آخرين روزهاى زندگى سادات به روايت: «دكتر محمدحسنين هيكل» سردبير روزنامه معروف «الاهرام» دوست نزديك جمال عبدالناصر و وزير ارشاد ملى كابينه او«سادات در ماه هاى آخر زندگانى خود، براساس آنچه نزديكان او گفته و نوشته اند از تعادل روانى كامل برخوردار نبود از اين جهت دست به اقداماتى زد كه تماماً به ضرر خودش بود»، در شماره هاى پيشين ماجراى بازداشت هاى دسته جمعى را كه شامل تمامى طبقات جامعه از روحانى و سياسى و مسلمان و مسيحى مى شد، نوشتيم.
به نظر مى رسيد كه سادات بعد از اين بگير و ببندها آرام گيرد اما او همچنان به كار خود ادامه داد و به جاى آنكه سازنده باشد بحران آفرين شد. «دكتر محمد حسنين هيكل» در دنباله خاطرات خود مى نويسد: «سادات نه تنها، به بازداشت سه هزار نفر در بامداد سوم سپتامبر ۱۹۸۱ اكتفا نكرد بلكه عمليات «پاكسازى» را در صفوف استادان دانشگاه ها و روزنامه نويسان نيز اجرا كرد و فعاليت هاى پاپ قبطيان را كه رهبر مسيحيان مصر بود و در يكى از ديرهاى صحرا زندگى مى كردمحدود نمود و ، مسؤوليت هاى وى را به عهده يك كميته انتصابى گذاشت.
شايد سادات اين نكته را درك كرده بود كه به رغم كف زدن هاى نمايندگان پارلمان، توده هاى وسيعى در مصر و جهان عرب و دنياى خارج هيچ يك از توجيهات او را باور نكرده اند، لذا تصميم گرفت يك كنفرانس مطبوعاتى تشكيل دهد و انگيزه هاى خود را براى نمايندگان رسانه هاى محلى و خارجى تشريح كند. سادات كه بعد از اقدامات وسيع و خشن خود، براى هواخورى به خانه اش به روستاى «ميت ابوالكوم» رفته بود. روز هفتم سپتامبر ۱۹۸۱ كنفرانس مطبوعاتى خود را هم آنجا برگزار كرد. چند خبرنگار خارجى نيز در كنفرانس حضور داشتند. از بخت بد، نخستين سؤال درباره من (حسنين هيكل) بود. سادات از خشم به خود مى پيچيد اين آغاز آسانى نبود اما سؤال دوم، انفجار پرطنينى به وجود آورد. نماينده تلويزيون «اى.بى.سى» آمريكا پرسيد: «آقاى رئيس جمهورى، شما كمتر از يك هفته پيش در آمريكا بوديد، آيا به پرزيدنت ريگان اطلاع داديد قصد چه كارى را داريد؟» سادات اعصاب خود را يكجا از دست داد و در حالى كه عضلات صورتش بر اثر انفعال شديد، ورم كرده بود، خطاب به پرسش كننده گفت: «اگر در اينجا در يك كشور آزاد نبوديم، ششلول خود را مى كشيدم و تو را با گلوله مى زدم».
صحنه بسيار تعجب آورى بود حتى براى برخى از اعضاى خانواده سادات كه در كنفرانس مطبوعاتى حضور داشته و وقايع آن را دنبال مى كردند. افزون بر اين كوچك ترين دخترش در حالى كه اشك مى ريخت، از تالار كنفرانس مطبوعاتى بيرون رفت. شايد آنچه بيش از هرچيزديگر خشم سادات را برانگيخت اين بود كه ابزار دست او يعنى تلويزيون ها - به ويژه در جهان غرب - اينك او را رها كرده و حتى عليه او دست به كار شده بودند و او ديگر نمى توانست زير پروژكتورهاى تلويزيونى، مثل يك «ستاره درخشان» ظاهر شود. ستاره درخشانى كه سادات طى سالها كوشيده بود از خودش بسازد،اينك زير پروژكتورها و در برابر دوربين ها، در وضعيت بدى قرار گرفته بود. سادات احساس كرد از پشت به او خنجر مى زنند.
