لزوم حمايت از خانواده ه
دكتر نرگس بيرقى
كارشناس آسيب هاى اجتماعى
موضوع كودكان كار يك مسأله اجتماعى است و نمى توان از يك جنبه بررسى اش كرد. مسائل مختلفى دست به دست هم مى دهند كه يك كودك، كودك كار مى شود.
واقعيت اين است كه كودكان نبايد كار كنند. بايد از خانواده ها چه از نظر مالى و چه از نظر اجتماعى حمايت شود تا مجبور نشوند كودكان را سركار بفرستند. حمايت اجتماعى در جامعه حاكم است و مددكارى اجتماعى ضعيفى داريم. وضعيت اقتصادى عده اى از خانواده ها خيلى بحرانى است. الآن قانون هايى تقويت شده كه به كودكان سنين پايين اجازه كار نمى دهند و اين قانون ها براى خانواده هايى از اين دست، بيشتر مشكل ايجاد كرده است. پيش از اين بخشى از مشكلات مالى مخصوصاً در خانواده هاى بى سرپرست، به وسيله كودكان حل مى شد و با تصويب اين قانون بدون آنكه حمايتى صورت بگيرد، خانواده ها را آسيب پذيرتر كرده است.
اين كودكان مجبورند به طور غيرقانونى با شرايط بد و نامناسب كار كنند و اين فرصت سوءاستفاده را براى كارفرماها فراهم مى كند. NGOهاى فعال در اين زمينه بايد تحت نظارت دولت قرار بگيرند و قانونمند شوند. از طرفى بخش حمايتى از خانواده هاى بى سرپرست بايد فعال تر و گسترده تر باشد.
در محيط كار محدوديت سنى وجود ندارد و سن كودكان كار روزبه روز كمتر مى شود. وقتى نمى توان از خانواده ها حمايت كرد، بايد كارفرماها را زيرنظر گرفت تا كار متناسب با سن و توانايى هاى كودك از او بخواهند و دستمزد كافى بدهند. بايد به آن روزى برسيم كه ديگر كودك كار نداشته باشيم.
نيمى از روز، گذشته! گرماى هوا توى ذوق مى زند اما خورشيد خواب هست و نيست. مادر، آرام شيرش مى دهد و مى خواباندش. صداى خنده بچه ها از حياط مى آيد. كسى دنبال كسى مى دود و كسانى ديگر به دنبال او. از ايستگاه مترو به طرف بازار پارچه فروشان، زندگى طور ديگرى است. خيلى بالاتر از جنوب شهر، منطقه ۱۲ پايتخت، مركز تهران و نزديك قلب اقتصادى كشور. حاشيه بازار بزرگ، پذيراى همه چيز هست. خانه هاى قديمى و زهوار در رفته، كوچه مرغى ها كه وضعشان معلوم است و از شير مرغ تا جان آدميزاد را آن جا حراج مى كنند، شلوغى و ترافيك كه با دود و هواى آلوده مخلوط مى شود و نفس ها را تنگ مى كند و آنچه بيش از همه اينها در كوچه پس كوچه هاى مولوى پيدا مى شود، كودكان! كودكان باربر، كودكان واكسى، كودكان قند شكن، كودكان كارگر در كوره هاى آجر پزى، كودكان فال فروش، كودكان زباله گرد در خيابان ها، همان كودكان كار.
يكى مى گفت هر كارى، انگيزه مى خواهد. اما گاهى كارها با هيچى هم شروع مى شوند، ادامه پيدا مى كنند و به يك جاى خوب مى رسند، شايد جايى درست روبروى شمع هاى سوخته، قفل ها و سنجاق هاى نذرى يك سقاخانه در انتهاى كوچه افتخاريان. انگيزه خيلى از كارها هم يك قصه كوتاه ندارد كه بگويند اين هم انگيزه اش. داستان كودكان كار، بلند تر از اين حرف هاست: «با هيچى، كار را شروع كرديم و اولش هم تنهاى تنها بوديم. الآن دوستان زيادى داريم و حداقل امكانات را.» حرف براى گفتن زياد است حتى اگر زهرا بناء ساز، مدير عامل انجمن حمايت از كودكان كار، حرفى براى گفتن نداشته باشد: «ما ۵ نفر بوديم. فكر كرديم كه حتما نبايد منتظر دولت باشيم تا كارى انجام دهد. شروع كرديم تا كار را واگذار نكرده باشيم به ديگران. سال ،۸۱ انجمن ما با هدف حمايت از كودكان كار و خيابان و كودكان در معرض آسيب به ثبت رسيد. از دى ماه كار را شروع كرديم و از ارديبهشت ،۸۲ بخش آموزش فعال شد».
