يكشنبه ۳۱ ارديبهشت ۱۳۸۵ - ۲۳ ربيع الثانى ۱۴۲۷
Sun, May 21, 2006
فرهنگ و هنر
۳۴۷۸
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
تاريخ
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
تمام مردان رئيس جمهورى؛ ۳۰ سال بعد
زمانه عوض شده است
259371.jpg
منبع : لس آنجلس تايمز ـ مترجم: وصال روحانى

۳۰سال از اكران اوليه تمام مردان رئيس جمهور فيلم ماندگار آلن جى پاكولا مى گذرد و با مرور دوباره آن بيشتر به ماندگارى آن پى مى بريم.
اين فيلم كه درباره كوشش دو روزنامه نگار معروف آمريكايى و نويسندگان واشنگتن پست يعنى باب وودوارد و كارل برنشتاين براى افشاى ماجراى واترگيت و ترسيم يكى از بزرگترين رسوايى هاى سياسى آمريكا است، در سكانس آغازين خود صحنه اى خاص را در بردارد. در اين صحنه صداى يك ماشين تايپ و كوبيده شدن انگشتان دست بر روى آن به گونه اى شنيده مى شود كه انگار صداى شليك گلوله مى آيد. مهمتر آن كه ۳۰ سال بعد، آن صداها كه به واقع حاصل كار دو روزنامه نگار مذكور است، طنينى بيش از گذشته دارد.
امروز هم جنجال ها و رسوايى هايى از اين دست در صحنه هاى مختلف سياسى آمريكا زياد ديده مى شود، ولى آنچه در «تمام مردان رئيس جمهورى» مشاهده مى شود، فراتر از هر رخداد مشابهى نشانگر يك زمان خاص از دست رفته است. زمان و دوره اى كه روزنامه نگاران در غرب مى توانستند يك قهرمان تلقى شوند واجتماع و جامعه را عوض كنند و به طرز عميقى خط دهنده باشند.
وود وارد و برنشتاين كه در فيلم پاكولا نقش هايشان توسط رابرت ردفورد و داستين هافمن بازى شده است. دو خبرنگار تيز و مجرب بودند و در كار خود چنان مهارتى داشتند كه توانستند يكى از بزرگترين افتضاحات و رسوايى هاى سياسى آمريكا را به شكل لازم و كامل به تصوير بكشند و آن را براى ميليون  ها تن قابل كشف و لمس كنند.
رابرت ردفورد در اواخر بهار سال ۲۰۰۶ مى گويد: «واقعاً كار مهيجى بود و همگى حس مى كرديم كه خطرى جدى در صحنه براى ما وجود دارد. كار پاكولا از همه جالب تر بود. او در سكانس هاى مختلف طورى از ماشين تايپ، تلفن و خودكار استفاده مى كرد كه انگار يك سلاح بودند. صداى آنها و كاركردشان حالت نوعى اسلحه را داشت كه انگار با ريچارد نيكسون اعلام جنگ مى داد.»
پاكولا چند سال پيش در يك تصادف غريب رانندگى درگذشت، ولى ردفورد در ۶۹ سالگى ترديدى ندارد كه آن فيلم از نقاط اوج كارش و از موارد به يادماندگى در زندگى هنرى او بوده است. او البته در فيلم هاى سياسى و روشنگرانه ديگرى مثل «كانديدا» و «۳ روز كندور» هم بازى كرده، اما «تمام مردان رئيس جمهور» چيز ديگرى است و بدل به يك «كالت كلاسيك» شده است.
عرضه مجدد فيلم به صورت نوارهاى D.V.D و البته رسيدن سى  امين سال اكران عمومى فيلم، كار پاكولا را دوباره در مركز توجهى تازه قرار داده است، بخصوص كه چندى پيش افشا شد منبع اطلاعاتى اصلى وودوارد در راه كشف و ترسيم واترگيت يك مأمور سابق اف. بى. اى به نام دبليو . مارك. فلت بوده است.
