• با درخواست گروه جويندگان عاطفه روزنامه ايران از مردم ايثارگر در ابتداى سال جارى، درچند روز ۲۰۰ ميليون تومان به حساب ويژه واريز شد كه تاكنون بخشى ازآن صرف درمان چندين بيمار نيازمند شده است
مريم سامانى
وقتى براى جشن گلريزان بهار برنامه ريزى مى كرديم تصميم داشتيم كه تا پايان بهار ناگفته هاى اين جشن را برايتان تعريف كنيم. دوم خرداد ماه وقتى روزنامه ايران تعطيل شد، ديديم كه نمى شود محبت را نديده گرفت و عشق تعطيل شدنى نيست، اين بود كه با تمام فراز و نشيب هايى كه درپيش رويمان بود به حركت در اين مسير ادامه داديم. حالا كه برايتان مى خواهم از آنچه كه در اين مدت بر ما گذشت تعريف كنم، از كارها و حركات سبزى كه انجام شد و شما از آن بى خبريد، بى اختيار دل مى لرزد و چشم ها پر مى شوند. حالا ديگر مى دانم نه مى شود بهار را محدود كرد و نه مى شود عشق را تعطيل كرد و نه مى شود از بيان اين حركت بزرگ فروگذار نمود. بگذاريد اين قصه زيبا و شنيدنى را از آغاز مرور كنيم كه تكرار زيبايى ها و خوبى ها، شيرين و دلپذير است. ۲۰ اسفندماه سال ۸۴ به فكر افتاديم كه با فرارسيدن بهار، غم را از خانه دل بيماران بى بضاعت سرگردان بتكانيم و به جاى گرد و غبار غم و غصه سراسر دلشان را گلاب بپاشيم و در اين عطرافشانى از صميم دل نام
|
|
|
حضرتش را بر زبان آوريم. قصه جشن مان را با «فروغ» آغاز كرديم به اميد نور و فروغى كه بر اين راه بتابد و آنان كه در اين راه قدم مى گذارند از اين نور و معنويت بهره ها ببرند.
قصه غم هاى فروغ ۶ ساله در شعله هاى آتش، تنهايى انسيه و انتظارش براى شنيدن آواز قنارى و احساس ميلاد كبوترى بال شكسته و چشمان مضطرب و اشكبار سميرا و مهسا دوخواهر سوخته و تنها، فاطمه ۳ ساله در پشت پنجره انتظار و جوانى سرطانى در حسرت دارو براى تسكين دردهاى گفته و ناگفته، پدرى بر لبه ماندن و نماندن، مردى تنها از بروجرد در انتهاى جاده خستگى، پانيذ در ابتداى فصل پاييز، دخترى در آرزوى زنده ماندن مادر، جوانى در انتظار نور، «عزت» دخترى بدون آرزو در جاده زندگى را كه نوشتيم چيزى طول نكشيد كه عشق باريدن گرفت و مردم انساندوست، شركت ها و مؤسسات همه و همه دست به دست هم دادند و از اين حركت ۲۰۰ميليون تومان فراهم شد.
بيمارستان ميلاد و چند پزشك اعلام كردند يارى مان مى كنند و ما با چشمانى نمناك مصمم تر شديم.
< اولين بيمار
روز دوم خرداد وقتى «جاسم سوارى» جوانى كه به اميد يافتن نورى در چشم را راهى اتاق عمل مى كرديم، خبر از تعطيلى روزنامه ايران شنيديم.
عمل پيوند چشمان جاسم در مركز جراحى چشم ونك با موفقيت انجام شد. اكنون از آن روز در حدود ۵ ماه مى گذرد.
او حالا وقتى به روزنامه مى آيد و روبه رويمان مى نشيند، چهره مان را به خوبى تشخيص مى دهد.
پزشك، وقت پيوند چشم ديگر جاسم را يك ماه ديگر اعلام كرده است.