پسركى چشم بادامى، چيزى را در خاك باغچه جست وجو مى كند. از وقتى افغان ها به وطنشان برگشتند، تنها نيمى از اعضاى انجمن باقى مانده اند. اما هنوز هم تعداد زيادى از بچه ها كه روى ايوان ايستاده اند، افغانى به نظر مى رسند.
نرده هاى ايوان سايه انداخته اند روى ژاله. كاغذ رنگى ها، بى حال روى صندلى ها افتاده اند. بچه ها اسم زيرزمين را ژاله گذاشته اند، كلاس فوق برنامه. هدف اصلى، آموزش است. اينكه حقوق كودكان كار را به مردم بياموزند و اين فرهنگ را همه گير كنند. قبلاً تصور كودك كار وجود نداشت. همه، همان كودكان خيابانى بودند و انجمن هاى غير دولتى، هيچ وجه تمايزى براى كودك كار و كودك خيابانى قايل نمى شدند. تركيب واژه هاى كودك و كار را مطبوعات و رسانه ها به فرهنگ لغت آوردند و اسمش را گذاشتند كودكان كار: «سازمان بهزيستى به ثبت انجمن كمك كرد و سرانجام سازمان ها و NGO هاى دولتى و غير دولتى توانستند كودك كار را در كنار كودكان خيابانى بياورند. قبل از ما انجمن هاى بوده و ما اولين هم نبوديم. با ساير انجمن ها هم رابطه داريم و به هم كمك مى كنيم. اما نه مثل خارج از كشور.» انجمن حمايت از كودكان كار، مستقل است و هزينه هايش را خود تأمين مى كند: «در اين دو سال فهميديم آموزش نبايد داوطلبانه باشد. كار با كودك است و نيرو ها بايد كارآزموده باشند و بابت خدمات حقوق بگيرند. كلاس هاى مختلف براى نيروها مى گذاريم. آشنايى با رفتار كودكان كار و خيابان، رفتار با كودك و غيره. نيرو ها دوره مى بينند. چون براى كمك به بچه ها مى آيند و بايد رفتار صحيح را آموزش دهند. سال اول نهضت همكارى مى كرد و به معلمان حقوق مى داد. اما دو سالى مى شود كه همكارى نمى كنند. معلم ها از نهضت مى آيند ولى حقوقشان را ما مى دهيم.»
صداى گريه دخترك بلند است. معلم اما جدى است: «همه برويد بنشينيد... نه! تو همينجا بمان!» پسرك چشم بادامى كه انگار از جست وجو در خاك ها خسته شده و دنبال شيطنت هاى تازه ترى است، سرش را پايين مى اندازد و زير چشمى معلم را مى پايد: «تو فكر كردى چون چاق است نمى تواند زندگى كند؟ نمى تواند روى پاى خودش بايستد؟ خوشت مى آيد يكى به تو بگويد چاقالو؟ معذرت بخواه!» پسر زير لب عذر خواهى مى كند و غائله به خير و خوشى تمام مى شود.
آموزش، از پيش دبستانى شروع شده و تا اول راهنمايى ادامه پيدا مى كند. كلاس ها از ۷ صبح تا ۴ عصر است و كلاس چهارم نهضتى است و از پنجم تا اول راهنمايى كتاب هاى آموزش و پرورش. بيشتر بچه ها كار مى كنند و بعد از كلاس سر كار مى روند و اين تحصيل مانعشان نيست: «خانواده ها درس خواندن بچه ها را دوست دارند. اگر هم خانواده اى برايش مهم نباشد، به اين دليل است كه آگاهى ندارد. بيشتر آنها از نظر فرهنگى عقب تر از عامه مردم هستند و مسائل زيادى باعث شده دنبال درس نباشند. بچه ها درس خواندن را دوست دارند. كار كردن آن چيزى نيست كه آنها مى خواهند، اين را زندگى به آنها تحميل كرده.»