هر چه هست ردفورد وقت دارد به فيلمى كه در خصوص آن احساس غرور مى كند، از نو بينديشد و به اين هم ببالد كه اگر او مشاركت و اقدام نمى كرد، شايد كلاً آن فيلم ساخته نمى شد و اگر بگوييم وى بيشترين سهم را در اين ارتباط داشته است، بيراه نگفته ايم. ردفورد كه بعداً خودش كارگردان شد و كارهاى تأييد شده اى چون «مردم عادى» (۱۹۸۰)، «جنگهاى مزرعه لوبياى ميلاگرو» (۸۷)، «مسابقه نمايشى» (۹۴) و «زمزمه كننده اسب ها» (۹۹) را ساخته است، سالها كوشيد تا مجوز و امكان ساخت «تمام مردان رئيس جمهورى» را بگيرد و مقدمات آن را جور كند. او در اين راستا با برنشتاين و وودوارد تماس گرفت و آن زمانى بود كه اين دو خبرنگار در حال نوشتن كتابى درباره ماجراى ريچارد نيكسون و رسوايى وى بودند و همين نام (تمام مردان رئيس جمهورى) را هم براى آن برگزيده بودند. اين ايده و پيشنهاد شخص ردفورد بود كه ماجرا از زبان و ديدگاه دو روزنامه نگار فوق بيان و ترسيم شود. حتى وودوارد و برنشتاين هم اين را پذيرفتند و به جاى بيان يك ماجراى كلى به چيزى پرداختند كه خودشان آن را بيشتر تجربه كرده باشند و اين چنين بود كه قضيه به يك ماجرا و ديدگاه شخصى و به واقع برداشت حقيقى آنها از واترگيت بدل شد.
ردفورد مى گويد: «خب، نيكسون اجباراً استعفا داده و رفته بود و جرالد فورد رئيس جمهورى شده بود و ماجرا به قدرى رو شده و آشكار بود كه كمتر كسى مايل بود به آن بپردازد. ماجرا در سالهاى قبلى به قدرى تلخى بر ذهن مردم به جا گذاشته بود كه كمتر كسى دوست داشت مجدداً به آن فكر كند و يا چيزى را در اين خصوص بشنود. در نتيجه ما مجبور شديم كه قصه را براى تهيه كنندگان و حاميان مالى فيلم بشكافيم تا آنها مطمئن شوند كه مسأله تا حدى فراتر از تصورات آنها است و نقبى به دل حقيقت به شمار مى آيد. از طرف ديگر ما شرح داديم كه فيلم درباره اهميت روزنامه  نگارى توأم با تحقيق هم هست و مى خواهد بگويد كه اگر خبرنگاران جدى و عميق باشند، مى توانند به قلب حقيقت بزنند و هر چيزى را افشا نمايند و آن را وسيله بهبودى روابط اجتماعى قرار دهند.»
پس از آن بود كه پاكولا به عنوان كارگردان فيلم استخدام شد و داستين هافمن نيز به پروژه پيوست و جيسن روباردز هم از راه رسيد كه نقش بن برادلى سردبير روزنامه واشنگتن پست را بازى كرد. همانى را كه به جاى نام بردن از دو خبرنگار به طور مجزا و جداگانه، ادغامى از اسامى آنها را به زبان مى آورد و در داخل تحريريه داد مى زد: «وود اشتاين!» او به خاطر ايفاى همان نقش جايزه اسكار نقش دوم مرد را به دست آورد. ردفورد و هافمن هم هفته هايى متمادى را صرف تحقيق درباره رل هاى محوله كردند تا كاملاً با آن همسو شوند و حتى به دفتر روزنامه واشنگتن پست هم رفتند و چندين و چند روز را در كنار كارمندان و خبرنگاران آنجا گذراندند.