< دومين بيمار
بيمار ديگرى كه در زمان تعطيلى روزنامه تحت درمان قرار گرفت، على عبدالله وند كه دچار بيمارى شديد پوستى شده بود و پس از سالها مدارا براثر مشكل شديد پوستى و خارش، مفاصل اش تغيير حالت داده و دردهاى شديد استخوانى پيدا كرده بود، با كمك هاى مردمى تحت مداوا قرار گرفت و در بيمارستان رازى بسترى شد. همين چند روز پيش بود كه با لبخند به دفتر روزنامه آمد و كنارمان نشست. بگذاريد حرف هايى را كه زد برايتان بگويم:
۱۰ سال بود كه زجر مى كشيدم. ۱۰ سال بود كه درد نمى گذاشت لحظه اى احساس آرامش كنم، با اين حال چاره اى جز كار و تلاش نداشتم. براى اينكه بتوانم هزينه زندگى پدر و مادرم را تأمين كنم با وجود درد بسيارى كه داشتم با دستان و پاهايى كه هر روز بيشتر خشك و از حالت طبيعى خارج مى شد، كار مى كردم.
پزشكان بعد از درمان هاى بسيار به من اعلام كردند كه ديگر بى فايده است و هزينه داروهاى من بيش از شش ميليون تومان است. به هر درى زدم، بى فايده بود. هيچ جايى به من كمك نكرد و من تنها و دست خالى مانده بودم. با خودم فكر مى كردم چه كار كنم كه متوجه شدم شما در روزنامه ايران براى درمان بيماران بى بضاعت كمك مى كنيد. فكر كردم هيچ كجا به من پولى به اين مقدار نمى دهد ولى يكى از دوستانم با روزنامه تماس گرفت.
دو هفته است كه پسرم به دنيا آمده است. هيچ وقت فكر نمى كردم با شرايطى كه در دستانم ايجاد شده بود، بتوانم بچه ام را در آغوش بگيرم ولى من بچه ام را در آغوش گرفتم. اسمش را هم ابوالفضل گذاشته ام. ديگر زجر نمى كشم و ديگر دردى احساس نمى كنم. من خوب شده ام.
دستهايم را ببينيد. من زندگى سخت گذاشته ام را پشت سر گذاشته ام و اين را از ...
ديگر حرفهايش را نمى شنويم. به ياد كسانى مى افتم كه هديه هاى كوچك و بزرگشان را بخشيدند و ما را امانتدار خود قرار دادند تا لايق اين نجات بخشى باشيم.
< سومين بيمار
زنى است كه صدايش به سختى به گوش مى رسد. درد كشيده و تنهاست. بدون شوهر سالهاى جوانى اش را در سرپرستى فرزندانش گذرانده است. نفس اش به سختى درمى آيد. هر لحظه وقتى صداى نفس هايش را مى شنوم، دلم مى لرزد كه مبادا ديگر صدايش به گوش نرسد. زن توان خريد داروهاى گرانقيمت اش را نداشت. به لطف پزشك داروساز داروخانه اى بخشى از داروهاى رايگان و بقيه براى چند ماه خريدارى شد.
اين زن براى جراحى كيست هاى متعددى كه در سرش بود، در بيمارستان ميلاد جراحى و تحت مداوا قرار گرفت. هنوز هم او به دارو نياز دارد و هنوز هم بخشى از جراحى هاى او مانده است.
< چهارمين بيمار
«فروغ» ۶ ساله در تب و تاب رفتن به مدرسه بود.واهمه از رفتن به مدرسه با چهره اى سوخته و قهرهاى كودكانه و ترس هاى بچگانه همكلاسى ها كابوس شبانه اش شده بود.
فروغ تا شروع مهرماه و فصل مدرسه زمانى نداشت. اين بود كه در يك مركز خصوصى بسترى شد و يك متخصص جراح جراحى ها را آغاز كرد.
فروغ در اين مدت شش بار تحت جراحى قرار گرفته است. آخرين عمل جراحى صورت او به بركت لطف مردم و هديه هاى سبزشان انجام شده است. حالا ديگر هيچ كس نمى تواند دل او را دانسته يا ندانسته بشكند، حالا ديگر هيچ كس در مدرسه از او نمى ترسد و فرار نمى كند، او مثل تمام بچه ها با شادى زندگى مى كند.
يكى از همين چند روز پيش بود. با صورتى باندپيچى شده آمده بود. هنوز زخم هايش التيام پيدا نكرده بود. مى گفت مى تواند «ايران» را بنويسد. برايمان نوشت ولى كمتر حرف مى زد و دست آخر با خودكار سبز نقاشى كشيد. خودش را كشيد با يك آسمان پر از ستاره.
< پنجمين بيمار
ميلاد به خانه رفته بود. او از سر لطف يك مرد بزرگ قبل از سال تحويل به خانه رفته و در كنار سفره هفت سين مادرش دعا كرده بود.