روى سر در كلاس آرايشگرى نوشته اند:«با حمايت دولت استراليا» امروز كلاس آرايشگرى تعطيل است. بچه ها براى كلاس موسيقى در «ژاله» جمع شده اند. به علت شرايط بد كارى و رفتار هاى نادرست كارفرما ها، بسيارى از كودكان كار، اعتماد به نفس خود را از دست مى دهند و اين عامل در بزرگسالى به آنها آسيب مى رساند: «وقتى بچه اى، توانايى نقاشى كشيدن دارد و مى تواند عكاسى كند، در انجمن به اين استعداد و توانايى اش پى مى برد و از اينكه كارى غير از كارهاى ديگران مى تواند انجام دهد، اعتماد به نفس پيدا مى كند. بچه ها مى توانند از اين حرفه ها كسب درآمد هم بكنند. ولى فعلاً در اين مورد حركتى نكرده ايم. كارگاه، هزينه زيادى دارد. اينها جزو برنامه آينده ماست.» مددكار، مشكلات بچه ها را شناسايى مى كند و با كمك خودشان و امكانات جامعه، برطرفش مى كنند: «آموزش مادران هم داريم. بدون آگاهى دادن و آموزش خانواده نمى شود فرهنگ بچه ها را بالا برد. جلسه داريم با خانواده و اگر كودك مشكلى دارد با خانواده مطرح كرده و حل مى كنيم».
براى عضو شدن، كودك، اول به بخش آموزش مراجعه مى كند. پس از آن به مددكار ارجاع داده مى شود و با خانواده كودك ارتباط برقرار مى كنند و پرسشنامه مى دهند. اگر شناسنامه نداشت، برايش فراهم مى كنند و موارد كودك آزارى و بد سرپرست و مشكلات كارى كودكان در ارتباط با كارفرما ها شناسايى مى شوند. بعد از آن كودك و خانواده اش مى توانند از خدمات انجمن استفاده كنند: «براى آمدن به اينجا كسى را مجبور نمى كنيم. اگر در خيابان با كودكان كار برخورد كنيم فقط به آنها مى گوييم چنين انجمنى هست و خدمات مى رسانند. تصميم با خود كودك است كه مراجعه كند يا نه. خودش انتخاب مى كند. كمك مالى هم به خانواده ها نمى كنيم. فقط در موارد خيلى خاص اين كار انجام مى شود و اين كمك ها هم به صورت آذوقه و پوشاك است».
در اتاق مددكارى باز است. مادر ها تازه رسيده اند و زير آفتاب گرم بهارى با هم خوش و بش مى كنند! همهمه با گرما قاطى شده است. شماره هر كس را كه صدا مى زنند، به اتاق مددكارى مى رود. امروز پزشك براى معاينه به انجمن آمده است: «پزشكان داوطلبانه همكارى مى كنند. هم پزشكانى كه اينجا مى آيند و هم پزشكانى كه ما بچه ها را نزدشان مى بريم. بچه ها و خانواده ها ويزيت مى شوند و اگر مشكلى داشته باشند به مددكارى ارجاع مى دهند تا به درمان قطعى برسند. بيشتر بچه ها افغان هستند و حتى بيمه امداد هم ندارند. چون مخاطرات آنها زياد است و كسى حاضر نيست بيمه كند».
