يكشنبه ۷ آبان ۱۳۸۵ - ۶ شوال ۱۴۲۷
Sun, Oct 29, 2006
فرهنگ و هنر
۳۴۸۳
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
تاريخ
فرهنگ و هنر
ايران زمين
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
مهرگان
ماجرا
كن لوچ و بادى كه در مرغزار مى پيچدبه بهانه نمايش عمومى فيلم
داستانى كه مى بايد
دير يا زود روايت مى شد
260244.jpg
ترجمه: شيلا ساسانى نيا

زندگينامه كن لوچ

كن لوچ متولد هفدهم ژوئن ۱۹۳۶ در وارويك شاير بريتانيا در ابتدا به آكسفورد رفت تا حقوق بخواند اما در عوض مجذوب بازيگرى شد و عضو كلوب تئاتر تجربى همانجا شد. او بازيگرى را در تئاتر آغاز كرد اما بعد با پيوستن به BBCدر سال ۱۹۶۱ كارگردانى را تجربه كرد و همكارى او با تهيه كننده اى به نام تونى گارنت به خلق مجموعه اى از مستندهاى دراماتيك براى BBC انجاميد. يكى از اين اپيزودها تحت عنوان كتى به خانه بيا كه در سال ۱۹۶۵ توليد شد مشكل بى خانمانى شهروندان و سطح رفاه مردم بريتانيا را هدف قرار داد. «كتى به خانه بيا» به عنوان يكى از جنجالى ترين فيلمهايى كه توسط BBC توليد شد به تغييراتى بنيادين در قانون و اساسنامه اين كشور در ارتباط با افراد بى خانمان انجاميد.
لوچ در سال ۱۹۶۸ با فيلم «گاو بيچاره» اولين فيلم بلند خود را كارگردانى كرد. اين فيلم در باره دزد خرده پايى كه به زندان فرستاده مى شود رئاليسم گزنده را براى به تصويركشيدن مشقاتى كه همسر اين زندانى با آن مواجه مى شود به كار گرفت و دريچه اى به دنياى فيلمسازى لوچ گشود. دومين فيلم موفق او با نام « kes» كه در سال ۱۹۷۰ ساخته شد به عنوان يكى از بهترين فيلمهاى تاريخ سينماى بريتانيا شناخته شده است. داستان تكان دهنده پسر جوانى كه از مدرسه بيزار است و با خانواده اش مشكل دارد اما با يافتن يك دليجه (شاهين كوچك) و دست آموز كردن آن زندگى اش زير و رو مى شود تجربه اى متفاوت براى اين فيلمساز واقعيت گرا بود. متأسفانه به دنبال موفقيت فيلم « kes» حرفه فيلمسازى لوچ به واسطه توزيع ضعيف فيلم هايش و امتناع او از نمايش برخى فيلمهاى تلويزيونى اش دچار فراز و نشيب شد با اين حال در دهه ۱۹۹۰ رنسانسى در حرفه فيلمسازى او به وجود آمد و فيلمهاى منتقد پسند او يكى پس از ديگرى به بازار آمدند. «Hidden Agenda»، تريلرى سياسى كه در ايرلند شمالى اتفاق مى افتد از سوى محافظه كاران به خاطر موضع شديداً چپ گرايانه اش مورد انتقاد قرار گرفت اما جايزه هيأت داوران كن را دريافت كرد و يكى از معدود فيلمهاى چپ گرايانه ضد استالينيستى بود كه مورد توجه عوام قرار گرفت. فيلمهاى بعدى او«۱۹۹۱ وRiffRaff » (۱۹۹۳) نيز هردو با نگاهى طنز سياستهاى طبقه كارگرى و مشقات و تلاشهاى آنان را نشانه گرفته بودند و در كن جوايزى نصيب خود كردند.
فيلم بعدى لوچ «ladybird,ladybird» (۱۹۹۴) يكى از تحسين برانگيزترين فيلم هاى او بود. داستان تكان دهنده مادرى مطلقه كه سعى مى كند حضانت فرزندانش را به دست بگيرد انتقادى گزنده از نظام خدمات اجتماعى بريتانيا و برخورد اين كشور با مستمندان بود. اين فيلم جوايز برتر جشنواره فيلم برلين را به دست آورد و افتخارات سينمايى ديگرى را نيز نصيب خود كرد.
«سرزمين و آزادى » (۱۹۹۵) و «ترانه كارلا » (۱۹۹۶) دو فيلم كمتر درخشان كارنامه حرفه اى لوچ بودند اگرچه بايد گفت كه در هردو اين فيلم لوچ كارگردانى بازيگرانش را به نحو احسنى انجام داد و آنها بازى درخشانى از خود ارائه دادند. اين بازى قوى به نقطه قوتى براى فيلم بعدى او «نام من جو است» (۱۹۹۸) مبدل شد. پيتر مولان براى بازى در نقش شخصيتى به نام جو كه بيكار است و سعى دارد در يكى از بدترين محله هاى گلاسكو زندگى بخور و نميرى براى خود دست و پا كند جايزه بهترين بازيگر مرد كن را به دست آورد. پس از اين فيلم دو فيلم «نان ورزها» (۲۰۰۰) و «شانزده سالگى شيرين» (۲۰۰۲) موفقيتى نسبى براى لوچ به ارمغان آوردند . «بادى كه بارلى را تكان داد» جديدترين فيلم لوچ نيز در جشنواره كن امسال نخل طلاى بهترين فيلم را از آن خود كرد و لوچ را بيش از پيش به عنوان يك فيلمساز مستعد به جهانيان معرفى كرد.

براى كارگردانى كه اغلب به دو برچسب «سوسيال رئاليست» نواخته مى شود ساخت فيلمى كه تاريخ امپرياليستى بريتانيا را به زير سؤال مى برد و در حقيقت گوشه و كنايه اى به سياستهاى استعمارى و جنگ افروزى دولتهاى ابرقدرت امروزى است كارنامه حرفه اى او را به زير ذره بين منتقدان سينمايى و مطبوعات برده است. فيلم مناقشه برانگيز «بادى كه در مرغزار مى پيچد» در دهه ۱۹۲۰ به وقوع مى پيوندد و شرح وقايعى است كه به استقلال ايرلند و شكل گيرى ايرلند شمالى منجر شد اما در پس اين پوسته ظاهرى و فيلمنامه حماسى «لوچ» دوربين سياسى خود را بر روى اتفاقات و برگ هايى از تاريخ متمركز كرده كه در بريتانيا و حتى آن سوى مرزها كمتر از آن حرفى زده مى شود اما همچنان پس از گذشت همه اين سالها زخم كهنه اى براى بسيارى از شهروندان ايرلندى است.
لوچ پس از تصاحب نخل طلاى كن امسال براى اين فيلم به خيانت و وطن فروشى متهم شد و براى او كه يك فيلمساز بريتانيايى است توجيه منطقى اين فيلم انعكاس تداوم اشغالگرى ها نه در ايرلند امروزى بلكه در اقصى نقاط جهان همچون عراق است. او در مصاحبه اى گفته بود: «ايده ساخت اين فيلم بيش از يك دهه با من بوده و فكر مى كنم موضوع اين فيلم چيزى نيست كه براى دنياى امروزى كهنه شده باشد. هميشه يك ارتش اشغالگر در جايى وجود دارد و در مقابل آنها نيز مردم رنج ديده اى هستند كه مى خواهند استقلال و دموكراسى خود را به دست آورند. در حال حاضر اين اشغالگرى در عراق هست».
جشنواره ها اثر جديد كن لوچ را فيلمى جسورانه كه اشغالگرى ها و تجاوزات حكومت امپرياليستى بريتانيا را به تصوير مى كشد توصيف كرده اند و اين در حالى است كه براى مطبوعات اين كشور پيروزى لوچ در كن و اعتبار او در هاليوود به عنوان يك فيلمساز افشاگر انگليسى گران تمام شده است.
كن لوچ در مصاحبه اى ديگر در مورد نگاه مغرضانه بريتانيايى ها و مطبوعات اين كشور به اين فيلم گفت: «واكنش راستى ها خيلى منفى و طغيانگر بود.» ديلى ميل نوشت: «چرا اين مرد آنقدر از كشورش نفرت دارد؟ تايمز مرا با لنى ريفشهال كه مبلغ نازيها بود مقايسه كرده است. چنين واكنش هايى واقعاً بى رحمانه و ادعاى آنها كذب و از سر اغماض است. پس معلوم مى شود آنها را دلخور كرده ايم و اين بدين خاطر است كه آنها نمى توانند تحمل كنند كه كسى سلطه و حكومت بريتانيا را به زير سؤال ببرد.»
لوچ با آگاهى از شهرت جهانى اش حتى اگر اين شهرت بواسطه ساخت  آثار افشاگرانه به دست آمده باشد همچنان به آرمانهاى كهنه خود پاى بند است.
او گفته است: «ما وظيفه داريم اشتباهات و وحشى گرى هاى رهبرانمان را چه در گذشته و چه در حال به زير سؤال ببريم».
