارش كارلا بيشتر به چشم مى آد و يه جورايى رئيس مه ير به شمار مى آد! (برخلاف واتسون و هستينگز) «مه ير گفت: استيو، من يك نفر را مى شناسم كه...» كارلا گفت: هيس. و تايپ اش را ادامه داد... مه ير گفت: باز هم هست. هفت مورد سرقت و بردن كل دستگاه، استيو معنى اين چيست؟ كارلا گفت: من چه دانم! و دوباره شروع كرد به تايپ» (چه دستيار بى ادبى!) انگار مه ير و كارلا واسطه هايى هستند تا ما بهتر رفتار و واكنش هاى دو قطب داستان (كينگ وزنش و گروگانگيرها) رو درك كنيم.
نويسنده روايت اش رو به يك نقطه محدود نمى كنه و مثل دوربين همه جا سرك مى كشه. در فصل اول، جلسه اعضاى شركت رو شرح مى ده و در فصل بعد به معرفى مه ير و كارلا مى پردازه كه درگير پرونده دزدى قطعات راديويى اند و بعد با شروع گروگانگيرى از اين دو صحنه استفاده مى كنه. نويسنده تنها حوادث اطراف كارآگاه و كينگ رو روايت نمى كنه، بلكه گاهى از جمع دزدها واتفاقات بينشون هم مى نويسه، بدون اينكه اتفاقات بعدى رو لو بده و تعليق داستان رو از بين ببره.
ادمك بين (۱۹۲۶- ۲۰۰۵) كه اسم هاى مستعار زيادى داشته و مهم ترينشون ايوان هانتر بوده، بيش از ۱۰۰ رمان، درام تلويزيونى و فيلمنامه نوشته و جايزه هاى زيادى هم برده كه اگر دوست داشتيد بيشتر از خودش و جايزه هاش بدونيد به سايتش www.edmcbain.com سر بزنيد. او سال ۲۰۰۵ بر اثر سرطان در ۷۸ سالگى فوت كرد.
براى آشنايى با اين اثرش هم ۷۲۰ تومن ناقابل رو بديد و با ترجمه ليلى برات زاده از انتشارات «كتاب مريم» تهيه اش كنيد.
داستان
ديگ جادويى
به روايت جوان استيمسون
مترجم و تصويرساز: منصوره كمرى
259119.jpg
در روزگاران قديم، دختربچه اى با مادر بيوه اش در كلبه اى زندگى مى كرد. اونها خيلى فقير بودند و بعضى وقتها حتى چيزى براى خوردن پيدا نمى كردند. يك روز كه دختر كوچولو گرسنه بود، به طرف جنگل دويد و زير سايه درختى نشست و زارزار گريه كرد. ناگهان صداى مهربونى پرسيد: «چرا گريه مى كنى دخترم؟» دخترك سرش رو بالا آورد و به اطراف نگاه كرد، پيرزن مهربانى رو ديد كه در كنارش ايستاده و به او لبخند مى زنه، هق هق كنان گفت: «خيلى گرسنه ام، چند روزه كه چيزى نخوردم.» پيرزن لبخندزنان دست در بقچه اش كرد و ديگى رو بيرون آورد و رو به دختر كوچولو گفت: «بيا بگير! اين يه ديگه جادوئيه! كافيه بهش بگى؛ ديگ باحال، حليم بيار! طولى نمى كشه كه ديگ پر از حليم داغ مى شه. اما هميشه يادت باشه، هر بار كه ديگ جادويى پر از غذا شد، بايد بهش بگى، ديگ باحال، حليم رو بند بيار!» پيرزن اين رو گفت و رفت. دخترك با تعجب به ديگ نگاه كرد. ظاهرش كه خيلى معمولى بود، با صداى بلند گفت: «ديگ باحال، حليم بيار!» ناگهان ديگ در مقابل چشمهاى حيرت زده دخترك به قل قل افتاد و چند لحظه بعد، درست همون طور كه پيرزن گفته بود، پر از حليم داغ شد. بعد دخترك رو به ديگ گفت: «ديگ باحال، حليم رو بند بيار!» ديگ هم دست از پختن برداشت.