بچه ها در حياط همسايه كه انجمن به تازگى خريده است بازى مى كنند. جايى كوچكتر از حياط اصلى اما ساختمانش همان اندازه قديمى. كتابخانه انجمن بزرگترين اتاق اين حياط است و چيزى حدود ۱۳۲۱ جلد كتاب دارد. تعدادى از بچه ها در كتابخانه، كتاب مى خوانند، تعدادى كاردستى درست مى كنند و بقيه، كلاس نقاشى دارند. صداى معلم در صداى در هم و بر هم بچه ها گم مى شود: «سلام.» يكى از بچه ها خانه اى كشيده است كه يك ايوان كوچك دارد و سايه نرده هاى ايوان افتاده است روى كلاس ژاله: «وقتى برگشتم افغانستان، يك خانه مى سازم مثل اينجا! اسم زيرزمينش را مى گذارم ژاله.» روى ميز خبرنامه ها مرتب و منظم روى هم قرار گرفته اند. صفحه ها زياد ورق نمى خورند تا برسند به خبر شركت كردن بچه هاى بم در مسابقات نقاشى كوبه ژاپن: «بعد از زلزله در بم هم فعال بوديم. تا پايان سال ۸۴ بيشتر تمركزمان در كاهش آسيب هاى روحى ناشى از زمين لرزه بوده. كلاس هاى مختلفى داريم برايشان. نقاشى، ورزش، موسيقى. كلاس ها موفق بوده. مخصوصا بخش موسيقى كه در دومين سالگرد زلزله كنسرت برگزار كردند. كلاس هاى ورزشى هم خوب بود و مسابقاتى برگزار شد و در روحيه شان تأثير داشت. كلاس ها براى مادران هم بود. گردش هم مى بردند و همچنان فعال است.»
حاميان انجمن دوست ندارند نامشان را كسى بداند. مى خواهند مانند آدم هاى عادى باشند. بهزيستى از سال ۸۲ تا الآن حدود ۲۰ ميليون كمك كرده و اين مبلغى است كه پايان هر سال به همه NGO هاى آسيب هاى اجتماعى داده مى شود و در برابر هزينه ها، مبلغى به حساب نمى آيد.
يكى از بچه ها در حاليكه چيزى را در دستش مى فشارد دم در ايستاده است: «براى خورشيد خريده ام، از آن بادكنك ها! فقط براى او خريده ام.» يك دستش را به كمر مى زند و دست ديگرش را فرو مى كند توى جيب شلوارش. بى توجه به گلايه هاى كه براى خريد هديه مى كنند، دماغش را بالا مى كشد و مى رود، درست مثل آدم بزرگ ها.
- خوب! آخرش چه؟ بچه ها كه از انجمن بروند، چه كار مى كنند؟ مى توانند به زندگى عادى برگردند؟ چه تأثيرى رويشان گذاشته ايد؟
گويا اين سؤال خبرنگاران، هميشه خانم بناء ساز را آشفته مى كند: «من نمى دانم چرا همه اين سؤال را مى پرسند. اين همه حرف مى زنيم چرا توجه نمى كنيد. بچه ها آسيب ديده اند و دوره طولانى طول مى كشد تا به زندگى طبيعى برگردند. اعتماد به نفس آنها بالا رفته اما در بخش زندگى كه نمى شود با دو سال آموزش، ۱۵ سال زندگى و آسيب را اصلاح كرد. در بخش زندگى نياز به زمان داريم. براى ديدن تغييرات بايد صبر كنيم. با همه اينها انجمن به كمك همه مردم نياز دارد، شايد بتوانيم بخشى از مشكل كودكان كار را حل كنيم.»
چيزى نمانده تا غروب! اما خورشيد، تازه بيدار شده. مادر مى رود تا دوباره به كودكش مشغول شود. نسيم خنك گرماى هوا را تعديل كرده. حالا حتماً بچه ها سر كار هستند. باز مسير پارچه فروشان، جوى هاى آب؛خسته و خاك آلود، آسمان كه نارنجى اش مايل به خاكسترى شده و مترو. پله ها تا رسيدن به راهرو كوتاهند. يكى از مأمورين با پسرك ژنده پوشى كلنجار مى رود: «اجازه ندارى سوار شوى. برو پى كارت بچه.» پسرك، تلاش مى كند خودش را از دستان درشت مأمور خلاص كند: «من بليت دارم. به خدا! با پول اين فال ها خريده ام. ايناهاش!» و بليت مقوايى از دستش مى لغزد و با فال ها پخش مى شود كف سالن. مأمور بازو هاى پسرك را محكم مى گيرد و كشان كشان مى بردش سمت در خروجى:«مگر نمى گويم مردم ناراحت مى شوند از ديدن تو.» چشم هاى بادامى پسرك، خيره به مقواى نارنجى دور مى شوند و ناخن ها را خشم مى كشد روى سنگ ها. صدايش در گوشم مى پيچد و خاموش مى شود. انگار كه بگويد: «كودكى ام را پس بده».
