- بهروز موسوى امين ، طراح ، نقاش ، گرافيست ، متولد ۱۳۲۰ ، اروميه
- فارغ التحصيل رشته استادى طراحى صحنه ، نقاشى تزئينى ، طراحى چاپ از دانشكده ANGEW.K.WIEN . H.Fاتريش
- فوق ليسانس گرافيك از دانشكدهANGEW.K.WIEN H.F اتريش
- بنيانگذار چاپ سيلك روى پارچه در دانشگاههاى هنرى ايران
- استاد طراحى ، رنگ ، و چاپ در دانشگاه تهران از سال ۱۳۵۰ تا كنون
- عضو هيأت علمى دانشگاه هنر تهران
- مدير گروه طراحى و چاپ پارچه دانشگاه تهران ۱۳۶۳ تا ۱۳۷۴
- مدير گروه گرافيك دانشكده هنر و معمارى دانشگاه تهران
- طراح جام تخت جمشيد در فوتبال ايران
- برنده ۶ جايزه اول طراحى در مسابقات گوناگون جهانى بين سالهاى ۱۹۶۶ تا ۱۹۷۱
- برنده جايزه فدرال علوم تحقيقات اتريش
- برنده بيش از هشت جايزه اول نقاشى در بى ينالها و مسابقات گوناگون نقاشى در ايران از سال ۱۳۵۱ تا كنون
- شركت در بيش از ۴۰ نمايشگاه جهانى از جمله وين، مونيخ، فيلادلفيا ، اوزاكا، شيكاگو، پاريس، تهران ، اصفهان و ...
« سالها دل طلب جام جم از ما مى كرد / آنچه خود داشت ز بيگانه تمنا مى كر د »، راه افتاده ام كه بروم و زير نورهاى مصنوعى و « هالوژن» مغازه ها ، موهاى سفيد « بهروز موسوى» و اين بيت حافظ پيش چشم هايم ريتم گرفته اند و بالا و پايين مى شوند . از برزخ پيرمرد تازه خلاص شده ام . نوشتم برزخ تا بدانى كه حال و روز او چطور است و گرنه گاه مى شود كه پناه بردن به خلوتى از جنس خاطرات امثال موسوى بهشتى باشد براى تو. درستش هم همين است. شايد اگر قرار باشد خود واژه را برايت شرح دهم همين بهتر از برزخ است ؛ «بهشتى كه به برزخ رسيده است» بازهم همان حافظ است كه ول كن ماجرا نيست. انگار در گوشم مى خواند : «مرغ باغ ملكوتم نيم از عالم خاك / چند روزى قفسى ساخته ام از بدنم » مى گويم « ول كن فلانى اين رمانتيك آوازه خوان را » ولى نمى شود. چطور بشود ، وقتى «موسوى » با آن موهاى يكدست سفيد آخرين
زهر خنده ها را مى زند ؟ چند ساعت پيش من بودم و خودم. با همان دغدغه هاى هميشگى . همان هميشگى هاى تكرارى ، روزمره . اما حالا ؟!
ماجرا از يك سفر شروع شد . سفرى كه همين چند ساعت پيش شروع و همين حالا تمام شد . حالا مى فهمم كه چرا « بهروز موسوى» اصرار داشت آن آلبوم كه حاصل تمام عمرش بود را ببينم . صفحه اول كه ورق خورد سفر آغاز شد. «موسوى» ۱۸ ساله سوار اتوبوس شده بود تا برود دنبال حرف دل كه نه نان بود و نه خربزه . با اين همه رفتن جزو تقديرش بوده لابد . پسرك جوان سوار اتوبوسى مى شود كه او را از خاكسترى خاك به قوس و قزح مى رساند . جوانك آخرين حرفهاى پدر را مرور مى كرد . تهديدها ، هشدارها و نصيحت هايى كه آخرين و تنها سلاح تمام پدرهاى عالم است .چرخهاى اتوبوس آنقدر تند چرخيدند كه پسرك اروميه اى ساكن تبريز و دل مشرق زمينى اش ناگهان سر از دانشگاه ANGEW.K.WIEN.H.Fسر برآوردند و بايد چند ماه مى گذشت تا جوانك بفهمد اصلاً از دنيا چه مى خواهد .
جوانك نطفه وحشت را در دل آبستن است و مى خواهد كارى كند تا زمانه به احترامش بايستد و براى ساعتى به قامتش كلاه از سر بردارد و كسى نيست كه يارى اش دهد . چرخ روزگار اما كارها مى كند . اين را بايد از پروفسور «راد سوليك» پرسيد كه براى اولين بار انگار احساس كرد آن جوانك لاغر اندام مشرقى حرفى در نگاهش موج مى زند . پس او را پذيرفت . استاد بلند مرتبه طراحى صحنه ،
تقدير نامه اى كتبى دريافت مى كند . سه سال بعد و در سال ۱۳۴۹ بنا به فراخوان جهانى كه دولت به شدت صنعتى شده ژاپن در سرتاسر دنيا انجام مى دهد در مسابقه اى جهانى شركت مى جويد و طرحش از ميان ۲هزار و ۴۰۰ طرح به عنوان ششمين طرح پذيرفته مى شود . و حالا اگر سرى به اتريش بزنى در ميان پرچم هاى گوناگونى كه از ژاپن به شدت صنعتى دهه ۶۰ ميلادى به يادگار مانده و بازيچه باد شده است پرچم ششم از آن مردى است كه اين روزها فقط به خاطرات روزگار از دست رفته اش غبطه مى خورد. كه چرا نخورد. آن آفتاب تابانى كه طراحى كرده بود و مشقت ها برايش كشيده بود حالا برايش چيزى بيش از يك خاطره دور نيست . همان سال ۱۳۴۹ بود كه توانسته بود جايزه سومين كنگره جهانى شيمى چاپ را از آن خود كند .
سال ۱۳۵۰ سال پايان ايام زود گذر جوانى بود. آن جوانك شهرستانى فرنگ رفته حالا براى خودش كسى بود. با كوله بارى از تجربه و پيروزى . درست در همين سال بود كه درسش به اتمام مى رسيد و بايد به ايران باز مى گشت . پس به يادگار طرحى ديگر در انداخت و برنده جايزه فدرال علوم و تحقيقات اتريش شد و با درجه ممتاز هنرى وين عازم ايران شد .
زمان بازگشتن فرا رسيده بود. چرخ ها همچنان مى چرخيدند . چرخهاى اتوبوس و سرنوشت . گمانش اين بود كه وطن برايش عرصه تاختن است و پيش رفتن . پس روزى كه وزير وقت خواستش، بى هيچ تعارف و استعاره اى از خوابهاى طول درازى كه در راه بازگشت براى خانه ديده بود گفت.
پس موسوى تمام توجه اش جلب ساختن و پرداختن شد . چاپ سيلك برايش آرزويى بود كه در خانه امكان پذير شده بود و تا پيش از او هيچ كس در ايران اصلاً نمى دانست چاپ سيلك چى هست . پس پايه گذار چاپ سيلك روى پارچه در دانشگاههاى هنرى ايران شد و همزمان تدريس طراحى، رنگ و چاپ را در دانشگاه تهران شروع كرد . به سالى نكشيد اما كه پر پروازش دوباره او را به وين كشاند و اگر بار گذشته ديپلم رشته استادى طراحى صحنه ، نقاشى تزئينى ، طراحى چاپ را از آن خود كرده بود اين بار فوق ليسانس گرافيكش را با بورسيه دانشگاهANGEW.k .H.F اخذ كرد و دوباره راهى ايران شد و براى مسابقات فوتبال تخت جمشيد آن زمان كاپى را طراحى كرد كه ساليان سال در دستان ستاره هاى مستطيل سبز به نشانه قهرمانى و غرور بالا مى رفت .
چرخ ها همچنان مى چرخيد. ۱۳۵۴ جايزه اول طرح جوايز جشنواره فيلم جوانان آسيا، سال ۱۳۶۳ مدير گروه طراحى و چاپ پارچه دانشگاه تهران ، سال ۱۳۶۶ جايزه بهترين تصوير ساز برگزيده سال در اولين نمايشگاه دوسالانه گرافيك ايران ، سال ۱۳۶۹ برنده رتبه اول مسابقه طرح پوستر سازمان محيط زيست . مردى كه از درختى بالا رفته و كفش ها و لباسش را ارزانى آسمان كرده و در جايى در همسايگى قوس و قزح هفت رنگ به آسمان سلام مى كند . هنوز
نقاشى تزئينى ، طراحى چاپ با اين همه شرطى سخت را پيش پاى جوانك مشرقى مى گذارد . « شش ماه فرصت دارى تا شايستگى خودت را نشان دهى و اگر در اين شش ماه كارى كردى كارستان، تو را به اداره آموزش براى شاگردى خودم معرفى مى كنم . »
سفر آغاز شد. هفته سوم و چهارم بايد مى گذشت تا پرفسور اتريشى بداند مسافرش از كجا آمده . هنوز يكسال از آمدن اين جوان ايرانى به اتريش نگذشته بود كه «موسوى» جوان برنده جايزه اول طراحى وين شد. سال ۱۳۴۴خودمان و ۱۹۶۶ آنها .عكس ها يكى پس از ديگرى از برابر چشمانم مى گذرند. موسوى جوان را در قاب تلويزيون مى بينم كه با همان حياى جوانان شرقى و آذرى جايى خيره شده است . كار به سفارتخانه و سفير مى كشد و بورسيه تحصيلى كه هماى سعادت جوانك ايرانى است و راه رهايى از انديشيدن به جيبهاى سه قاپ انداخته .
دو سال بعد ، موسوى ديگر آن جوان سر به زير روزهاى اول نيست . جوايز برايش بى تابى مى كنند و بردن آنها برايش علاوه بر رفاه مالى، اعتماد به نفس زايد الوصفى نصيبش مى كند . سال ۱۳۴۶ برنده جايزه كمپانى Bi مونيخ مى شود و همان سال جايزه اول مسابقه دكوراسيون مدرن كمپانى بايرآلمان را مى برد . جايزه اى كه هيأت داوران بين المللى متشكل از كشورهاى اتريش، انگلستان، آلمان، سوئيس، سوئد، فرانسه، آمريكا و ايتاليا برايش در نظر مى گيرند. در ايران روزنامه ها در ستونهايى كوچك و بزرگ از پيروزى هاى شگفت آور جوانكى آذرى در قلب هنر اروپا خبر مى دهند . بهشت از آن موسوى است و در عنفوان جوانى هرچه در ذهن دارد بر كاغذ مى گستراند و هيچ ابايى از محدوديت ها و نشدن ها ندارد . در همان سال ۱۳۴۶ از سوى كمپانى بايروين خيلى ها سازمان محيط زيست را به همان نقش و نشانه مى شناسند .
چرخ همچنان مى چرخد و اين بار به هر چرخشش دردى مرموز و پنهان چون خوره بر جان موسوى افتاده و او را آرام و بى صدا مى جود . بهشت ديگر بهشت نيست و جز در خوابهايى گاه به گاه خبرى از آن مائده هاى آسمانى نيست. دردهايى مرموز كه حالا بيشتر براى موسوى حكم شوخى روزگار را دارند. وقتى از درد مى نويسم نمى توانم حكايت برنده شدنش به عنوان نقاش منتخب و برگزيده اولين نمايشگاه دوسالانه نقاشان موزه هنرهاى معاصررا فراموش كنم كه از جايزه نقدى عنوان و اعلام شده اى كه به او رسيد كم شده بود و ۲۰ سكه به ۱۵ سكه تبديل شده بودند. از آن دردناك تر رفتاريست كه با تابلوهايش كرده اند و برخى را خريدارى كرده و به جاى در معرض ديد عموم قرار دادن بايگانى كرده اند. دردناك تر رفتار نامعقولى است كه در دوسالانه بعدى با او داشتند و از او كه بنا به رسم معمول بايد در دوسالانه بعدى به خاطر برگزيده شدنش در دوسالانه قبل حضور ثابت مى داشت ، بخاطر گله گذارى از ماجراى ۲۰ سكه نزد مسؤولين وقت دعوتى به عمل نيامد و عمداً و عامداً به ورطه فراموشى كشانده شد .
نمى خواهم اين سير را ادامه دهم . نمى خواهم از جوايز و ديگر قصه هاى موسوى بنويسم كه نه مجالش هست و نه حوصله اش. مى خواهم كمى هم از آثارش بنويسم و از كدام بنويسم ؟ از تابلوى شبش كه بر پايه الهامى از شعر شهريار خدا بيامرز آفريده يا از شهر آفتابش كه هنوز هم كه هنوز است در موزه HABIKINO ژاپن آويزه ديوار است يا از بهار ايرانى اش؟ از هركدام كه بنويسم كم است . از هر كدام كه بگويم ناچيز است . چه بهتر كه از نامه پرفسور « راد سوليك » همان استاد اعظمش كه سه سال پيش برايش نوشت و بعد از سه سال سرگردانى به دستش رسيده و چه دير كه استاد اعظم ديگر در قيد حيات نيست . در آن نامه پرفسور براى شاگرد ساليان دورش مى نويسد : «هنوز هم آن پرچم كه براى ژاپن طراحى كردى بر فراز آسمان است و بازيچه باد، احساس كردم آنطور كه بايد و شايد در آن روزگار از تو تقدير نكردم . پس دوباره به تو تبريك مى گويم و به خود كه شاگردى چون تو داشته ام . »
اهميت آثار بهروز موسوى امين در اين است كه او از تكنيك مشكل و طاقت فرساى نقطه گذارى استفاده مى كند و در آثارش مائده هاى آسمانى و سنت حضورى چشمگير دارند و پنجره هاى ارسى و نوشته ها و نقوش برجسته مهرهاى قديمى ايرانى از عمده ترين نمايه هايى هستند كه موسوى براى انتقال ارادتش به سنت از آنها استفاده مى كند و اين كار را چنان استادانه به سرانجام مى رساند كه به هيچ وجه براى بيننده آزار دهنده و توى ذوق زننده نيست . فرم هاى سيالى كه موسوى در تابلوهايش تصوير مى كند گرچه آسمانى اند اما دست نيافتنى و دور از زمين نيستند . گل و رنگ در آثار موسوى حرف اول و آخر را مى زند . « از شاخه گل حافظ» اش كه او را در سال ۱۹۶۶ در اتريش سرآمد روزگار كرد و تا امروز گل ها حرف آخر را در آثارش مى زنند . ايستادن بر تكنيك نقطه گذارى ميراثى است كه از دوست ساليان سالش مرحوم مميز به ارث برده است. جمله ام درباره آثاراش را با جمله اى كه رئيس بخش نقاشى معاصر انستيتوى هنر شيكاگو در وصف آثارش به كار برده به پايان مى برم. او مى نويسد : « آثار هنرى بهروز موسوى نقاش ايرانى ، سرشار از خلاقيت و تازگى است . اين آثار نيروى فراوانى را به همراه دارد . »
بهروز موسوى امين آلبوم سرنوشتش را مى بندد و چرخ روزگار من و او همچنان مى چرخد . او را در برزخ دردهاى پنهانش رها كرده و مى روم و تا رسيدن به پايان اين جمله آن بيت حافظ و موهاى سفيد موسوى در ذهنم ريتم گرفته اند و تمامى ندارند . بر من ببخش ام شايد تنها با تكرار دوباره آن بيت معروف بتوانم از اين بيت كليشه رهايى يابم . گرچه براى رهايى از اين كليشه چاره اى جز تن دادن به كليشه ندارم . كليشه اى كه جمله را اينگونه تمام مى كند ؛ « سالها دل طلب جام جم از ما مى كرد / آنچه خود داشت زبيگانه تمنا مى كرد .»