در اين چند ماه ميلاد كلاس سوم و چهارم را خوانده است. حالا او سر كلاس پنجم نشسته است. حالا او هر روز كه از خواب بيدار مى شود به آفتاب سلام مى كند. ميلاد مى تواند به كمك مادرش راه برود. او حتى مى تواند سرش را تكان دهد. حركت به دست ها و پاهايش راه يافته است.
ميلاد به خط پايان دلتنگى ها نزديك مى شود و در اين مدت هر بار كه مادرش از پيشرفت هاى او مى گفت هجوم شادى در چشمان ما شتك مى زد.
«ميلاد» هم به زندگى لبخند زده است.
< ششمين بيمار
عزت دخترى روستايى بود. در كودكى پدر و مادرش از هم جدا شده بودند و دخترك در همان سالها درتنور سوخته بود. نيمى از سرش پس از آن دچار عفونت شده بود كه اين عفونت در طول اين همه سال همچنان آزارش مى داد.
عزت نيز در يك بيمارستان خصوصى بسترى شد. بزودى طول درمان او تمام مى شود و جراحى ديگرى روى او صورت مى گيرد.
او از اينكه پس از سالها مى تواند به زندگى عادى برگردد، از شادى در پوست نمى گنجد.
< هفتمين بيمار
فرشته دخترى جوان بود. او سالهاى كودكى را بدون اينكه سايه پدر بالاى سرش باشد، گذرانده بود. فرشته در خانواده اى محروم و آبرومند زندگى مى كرد.
وقتى به تهران آمد چهره رنگ پريده اش حكايت از اندوه و غمى فراوان داشت. فرشته قبل از اينكه لب باز كند، قبل از اينكه بتواند با واژگان احساس اش را بيان كند، با زبان اشك با ما سخن گفت.
دريچه ميترال قلب «فرشته» دچار مشكل بود. فرشته نمى توانست كوچكترين كارى انجام دهد. نفس اش به شماره مى افتاد و ترس وجودش را پر مى كرد.
وقتى از تنهايى هايش گفت و گريست،وقتى از بى پناهى اش تعريف كرد وقتى مى خواست تسليم بيمارى شود و به انتظار مرگ بنشيند، تكيه بر دلهاى پاكى كه يارى مان كرده بودند كرديم. دكتر ماندگار فرشته را معاينه كرد و گفت: هر لحظه امكان دارد كه براثر هيجان دچار ايست قلبى شود.
روز بعد فرشته در يكى از بيمارستانهاى خصوصى مجهز تهران بسترى شد. دكتر ماندگار اقدام به پيوند دريچه قلب نمودند. فرشته حالا مى تواند مانند همه دختران براى آينده اش آرزو كند. ديگر هيچ خطرى زندگى او راتهديد نخواهد كرد و فرشته از ترس تنهايى، از شرم حرفهاى گزنده ديگران گريه نخواهد كرد.
روزى كه هزينه ۱۸ ميليونى درمان او را پرداخت كرديم، باور داشتيم هزاران فرشته بر دستان بخشنده فرستادگان آن هديه بوسه مى زنند.
< هشتمين بيمار
مرد از بروجرد درخواست يارى نموده بود. در يك حادثه بر اثر سقوط دچار مشكلات نخاعى و فلج شده بود. نياز به چند وسيله پزشكى داشت با اين وسايل مى توانست شرايط بهترى براى خودش ايجاد كند. از طريق كمك هاى مردمى آنچه كه او لازم داشت برايش تهيه و در اختيارش گذاشته شد.
< نهمين بيمار
مرد وقتى پيش ما آمده بود، چند روز تا مرگ فاصله داشت. پيش از آنكه بخواهيم فكر كنيم چه اتفاقى روى مى دهد و چه بايد بكنيم او را در بيمارستان لاله به صورت رايگان بسترى كرديم و دكتر مير به صورت افتخارى اين جراحى را انجام دادند حالا آن مرد آخرين مراحل شيمى درمانى را مى گذراند، همين چند روز پيش بود كه پزشك پس از انجام مراحل پايانى شيمى درمانى اين پدر اعلام كرد كه خطر رفع شده و بيمار نسبت به شيمى درمانى جواب مثبت داده است.