كارشناس آسيب هاى اجتماعى
موضوع كودكان كار يك مسأله اجتماعى است و نمى توان از يك جنبه بررسى اش كرد. مسائل مختلفى دست به دست هم مى دهند كه يك كودك، كودك كار مى شود.
واقعيت اين است كه كودكان نبايد كار كنند. بايد از خانواده ها چه از نظر مالى و چه از نظر اجتماعى حمايت شود تا مجبور نشوند كودكان را سركار بفرستند. حمايت اجتماعى در جامعه حاكم است و مددكارى اجتماعى ضعيفى داريم. وضعيت اقتصادى عده اى از خانواده ها خيلى بحرانى است. الآن قانون هايى تقويت شده كه به كودكان سنين پايين اجازه كار نمى دهند و اين قانون ها براى خانواده هايى از اين دست، بيشتر مشكل ايجاد كرده است. پيش از اين بخشى از مشكلات مالى مخصوصاً در خانواده هاى بى سرپرست، به وسيله كودكان حل مى شد و با تصويب اين قانون بدون آنكه حمايتى صورت بگيرد، خانواده ها را آسيب پذيرتر كرده است.
اين كودكان مجبورند به طور غيرقانونى با شرايط بد و نامناسب كار كنند و اين فرصت سوءاستفاده را براى كارفرماها فراهم مى كند. NGOهاى فعال در اين زمينه بايد تحت نظارت دولت قرار بگيرند و قانونمند شوند. از طرفى بخش حمايتى از خانواده هاى بى سرپرست بايد فعال تر و گسترده تر باشد.
در محيط كار محدوديت سنى وجود ندارد و سن كودكان كار روزبه روز كمتر مى شود. وقتى نمى توان از خانواده ها حمايت كرد، بايد كارفرماها را زيرنظر گرفت تا كار متناسب با سن و توانايى هاى كودك از او بخواهند و دستمزد كافى بدهند. بايد به آن روزى برسيم كه ديگر كودك كار نداشته باشيم.
نيمى از روز، گذشته! گرماى هوا توى ذوق مى زند اما خورشيد خواب هست و نيست. مادر، آرام شيرش مى دهد و مى خواباندش. صداى خنده بچه ها از حياط مى آيد. كسى دنبال كسى مى دود و كسانى ديگر به دنبال او. از ايستگاه مترو به طرف بازار پارچه فروشان، زندگى طور ديگرى است. خيلى بالاتر از جنوب شهر، منطقه ۱۲ پايتخت، مركز تهران و نزديك قلب اقتصادى كشور. حاشيه بازار بزرگ، پذيراى همه چيز هست. خانه هاى قديمى و زهوار در رفته، كوچه مرغى ها كه وضعشان معلوم است و از شير مرغ تا جان آدميزاد را آن جا حراج مى كنند، شلوغى و ترافيك كه با دود و هواى آلوده مخلوط مى شود و نفس ها را تنگ مى كند و آنچه بيش از همه اينها در كوچه پس كوچه هاى مولوى پيدا مى شود، كودكان! كودكان باربر، كودكان واكسى، كودكان قند شكن، كودكان كارگر در كوره هاى آجر پزى، كودكان فال فروش، كودكان زباله گرد در خيابان ها، همان كودكان كار.
يكى مى گفت هر كارى، انگيزه مى خواهد. اما گاهى كارها با هيچى هم شروع مى شوند، ادامه پيدا مى كنند و به يك جاى خوب مى رسند، شايد جايى درست روبروى شمع هاى سوخته، قفل ها و سنجاق هاى نذرى يك سقاخانه در انتهاى كوچه افتخاريان. انگيزه خيلى از كارها هم يك قصه كوتاه ندارد كه بگويند اين هم انگيزه اش. داستان كودكان كار، بلند تر از اين حرف هاست: «با هيچى، كار را شروع كرديم و اولش هم تنهاى تنها بوديم. الآن دوستان زيادى داريم و حداقل امكانات را.» حرف براى گفتن زياد است حتى اگر زهرا بناء ساز، مدير عامل انجمن حمايت از كودكان كار، حرفى براى گفتن نداشته باشد: «ما ۵ نفر بوديم. فكر كرديم كه حتما نبايد منتظر دولت باشيم تا كارى انجام دهد. شروع كرديم تا كار را واگذار نكرده باشيم به ديگران. سال ،۸۱ انجمن ما با هدف حمايت از كودكان كار و خيابان و كودكان در معرض آسيب به ثبت رسيد. از دى ماه كار را شروع كرديم و از ارديبهشت ،۸۲ بخش آموزش فعال شد».