دخترك اول كمى از حليم رو مزه كرد، اووم واقعاً خوشمزه بود. پس ديگه طاقت نياورد و تا لقمه آخر حليم رو با لذت خورد. اون وقت به خونه برگشت تا جريان ديگ جادويى رو براى مادرش تعريف كنه. مادر با خوشحالى فرياد زد: «همه مشكلاتمون تموم شد!» و حق با او بود، چون از اون به بعد هر وقت دخترك و مادرش گرسنه مى شدند، كافى بود به ديگ بگن: «ديگه باحال، حليم بيار!» تا ديگ جادويى پر از حليم داغ و خوشمزه بشه. دخترك و مادرش به سختى باور مى كردند كه چه شانسى به اونها رو آورده.
يك روز كه دختر كوچولو براى قدم زدن به جنگل رفته بود، مادر احساس گرسنگى كرد، پس رو به ديگ جادويى گفت: «ديگ باحال، حليم بيار!» ديگ هم شروع به پخت و پز كرد و چند لحظه بعد حليم آماده شد. مادر كه سخت مشغول خوردن شده بود، فراموش كرد جمله آخر رو به ديگ بگه، ديگ هم همچنان به پختن ادامه داد، به طورى كه كم كم حليم از ديگ سرازير شد و دور تادورش رو فرا گرفت. مادر با ديدن اين صحنه فهميد كه اشتباه بزرگى مرتكب شده ، ولى هرچه فكر كرد، يادش نيومد چى بايد به ديگ بگه، با دستپاچگى فرياد زد: «بس كن، نپز!» اما ديگ همچنان به پختن ادامه داد. مادر كمى فكر كرد و گفت: «ديگه باحال، بس كن!» ولى باز هم فايده اى نداشت. مادر اين بار گفت: «ديگ باحال، حليم نيار!» و بعد گفت: «ديگ باحال حليم رو بذار كنار!» ولى هيچ كدوم اين جمله ها اثرى روى ديگ نداشتند. كم كم تمام كف آشپزخانه پر از حليم شد. مادر با وحشت و فريادزنان از خونه بيرون دويد و حليم هم از خونه به كوچه سرازير شد، ديگ همچنان مى پخت و ديرى نگذشت كه همه خيابونها پر از حليم شد. اهالى خيلى ترسيده بودند. آخه كف خونه هاشون پر از حليم شده بود. اونها با وحشت فرياد مى زدند: «كمك، يكى اين ديگ رو متوقف كنه، كمك!» اما ديگ هنوز حليم مى پخت و اصلاً متوجه نبود چه اتفاقى داره مى افته. چند ساعتى گذشت. دختر كوچولو شاد و خندان از جنگل به خونه برگشت. اما همين كه به شهر رسيد، دهنش از تعجب باز موند. شهر پر از حليم شده بود! همه اهالى به اين طرف و اون طرف مى دويدند و سعى مى كردند از دست موج حليم فرار كنند. مادر با ديدن دخترك به سرعت به سمتش دويد، البته چند بار روى حليم ها سر خورد و به زمين افتاد. با دستپاچگى گفت: «زود باش، يه كارى بكن. به ديگ جادويى بگو بس كنه.»
دختر از لابه لاى حليم ها ، ديگ جادويى رو پيدا كرد و بهش گفت: «ديگ باحال، حليم رو بند بيار!» با گفتن اين جمله، ديگ دست از حليم پختن برداشت و همه اهالى شهر نفس راحتى كشيدند. دست آخر، توى حليم ها غرق نشده بودند! اما بهتره بدونيد اگه يك وقت گذرتون به اون شهر افتاد، تنها چيزى كه توى رستورانهاشون پيدا مى شه، فقط حليمه، سوپ حليم! خورش حليم! حليم بستنى و...!


|   شناسنامه   |   آرشيو   |