فيلمسازان هم سعى كردند صحنه و محيط حتى المقدور شبيه به حقيقت و چيزى باشد كه وجود داشته است و بنابراين يك نسخه از تحريريه واشنگتن پست را هم ساختند و به واقع آن جا را در داخل استوديو بازسازى كردند. ردفورد ۳ دهه بعد از آن تاريخ مى گويد: «دقت و حقيقت گرايى و تكرار كامل آنچه كه واقعاً روى داده بود، هدف ما بود. ما بايد نهايت دقت و هوشيارى را به كار مى گرفتيم تا آنچه كه به روى پرده مى رود، همانى باشد كه واقعاً اتفاق افتاده است. كافى بود ما تا حدى از حقيقت دور بمانيم و در آن صورت مى گفتند هاليوود از يك ماجراى جدى برداشتى سطحى و سرسرى صورت داده است. ما بايد از اين قضيه جداً پرهيز مى كرديم و حتماً تمامى حقيقت را به تصوير مى كشيديم.»
با اين وجود بازى ردفورد و هافمن و تقابل كاراكترهاى آنان جالب توجه نشان مى دهد و هر دو به بهترين شكل يكديگر را كامل مى كنند و گاه حتى اشاره اى هم بين آنها كافى است تا حرف و نظرخود را به هم انتقال دهند.
آنها حتى ديالوگ ها و حرفهاى يكديگر را هم «حفظ» مى كردند تا كاملاً به آن چه در صحنه و در جريان قصه و بين آنان شكل مى گيرد، واقف باشند و از هيچ چيز غافل نمانند.
كتابى كه دو خبرنگار فوق نوشتند و سناريوى فيلم براساس آن ساخته شده است، بسيارى از اقدامات و صحبت ها و مذاكرات وودوارد و برنشتاين با افراد مختلف را رو و تشريح مى كند. اما مخصوصاً يك كاراكتر را معرفى نمى كند و او همانى است كه بعداً به عنوان خبرچين بزرگ ماجرا توصيف و شناخته شد و چنان كه گفتيم يك مأمور اف.بى. اى به نام دبليو. مارك فلت بود. ردفورد مى گويد از همان زمان او و ساير دست اندركاران فيلم به اين نتيجه رسيدند كه بهتر است او را نه به عنوان يك چهره منفى صرف بلكه يك آدم مرموز جلوه گر سازند و اين كار در فيلم صورت گرفته است. هر چه بود ايفاى نقش اين واسطه و خبرچين اف.بى.آى را به هال هالبروك سپردند و همين بازيگر بود كه تا قبل از افشاى هويت مارك فلت تنها سيما و هويت اين مأمور تلقى مى شد و واقعاً به عنوان اين آدم و كاراكتر جا افتاده بود. به اين ترتيب همان سيماى تيره و بارانى پوش و هيبتى كه معمولاً درميان غبار بود، چيزى بود كه در درجه اول از كاراكتر اين مأمور به جاى ماند. او كسى بود كه در يك پاركينگ ظاهر مى شود تا اخبار و اطلاعات را به وودوارد و برنشتاين انتقال دهد و به روايت پاكولا پولش را بگيرد.
ردفورد قصد دارد فراتر از اين را ببيند و مى گويد ماجراى واترگيت شبيه به تمام تلاش هايى است كه دولت جورج دبليو بوش رئيس جمهورى فعلى آمريكا براى سرپوش گذاشتن بر كجروى هاى فراوان سياسى و جنايات متعدد خود انجام داده است و هنوز هم به اين كار ادامه مى دهد.» ببينيد، ماجرايى مثل واترگيت اينك تقريباً هر ماه و حتى هر هفته در آمريكا روى مى دهد و شايد فقط قباحت مسأله نسبت به گذشته نزد مردم آمريكا كمتر شده باشد. احتياجى نيست كه به دنبال آن برويد و مسأله را بزرگ كنيد، زيرا به خودى خود بزرگ هست و خبر از تخلف هاى بسيار و پرشمار در سطح دولتمردان آمريكا و رواج جنايت بين سياستمداران اين كشور مى دهد. اين اتفاقات به قدرى زياد روى مى دهد و چنان پرشمار و تكرارى است كه براى عده اى عادى شده است و به همين خاطر است كه برخلاف زمان واترگيت سروصدا نمى كند و پشت پرده مى ماند. به واقع دولت بوش كارى را مى كند كه حتى نيكسون هم انجام نداده بود.