گمان كرد حال كه فرصتى از دست رفته، مى تواند فرصت ديگرى داشته باشد لذا تصميم گرفت به شيوه صحبت هاى معروف «روزولت» در كنار بخارى، با امت صميمانه صحبت كند. روز پانزدهم سپتامبر ۱۹۸۱ تصوير وى روى صفحات تلويزيون ها و در برابر تمامى امت ظاهر شد. مى خواست صميمانه و از روى قلب با امت حرف بزند ولى خيلى زود رشته كلام را از دست داد. طرز بيانش، ترحم انگيز بود. يك ساعت تمام از سخنانش را براى حمله به «فؤاد سراج الدين» اختصاص داد و شروع به حرف زدن درباره - سراج الدين - «پاشاى فئودالى كرد كه قاشق طلا به دهان، به دنيا آمده و تمامى عمر را در عيش و نوش گذرانده است». سپس او را با لوئى هيجدهم و خاندان بوربن ها مقايسه كرد كه در بازگشت بعد از انقلاب كبير فرانسه به كشور، نه چيزى ياد گرفته و نه تجربه اى اندوخته بودند. سپس يك ساعت ديگر براى حمله مستقيم به من (حسنين هيكل) اختصاص داده و پنج اتهام را براى من برشمرد: اول، ادعا كرد من ملحد هستم و خودم در برابر او چنين اعترافى را كرده ام. همچنين در كتابم پيرامون انقلاب ايران، گفته ام: «گرايش اسلامى، موج آينده است». (هر دو اتهام درست نبود، با اين همه تعجب آور بود كه چگونه در آن واحد مرا هم به الحاد و هم گرايش داشتن به گروه هاى اسلامى، متهم مى كند).
اتهام دوم اينكه من دوست پادشاه و رؤساى جمهورى عرب و كشورهاى خارجى هستم و بدين گونه يك كانون قدرت شده ام.
سوم، از درآمد كتاب هايى كه در حمله به مصر نوشته ام، ثروتى به هم زده ام، بدون اينكه براى ادعاى خود مبنى بر «حمله من به مصر»، يك نمونه و يا يك مورد راارائه دهد.
چهارم، من تصوير مخدوشى از مصر به دنياى خارج ارائه داده ام (باز بدون اينكه براى تأييد اين ادعاى خود يك نمونه عملى ارائه دهد).
پنجم اينكه با «فؤاد سراج الدين» مشغول تدارك براى انتشار روزنامه ارگان حزب وفد بوده ام. به نظر من دليل اين ادعا از كارت فؤاد سراج الدين كه روى بيانيه حزب وفد جديد درباره قرارداد «كمپ ديويد» الصاق شده و هنگام بازرسى دفتر كارم، مصادره شده بود، تجاوز نمى كند. ادعا كرد مرتب به خانه فؤاد سراج الدين مى رفتم. در حالى كه طى سال هاى اخير با «فؤاد سراج الدين» جز در خلال ديدارهايى گذرا و بيشتر به هنگام تشييع جنازه نزديكان و يا دوستان مشترك ملاقاتى نداشته ام.
سادات سپس به گروه هاى دينى پرداخت كه بزرگ ترين لغزش وى بود. به عنوان مثال، حمله خود را روى «شيخ المحلاوى» متمركز كرد و اين نكته را يادآورى كرد كه شيخ المحلاوى در موعظه هاى خود، شيوه زندگى پرزيدنت سادات و همسرش «بانوجيهان» را مورد حمله قرار مى داد. سادات به اوج عصبانيت خود رسيد و گفت: «حالا اين مرد، مثل سگ به گوشه زندان افكنده شده است». اين اظهارنظر عصبى واكنش هاى بسيار بدى برانگيخت. چه قابل بخشش نبود، رئيس جمهورى كشورى با اين لحن دشمنان خود را كه عملاً درهاى زندان ها را به روى آنان قفل كرده بود، مورد حمله قرار دهد. سادات آنگاه بر سيه كارى هاى خود افزود و گروه هاى دينى و دختران با حجاب را به باد مسخره گرفت و پوشش آنان را «خيمه متحرك» توصيف كرد. سپس مردان داراى محاسن را تمسخركرد و از ياد برد محمد رسول الله (ص)، هم محاسن داشت.
بدين گونه نزديك به چهار ساعت صحبت از هر درى سخن گفت: سادات، افزون بر گذشته يك بار ديگر به خود لطمه زد و اين زمانى بود كه شروع كرد مفهوم آنچه را كه خود «انقلاب پنجم سپتامبر» مى خواند براى مردم شرح دهد او با سخنان خود مردم را حيران و سرگشته كرد.
از حالت عصبى و پرخاشگرى خود نيز برداشت بدى در ميان مردم بر جاى گذاشت و بدين ترتيب تمامى اعتبار خود و كل رژيمش را از دست داد. مردم در خانه هاى خود، شروع به عوض كردن موج راديوهاى خود كرده و به راديوهاى بيگانه متوسل شدند تا دريابند حقايق جريانات كشورشان از چه قرار است.
يكى از كسانى كه موج راديوهاى خود را به سوى فرستنده هاى بيگانه تغيير داد، سروان جوانى در نيروهاى مسلح مصر بود به نام «خالد الاسلامبولى». او در روز چهارشنبه ۲۳ سپتامبر ۱۹۸۱ وقتى وى براى نخستين بار روى صفحات تاريخ ظاهر شد، ۲۴ ساله بود. اين روز، يكى از روزهاى سرنوشت او و سرنوشت مصر بود. در ساعت ده و پانزده دقيقه صبح آن روز، سروان خالد الاسلامبولى، به دفتر فرمانده واحد خود، «سرگرد مكرم عبدالعال» جمعى ستاد لشكر ۳۳۳ توپخانه احضار شد. سرگرد مكرم به «خالد الاسلامبولى» گفت براى شركت در رژه نظامى روز ششم اكتبر به مناسبت سالگرد جنگ اكتبر ،۱۹۷۳ انتخاب شده است، به او گفته شد در جريان رژه، فرماندهى ۱۲ جرثقيل حامل ۱۲ توپ را به عهده خواهد داشت. «سروان خالدالاسلامبولى» تقاضا كرد وى را از اين مأموريت معاف دارند. عذرش اين بود كه برنامه خود را براى گذراندن مرخصى چهار روزه عيد قربان در كنار خانواده اش تنظيم كرده است (تعطيلات عيد قربان از روز هشتم اكتبر آغاز مى شد). سرگرد عذر او را نپذيرفت و «خالد الاسلامبولى» چاره اى جز اطاعت از فرمان مافوق نداشت. اما - بعد از تسليم شدن در برابر فرمان - به سرگرد مكرم عبدالعال گفت: «مشيت خداوند، هرچه باشد، همان خواهد شد».
اين جمله توجه « سرگرد عبدالعال » را جلب نكرد. ظاهراً موردى براى جلب توجه نبود. آنچه او از سروان جوان ايستاده در برابر خود مى دانست اين بود كه او ، يك افسر جزء متدين بود و شك و شبهه اى به او نمى رفت و به علاوه يك فرمان معمولى را پذيرفته بود ولى حالا ما مى دانيم در آن لحظه گذرا كه «خالد الاسلامبولى» با اجراى فرمان، موافقت كرد و گفت: «مشيت خداوند، هرچه باشد همان خواهد شد». انديشه ترور پرزيدنت انورسادات در ذهنش خطور كرد و البته با اين تصميم كه مجرى خودش باشد.
اين جوان، در آن لحظه گذرا چگونه به اين انديشه دست يافت و چگونه تصميمى براى اجرا توسط خودش، اتخاذ كرد؟
«خالد »تمام آنچه از خود مى دانست و شناخت او از خودش اين بود كه وابسته به گروه «اصول گرايان اسلامى» شناور در كوران گسترده و عميق جنبش اسلامى _ به نام «جماعت اسلامى» - است. فعاليت اين جماعت، كلاً زيرزمينى بود. اما به لحاظ وابستگى به گرايش اسلامى اصولى و حركت پرتلاطم آن در سطحى وسيع و عميق در طول تاريخ، ريشه هاى مستحكمى در انديشه اسلامى داشت.
