|
داستان
ديگ جادويى
به روايت جوان استيمسون مترجم و تصويرساز: منصوره كمرى
|
|
|
در روزگاران قديم، دختربچه اى با مادر بيوه اش در كلبه اى زندگى مى كرد. اونها خيلى فقير بودند و بعضى وقتها حتى چيزى براى خوردن پيدا نمى كردند. يك روز كه دختر كوچولو گرسنه بود، به طرف جنگل دويد و زير سايه درختى نشست و زارزار گريه كرد. ناگهان صداى مهربونى پرسيد: «چرا گريه مى كنى دخترم؟» دخترك سرش رو بالا آورد و به اطراف نگاه كرد، پيرزن مهربانى رو ديد كه در كنارش ايستاده و به او لبخند مى زنه، هق هق كنان گفت: «خيلى گرسنه ام، چند روزه كه چيزى نخوردم.» پيرزن لبخندزنان دست در بقچه اش كرد و ديگى رو بيرون آورد و رو به دختر كوچولو گفت: «بيا بگير! اين يه ديگه جادوئيه! كافيه بهش بگى؛ ديگ باحال، حليم بيار! طولى نمى كشه كه ديگ پر از حليم داغ مى شه. اما هميشه يادت باشه، هر بار كه ديگ جادويى پر از غذا شد، بايد بهش بگى، ديگ باحال، حليم رو بند بيار!» پيرزن اين رو گفت و رفت. دخترك با تعجب به ديگ نگاه كرد. ظاهرش كه خيلى معمولى بود، با صداى بلند گفت: «ديگ باحال، حليم بيار!» ناگهان ديگ در مقابل چشمهاى حيرت زده دخترك به قل قل افتاد و چند لحظه بعد، درست همون طور كه پيرزن گفته بود، پر از حليم داغ شد. بعد دخترك رو به ديگ گفت: «ديگ باحال، حليم رو بند بيار!» ديگ هم دست از پختن برداشت. دخترك اول كمى از حليم رو مزه كرد، اووم واقعاً خوشمزه بود. پس ديگه طاقت نياورد و تا لقمه آخر حليم رو با لذت خورد. اون وقت به خونه برگشت تا جريان ديگ جادويى رو براى مادرش تعريف كنه. مادر با خوشحالى فرياد زد: «همه مشكلاتمون تموم شد!» و حق با او بود، چون از اون به بعد هر وقت دخترك و مادرش گرسنه مى شدند، كافى بود به ديگ بگن: «ديگه باحال، حليم بيار!» تا ديگ جادويى پر از حليم داغ و خوشمزه بشه. دخترك و مادرش به سختى باور مى كردند كه چه شانسى به اونها رو آورده. يك روز كه دختر كوچولو براى قدم زدن به جنگل رفته بود، مادر احساس گرسنگى كرد، پس رو به ديگ جادويى گفت: «ديگ باحال، حليم بيار!» ديگ هم شروع به پخت و پز كرد و چند لحظه بعد حليم آماده شد. مادر كه سخت مشغول خوردن شده بود، فراموش كرد جمله آخر رو به ديگ بگه، ديگ هم همچنان به پختن ادامه داد، به طورى كه كم كم حليم از ديگ سرازير شد و دور تادورش رو فرا گرفت. مادر با ديدن اين صحنه فهميد كه اشتباه بزرگى مرتكب شده ، ولى هرچه فكر كرد، يادش نيومد چى بايد به ديگ بگه، با دستپاچگى فرياد زد: «بس كن، نپز!» اما ديگ همچنان به پختن ادامه داد. مادر كمى فكر كرد و گفت: «ديگه باحال، بس كن!» ولى باز هم فايده اى نداشت. مادر اين بار گفت: «ديگ باحال، حليم نيار!» و بعد گفت: «ديگ باحال حليم رو بذار كنار!» ولى هيچ كدوم اين جمله ها اثرى روى ديگ نداشتند. كم كم تمام كف آشپزخانه پر از حليم شد. مادر با وحشت و فريادزنان از خونه بيرون دويد و حليم هم از خونه به كوچه سرازير شد، ديگ همچنان مى پخت و ديرى نگذشت كه همه خيابونها پر از حليم شد. اهالى خيلى ترسيده بودند. آخه كف خونه هاشون پر از حليم شده بود. اونها با وحشت فرياد مى زدند: «كمك، يكى اين ديگ رو متوقف كنه، كمك!» اما ديگ هنوز حليم مى پخت و اصلاً متوجه نبود چه اتفاقى داره مى افته. چند ساعتى گذشت. دختر كوچولو شاد و خندان از جنگل به خونه برگشت. اما همين كه به شهر رسيد، دهنش از تعجب باز موند. شهر پر از حليم شده بود! همه اهالى به اين طرف و اون طرف مى دويدند و سعى مى كردند از دست موج حليم فرار كنند. مادر با ديدن دخترك به سرعت به سمتش دويد، البته چند بار روى حليم ها سر خورد و به زمين افتاد. با دستپاچگى گفت: «زود باش، يه كارى بكن. به ديگ جادويى بگو بس كنه.» دختر از لابه لاى حليم ها ، ديگ جادويى رو پيدا كرد و بهش گفت: «ديگ باحال، حليم رو بند بيار!» با گفتن اين جمله، ديگ دست از حليم پختن برداشت و همه اهالى شهر نفس راحتى كشيدند. دست آخر، توى حليم ها غرق نشده بودند! اما بهتره بدونيد اگه يك وقت گذرتون به اون شهر افتاد، تنها چيزى كه توى رستورانهاشون پيدا مى شه، فقط حليمه، سوپ حليم! خورش حليم! حليم بستنى و...!
|