هيچ خبرى خوشحال كننده تر از اين نيست كه بشنوى كسى از بستر بيمارى، كسى از چنگال مرگ با كمك تو، با لطف و عشق و اميد از جا بلند مى شود و لبخند به چشمان مضطرب و در تلاطم عزيزانش مى زند.
< دهمين بيمار
«حسن» جوانى است كه دوران سخت بسيارى را پشت سر گذاشته سن و سالى ندارد او در اين دنيا كسى را ندارد كه حمايتش كند. روزى كه آمد، روزنامه در توقيف بود. آمد و كنارمان نشست سرش را زير انداخت و ماسك روى صورتش را جابه جا كرد. جابه جا روى صورتش اثر زخمها و مشكلاتى بود كه هركسى را دگرگون مى كرد.
«حسن» مى گفت: سالها قبل متوجه شدم كه دچار سرطان مغز استخوان هستم. سن و سالى نداشتم و در دوران نوجوانى وقتى به اين بيمارى و به خودم فكر مى كردم، وحشت، غم و ترس وجودم را پرمى كرد. باورم نمى شد به اين زودى ها بايد تسليم مرگ شوم. نه مادرى داشتم كه دلدارى ام دهد و نه پدرى كه براى درمان هزينه هايم را بپردازد.
برادرم با اينكه شرايط خيلى سختى داشت از سر دلسوزى كمكم مى كرد. بعد از مدتى متوجه شدم كه امكان پيوند مغزاستخوان برايم به وجود آمده است.
خيلى خوشحال شدم. نور اميد به قلبم تابيد. شاد و خوشحال تحت مداوا قرار گرفتم. فكر مى كردم بعد از بهبودى مى توانم كار كنم و لااقل بخشى از هزينه هاى درمانم را به او بپردازم ولى انگار سرنوشت من به گونه ديگرى رقم خورده بود.
«حسن» پس از پيوند مغز استخوان، دچار مشكلات فراوان پوستى شده است. دستهايش را جلوى مان مى گيرد و ماسك از صورت برمى دارد. ديگر نيازى به ادامه صحبت نيست. همه چيز آنقدر گوياست كه لازم نيست حسن بغض اش را بشكند. هزينه داروهاى او و بررسى هاى درمانى اش گرانقيمت است.
«حسن» از همان زمان تحت پوشش قرار گرفته است. كليه هزينه هاى او كه بالغ بر چند ميليون تومان مى شود به او پرداخت شده و داروهاى گرانقيمت او تهيه مى شود.
«حسن» جوانى است كه مى خواهد زنده بماند و زندگى كند، بايد او را كمك كرد تا به آرزويش برسد.
< دوازدهمين بيمار
از اصفهان آمده بود مى گفت ديگر چاره اى ندارم تا بتوانم كارى براى خودم بكنم. چند فرزند داشت و سالها روى ماشين ديگران دربيابانها نان آورى خانواده اش را كرده بود. اما از روزى كه زانوى پايش دچار مشكل شده بود، از روزى كه ديگر نتوانسته بود رانندگى كند، خانواده اش در مضيقه افتاده بودند. «جمشيد » پس از تحقيقات خبرنگارمان در اصفهان در بيمارستان ميلاد بسترى شد و بعد از چند روز انتظار تحت عمل جراحى قرار گرفت.
حالا او به خانه اش برگشته است . حالا ديگر زنى چشمان پر از اشكش را به گلهاى بى رنگ و روى قالى نمى دوزد و كودكى از ناله هاى پدر از خواب بيدار نمى شود حالا هر روز وقتى صداى اذان صبح در خانه مى پيچد مردى به لطف شما به سوى خدا گام برمى دارد و طنين اش به عطر دعا دلهايتان را سبز نگه مى دارد.
از آن به بعد بود كه با حضور يك فيزيوتراپ مجرب در منزل هر روز اين زن تحت فيزيوتراپى به صورت خصوصى قرار گرفت و پس از ۶۰ جلسه فيزيوتراپى او توانست از جا بلند شود و پس از سالها انتظار قدم بردارد.
هنوز تا انتهاى راه باقى مانده است، اما روزى به همين زودى ها فرا خواهد رسيد كه زن مى تواند مانند آن سالهاى گذشته زندگى اش، مانند ما، مانند خواب هاى آشفته و آرزوهاى سبزش بدون نياز به كسى بيايد و در همين صندلى كنارى مان بنشيند و ما را ميهمان شادى هايش بكند.
ادامه دارد