« بادى كه در مرغزار مى پيچد» فيلمى درباره تلاشهاى مردمى است كه براى استقلال ايرلند مبارزه مى كنند و از هر لحاظ مى توان اين اثر را به شاهكار سينمايى لوچ درباره جنگ داخلى اسپانيا «سرزمين و آزادى» تشبيه كرد اما به جاى خورشيد و غبار اسپانيا لوكيشن اين فيلم در حومه هاى سرسبز و مه آلود كانتى كورك واقع شده است. همچون ساير فيلم هاى لوچ بايد تا چند دقيقه اول گوشها را تيز كرد تا به لهجه محلى و ايرلندى كه آرام و نجواگونه هستند عادت كنيم. فيلم در سال ۱۹۲۰ اتفاق مى افتد؛ دو سال پس از آنكه ملى گرايان ايرلند اكثريت آرا را در پارلمان جديد ايرلند به دست مى آورند اما تنها مشكل در اينجاست كه براى دولت بريتانيا چنين چيزى غيرقابل قبول است و در نتيجه قواى بيشترى به ايرلند مى فرستاد تا حاكميت اش را تقويت كند. «بادى كه بارلى را تكان داد» خشونت و وحشى گرى هاى جنگ را از هر دو منظربه تصوير مى كشد و نشان مى دهد كه چگونه مردم به جنگيدن با يك ارتش اشغالگر خارجى سوق داده مى شوند و چرا چنين تعهد بزرگى در صورت رخ ندادن تغييرات بنيادى بى حاصل است. فيلم با سربازان بريتانيايى شروع مى شود كه به يك خانه رعيتى حمله مى كنند. به عقيده مردم ايرلند در رفتار اين سربازان كه به وحشى گرى معروف بودند شكى نيست و شايد توجيه اين وحشى گرى اين باشد كه آنها از هيچ گونه حمايت محلى برخوردار نبودند و هيچ كس نمى توانست حضور آنها را در ايرلند تحمل كند.
مردم عادى مهره اصلى جنبش ايرلند شمالى عليه اشغالگرى بريتانيا را تشكيل مى دهند و از همين رو فيلم لوچ قطعاً با انتقاد شديد تجديدنظر طلبان و مورخانى مواجه خواهند شد كه مدعى هستند مبارزات ايرلند يك جنبش ملى براى استقلال ملى نبود. كن لوچ معتقد است: «در پايان فكر مى كنم شعار «اگر عدالت نباشد از صلح هم خبرى نيست» درست باشد. بايد آن لحظه سرنوشت ساز را بپذيريد ؛ وقتى ايرلند به استقلال كامل دست يافت، وقتى مردم همه يكپارچه براى استقلال رأى دادند و بريتانيايى ها حاضر نبودند اين استقلال و دموكراسى را به آنها تفويض كنند. در نتيجه ارتش اشغالگر خود را فرستادند،جمعيت بسيارى را مورد خشونت قرار دادند و سپس نهضت مقاومت شكل گرفت. ما بايد همه اين حقايق تاريخى را بپذيريم و عمق فجايع را ببينيم اما آنها (بريتانيايى ها) سعى مى كنند حقايق را طور ديگر جلوه بدهند يا آن را بپوشانند و براى ۸۰ سال اين كار مشكلى را حل نكرده است.
موضوع ديگرى كه در اين فيلم به كرات از آن ياد مى شود وفور حمايتهاى محلى و داخلى است كه بدون آن هيچ جنبش چريكى اى پا نمى گرفت. زنان در خط مقدم حامل پيام و گاه اسلحه هستند. خانه هاى سر مزرعه پايگاهى براى آذوقه و استراحت سربازان ارتش جمهورى خواه ايرلند بودند. اتحاديه هاى صنفى هم با يكديگر متحد بودند و از جابه جايى سربازان بريتانيايى و رساندن تجهيزات به آنان امتناع مى ورزيدند.
اگرچه در اين فيلم صحنه خشونت آميز به وفور يافت مى شوند اما برخلاف آثار هاليوودى هيچيك از اين خشونت ها با شكوه و مقدس جلوه داده نمى شوند.
در صحنه اى از فيلم فعالان محلى متوجه مى شوند چه كسى به آنها خيانت كرده: كريس.
فرمان كشتن او صادر مى شود بسيارى از اعضاى گروه مخالف كشتن يك فرد جوان هستند اما سرانجام يك نفر به خود جرأت پرسيدن يك سؤال را مى دهد: متأسفم اين جنگ است. ما اينجا چه مى كنيم اين يك جنگ است!
با پايان گرفتن فيلم حضور ارتش بريتانيا در عراق امروزى بيش از پيش در ذهن هر تماشاگر تداعى مى شود و لوچ خود به آن اعتراف مى كند. او مى گويد: «فكر مى كنم آنچه در ايرلند اتفاق افتاد داستان كلاسيك نبرد براى استقلال و برقرارى دموكراسى و مقابله با ارتش اشغالگر است. همچنين مبارزه اى بود براى كشورى كه ساختار اجتماعى جديدى داشت. ارتش بريتانيا در سال ۲۱ ـ ۱۹۲۰ در ايرلند همان كارى را كرد كه امروزه ارتش هاى اشغالگر در سرتا سر جهان انجام مى دهند و آن اتخاذ رفتارى نژادپرستانه در برابر مردمى است كه به آنها حمله مى كنند و كشورشان را اشغال مى كنند. اين ارتش ها خانه هاى مردم را خراب مى كنند، با آنان با خشونت رفتار مى كنند.
و در يك كلام آنها را سركوب مى كنند. در عراق اين دقيقاً همان كارى است كه ارتش بريتانيا انجام مى دهد. على رغم تمام مشقاتى كه در دستيابى به استقلال به تصوير كشيده مى شود اين حقيقت همچنان وجود دارد كه بريتانيا خود را از خاك ايرلند عقب كشيد و در همين باريكه اى از اميد هست.»


|   شناسنامه   |   آرشيو   |