اگر نيكسون و حزب جمهوريخواه آمريكا در آن سالها (اوايل دهه ۱۹۷۰) متهم به خبرچينى از درون دفاتر حزب دموكرات و جوركردن مقدمات پيروزى حزب خود در انتخابات رياست جمهورى ۱۹۷۲ از طريق فوق شدند، اينك دولت بوش چنان در صحنه هاى بين المللى تخلف و جنايت مى كند كه به وصف نمى آيد.
با اطلاع از چنان موضوع و با تكيه بر چنان برداشتى ردفورد مى گويد: «به رغم تمام تشابه هاى ديروز و امروز به دشوارى مى توان همان ابزارى را كه ما در آن زمان به وسايل و ملزومات ساخت فيلم خود بدل كرديم، در زمان حاضر نيز مورد استفاده قرار داد. يعنى كاربردها و شكل كار عوض شده است و همين طور باورها. الان ما با يك دنياى كاملاً متفاوت طرف هستيم و با چيزهايى كه هرگز در آن زمان و در موقع ساخت فيلم ما باب و مطرح نبودند.
در آن زمان نه اينترنتى بود و نه وسايلى از اين قبيل. وسيله كسب خبر و اطلاعات، تلفن بود و خبرى از فاكس و هر وسيله ارتباطى ديگرى از اين دست نيز نبود و طبعاً نه كامپيوترى داشتيم و نه امكان جاى دادن اطلاعات و برداشت هايمان در قالب هاى از اين دست. شايد هم همان مسأله سبب شد كه ماجراى واترگيت سروصداى بيشترى به پا كند و توجه بيشترى را برانگيزد و به هر حال هر چه بود، مختص و منحصر به همان زمان مى شد.»
نبايد تصور كرد كه دلبستگى پايدار ردفورد به «تمام مردان رئيس جمهورى» نتيجه و محصول بيكارى او است و يا دورى وى از بطن فعاليت هاى سينمايى سبب ساز اين وضعت شده است. برعكس او همچنان فعال است و چندى پيش مديريت دوره ۲۰۰۶ فستيوال اختصاصى خود يعنى سان دنس را كه مشهورترين و معتبرترين جشنواره سينماى مستقل دنيا است را به پايان رساند و هم اينك در حال تهيه و تنظيم و ساختن چند فيلم به طور همزمان است. يكى فيلمى است به نام «ALOFT» كه در خصوص تعقيب ك عقاب ناب و كمياب دردل آسمان است. ديگرى فيلمى است كه با اقتباس از روى يك كتاب رمان مشهور از بيل برايسون ساخته مى شود و نام آن را «قدم زدن در جنگل» گذاشته اند. فيلم ديگرى نيز توسط ردفورد دردست تهيه است كه به روابط شغلى و كارى ورزشكارى مطرح به نام جكى رابينسون و برنچ ريكى مديركل تيم بيسبال بروكلين راجرز مى پردازد.
ردفورد با پروژه ديگرى هم مرتبط است كه از روى يك كتاب رمان نيل گوردون ساخته مى شود و به بحث تبعيض نژادى در دهه ۱۹۶۰ و كارهاى راديكال ها و تندروهاى اجتماعى در آمريكا در آن زمان مى پردازد و ما در آن افرادى را مى بينيم كه سالهايى متمادى به صورت پنهانى و زيرزمينى زندگى مى كردند اما به آرامى دريافتند ايده آل هايى كه برايش مى جنگيده اند، در زمان حاضر ديگر خريدارى ندارد.
تم و نگرش فوق شباهت زيادى به همان چيزى دارد كه در مورد «تمام مردان رئيس جمهورى» روى داده است. به قول ردفورد، زمانه به شكل چشمگيرى تغيير يافته است.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |