محسن ميرزايى
دنباله شماره پيشين
«خالدالاسلامبولى» در بازجويى گفت:«براى شركت در رژه نظامى ترديد داشتم سپس بعد از اصرار سرگرد« مكرم عبدالعال»، قبول كردم. ناگهان به فكرم رسيد كه اراده خداوند، براين قرار گرفته كه انجام اين مأموريت مقدس به من واگذار شود.»
سؤال مهم اين است:«آيا خالدالاسلامبولى فرمان مشخصى براى اقدام به ترور دريافت كرده بود، يا اينكه نه، صرفاً از گرايش كلى در خوشه خود، اطلاع داشت؟ - به كلام ديگر ، آيا تصميم منتهى به ترور، تصميم خودش بود يا اينكه ديگران در اين تصميم گيرى شركت داشتند؟»
جالب توجه اينكه در جريان تحقيقات از «خالدالاسلامبولى» جواب اين سؤال داده نشد. زيرا مقامات نظامى مى خواستند محاكمه خالد و يارانش - افسران ذخيره و درجه داران - يك مسأله صرفاً نظامى باشد ، چون عميقاً احساس مى كردند ترور درجريان رژه ارتش، هيبت نظامى را مخدوش كرده و در نتيجه عدالت بايد «نظامى » باشد. تفحص در ماهيت روابط تشكيلاتى و گسترش دامنه تحقيقات از طريق ورود عناصر غيرنظامى به آن، مى توانست پرونده را به محدوده صلاحيت هاى دادستانى امنيت كل كشور بكشاند. بدين گونه در تحقيقات نظامى ، تنها روى مسأله ترور تأكيد شد و مسأله تشكيلات چندان موردتوجه قرار نگرفت. بنابراين، تمامى تصوير انگيزه هاى تشكيل دهنده موضع گيرى و تصميم گيرى «خالدالاسلامبولى » به طور كامل روشن نيست.
«خالدالاسلامبولى» به اين سؤال كه:«چرا تصميم به ترور پرزيدنت سادات گرفتى؟» سه پاسخ مشخص داد. علت اول:«قوانين جاريه كشور منطبق با تعاليم و شعائر اسلام نبود و در نتيجه مسلمانان از مشقت هاى گوناگونى رنج مى بردند.»
علت دوم «سادات با يهوديان صلح كرد.» علت سوم «علماى مسلمين بازداشت و شكنجه شده و مورد اهانت قرار گرفته بودند.»
اگر اين سه علت از زبان افسر متدّين به زبان روزمره زندگى ترجمه شود، چنين مى شود: علت اول ، نابسامانى اوضاع اقتصادى و اجتماعى كشور، دوم، قراردادهاى «كمپ ديويد» و علت سوم عمليات بازداشت هاى وسيع و مرعوب كننده رژيم در آن موقع. شايد علت چهارمى نيز در رابطه مستقيم باعلت سوم وجود داشته باشد. به اين معنا كه برادر بزرگتر خالد، در جريان بازداشت هاى گسترده روز سوم سپتامبر بازداشت شده بود. برادر خالد براساس اينكه يك متدين افراطى است ، مورد سوءظن قرار گرفته بود.
خود« خالدالاسلامبولى» روز سوم سپتامبر قرار گذاشته بود به «ملوى» برود. پدرش در نامه اى گفته بود ، قصد دارد اتاقى را به خانه خود در يك فضاى خالى پشت خانه، اضافه كند. و لذا از خالد مى خواهد اگر مى تواند براى كمك به وى و پسر بزرگ تر - محمد - به «ملوى» بيايد خالد وقتى به خانه پدرى رسيد، جز مادر و يكى از خواهران خود آن هم در حال گريه كس ديگرى را نيافت. مادرش گفت پليس ها نيمه شب آمدند و برادرش را از خانه بيرون كشيدند و به او اجازه ندادند غذا و لباسى با خود بردارد. مادر نمى دانست پسرش را كجا برده اند ولى پدر از خانه رفته بود تا بلكه خبرهايى به دست آورد.
خالد هنگام شنيدن داستان بازداشت برادرش از زبان مادر خود، مى گريست مى دانست برادرش چندماه پيش با پليس درگيرى داشته و آنها او را متهم كرده بودند كه عكس هاى سادات را در ايستگاه، پاره كرده است. محمد همچنين از قبل ، مورد سوءظن پليس بود زيرا وجود وى در جريان حج دسامبر ۱۹۷۹ در مكه، با حمله يكى از فرقه هاى دينى به رهبرى «جهيمان العتيبى » به قصد تصرف حرم شريف ، مصادف شده بود. احتمالاً نسخه اى از كتاب العتيبى را به نام «الرسائل السبع» كه بعدهانزد خالد كشف شد، به وى داده بوده است. محمد، جوان متدينى بود.كه به خاطر شركت در يك اردوى دينى يك سال تمام از تحصيل بازماند. بعدها مادر خالد گفت پسرش - خالد - مى كوشيد وى را آرام كند و مى گفت:«هر ستمكارى پايانى خواهد داشت.» سپس براى آرام كردن بيشتر و در ضمن تلاش براى ملاقات با پسرش (در زندان ليمان طره) او را همراه خود به قاهره آورد. مادر به قاهره آمد و به خانه دخترش رفت. خالد هم نتوانسته بود ترتيب ملاقات وى با فرزندش را بدهد. ملاقات با همه بازداشت شدگان ممنوع بود. مادر در ناحيه «مصر جديد» اقامت داشت و به نظرش مى آمد، پسرش - خالد - كاملاً مشغول كارهاى خود مى باشد و در توجيه اين امر مى گفت پسرم مشغول آماده شدن براى شركت در امتحانات مربوط به گرفتن درجه بالاتر است.
مادر به طور حتم نمى دانست پسرش خالد در دفترچه خاطرات و با خط خود، مشغول نوشتن چه مطالبى و چه جمله هاى معروفى است. در آن روز خالد در دفترچه خاطرات خود عيناً نوشته بود:«بزرگترين غنيمت و رهايى براى هر مؤمن، كشتن و يا كشته شدن فى سبيل الله است.»
مشخص نيست خالد بقيه ساعات روز ۲۳ سپتامبر سال ۱۹۸۱ را وقتى با ترديد فرمان شركت در رژه نظامى را پذيرفت، چگونه گذراند. ولى مؤكد است بامداد روز بعد - ۲۴ سپتامبر - همراه واحد خود در برنامه آزمايشى ستون رژه نظامى شركت كرد و با ستون توپها و جرثقيل هايش از برابر جايگاه اصلى ميدان رژه عبور كرد. جايگاه در آن روز خالى بود اما معلوم بودكه در روز رژه چنين نخواهد بود و كلاً به وسيله سادات و اركان رژيمش پر خواهد شد.
« خالدالاسلامبولى» در جريان بازجويى اقرار كرد، ميدان رژه را به هنگام شركت در رژه آزمايشى شناسايى و خط سير و فاصله ميان خود و جايگاه اصلى را بررسى و حساب كرد و در باره طرح حمله انديشيد و آن را عملى ، يافت. مسأله ابتدا به «جسارت» و سپس دو سه نفر عضو كمكى نياز داشت. بعد از رژه آزمايشى - طبق معمول روزهاى پايان هفته - به خانه خواهرش رفت و در كنار افراد خانواده از جمله مادرش به گفت وگو نشست. لحظاتى غرق تفكر عميقى بودشد.
ساعت ۱۹ روز جمعه ۲۵ سپتامبر « خالدالاسلامبولى» به ملاقات عبدالسلام فرج - مسؤول اصلى خوشه اش - رفت تا عقل و قلب خود را پيش او باز كند. عبدالسلام فرج به دلايلى نامشخص خانه خود را ترك كرده و در خانه يكى از دوستانش اقامت داشت. ملاقات خالد با وى در همين خانه انجام گرفت. يكى از پاهاى« عبدالسلام فرج» شكسته و گچ گرفته شده بود.
به عقيده بعضى ها، نامبرده وقتى نخستين خبرهاى مربوط به دستگيريهاى سوم سپتامبر را شنيد كوشيد با عجله از خانه خودش فرار كند كه پايش شكست و حالا خالد به ملاقات «عبدالسلام » فرج رفته تا همه چيز را براى او تعريف كند. فرمان شركت در رژه نظامى - انديشه ترور سادات در اين مراسم كه همچون برق به ذهنش آمده بود - نتايج شناسايى هاى ميدان رژه به هنگام رژه آزمايشى و سرانجام درخواستى را كه به خاطر آن به ديدن فرج آمده بود طرح كرد. «خالد» ضمناً دو سؤال مشخص داشت «اساساً نظر عبدالسلام فرج در باره طرح چيست؟ آيا مى تواند دو سه عنصر مورد اعتماد را براى كمك به وى پيدا كند؟»
«محمد عبدالسلام فرج» شخصيت «كليدى » تمامى ترتيبات مربوط به اجراى طرح ترور سادات است. «عبدالسلام فرج» فرمانده خوشه « خالدالاسلامبولى» و شايد از اين هم بالاتر بود. در تحقيقات روشن شد وى صاحب انديشه اى رواج يافته در باره تشكيلات جهاد است. همچنين روشن شد، نفوذ فكرى و عملى وى نيز به مراتب بيشتر از محدوده يك خوشه است. مطالعه در باره شخصيت و انديشه هاى «عبدالسلام فرج» نشان داد نوشته هاى «ابوالاعلى المودودى » بيشترين تأثير را روى وى داشته است. عبدالسلام فرج به دو انديشه محورى در نوشته هاى «المودودى » كه براى عمل اسلامى دو مرحله قائل است، ايمان آورد: اول مرحله «استضعاف» و دوم مرحله «جهاد». مرحله «استضعاف » زمانى است كه جامعه اسلامى زير سلطه غالب و جابرانه اى قرار دارد. در اين مرحله ، مؤمنين چاره اى ندارند جز اينكه از چنين جامعه اى كه از آن ناراضى و قادر به تغيير آن نيستندفاصله بگيرند و يا خارج شوند. اين خروج (مهاجرت) هم صرفاً براى تبرى از فساد جامعه نيست بلكه مى روند تا هسته اوليه جامعه اى جديد و قادر به بازگشت را پى ريزى كرده و پس از تكميل نيرو به «مملكت كفر» يورش آورده و اساس آن را ويران كنند و مرحله «جهاد» يعنى همين.
مرحله «استضعاف » در تركيب فكرى و بدنه جماعت هاى «التكفير» و «الهجره»، عملاً تجلى يافت. در واقع اين جماعت - به رغم شهرت به انجام عمليات خشونت بار - خشونت را تأييد نمى كرد. معتقد بود هنوز در مرحله «استضعاف » است. وقتى شمارى از تشكيلات التكفير و الهجره به عملياتى از نوع حمله به دانشكده فنى نظامى به سال ۱۹۷۴ و عمليات ربودن «محمدالذهبى» وزير اوقاف سابق و كشتن وى در سال ۱۹۷۶ دست زدند اين گونه عمليات در واقع يك استثنا برقاعده بود و از ديدگاه مجريان آن، براثر شرايط خاص و مشخص به سوى اين گونه عمليات سوق داده شدند. «استضعاف » انديشه «ابوالاعلى المودودى » نبود. انديشه اش اين بود كه جهاد يك مسأله حل شدنى است. نظر او و پيروان رهنمودهاى فكرى وى از جمله «محمدعبدالسلام فرج» اين بود كه وضع جامعه مسلمين خوب است. منتها خودحكام مسلمين از راه منحرف شده و برخلاف آنچه خداوند نازل فرموده، حكومت مى كنند و در نتيجه جهاد عليه آنان وظيفه هر مسلمانى است. وقتى آنها نابود شوند و سلطه شان از بين برود و تعاليم و شعائر اسلام حكمفرما شود، حق و عدالت، بر زمين حاكم خواهد شد. بدين گونه هدف جهاد است نه استضعاف... عمل و حركت است نه گوشه گيرى و به خواب رفتن.
با اين انديشه متأثر از نوشته هاى «مودودى»، عبدالسلام فرج كه آن موقع ۲۷ ساله و مهندس برق بود به سال ۱۹۸۰ كتابى نوشت به نام «الفريضه الغائبه» كه مقدر بود نقشى به مراتب فراتر از پيش بينى نويسنده اش ايفا كند: كتاب، حدود صد صفحه و در واقع تأليف خالص خودعبدالسلام فرج نبود و بيشتر يك مجموعه گردآورى شده بود تا تأليف.
«عبدالسلام فرج» صفحات اين كتاب را پر از نقل قول از فقيهان والامقام منادى جهاد، بويژه «ابن تميمه » كرده بود. لحن حاكم بر كتاب از اول تا آخر، لزوم «رهاشدن از دست حاكم جبار» بود زيرا جوامع مثل ماهى از ناحيه سرگنديده مى شوند. حال اگر جامعه از سر فاسد رها شود، بهبودمى يابد و خواهد توانست قوانين و دستورالعمل هايى به نفع خودو نه براى خدمت به اربابان سلطه و سلاطين وضع كند.
خطرناك ترين نوع حكام - طبق اين منطق - منافقانى هستند كه تظاهر مى كنند، براساس آنچه خداوند نازل فرموده، به حكمرانى مشغولند، در حالى كه آنان براساس منافع خود، حكومت مى كنند. اسلام اينان مثل اسلام «تاتارها» در نوشته هاى ابن تميمه، سطحى است و به مرز عمل واقعى اسلامى نمى رسد. حكومت تاتارها - طبق اين اجتهاد - جاهليتى است كه براى تثبيت حاكميت خود ، ضمن بهره بردارى از اسلام به مقهور كردن خود اسلام نيز مبادرت مى ورزد.
بدين گونه كتاب «الفريضه الغائبه» راهنماى عمل جهاد شد. «عبدالسلام فرج» معتقد بود زمان براى ادامه كار عملى مناسب است و نبايد به ادعاى ضرورت هاى مرحله استضعاف ، جهاد را به تعويق انداخت. فرج معتقد بود مصر مرحله استضعاف را پشت سر گذاشته و قبول اين مرحله در واقع فرار از عمل جدى و گذاشتن آن به عهده نسل هاى آينده است.
به نظر وى، فرصت مناسب براى راه «جهاد» باز است و توانايان بر جانبازى در راه تغيير جوامع خود را به محض رهايى از سران فاسد و تكيه بر شريعت اسلامى به عنوان قانون زندگى ،انتظارمى كشد.
«الفريضه الغائبه» مشكلى را درون خوشه هاى جهاد كه خوشه تحت مسؤوليت مستقيم فرج در رابطه با آنهاست، پديد آورد. فرج قصد داشت كتاب خود را چاپ كند. عملاً نيز آن را در پانصد نسخه در چاپخانه كوچكى چاپ كرد تا انديشه اش فرصت انتشار وسيع ترى در خارج خوشه خود، داشته باشد ولى ظاهراً سرهنگ دوم «الزمر» اعتراض كرده و به فرج گفته بود، انتشار كتاب در اين شرايط، انظار را نه تنها متوجه انديشه گرايش به جهاد بلكه به تشكيلات آن خواهدكرد.
لذا نظر داد، نسخه هاى چاپ شده كتاب جز پنجاه يا شصت نسخه آن كه عملاً توزيع شده بود نابود شود.
«سرهنگ الزمر» همچنين معتقدبود جنبش جهاد بايد ادامه يابد بدون اينكه طرح ها و يا موجوديت خود را اعلام كند، تا بتواند قدرت را به دست گيرد، يك نسخه توزيع شده از كتاب «الفريضه الغائبه» پيش از آتش زدن نسخه هاى آماده توزيع _ به دست خالد اسلامبولى رسيده بود. بدين گونه وقتى در آن شب _ ۲۵ سپتامبر _ براى سؤال و درخواست كمك به ملاقات عبدالسلام فرج رفت، درواقع برپايه اى محكم و متين عمل مى كرد.عجيب اينكه رابطه خالد با «عبدالسلام فرج» ديرينه نبود. آن دو درواقع براى نخستين بار در تابستان سال ۱۹۸۰ يكديگر را ديدند. درآن زمان «خالد» قصد ازدواج داشت و دركوچه ها دنبال آپارتمان خالى مى گشت. تمامى اطلاعات تاكنون به دست آمده حاكى است كه خالد دختر مشخصى را براى ازدواج ، در ذهن خود نداشت ولى به اعتبار اينكه روزى تصميم به ازدواج خواهد گرفت ، در جست وجوى يك آپارتمان خالى بود.
|
|
|
بدين گونه به جست وجو در محله هاى دور مردمى پرداخت. در يكى از روزها به محله «بولاق الدكرور» رفت. به او گفته شده بود خانه هاى زيادى در اين محله در دست ساخت است و امكان دارد يكى از آنها را به قيمتى در حد توان خود به دست آورد. خالد هنگام گشت در محله «بولاق الدكرور» احساس خستگى كرد. وقت نماز شده بود: براى خواندن نماز و نيز كمى استراحت وارد يكى از مساجد محل شد. درآنجا «عبدالسلام فرج» را وسط حلقه اى از جوانان يافت كه مشغول بحث با آنان پيرامون انديشه هاى خود بود.
«خالد اسلامبولى» تحت تأثير آنچه مى شنيد، قرار گرفت و به حلقه پيوست.
سپس چند دقيقه اى كنار «فرج» نشست و از وى پرسيد آيا مى تواند ساختمانى دراين منطقه نشان وى دهد تا درآن يك آپارتمان خالى پيداكند. احتمال مى رود «عبدالسلام فرج» - فهميده بود مخاطب تازه اش افسر ارتش است _ وى را عنصر صالحى يافت. بدين گونه، مسأله پيداكردن آپارتمان خالى وسيله اى براى تحكيم آشنايى و سپس دوستى ميان اين دو شد.
لذا «فرج» نسخه اى از كتاب «الفريضه الغائبه» و نوشته هاى «ابن تميمه» و «ابن كثير» و شمارى ديگر از فقهايى را كه در انديشه «اصول گرايى اسلامى» تأثير داشتند، دراختيار «خالد» گذاشت.
به طور حتم، «عبدالسلام فرج» يك فرد عادى نبود. وقتى «خالد» انديشه ترور سادات در جريان رژه نظامى را باوى درميان گذاشت «فرج» بلافاصله موافقت كرد. وقتى خالد، دو سه نفرى براى كمك در اجراى طرح خود خواست، فرج تا روز بعد مهلت خواست تا افراد صالح براى اين مأموريت را پيدا كند. عملاً نيز روز بعد _ شنبه ۲۶ سپتامبر - «فرج» دو دستيار براى «خالد» آورد. هيچ كس نمى توانست براى شركت در اين عمليات، بهتر از اين دو نفر را _ از لحاظ آمادگى و شايستگى _ پيداكند.
«خالد» سر قرار با «عبدالسلام فرج» وارد خانه دوست وى به نام «عبدالحميد عبدالسلام عبدالعال» شد و درآنجا دو جوان را همراه صاحبخانه و ميزبان خود منتظر خود يافت.
شگفت آنكه صاحبخانه، ميزبان «عبدالسلام فرج» يك افسر سابق ارتش و درضمن بسيار متدين بود. وى در يكى از روزها تصميم گرفت خدمت در ارتش كه از ديدگاه او بهترين راه جهاد فى سبيل الله نبود ترك كند.
از ارتش استعفا داد و يك كتابفروشى كتاب هاى دينى بازكرد. ظاهراً كتابفروشى وى يكى از مراكز اصلى ارتباط خوشه وى «تشكيلات جهاد» شده بود. اما دو جوان احضار شده توسط «عبدالسلام فرج» نيز وضع عجيب ترى داشتند.
درخور توجه اينكه اولى - «عطاطايل حميده رحيل»، ۲۷ ساله _ افسر ذخيره فارغ التحصيل دانشكده فنى بود. وى خدمت را رها كرده بود تا در زمينه تخصصى خود يعنى مهندسى كاركند.
دومى نيز - «حسن عباس محمد» - گروهبان ارتش و متخصص آموزش سلاح هاى آتشين در مدرسه دفاع غيرنظامى بوده و براى هفت سال پياپى _ قهرمان تيراندازى در ارتش شده بود _ نخستين گلوله اى كه به پرزيدنت سادات اصابت كرد، توسط وى شليك شد.
وى از فاصله دور و درحال ايستاده روى جرثقيل حامل توپ، گلوله خود را رها كرد كه به هدف نشست. مورد عجيب تر اين كه «محمد عبدالسلام فرج» در كمتر از ۲۴ ساعت توانسته بود براى انجام مأموريت موردنظر، دو جوان را با اين درجه از شايستگى پيداكند. معنى اين مسأله به سادگى آن است كه فرج منبع وسيعى از جوانان، دراختيار داشت و مى توانست به تناسب مأموريت هر فردى را كه مى خواهد انتخاب كند.
شگفت انگيز اينكه فرج بعد از ورود «خالد» به آپارتمان و پيوستن به سه نفر ديگرى كه در انتظار اوبودند، موضوع را مطرح كرد و گفت: «مأموريتى براى شهيدشدن درپيش است، آيا شما آماده آن هستيد؟». همه قبل از اينكه از ماهيت و شرايط و خطرات اين مأموريت آگاه شوند، پاسخ مثبت دادند. بدين گونه «خالد» شروع به شرح دادن طرح خود براى ديگران كرد. طرحش ساده بود. اوگفت: در جريان رژه نظامى سالانه ششم اكتبر، يك ستون توپ ۱۳۱ ميليمترى را فرماندهى خواهد كرد. توپ ها توسط جرثقيل ها كشيده خواهندشد و خدمه سوار بر آنها خواهندبود. طرح با تسهيل ورود همدستان وى به منطقه تجمع شركت كنندگان در رژه، به عنوان سربازان تازه پيوسته به واحد وى، آغاز خواهدشد.خالد برگه هايى مبنى بر اجازه ورود به منطقه تجمع نيروها و پيوستن به واحد وى دراختيارشان خواهدگذاشت. سپس كارى خواهدكرد تا اينان سوار همان جرثقيل حامل وى در پيشاپيش ستون، شوند.
به محض رسيدن جرثقيل به نزديك ترين نقطه مقابل جايگاه اصلى بايد سريعاً به سوى سادات تيراندازى كنند.
خالد در جريان رژه آزمايشى فاصله ميان خط سير ستون و جايگاه را ۳۰ متر محاسبه كرده و مطمئن شدكه مى توانند نخستين گلوله ها را از روى جرثقيل شليك كنند و سپس در حمايت اين آتش و در گرماگرم غافلگيرى براى تكميل مأموريت خود ،از نزديكترين فاصله ممكن، به طرف جايگاه بشتابند.
خالد به آنان گفت: حاضر است در بحث هاى بعدى، طرح خود را با جزئياتى دقيق تر دستكارى كند.هيچ كس دو دل نشد، هر پنج نفر حاضر در آپارتمان «عبدالحميد عبدالسلام عبدالعال» سوگند خوردند كه اين راز را فاش نكنند.
ادامه دارد