دوشنبه ۱ خرداد ۱۳۸۵ - ۲۴ ربيع الثانى ۱۴۲۷
Mon, May 22, 2006
ماجرا
۳۴۷۹
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
معماى پليسى شماره ۱۱۷
پاسخ معماى پليسى شماره ۱۱۵ _ قهر
۱- قاتل كسى جز پدر «فريبا» نيست.
۲- بازپرس شمس در مطالعه پرونده پى برد كه پدر «فريبا» در نخستين لحظه اعلام گم شدن دخترش به افسر نگهبان كلانترى ادعا كرده است او وقتى با حالت قهر از خانه خارج شد، با عصبانيت پشت فرمان خودروى پرايد «عليرضا» نشست و با سرعت حركت كرد.
اين ادعا در حالى مطرح شد كه وقتى وسايل «فريبا» از خودروى «عليرضا» به دست آمد، بازپرس ديد كه كارت آموزش رانندگى و امتحان كه دو بار مردود شده بود و عكس «فريبا» روى آن ديده مى شد، در بين وسايل است. پس «فريبا» رانندگى بلد نبود و نمى توانست پرايد شوهرش را به تنهايى و حتى به همراه شوهرش به حركت درآورد و ادعاهاى پدرش دروغ بود. دومين دليل: «فريبا» و «عليرضا» با هم قهر بودند و نامزد و پدر اين دختر تأكيد داشتند كه در آخرين ملاقات «فريبا» با حالت قهر از شوهرش به خانه بازگشته است و در اين حالت بعيد است «فريبا» خودروى نامزدش را با خود برده باشد.
معماى پليسى شماره ۱۱۷
۲ جنايت
259539.jpg
* مهدى ابراهيمى

از آسانسور كه خارج شد فرياد بلندى كشيد، پاهايش سست شد و روى زمين نشست. مديرعامل شركتى كه در آن منشى بود، غرق خون لابه لاى در ورودى شركت افتاده بود و هيچ حركتى نمى كرد.
مى دانست كه هيچ كس در ساختمان نيست و صداى فريادش را نشنيده است، با دستانى لرزان گوشى موبايل را از جيب مانتويش خارج كرد و شماره ۱۱۰ را گرفت.
من «ستاره» هستم، در شركتى كه منشى اش هستم قتل رخ داده است و مهندس شاكرى در غياب كاركنان به قتل رسيده است و...
«ستاره» نمى توانست حرف بزند:
- من در چند قدمى جسد هستم، اگر ايرادى ندارد از ساختمان خارج شوم. خيلى مى ترسم، هيچ كس نيست كه كمك كند، سريع به اينجا بياييد.
ساعت ۷ و ۴۵ دقيقه صبح، بازپرس شمس پشت چراغ قرمز بود كه موبايلش زنگ خورد و از مركز پيام جنايى شنيد كه صاحب يك شركت رايانه اى در خيابان شريعتى به قتل رسيده است.
۴۵ دقيقه اى در مسير بود تا اينكه در برابر يك ساختمان ۶ طبقه با نماى شيشه اى توقف كرد. جز يك پليس موتورسوار و خودروى گشت كلانترى، جمعيت ديگرى در اطراف در ورودى ساختمان ديده نمى شد. آرام از خودرو پياده شد و به سمت زنى جوان كه در حال صحبت با سرگرد صافى بود رفت. خيلى ترسيده بود با هر جمله اى يك بار سكوت مى كرد بعد پراكنده حرف هايى مى زد. چيز خاصى دستگير بازپرس نشد. قتل در آخرين طبقه رخ داده بود و در آن طبقه تنها يك واحد تجارى فعاليت داشت. بازپرس شمس از سرگرد خواست كاركنان ديگر شركت ها با رعايت مسائل ايمنى و بدون استفاده از آسانسور به داخل محل كارشان بروند.
با اين دستور، كاركنان شركت هاى همسايه مهندس شاكرى كه تا آن لحظه اجازه ورود به ساختمان را نداشتند، يكى پس از ديگرى داخل ساختمان شدند و بازپرس قبل از همه و بدون استفاده از آسانسور از پله ها بالا رفت. خيلى سخت بود، اما آثار احتمالى انگشتان عاملان جنايت كه مى توانست سرنخى در رديابى قاتلان باشد، بايستى در آسانسور حفظ مى شد و مأموران تشخيص هويت به نمونه بردارى دست مى زدند.
وقتى بالاى سر جسد رسيد، ديد كه پيكر مهندس شاكرى با صورت روى سنگفرش راهرو افتاده است. نيمى از تن مقتول در داخل شركت بود و نيمى ديگر در بيرون از آن افتاده بود. مهندس كت و شلوار سرمه اى رنگى به تن داشت و يك كراوات لاجوردى رنگ كه به جاى آويزان بودن در جلوى پيراهن از پشت سر گره محكمى به گلوى او خورده بود، ديده مى شد.
نيم نگاهى داخل شركت انداخت، خيلى به هم ريخته بود و آثارى از كشيده شدن جسد مقتول از پشت ميز منشى شركت تا در خروجى روى كف پاركت قهوه اى رنگ ديده مى شد. بازپرس پى برد كه عاملان جنايت با كراوات مهندس را خفه كرده اند و به انگيزه مرموزى جسد را تا در خروجى كشيده و آن را رها كرده اند.
مشخص بود قاتلان در حالى كه كراوات را به دست گرفته بودند، جسد مهندس را به سمت در خروجى كشانده اند، اما از اين اقدام چه انگيزه اى داشتند مشخص نبود و نشان مى داد آنان از اينكه در ساختمان شيشه اى هيچ كس وجود ندارد، مطمئن بودند و اين اقدام را انجام داده اند تا نخستين كسى كه در طبقه آخر از آسانسور پياده مى شود، جسد را ببيند و مقدارى ماجراجو بوده اند.
با اين تصور، بازپرس بالاى سر مهندس خم شد و به دقت سر و صورت و بدن او را بررسى كرد. هيچ كبودى اى در صورت و جراحتى در اندامش ديده نمى شد. آثارى از پارگى نيز روى لباس هاى او نبود. دست و پاهاى او را با چسب پهن مخصوص كارتن بسته بودند و بازپرس پى برد عاملان قتل بيش از يك نفر بوده اند. ابتدا قربانى خود را غافلگير كرده و دست و پايش را بسته اند، سپس به خواسته خود رسيده و او را با كراواتش خفه كرده اند.
بازپرس از روى جسد عبور كرد و داخل شركت شد، يك سالن انتظار ۵۰ مترى پيش رويش بود كه روبروى در ورودى سه در چوبى نيمه باز قرار داشت. در سمت چپ در ورودى دو اتاق و در سمت راست سه در چوبى استخوانى رنگ بود كه جز يكى از اين درها بقيه نيمه باز بودند. ميز منشى دقيقاً در فضايى به شكل ال انگليسى ( L ) بين درهاى نيمه باز روبروى در ورودى و درهاى سمت چپ قرار داشت و تنها درى كه بسته بود، دقيقاً روبروى آن قرار داشت.
به همه اتاق ها سرك كشيد، همه كشوها، كمدها و كتاب و دفترها به هم ريخته بودند. حتى تابلوها را نيز شكسته بودند. همه چراغ ها روشن بودند، درهاى دو گاوصندوق كه يكى در اتاق مديرعامل شركت و ديگرى در اتاق امور مالى قرار داشت باز بودند و داخل آنها هيچ چيزى ديده نمى شد و مشخص مى كرد انگيزه قاتلان، سرقت پول و اسناد مهم بوده است. به طورى كه عاملان اين جنايت با تهديد مهندس توانسته اند با اطلاعات او گاوصندوق ها را باز كنند و دست به سرقت بزنند.
چند لحظه اى از حضور مأموران تشخيص هويت در صحنه قتل نگذشته بود كه بازپرس در حال گذر از جلوى ميز منشى شركت، صداى خفيفى را از داخل اتاقى كه در آن بسته بود شنيد. ثانيه اى مكث كرد، اشتباه نمى كرد به سمت آن در برگشت و به آن نزديك شد. كليد را در قفل چرخاند و دستگيره اش را به پايين فشار داد.
وقتى در باز شد، بازپرس در داخل دستشويى به عرض ۱‎/۵ متر و طول ۳ متر مردى را ديد كه دست، پا و دهانش را بسته بودند و با چسب كارتن او را كاملاً زندانى كرده بودند.
اين مرد با ديدن بازپرس با حركات چشمانش اشاره كرد كه خوشحال شده است. دقيقاً نزديك در خروجى دستشويى روى زمين نشسته بود و از ترس مى لرزيد. مرد جوان كه سرايدار شركت بود و «اسكندر» نام داشت، وقتى چسب هاى دور دهان، دست و پاهايش باز شد به سمت شير آب دويد، دستمالى كه در دهانش چپانده شده بود را درآورد و آب نوشيد.
همه حيرت زده شده بودند و به اين مرد نگاه مى كردند. بعد به سمت بازپرس برگشت و به گريه افتاد:
- مهندس را كشتند، نامردها او را خفه كردند.
بازپرس به او آرامش داد و همراه او به اتاق مديرعامل رفت و از «اسكندر» خواست با آرامش خاصى جواب سؤالاتش را بدهد.
تو قاتلان را مى شناسى؟
خير، نقاب به صورت داشتند. دو مرد قد بلند بودند. مهندس را به اسم كوچكش صدا مى زدند و با توهين هاى زيادى به خانواده اش ناسزا مى گفتند.
كى به شركت آمدند؟
ساعت ۶ عصر كه همه كاركنان شركت رفته بودند، مهندس در اتاقش مشغول به كار بود و من نيز چايى درست مى كردم تا براى او ببرم. ديدم در حال مكالمه با تلفن است، بعد من را صدا زد و خواست بيرون از شركت بروم و براى ميهمانانش ميوه بخرم.
وقتى رفتم ۲۵ دقيقه اى نشد كه به شركت برگشتم تا كليد را در قفل چرخاندم و وارد شركت شدم، دو مرد نقابدار به سمت من حمله كردند و من را چسب كارى كردند. اصلاً موفق به كارى نشدم، كيسه هاى ميوه دقيقاً جلوى در افتاد و آنان من را در دستشويى زندانى كردند.
چه مى خواستند؟
مهندس را روى صندلى منشى شركت نشانده بودند. چند سيلى به سر و صورتش زدند. من از جاكليدى آنان را مى ديدم، هر دو بدون اينكه نقاب را از صورتشان درآورند به مهندس حمله مى كردند.
التماس هاى مهندس را مى شنيدم، يكى از آنان را «موسى» صدا مى زد كه بلافاصله جلوى دهانش را گرفتند و تهديدش كردند حق ندارد اسمشان را بگويد. بعد در حالى كه اسم ثريا خانم، همسر مهندس را به زبان مى آوردند، تهديد مى كردند اگر با آنان همكارى نشود، اين زن را خواهند كشت.
مهندس چكار كرد؟
بيچاره چاره اى نداشت. با وجود اينكه دستانش را با چسب بسته بودند، كليد گاوصندوق را با دستان خودش داخل آن انداخت و رمز را چرخاند. مى خواستند اثرانگشت نماند. دو قاتل يك كيسه سورمه اى رنگ در دست داشتند. وقتى كارشان تمام شد ديدم كه يكى از آنان كه انگار همان «موسى» بود پشت صندلى رفت و با گرفتن كراوات به اندازه اى آن را كشيد كه مهندس خفه شد.
وقتى اين صحنه ها را ديدم، ترسيدم و از سوراخ جاكليدى دور شدم. گريه مى كردم تا اينكه خوابم برد، صبح با سر و صداى شما بيدار شدم و از اينكه من را نكشته اند، خوشحال بودم.
قرار شد سرايدار شركت فرداى آن روز به دادسرا نزد بازپرس برود و سپس سراغ ستاره رفت تا از او بازجويى كند. دكتر فروزان علت مرگ را خفگى و ساعت آن را ۱۲ ساعت پيش اعلام كرده بود. بازپرس از «ستاره» خواست خيلى دقت كند.
مهندس با چه كسانى اختلاف داشت؟
او مرد خوبى بود، واقعاً نمى دانم. اختلاف مالى در كار نبود و به خاطر مهربانى اش كسى از مهندس كينه به دل نداشت.
ديشب نگفت كه ميهمان خواهد داشت؟
اصلاً چنين حرفى نزد. قرار بود امروز يك قرارداد بزرگى ببندد، به خاطر همين ديروز پول زيادى از حساب بانكى شركت خارج كرد تا اول وقت به سمت نوشهر حركت كند.
چقدر پول؟
تنها خودش مى دانست. حتى به رئيس امور مالى حرفى نزده بود. علتش را نمى دانم، اما به اندازه اى بود كه در گاوصندوق پر شده بود.
اين موضوع را چه كسى مى دانست؟
در شركت همه مى دانستند.
زن و بچه اش كجا هستند؟
آنها براى سر زدن به بستگانشان به اسپانيا رفته اند.
وقتى جسد را ديدى، كسى در ساختمان نبود؟
هيچ كس، ابتدا تصور كردم «اسكندر» است. باور كنيد در تاريكى راهرو و نور كمى كه از لابه لاى در شركت بيرون مى آمد، تشخيص اينكه جسد براى چه كسى است، سخت بود. اما به خاطر آوردم كه «اسكندر» ديروز با گفتن اينكه از روستايشان ميهمان دارند، برگه مرخصى پر كرده است و امروز را مرخصى گرفته بود. بعد با ديدن كراوات مهندس پى بردم او است كه به قتل رسيده است.
كسى به نام «موسى» با شركت تماس داشت؟
بله، او برادرزاده مهندس است. دل خوشى از او نداشت، اما چون عموى اين پسر بود هر از گاهى كه مشكل مالى براى او به وجود مى آمد، كمكش مى كرد. اين قضيه را فقط من مى دانستم و هيچ كس نمى دانست «موسى» برادرزاده مهندس است.
قد بلند بود؟
بله، قد بلند و صداى خشنى داشت، اما چهره اش آرام بود.
مى تواند قاتل عمويش باشد؟
بعيد مى دانم، مهندس را خيلى دوست داشت و بارها به من گفته بود كه هميشه چوب سركشى اش را مى خورد.
بازپرس شمس بين اماها و اگرها گرفتار شده بود، ديگر كارى در صحنه قتل نداشت. آنجا را ترك كرد و هنوز به دادسرا نرسيده بود كه شنيد خانواده مهندس از سفر برگشته اند و خواست همسر او به دادسرا برود.
اين زن وقتى روبروى بازپرس روى صندلى نشست، گفت كه شوهرى مهربان داشته است و زمانى كه شنيد «موسى» مد نظر است، خيلى ساده گفت كه اصلاً از «موسى» خوشش نمى آيد، چون كه چترباز است و بيشتر با پول ديگران زندگى اش را مى چرخاند و چون منشى شركت شوهرش نفوذ زيادى روى كارهاى مهندس داشت، «موسى» به او پيشنهاد ازدواج داده بود و انگار آن دو قرار بود با يكديگر ازدواج كنند.
ماجرا مقدارى پيچيده شده بود، بازپرس شمس آن شب در خانه اش بود كه زنگ تلفن خانه به صدا درآمد. سرگرد بود، او حرف هاى جالبى زد و گفت كه اسكندر همان سرايدار با ضربات چاقو در برابر خانه اش به قتل رسيده است و دو مرد موتورسوار توانسته اند فرار كنند.
چاره اى نبود، شبانه به محل جنايت رفت. جسد سرايدار در برابر ديدگان همسرش كه با اطلاع از قتل اسكندر از كرج خانه پدرش به خانه خود برگشته بود، روى زمين افتاده بود.
زن جوان تنها گريه مى كرد. او گفت كه وقتى شنيدم قاتلان مهندس، شوهرم را نكشته اند، خيلى خوشحال شدم و امكان نمى دادم سراغ خود وى بيايند. قرار بود يك هفته اى در كرج بمانم، اما خيلى زود خودم را به اينجا رساندم. مى خواهم قاتل پيدا شود، بچه هايم يتيم شده اند.
يك هفته طول نكشيد كه بازپرس شمس با دو دليل كه به دست آمده بود، عاملان قتل را شناسايى كرد.
***
خوانندگان گرامى ۱- عاملان جنايت چه كسانى هستند؟ ۲- دو دليل بازپرس شمس كدام بودند؟ پاسخ اين سؤالات را به صندوق پستى روزنامه ايران براى شركت در مسابقه معماى پليسى ارسال كنيد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |