|
معماى پليسى شماره ۱۱۹
ميهمان ناخوانده در بازى مرگ
|
|
|
مهدى ابراهيمى «مريم» از مينى بوس اداره اش پياده شد، راننده اصرار كرد در رساندن اجناس وى تا در خانه اش اين زن را همراهى كند، نگاهى به ساعتش انداخت عقربه ها ۶عصر را نشان مى داد. دو كيسه نايلونى بزرگ را در دستانش گرفت از راننده قدردانى كرد و با گفتن اينكه چيزى نيست خودم مى برم! راهى كوچه شقايق شد بچه هاى همسايه در كوچه فوتبال بازى مى كردند كه با ديدن فرنگيس توپ را از حركت نگه داشتند. در برابر ساختمان شماره ۹ از حركت ايستاد وقتى نايلون ها را روى زمين گذاشت كف دستانش گرم شد به اميد اينكه شوهرش زودتر از او به خانه بازگشته باشد زنگ را فشرد، هيچ كس در را به رويش باز نكرد، كيف سياهرنگش را باز كرد، كليد را برداشت و در را باز كرد. وقتى داخل حياط شد به ياد بازيهاى كودكانه «مسعود» افتاد، پسرش وقتى ۱۸ ساله شد براى تحصيلات به خارج رفت و در يكى از دانشگاه هاى ايالت بوستون درس مى خواند، بايد دستى به سر و گوش حياط مى كشيد از اينكه آخرهاى تابستان مى خواست به نزد «مسعود» برود خوشحال بود. حياط با وجود به هم ريختگى زيبايى خاص خود را داشت. «مريم» بعد از ۲۰ سال كار كردن در بيمارستان كه هميشه سرپرستار بخش بود زندگى راحتى با «كريم» كه او يك متخصص جراح بود، داشت و تنها ناراحتى اش دورى «مسعود» و غم اين پسر سفر كرده بود. از پله هاى ساختمان بالا رفت، ديد كه در ورودى ساختمان نيمه باز است، تصور كرد «كريم» در طول روز به خانه رفته و با حواس پرتى اى كه دارد در را باز گذاشته است، غرغرى كرد، كفش هايش رادرآورد و داخل شد. «مريم» هنوز نايلون هاى اجناسى كه از تعاونى بيمارستان خريد كرده بود را روى زمين نگذاشته بود كه متوجه به هم ريختگى اثاثيه خانه شد و سايه مردى را ديد و... ساعت ۲۰ و ۳۰ دقيقه شامگاه بود كه مردى فريادزنان از خانه اش به كوى شقايق دويد و در حالى كه داد مى زد: «مريم را كشتند، عزيزم را كشتند.» به سر و صورتش زد. چند تن از همسايگان كه دكتر كريم را مى شناختند با ديدن اين صحنه به كوچه ريختند و مهندس اميدى با موبايلش، پليس ۱۱۰ را خبر كرد. هنوز ساعت ۲۱ نشده بود كه موبايل بازپرس شمس زنگ خورد، او در حال بازگشت از صحنه خودكشى زن جوان بود. به صفحه نمايشگر موبايل نگاهى كرد از مركز پيام جنايى بود، شاسى مكالمه را فشرد: سروان قربانى هستم، قتلى در محله سيدخندان رخ داده است، پرستارى را كشته اند و از خانه اش سرقت كرده اند و... زودتر از آنچه كه تصور مى كرد با خودرويش داخل كوچه شقايق پيچيد، جز خودروى كلانترى و يك مأمور موتورسوار هيچ پليسى در آنجا ديده نمى شد در انتهاى كوچه بن بست عده زيادى زن و مرد جمع شده بودند و مردى با كت و شلوار مرتب روى زمين نشسته بود و بدون توجه به دلدارى هاى همسايگان گريه مى كرد و «مسعود» و «مريم» را صدا مى زد. وقتى از خودرو پياده شد ابتدا در ورودى را بازرسى كرد، قفل ها سالم بود بعد به بالاى ديوار نگاهى كرد، نرده محافظتى وجود نداشت سپس كل حياط را تحت نظر قرار داد، حياطى بزرگ كه با سنگ مرمر سفيد تزيين داده شده بود، در سمت راست باغچه اى ديده مى شد كه داخل آن دو درخت شاتوت ديده مى شد و در كف باغچه به جاى گل كه مى توانست زيبايى خاصى به حياط بدهد شاتوت هايى كه روى زمين ريخته شده بود و زير نور آفتاب خشك شده بود، جلب نظر مى كرد. كف موزاييكى حياط كاملاً خشك بود به طورى كه مشخص مى كرد مدت ها ساكنان خانه حوصله تميز كردن آنجا را نداشته اند، وقتى از فضاى خالى سمت چپ باغچه به سمت پله هاى ورودى ساختمان حركت كرد لامپ هاى دورتادور حياط از سوى سروان معصومى روشن شد و او با تكان دادن دستى و دقت روى موزاييك ها كه ردپايى از عاملان قتل به دست آورد، آرام قدم برداشت. چهار پله را نيز پشت سر گذاشت، در آهنى كاملاً باز بود، قفل آن نيز سالم بود و سرنخ هايى در اختيار بازپرس شمس قرار مى داد، همان لحظه كه وارد هال پذيرايى شد دو نايلون كه در دو طرف پرتاب شده بود را ديد. جسد «مريم» دقيقاً روبروى در ورودى و به فاصله ۱۰ مترى آن قرار داشت، او با شكم و صورت روى زمين افتاده بود، اين زن حتى فرصت پيدا نكرده بود مانتو و مقنعه ادارى اش را از تن درآورد و مشخص بود عاملان قتل او را درهمان لحظات نخست بازگشت به خانه مورد حمله قرار داده اند. يك جوراب زنانه دور گردن «مريم» گره خورده بود و گره آن كه بسيار محكم بود پشت گردن مقتول به چشم مى خورد. به جز اين جوراب زنانه كه نشان مى داد «مريم» را خفه كرده اند، خونريزى شديدى در كمر و شانه هاى اين زن نيز وجود داشت كه با اصابت ضربات چاقو به وجود آمده بود. صحنه دلخراشى بود، بازپرس شمس از جسد «مريم» دور شد و به خانه نگاهى انداخت، يك ساختمان دوبلكس بسيار شيك كه با سليقه خاصى اثاثيه انتخاب شده بودندو اين برداشت در حالى بود كه همه اثاثيه به هم ريخته شده بود. در چند قدمى جسد كيف سامسونت سياهرنگى كه به نظر مى رسيد متعلق به دكتر باشد قرار داشت و مشخص مى كرد مرد بيچاره وقتى وارد خانه شده است با ديدن مريم با آن وضع اسفناك شوكه شده است. از به هم ريختگى خانه چنين تصور مى شد كه عاملان قتل وقتى سرپرستار و شوهرش خارج از خانه بوده اند وارد اين خانه شده اند و در جست وجوى اشياى قيمتى كم حجم، پول، دلار و جواهرات بوده اند و وقتى «مريم» از همه جا بى خبر به خانه بازگشت او را غافلگير كرده اند و اين احتمال وجود داشت اگر دكتر زودتر از همسرش به خانه مى رفت او به قتل مى رسيد. بازپرس شمس احساس مى كرد پاى يك آشنا در ميان است، به خاطر همين تصميم گرفت شبانه از دكتر كريم صداقت بازجويى كند، اين جراح سرشناس به سختى توانست رفتارهاى خود را كنترل كند و در حياط خانه زير نور لامپ روبروى بازپرس نشست. > زمان وقوع قتل كجا بودى؟ در يك كلينيك جراحى داشتم كه طول كشيد وقتى از اتاق عمل خارج شدم به خانه و موبايل «مريم» زنگ زدم اما جوابى نشنيدم با نگرانى به خانه آمدم اما تصور نمى كردم همسرم كشته شده باشد. > «مريم» كى از اداره مى آمد؟ اغلب ساعت ۶ عصر به خانه مى رسيد او با سرويس مى آمد و آخرين تماسى كه با موبايلش داشتم گفت خريد كرده است وچون حوصله تنهايى را ندارد خواست زودتر از او به خانه بيايم و حتى ساعت ۶ سر كوچه منتظر بمانم تا اجناس را به خانه ببرم اما نتوانستم. > اشياى قيمتى خانه ات چه بود؟ بيش از ۱۰۰ ميليون تومان پول، طلا و دلار در خانه داشتم، همسرم مى خواست به مسافرت برود، كلى دلار خريده بوديم. اشياى عتيقه نيز داشتيم اما حجيم بودند و تصور مى كنم سارقان در روز روشن نمى توانستند چنين سرقتى بكنند: > جز تو و همسرت كسى كليد خانه را داشته است؟ خير، تنها مدتى كليد خانه در اختيار باجناقم بود، وقتى من و همسرم به دوبى رفتيم تا ويزاى آن سفر را براى او تهيه كنيم مدت دوهفته در تهران نبوديم كليد را داديم تا اگر مشترى مناسبى براى خانه پيدا كرد آن را بفروشد بعد كه برگشتيم از فروش خانه با خاطراتى كه از آن داريم پشيمان شديم، اى كاش مى فروختيم. > باجناقت چطور آدمى است؟ على، مرد خوبى است اما از وقتى در خريد و فروش خودرو ورشكست شد تغييرات زيادى در زندگى اش به وجود آمد، خواهرزنم نيز تحمل بى پولى را نداشت چون عادت به زندگى كردن در ناز و نعمت داشت او خيلى تحت فشار است اما روزگارش را با دلالى خودرو مى گذراند. > شما دشمن نداشتيد؟ يا تهديد به مرگ نشده ايد؟ اصلاً، مريم؛ زن مهربان براى من، مادرى دلسوز براى مسعود و سرپرستار وظيفه شناسى براى بيمارستان بود، همه دوستش داشتند. بازپرس شمس، چيز خاصى به دست نياورد، او وقتى از خانه خارج شد از مأموران تشخيص هويت كه جسد مريم، را بررسى كرده بودند شنيد علت اصلى مرگ خفگى بوده است و سه ضربه چاقو كه به پشت وى اصابت كرده است، مرگبار نبوده است. سروان نيز حرفهاى جالبى زد، او گفت كه چند پسربچه در حال بازى فوتبال در كوچه شقايق پس از اينكه مريم، به خانه رفته است، ديده اند دومرد جوان كه يكى پيراهنى سرمه اى و ديگرى طوسى رنگ با شلوار لى به تن داشتند از خانه خارج شده اند و با سرعت زيادى از كوچه بيرون رفته اند. هر ۶كودك با دادن نشانى هاى يكسان چهره نگارى قاتلان را در اختيار تحقيقات قرار دادند، ساعت ۱۱صبح فرداى جنايت هنوز تصوير رنگى و رايانه اى در اختيار بازپرس شمس قرار نگرفته است كه مسؤول حراست شركت گاز تماس گرفت و گفت به خاطر قرار گرفتن ساختمان اين شركت در سر كوچه شقايق فيلمى از فرار دوقاتل جوان دارد. اين فيلم با دوربين مخفى و مداربسته شركت كه در برابر ساختمان آن تعبيه شده بود، به دست آمد، بازپرس خيلى سريع آن را داخل ويدئو گذاشت دقيقاً ساعت ۱۸ و ۲۰دقيقه دوپسر جوان با همان مشخصات كه پسربچه ها عنوان كرده بودند با عجله در برابر شركت قفل موتوسيكلتى را باز كردند و سوار بر آن گريختند. چهره عاملان قتل به دست آمد، بازپرس شمس براى شناسايى آنان نياز به رديابى آشنايى داشت كه كليد خانه را در اختيار دوقاتل قرار داده بود، با وجود اينكه دكتر كريم از باجناقش حمايت كرده بود اين فيلم در برابر خواهر «مريم»، به نمايش درآمد و از او خواسته شد اگر دومرد موتورسوار را مى شناسد واقعيت را به بازپرس بگويد. زهرا، با دقت به چهره دوقاتل خيره شد، انگار باور نمى كرد قاتلان خواهرش خيلى سريع شناسايى شدند، وقتى اعصاب خود را كنترل كرد، آرام و شمرده گفت: «مردى كه لباس سرمه اى به تن دارد برادرزاده «على» است و «جواد» نام دارد و مرد ديگر احتمالاً دوست او باشد.» گره كور معما باز شد، «على» كه لو رفته بود چاره اى جز اعتراف نديد، او گفت كه قرار نبود صدمه اى به خواهرزنش برسد، «جواد» فقط براى سرقت رفته بود و به ناچار «مريم» را كشته است، دوست برادرزاده اش نيز «ميثم» نام دارد و و در واقع قاتل اصلى او است. اين مرد با تأكيد بر اينكه از «جواد» شنيده است دخالتى در قتل نداشته باز ميثم، را قاتل معرفى كرد و گفت كه آن دو به كرج رفته اند تا مدتى در آنجا پنهان بمانند اما حدود، ۶ميليون تومان پول، طلا و دلار در خانه اش پنهان است و قرار بود وقتى آبها از آسياب افتاد مقدارى اجرت به آنان بپردازد. ماجراى تلخى بود، با راهنمايى «على»، دو آدمكش اجير شده از سوى پليس در كرج بازداشت شدند و روبروى بازپرس شمس نشستند تا به پرسش هايش جواب دهند، ابتدا نوبت «جواد» بود: > تو چرا پذيرفتى با عمويت، همكارى كنى؟ قول داد پول خوبى به من بدهد، بيكار هستم و نياز به اين پول داشتم. ميثم را چگونه وارد اين ماجرا كرديد؟ او را از وقتى به خاطر چك به زندان افتاده بودم، مى شناختم، مى دانستم دست به همكارى مى زند به خاطر همين او را در جريان قرار دادم، جالب اينكه نه نگفت! > چه ساعتى وارد خانه دكتر شديد؟ حدود ۱۲ظهر بود، قرار گذاشتيم همه جاى خانه را زير و رو كنيم، خيلى طول كشيد تا پولها، طلاها و دلارها را پيدا كنيم، وقتى خواستيم خارج شويم در حياط باز شد و «مريم» خانم داخل آمد، ترسيديم و پنهان شديم. > «مريم» تو را مى شناخت؟ بله، او چندبارى من را در خانه عمويم ديده بود و در عروسى هاى فاميل خيلى با هم روبرو شده ايم. > چه كرديد؟ قرار شد دست و پاى او را ببنديم تا نتواند با چشمان بسته من را ببيند به خاطر همين من پشت در پنهان شدم و دوستم پشت كمدى كه نزديك در بود و روبروى «مريم» خانم مى شد پنهان شد. وقتى مقتول در داخل ساختمان با ديدن وضع به هم ريخته خواست با داد و فرياد برگردد، من از پشت سر موهايش را چسبيدم اما گل سر او كه يك پروانه شاخدار فلزى و نوك تيز بود داخل كف دستم فرو رفت، به ناچار با فريادى دستم را كشيدم. هنوز او بهت زده بود كه ميثم، از روبرو به سمتش حمله كرد، ابتدا جوراب زنانه اى را دور گلويش انداخت، خود را به پشت سر مقتول رساند و همزمان چاقو را وارد كرد، وقتى مريم، روى زمين افتاد خيلى ترسيده بودم، حتى نتوانستم به او بگويم چرا «مريم» را كشته است، احساس كردم چاره اى جز اين نداشته است. > «مريم» تو را ديد؟ اصلاً، فرصت پيدا نكرد به عقب برگردد، ميثم او را كشت. بازپرس شمس با اين ادعاها كه مطابق صحنه قتل بود از «ميثم» خواست وارد اتاق شود، وقتى هر دو تنها شدند از او تقاضا كرد با دقت جواب بدهد. > مى دانستى بايد زنى را به قتل برسانى؟ قرارمان قتل نبود، فقط سرقت، آن هم با سهمى مساوى براى ۳ نفر، اما دوستم بى تجربگى كرد و مريم خانم را كشت، مريم خانم ميهمان ناخوانده بود. > از قتل بگو؟ وقتى با ورود مريم خانم به حياط خانه ما غافلگير شديم قرار گذاشتيم دست و پايش و چشمانش را ببنديم و بعد فرار كنيم، من پشت كمد پنهان شدم و جواد، پشت در منتظر ماند، مقتول وارد خانه شد و با ديدن به هم ريختگى اثاثيه خواست داد و فرياد كند، جواد از پشت سر به او حمله برد و با جوراب زنانه اى دور گلويش را گرفت و فشارداد، همزمان چند ضربه چاقو به او زد به قدرى هول شده بود كه دست خودش را نيز زخمى كرد بعد رو به من كرد و خواست سريع فرار كنيم. > دليل اين كارش چه بود؟ او از همان لحظه اول مى ترسيد شناخته شود، نمى دانم چرا مريم خانم را كشت، راحت مى توانست چشمانش را بگيرد تا او را نبيند، كنترل كارهايش را ازدست داده بود. بازپرس شمس بين دو ادعاى مشابه قرار گرفته بود و دو دوست همديگر را محكوم مى كردند، چندبارى صحنه جنايت و ادعاهاى جواد و ميثم را مرور كرد، پى برد هردو درخصوص لحظه وقوع قتل داستانسرايى مى كنند و توانست با دو دليل قاتل اصلى كه همان خفه كننده مريم بود را شناسايى كند و به چگونگى قتل پى ببرد. خوانندگان گرامى ۱- روشن كنيد دو قاتل كجاى ماجرا را دروغ گفته اند؟ ۲- قاتل اصلى كيست؟ ۳- دو دليل بازپرس شمس در شناسايى عامل اصلى جنايت چيست؟ پاسخ هاى خود را براى شركت در مسابقه معماى پليسى به صندوق پستى روزنامه ايران ارسال كنيد.
|