پسركى چشم بادامى، چيزى را در خاك باغچه جست وجو مى كند. از وقتى افغان ها به وطنشان برگشتند، تنها نيمى از اعضاى انجمن باقى مانده اند. اما هنوز هم تعداد زيادى از بچه ها كه روى ايوان ايستاده اند، افغانى به نظر مى رسند.
نرده هاى ايوان سايه انداخته اند روى ژاله. كاغذ رنگى ها، بى حال روى صندلى ها افتاده اند. بچه ها اسم زيرزمين را ژاله گذاشته اند، كلاس فوق برنامه. هدف اصلى، آموزش است. اينكه حقوق كودكان كار را به مردم بياموزند و اين فرهنگ را همه گير كنند. قبلاً تصور كودك كار وجود نداشت. همه، همان كودكان خيابانى بودند و انجمن هاى غير دولتى، هيچ وجه تمايزى براى كودك كار و كودك خيابانى قايل نمى شدند. تركيب واژه هاى كودك و كار را مطبوعات و رسانه ها به فرهنگ لغت آوردند و اسمش را گذاشتند كودكان كار: «سازمان بهزيستى به ثبت انجمن كمك كرد و سرانجام سازمان ها و NGO هاى دولتى و غير دولتى توانستند كودك كار را در كنار كودكان خيابانى بياورند. قبل از ما انجمن هاى بوده و ما اولين هم نبوديم. با ساير انجمن ها هم رابطه داريم و به هم كمك مى كنيم. اما نه مثل خارج از كشور.» انجمن حمايت از كودكان كار، مستقل است و هزينه هايش را خود تأمين مى كند: «در اين دو سال فهميديم آموزش نبايد داوطلبانه باشد. كار با كودك است و نيرو ها بايد كارآزموده باشند و بابت خدمات حقوق بگيرند. كلاس هاى مختلف براى نيروها مى گذاريم. آشنايى با رفتار كودكان كار و خيابان، رفتار با كودك و غيره. نيرو ها دوره مى بينند. چون براى كمك به بچه ها مى آيند و بايد رفتار صحيح را آموزش دهند. سال اول نهضت همكارى مى كرد و به معلمان حقوق مى داد. اما دو سالى مى شود كه همكارى نمى كنند. معلم ها از نهضت مى آيند ولى حقوقشان را ما مى دهيم.»
صداى گريه دخترك بلند است. معلم اما جدى است: «همه برويد بنشينيد... نه! تو همينجا بمان!» پسرك چشم بادامى كه انگار از جست وجو در خاك ها خسته شده و دنبال شيطنت هاى تازه ترى است، سرش را پايين مى اندازد و زير چشمى معلم را مى پايد: «تو فكر كردى چون چاق است نمى تواند زندگى كند؟ نمى تواند روى پاى خودش بايستد؟ خوشت مى آيد يكى به تو بگويد چاقالو؟ معذرت بخواه!» پسر زير لب عذر خواهى مى كند و غائله به خير و خوشى تمام مى شود.
آموزش، از پيش دبستانى شروع شده و تا اول راهنمايى ادامه پيدا مى كند. كلاس ها از ۷ صبح تا ۴ عصر است و كلاس چهارم نهضتى است و از پنجم تا اول راهنمايى كتاب هاى آموزش و پرورش. بيشتر بچه ها كار مى كنند و بعد از كلاس سر كار مى روند و اين تحصيل مانعشان نيست: «خانواده ها درس خواندن بچه ها را دوست دارند. اگر هم خانواده اى برايش مهم نباشد، به اين دليل است كه آگاهى ندارد. بيشتر آنها از نظر فرهنگى عقب تر از عامه مردم هستند و مسائل زيادى باعث شده دنبال درس نباشند. بچه ها درس خواندن را دوست دارند. كار كردن آن چيزى نيست كه آنها مى خواهند، اين را زندگى به آنها تحميل كرده.»