اصول گرايى اسلامى پيوسته چشمه پرفيضى بوده كه از آن امواجى پياپى برمى خاست. هر موجى، شكل و شيوه و منطقى داشت كه با مواردى از امواج ديگر، همسويى مى يافت. در دوران معاصر مصر، اين گرايش، با انديشه هاى بزرگان نوگراى گذشته مرتبط بود: «سيدجمال الدين اسدآبادى» و «محمد عبده» _ سپس« رشيد رضا» و نشريه اش «المنار» - آنگاه «حسن البنا» و جماعت«اخوان المسلمين» و حالا موج تازه اى از همان اصول گرايى برخاسته بود اما اين بار بكلى با موارد قبلى اين گرايش و حركت با فعاليت هاى تجسم يافته آن متفاوت بود. اختلاف اين بار حتى تا شكل سازماندهى گسترش مى يافت. اين بار، برخلاف گذشته، تشكيلات به صورت لانه هاى سنتى نبود. جماعت هاى جديد اين بار، شكل نويى به تشكيلات خود دادند: به شكل «خوشه انگور»... اين شكل، براى برقرارى ارتباط نرمشى بيشتر و براى قطع ارتباط، آسانى بيشترى، ارائه مى داد. همه خوشه ها از اصلى واحد آويخته بودند. اما چيدن هر خوشه، تأثيرى روى «اصل» نداشت. به علاوه كندن هر دانه انگور از هر خوشه اى، تأثيرى روى تركيب باقيمانده خوشه، نمى گذاشت. اينها چيزى متفاوت با تشكيلات لانه اى بود، پيوندى نزديك و در عين حال پيوندى دور داشت. اصول گرايى اسلامى همچنان جارى بود. شكل گيرى جماعت ها در دوران آن، بى شباهت به ظهور جزيره ها در مسير آن، نبود. جزيره ها در مسير قرار داشتند، اما پل هايى براى اتصال فيمابين نبود. با اين همه آبهاى مسير همه را در ميان گرفته بود.
به طور حتم ميان خوشه ها و جزيره ها، تماس هايى برقرار بوده است. اما اين تماس ها نيز شكلى سازمانى نداشت: بلكه اين تماس ها ميان اميران خوشه ها و اغلب درون مساجد و به هنگام نماز برقرار مى شد. تماس ها بيشتر به صورت زمزمه زير لب بود و هر ناظرى از دور گمان مى كرد، شخص دعايى را مى خواند.
به هر حال هر يك از جماعت ها زير نظر امير جماعت بود. در رده پايين تر امير جماعت «مجلس شورا» متشكل از نمايندگان خوشه ها، قرار داشت. در اين اواخر به نظر آمد جماعت ها و خوشه هايشان اسم عامى براى خود به نام «الجهاد» انتخاب كرده اند. از تمامى تحقيقاتى كه تاكنون به عمل آمده است، هنوز روشن نشده آيا اين جماعت ها ملتزم به خط عمومى جهاد، فرماندهى واحدى داشته اند يا خير.
«خالد الاسلامبولى» به طور نامشخص به ياد آورد روزى در محافل خوشه اى كه وى عضو آن بود، نجواكنان گفته شد: جماعت اسلامى پرزيدنت سادات را به دليل خروج وى از «حدود اسلام» به مرگ محكوم كرده است. به همين شيوه نامشخص باز به يادمى آورد كه سؤالى تئوريك با مفتى جماعت، دكتر عمر عبدالرحمن على عبدالرحمن در ميان گذاشته شد كه : «آيا ريختن خون حاكمى كه طبق آنچه خداوند نازل كرده، حكومت نمى كند، حلال است؟»
و پاسخ مثل سؤال تئوريك بود: «آرى، ريختن خون چنين حاكمى حلال است، زيرا خروج كرده و قدم به دايره كفر گذاشته است.»
اين نجواها در جريان ملاقات هاى ميان خوشه ها و ديدارهاى ميان اميران جماعت ها، انجام مى گرفت. جماعت هاى اسلامى مساجد را به سه نوع تقسيم كرده بودند: دسته اول «مساجد ضرار» كه طبق اعتقاد آنان براى مقاصد دنيوى ساخته شده است (پادشاه يا خانواده هاى ثروتمندى كه مى خواهند نام و نشانى از خود بر جاى گذارند. عناصر جماعت هاى دينى ازاين گونه مساجد دنيوى اجتناب مى كردند زيرا براساس يك عقيده خالص دينى ساخته نشده اند هر چند با نام هاى اسلامى برجسته اى شهرت داشته باشند. در قرون وسطى تاتارها مسلمان بودند، ولى فقط مسلمانان اسمى. بيشتر مساجد بزرگ قاهره، در اين رده قرار مى گرفتند.)
نوع دوم، «مساجد ناشناخته» است و هيچ كس نمى داند چه كسى و براى چه هدفى آنها را ساخته است. به اين گونه مساجد امتياز «شك» داده شد و در نتيجه جماعت هاى اسلامى آنها را تحريم نكردند اما در عين حال اشتياقى هم نسبت به آنها نشان ندادند.
نوع سوم كه مورد علاقه و اشتياق جماعت هاى اسلامى بوده و آنها را «مساجد تقوى» مى خواندند اغلب نوبنياد و كوچك و بيشتر در محلات فقيرنشين شهر و روستا واقع اند. اسامى بامسمايى هم دارند مثل «النور»، «الانوار المحمديه»، «مجدالاسلام»، «هدى الاسلام» و غيره. اعضاى جماعت هاى اسلامى به اين گونه مساجد مى رفتند و به پاكى و طهارت آنها اطمينان داشتند و در همين گونه مساجد بود كه براى نخستين بار «سادات بايد بميرد» زمزمه شد.
«سروان خالد الاسلامبولى» در شمار كسانى بود كه اين زمزمه را شنيد. همچنين از مورد «فتوى» نيز آگاه بود و احساس مى كرد اجراى اين فتوى به عهده يكى از خوشه هاى احتمالاً موجود در نيروهاى مسلح است. زيرا اينگونه خوشه ها _ اگر باشند _ براى دسترسى به رئيس جمهورى، فرصتى بيشتر و بهتر دارند. خالدالاسلامبولى به طور مبهمى نيز مى دانست، يك افسر عاليرتبه هم خوشه اى اوست. ولى نام او و درجه او و اينكه در كدام بخش از نيروهاى مسلح خدمت مى كند را نمى دانست.
|
|
هنگامى كه به سروان «خالد الاسلامبولى »ابلاغ شد كه براى شركت در رژه نظامى روز ششم اكتبر ۱۹۷۳ انتخاب شده است و در روز رژه ، فرماندهى ۱۲ جرثقيل حامل توپ را برعهده خواهد داشت ، از قبول اين مأموريت عذر خواست و اما چون افسر مافوق به او اصرار كرد چاره اى جز اطاعت فرمان نداشت . خالد به فرمانده خود گفت «مشيت الهى هرچه باشد همان خواهد شد» و در همان لحظه انديشه ترور سادات در ذهنش خطور كرد
|
خالدالاسلامبولى روز ۱۴ نوامبر ۱۹۵۷ در «ملوى» از توابع «صعيد» به دنيا آمد. پدرش احمد شوقى در سال ۱۹۸۱ شصت ساله و وكيل اداره قانونى شركت شكر بود. احمد شوقى به سال ۱۹۵۲ با نامزد خود به نام «قدريه» كه پنج سال از او كوچكتر بود، ازدواج كرده و از وى صاحب چهار فرزند (دو دختر و دو پسر) شده بود. خالد پسر دومشان بود. پسر اولشان، محمد در سال ۱۹۸۱ بيست و شش ساله و دانشجوى سال آخر دانشكده بازرگانى دانشگاه بود. دختر بزرگتر _ انسيه _ در سال ۱۹۸۱ بيست و هشت سال داشت از مدرسه عالى بازرگانى فارغ التحصيل شده و با يكى از كارمندان وزارت امور اجتماعى ازدواج كرده بود. دختر كوچكتر «سميه» از دانشكده امور تربيتى دانشگاه اسيوط، ليسانس گرفته و با حسابدارى، در شركت مقاطعه كاران عرب ازدواج كرده بود. جو كلى در خانواده، محافظه كارانه و احساسات ملى آنها آشكار بود.
شگفت آنكه: نخستين مدرسه اى كه خالد در آن به تحصيل مشغول شد، يك مدرسه مبلغان مسيحى به نام «نوتردام» بود. سپس به مدرسه اى كه توسط شركت شكر تأسيس شده بود رفت، سال هاى دبيرستان را در مدرسه «العروبه» كه در اصل در مالكيت يكى از هيأت هاى تبليغى آمريكايى بود، گذراند. آرزوى هميشگى «خالد» خلبان شدن در نيروى هوايى بود. وقتى در آزمايش دانشكده هواپيمايى رد شد، به مدرسه توپخانه پيوست و در سال ۱۹۷۸ با نمره ممتاز فارغ التحصيل شد و به يكى از واحدهاى توپخانه مستقر در پادگان «هاكستيب» (نام يك ژنرال آمريكايى كه در جريان جنگ جهانى دوم اين پادگان را در نزديكى فرودگاه قاهره تأسيس كرد.) پيوست. خالدالاسلامبولى با خدمت در اين پادگان امكان آن را يافته بود، تعطيلات پايان هفته را به خانه برادرش در مصر جديد برود و در آنجا لباس هايش را شخصاً بشويد و صبح شنبه آنها را پاك و تميز همراه خود به پادگان ببرد. اهميت اين حضور در مصر جديد بعدها ثابت شد.
دكتر محمد حسنين هيكل در دنباله خاطرات خود مى نويسد:
اينك اين امكان به دست آمده است كه براساس گزارش سرلشكر حسن ابوپاشا معاون وزير كشور مقدمات ترور پرزيدنت سادات را پيگيرى كنيم. در اين گزارش به نقل از بازجويى هاى انجام شده از برخى متهمان مسأله ترور روشن شده است كه در برخى خوشه ها _ از جمله خوشه خالد _ در اوايل سال ۱۹۸۱ (اواخر ژانويه _ اوايل فوريه) درباره لزوم ترور انورسادات، سخن به ميان مى آمده است. اين گفت وگو ظاهراً ميان محمد عبدالسلام فرج عطيه (عضو برجسته جماعت هاى دينى) و سرهنگ دوم عبود عبداللطيفى حسن الزمر (افسر عاليرتبه اى كه خالد از وجودوى در خوشه خود آگاه بود ولى تا سپتامبر سال ۱۹۸۱ نامش را نمى دانست) انجام گرفته بود.
سخن تنها به ترور سادات منحصر نمى شد. بلكه اين ترور به نظر شركت كنندگان در گفت وگو مقدمه اى بود براى به دست گرفتن قدرت در مصر، بعد از رهايى از «انورسادات». سرهنگ «عبودالزمر» از خانواده اى ساكن روستايى نزديك استراحتگاه «القناطر» بود كه پرزيدنت سادات اغلب در آن اقامت مى كرد. ظاهراً در جريان گفت وگو _ طبق اطلاعات به دست آمده - «سرهنگ الزمر» پيشنهاد كرد بكوشد سادات را در استراحتگاه «القناطر» ترور كند زيرا روستاى او نزديك آنجاست و عمليات تسهيل مى شود ولى نتيجه گرفته شد از اين استراحتگاه به شدت حفاظت مى شود و هرگونه حمله مستقيم به آن، ممكن است فرصت موفقيت را فراهم نكند. تازه به فرض اينكه امكان چنين حمله اى فراهم شود، باز هيچ تضمينى وجود ندارد كه سادات از چنگ اين عمليات سالم رهايى نيابد. همچنين درباره احتمال شليك يك موشك ضدهوايى به هليكوپتر حامل سادات به هنگام فرود در استراحتگاه بحث شد ولى اين طرح نيز تضمين نشده، جلوه كرد. همچنين در آن موقع مطرح شد كه يكى از اعضاى جماعت در نيروى هوايى، هواپيمايى را به سوى منطقه رژه سالانه نظامى به مناسبت ششم اكتبر پرواز دهد و با موشك هاى خود جايگاه را بكوبد. اين طرح هم تضمين نشده بود بدين ترتيب دنباله بحث به زمان فراهم شدن شرايط مناسب ترى موكول گرديد.
نخستين اشاره به طرح ترور سادات در جريان رژه نظامى سالانه ششم اكتبر، همين ها بود، به نظر گفت وگوكنندگان، حضور سادات و رهبران و اركان رژيمش در روز رژه، حتمى و آشكار بود. «خالدالاسلامبولى» در اين گفت وگو شركت نداشت ولى بخشى از اين نجواها به گوش او رسيد و در ذهنش مستقر شد.آنجا، در گوشه هاى ناشناخته ذهنش، ترور، تصويب شده بود. رژه سالانه نظامى روز ششم اكتبر، فرصتى براى اجرا بود و حالا سرنوشت، همه چيز را براى او فراهم كرده بود: تصميم گيرى، فرصت و جو مناسب عمومى .
ادامه دارد