روى سر در كلاس آرايشگرى نوشته اند:«با حمايت دولت استراليا» امروز كلاس آرايشگرى تعطيل است. بچه ها براى كلاس موسيقى در «ژاله» جمع شده اند. به علت شرايط بد كارى و رفتار هاى نادرست كارفرما ها، بسيارى از كودكان كار، اعتماد به نفس خود را از دست مى دهند و اين عامل در بزرگسالى به آنها آسيب مى رساند: «وقتى بچه اى، توانايى نقاشى كشيدن دارد و مى تواند عكاسى كند، در انجمن به اين استعداد و توانايى اش پى مى برد و از اينكه كارى غير از كارهاى ديگران مى تواند انجام دهد، اعتماد به نفس پيدا مى كند. بچه ها مى توانند از اين حرفه ها كسب درآمد هم بكنند. ولى فعلاً در اين مورد حركتى نكرده ايم. كارگاه، هزينه زيادى دارد. اينها جزو برنامه آينده ماست.» مددكار، مشكلات بچه ها را شناسايى مى كند و با كمك خودشان و امكانات جامعه، برطرفش مى كنند: «آموزش مادران هم داريم. بدون آگاهى دادن و آموزش خانواده نمى شود فرهنگ بچه ها را بالا برد. جلسه داريم با خانواده و اگر كودك مشكلى دارد با خانواده مطرح كرده و حل مى كنيم».
براى عضو شدن، كودك، اول به بخش آموزش مراجعه مى كند. پس از آن به مددكار ارجاع داده مى شود و با خانواده كودك ارتباط برقرار مى كنند و پرسشنامه مى دهند. اگر شناسنامه نداشت، برايش فراهم مى كنند و موارد كودك آزارى و بد سرپرست و مشكلات كارى كودكان در ارتباط با كارفرما ها شناسايى مى شوند. بعد از آن كودك و خانواده اش مى توانند از خدمات انجمن استفاده كنند: «براى آمدن به اينجا كسى را مجبور نمى كنيم. اگر در خيابان با كودكان كار برخورد كنيم فقط به آنها مى گوييم چنين انجمنى هست و خدمات مى رسانند. تصميم با خود كودك است كه مراجعه كند يا نه. خودش انتخاب مى كند. كمك مالى هم به خانواده ها نمى كنيم. فقط در موارد خيلى خاص اين كار انجام مى شود و اين كمك ها هم به صورت آذوقه و پوشاك است».
|
|
|
در اتاق مددكارى باز است. مادر ها تازه رسيده اند و زير آفتاب گرم بهارى با هم خوش و بش مى كنند! همهمه با گرما قاطى شده است. شماره هر كس را كه صدا مى زنند، به اتاق مددكارى مى رود. امروز پزشك براى معاينه به انجمن آمده است: «پزشكان داوطلبانه همكارى مى كنند. هم پزشكانى كه اينجا مى آيند و هم پزشكانى كه ما بچه ها را نزدشان مى بريم. بچه ها و خانواده ها ويزيت مى شوند و اگر مشكلى داشته باشند به مددكارى ارجاع مى دهند تا به درمان قطعى برسند. بيشتر بچه ها افغان هستند و حتى بيمه امداد هم ندارند. چون مخاطرات آنها زياد است و كسى حاضر نيست بيمه كند».
بچه ها در حياط همسايه كه انجمن به تازگى خريده است بازى مى كنند. جايى كوچكتر از حياط اصلى اما ساختمانش همان اندازه قديمى. كتابخانه انجمن بزرگترين اتاق اين حياط است و چيزى حدود ۱۳۲۱ جلد كتاب دارد. تعدادى از بچه ها در كتابخانه، كتاب مى خوانند، تعدادى كاردستى درست مى كنند و بقيه، كلاس نقاشى دارند. صداى معلم در صداى در هم و بر هم بچه ها گم مى شود: «سلام.» يكى از بچه ها خانه اى كشيده است كه يك ايوان كوچك دارد و سايه نرده هاى ايوان افتاده است روى كلاس ژاله: «وقتى برگشتم افغانستان، يك خانه مى سازم مثل اينجا! اسم زيرزمينش را مى گذارم ژاله.» روى ميز خبرنامه ها مرتب و منظم روى هم قرار گرفته اند. صفحه ها زياد ورق نمى خورند تا برسند به خبر شركت كردن بچه هاى بم در مسابقات نقاشى كوبه ژاپن: «بعد از زلزله در بم هم فعال بوديم. تا پايان سال ۸۴ بيشتر تمركزمان در كاهش آسيب هاى روحى ناشى از زمين لرزه بوده. كلاس هاى مختلفى داريم برايشان. نقاشى، ورزش، موسيقى. كلاس ها موفق بوده. مخصوصا بخش موسيقى كه در دومين سالگرد زلزله كنسرت برگزار كردند. كلاس هاى ورزشى هم خوب بود و مسابقاتى برگزار شد و در روحيه شان تأثير داشت. كلاس ها براى مادران هم بود. گردش هم مى بردند و همچنان فعال است.»
حاميان انجمن دوست ندارند نامشان را كسى بداند. مى خواهند مانند آدم هاى عادى باشند. بهزيستى از سال ۸۲ تا الآن حدود ۲۰ ميليون كمك كرده و اين مبلغى است كه پايان هر سال به همه NGO هاى آسيب هاى اجتماعى داده مى شود و در برابر هزينه ها، مبلغى به حساب نمى آيد.
يكى از بچه ها در حاليكه چيزى را در دستش مى فشارد دم در ايستاده است: «براى خورشيد خريده ام، از آن بادكنك ها! فقط براى او خريده ام.» يك دستش را به كمر مى زند و دست ديگرش را فرو مى كند توى جيب شلوارش. بى توجه به گلايه هاى كه براى خريد هديه مى كنند، دماغش را بالا مى كشد و مى رود، درست مثل آدم بزرگ ها.
- خوب! آخرش چه؟ بچه ها كه از انجمن بروند، چه كار مى كنند؟ مى توانند به زندگى عادى برگردند؟ چه تأثيرى رويشان گذاشته ايد؟
گويا اين سؤال خبرنگاران، هميشه خانم بناء ساز را آشفته مى كند: «من نمى دانم چرا همه اين سؤال را مى پرسند. اين همه حرف مى زنيم چرا توجه نمى كنيد. بچه ها آسيب ديده اند و دوره طولانى طول مى كشد تا به زندگى طبيعى برگردند. اعتماد به نفس آنها بالا رفته اما در بخش زندگى كه نمى شود با دو سال آموزش، ۱۵ سال زندگى و آسيب را اصلاح كرد. در بخش زندگى نياز به زمان داريم. براى ديدن تغييرات بايد صبر كنيم. با همه اينها انجمن به كمك همه مردم نياز دارد، شايد بتوانيم بخشى از مشكل كودكان كار را حل كنيم.»
چيزى نمانده تا غروب! اما خورشيد، تازه بيدار شده. مادر مى رود تا دوباره به كودكش مشغول شود. نسيم خنك گرماى هوا را تعديل كرده. حالا حتماً بچه ها سر كار هستند. باز مسير پارچه فروشان، جوى هاى آب؛خسته و خاك آلود، آسمان كه نارنجى اش مايل به خاكسترى شده و مترو. پله ها تا رسيدن به راهرو كوتاهند. يكى از مأمورين با پسرك ژنده پوشى كلنجار مى رود: «اجازه ندارى سوار شوى. برو پى كارت بچه.» پسرك، تلاش مى كند خودش را از دستان درشت مأمور خلاص كند: «من بليت دارم. به خدا! با پول اين فال ها خريده ام. ايناهاش!» و بليت مقوايى از دستش مى لغزد و با فال ها پخش مى شود كف سالن. مأمور بازو هاى پسرك را محكم مى گيرد و كشان كشان مى بردش سمت در خروجى:«مگر نمى گويم مردم ناراحت مى شوند از ديدن تو.» چشم هاى بادامى پسرك، خيره به مقواى نارنجى دور مى شوند و ناخن ها را خشم مى كشد روى سنگ ها. صدايش در گوشم مى پيچد و خاموش مى شود. انگار كه بگويد: «كودكى ام را پس بده». ـ آسيب شناس اجتماعيا
.