يكشنبه ۷ آبان ۱۳۸۵ - ۶ شوال ۱۴۲۷
Sun, Oct 29, 2006
گزارش
۳۴۸۳
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
تاريخ
فرهنگ و هنر
ايران زمين
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
مهرگان
ماجرا
سفربه بيجارمركز منطقه گروس كردستان
سفربه بيجارمركز منطقه گروس كردستان
شهرى آرميده در بيدستان
260280.jpg
• محمد مطلق

آذربايجان، كردستان، همدان، زنجان، فرقى نمى كند از هر سو كه آمده باشى، آنقدر جاده ها را نرم به سمت افق بالا رفته اى تا به يكباره از روى شانه يكى از همين كوهها؛ «نسار»، «نقاره كوب» و يا «زاغه» به سمت شهر سرازير شده باشى. اينجا بام ايران است، شهرى كه گويى در گلوگاه آتشفشان بنا شده، بر شيب دره هاى ملايم و در حصار كوههاى بلند، اما در دهانه آتشفشان خبرى از گرما نيست، عمر تابستان در گروس كوتاه است و برف و باد الفتى ديرينه دارد با كوچه هاى شهر.
به بازار گام مى گذاريم و گوشهايمان پر مى شود از طنين ملايم گويش كردى گروسى. خوب كه دقت كنيد، در ميان همهمه و جنب و جوش مغازه ها و لابه لاى كلمات پهلوى و اوستايى، واژه هايى غريب سرك مى كشند، واژه هاى مغولى، تركى، عربى، روسى، يونانى و عجيب تر از همه، سانسكريت كه همچون نرم خويى مردمان اين ديار، نرم در اصيل ترين گويش كردى درآميخته اند.
مى گويند ناصرالدين شاه و اميرنظام گروسى به اين شهر آمدند و قرار شد جارچى ها فردا خبرى را از سوى پادشاه جار بكشند، اما پيش از آنكه بر طبل و دهل كوبيده باشند، مردم همه فهميده بودند. خبر لو رفت و شاه گفت «جار بى جار». بعد از آن نام مركز منطقه گروس از «زرين كمر» به «بيجار» تغيير كرد.
از كنار گليمچه هاى گل فرنگ مى گذريم، زنجير و دست بند، گل قندانى، هنرمندان طرح و نقش و زيبايى خيره كننده فرش هاى جادويى لاجورد، از كنار عطارى ها كه روشور محلى و گل سرشوى و كيسه حمام و جاجيم را كنار چاى كوهى و مرزه و آويشن همين حوالى، يكجا مى فروشند.
از كنار بستنى سنتى كه عطر ثعلبش مشام عابران را نوازش مى دهد، شيرمال و حلواى سوهانى، ترشى ليته، هفته بيجار و سركه اى كه مزمزه نكرده، اشك از چشم ها سرازير مى كند.
به قصد بقعه علامه فاضل گروسى، بازار را ترك مى كنيم. مردم شهر هنوز نگران نفيس ترين فرش جهان هستند كه محترم السلطنه آن را وقف حسينيه كرده است.
در ميدان علامه فاضل ايستاده ايم، علامه كتابى در دست دارد و به انتهاى ناپيداى بلوار چشم دوخته است. گيسوان بلند بيدهاى مجنون همچون فواره هاى سبز از هر سو به خيابان ريخته اند و دست باد چه آرام و خنك مى نوازد.
نقاره كوب همچون پيرزنى با دو چشم گود و گيسوان پريشانى از سنگ بر شانه راست علامه روى شهر خيمه زده است و نسار اژدهايى خفته در امتداد شانه چپ با سنگ چينى از سنگرهاى كهن، مراقب حمله مردانى است كه از آن سوى تاريخ مى آيند.
اينجا «بيدزار» است، بيدستانى گم شده در سپيدارها و چنارهاى بلند كه بسيارى نام شهر را برگرفته از همين شلاله هاى سبز مى دانند. صداى نقاره ها هنوز از آن سوى خرابه هاى قلعه به گوش مى رسد: «آسوده بخوابيد، دروازه ها بسته اند و شهر در امن و امان است.»
اينجا بيدزار است، شهر علامه فاضل گروسى كه كرامات بسيار او را هنوز به ياد دارند. مى گويند روزى علامه به چند مسافر ميهمان گفت: «چرا نماز نمى خوانيد؟» بهانه گرفتند كه به سرما عادت نداريم و در برف و يخ كشنده اين شهر مسح پا كشيدن يعنى مرگ، با چكمه هم كه نمى شود نماز خواند. علامه گفت: «شما با چكمه به مسجد بياييد و بى مسح پا نماز بخوانيد، اين هم دست نوشته و حكم، هركه پرسيد، بگوييد فاضل گفته است.»
مسافران براى آنكه شهر را با خاطره اى شيرين ترك كنند، با چكمه هايشان به مسجد آمدند و نماز خواندند.
هجرت، تقدير تاريخى مردمان اين ديار بوده است، هجرتى تمدن ساز و فرهنگ پرور. كادوسيان پيش از آنكه پاى آريايى ها به ايران باز شود، از حاشيه درياى خزر به سمت تپه ماهورهاى غرب هجرت كردند، پس از آن با مادها درآميختند و آرام آرام كادوس يا گروس به يكى از ساتراپ ها و استانهاى بزرگ هخامنشى تبديل شد. استانى كه دامنه وسعت آن بخش اعظمى از جنوب آذربايجان، كردستان امروزى، عراق، همدان و زنجان را شامل مى شد. حلقه هاى مفقوده ميان تمدن گمشده شيز و شهر مدفون هكمتانه را هم بايد در هجرت كادوسيان جست و جو كرد.
حالا ديگر بيدستان گروس به همين شهرى ختم مى شود كه در آغوش نقاره كوب و نسار آرام خفته است، شهرى كه مردمانش پس از اسلام، مذهب تشيع را برگزيدند، قلعه هاى باستانى شان را به مركزى براى توسعه دين بدل كردند و ذهن و روحشان محلى شد براى جست و جوى معرفت و عرفان و كمال، اما با نحيف شدن گروس، حالا ديگر به سختى مى توان اثبات كرد «سهرورد» يا «سوربرديه» همان روستاى سرخى است كه نابغه اى چون شيخ شهاب الدين را در خود پرورده است، حتى اگر اشعار كردى او را هم بارها و بارها خوانده باشيد.
اينجا بيدزار است، شهر مردان و زنان آرام و تيزهوش، ديار مردمان فرهيخته و مبادى آداب. «پوشكين» شاعر بلندآوازه روس در جريان عهدنامه تركمان چاى وقتى شاعر قاجار فاضل خان گروسى را ملاقات كرد، سخت تحت تأثير قرار گرفت و در خاطراتش نوشت: «ديگر وقت آن رسيده كه فرنگى ها، شوخى و مسخرگى را در زندگى شان كنار بگذارند.»
اينجا بيدزار است و ما به انتهاى بلوار امام (ره) رسيده ايم، از پارك زيباى جنگلى بر دامنه كوه عبور مى كنيم به «دنگس قلا» (چنگيز قلعه) مى رسيم و دوباره بر مى گرديم سمت شهر، وقت اندك است و بايد با عجله سرى زده باشيم به «قلاقوره» يا قلعه گبر.
از بلوار كمربندى شهر به سمت چپ خارج مى شويم، گويى از دهانه آتشفشان بيرون آمده باشيم. حالا چشم اندازمان دشتى وسيع است با تپه ماهورهاى ملايم و سبز. كوهها در دوردست شانه به شانه هم ايستاده اند، اما بايد به احتياط راند، زيرا در انتهاى اين جاده خاكى، زمين شكافته است.
دره سنگى عميق با ديوارهاى عمود، آرام آرام پيدا مى شود، ما به چند قدمى پرتگاهى مهيب رسيده ايم، تماشاى غارهاى بزرگ در ارتفاع ۱۰۰ يا شايد هم ۲۰۰ مترى دره، نفس را بند مى آورد، «قزل اوزن» (طلاى شناور) كه در كرانه هاى خزر سپيدرود صدايش مى كنند با آن هيبت عظيم بر بلنداى اين صخره به مويى مى ماند.
ما بالاتر از پرواز شاهين ها و دال ها و عقاب ها ايستاده ايم و اين بار معناى پرواز را وارونه تجربه مى كنيم. كوه قلعه با آن قامت بلند تا نيمه هاى دره عمود بالا آمده است و قلعه چيزى نيست جز ديوارهاى مورب ساروج كه اطراف كوه را محصور كرده اند و چاهى چهارگوش از سنگ در ميانه ديوارها كه به ناكجا آباد مى رسد. اين سوى قلعه گبر، قبرستان با ترنم رود و سم ضربه هاى بزهاى كوهى و قوچ هاى ارمنى به خوابى عميق فرو رفته است. وارد شدن به قلعه ممكن نيست، بايد راهمان را ادامه دهيم تا به قلعه «قم جقاى» (تاج بزرگ قوم) برسيم. قلعه اى با سنگ نوشته هاى هراتيك كه همچون اهرام ثلاثه بايد پله هاى سنگى اش را به سمت دالان اصلى بالا بروى تا ۴۲ پله ديگر تو را در انتهاى آب انبارها، حجره ها و تالارهاى تاريك تاريخ رها كنند.
اينجا بيدزار است، بيدستانى گم شده در قلعه ها و قبرستان هاى ساروج، كهن ترين شهر كردستان و محلى براى امتزاج فرهنگ ها و آيين ها.
فاجعه قاچاق انسان در چين
ترجمه: ليدا هادى

چين پيش مى رود و روزبه روز بازارهاى جهانى را از انواع محصولات خود به دست مى گيرد اما آنچه كه امروز پابه پاى پيشرفت هاى صنعتى اين كشور ابرجمعيت رشد مى كند و جامعه انسانى آن را تهديد مى نمايد مسأله قاچاق زنان و كودكان است كه هر لحظه ابعاد وسيع ترى به خود مى گيرد.
زندگى در استان «يانان» و روستاهاى كوچك مرزى آن با ديگر قسمت هاى چين كه رشد اقتصادى انفجارگونه اى دارند كمى متفاوت است. اين شهر با دنياى خفته و آرام در ميان مزارع سرسبز برنج و تپه هاى پوشيده از درختان سر به فلك كشيده و معابد بودايى فراوان حقايق بسيارى را در پس سكون و آرامش خود پنهان كرده است.
افراد ساكن در يانان شباهت هاى نژادى اندكى با ديگر مردم چين دارند چرا كه حتى زبان و فرهنگ غالب آنها بسيار شبيه مردمان شمال تايلند است.
اگر درآمد ناچيز حاصل از حضور گردشگران در هنگام عبور از اين شهر مرزى را ناديده بگيريم مى توان گفت كه هيچ منبع درآمد ديگرى براى ساكنان يانان باقى نمانده است.
در اين ميان تنها راهكار پيش روى جوانان آنها ترك روستاى زيبايشان ولو به اجبار خانواده ها به قصد كسب درآمدى مناسب براى تأمين نيازهاى خانواده خواهد بود.
از اين رو هر سال تعداد فراوانى از آنها از طريق برمه به كشورهايى نظير تايلند به اميد به دست آوردن فرصت شغلى مناسبى با درآمدى فراخور انتقال داده مى شوند.
برخى با تن دادن به اقسام امور غيرقانونى و گاه غيراخلاقى با سربلندى كاذبى نزد خانواده هاى خود بازمى گردند و مبلغانى مى شوند براى ديگر دختران و زنانى كه در فقر و بدبختى به تنگ آمده اند و با آرزوى زندگى رؤيايى خويش به دنبال كورسوى دورادورى حاضر به تحمل هر گونه سختى و مشقتى هستند.
اين حكايت همواره روستاهاى مرزى چين، همچنان ادامه دارد.
كسى حرف نمى زند
در چين مسأله قاچاق زنان و دختران به كشورهاى منطقه موضوع حساسيت زايى است. هيچ يك از دولتمردان اين كشور مايل به صحبت در اين زمينه نيستند. حتى خود قربانيان اين اقدام هولناك نيز ترجيح مى دهند در اين باره صحبتى به ميان نياورند.
سعى و تلاش فراوانى مى خواهد تا بتوان يكى از زنان منطقه را راضى به صحبت در رابطه اولين تجربه حضور خود در كشورهاى اطراف كرد. بسيارى از آنها يا به عنوان همسر مردان متقاضى از سوى دلالان فروخته شده اند يا در انواع اماكن تفريحى و خدماتى كارهاى غيراخلاقى مجبور به فعاليت بودند.

فاجعه انسانى
هنوز هيچ مقام رسمى در چين را نمى توان يافت كه درباره ابعاد اقدام غيرقانونى و غيرانسانى بتواند پاسخ مناسبى ارائه دهد.
فاجعه قاچاق زنان و دختران در روستاهاى مرزى چين تمامى سازمان هاى مسؤول از جمله يونيسف و... را به چالش فراخوانده است با اين حال گستره ناهنجار اين فاجعه انسانى در هاله اى از سكوت و خاموشى پنهان مانده است. هر روز بر تعداد زنان و دختران قربانى به كار گرفته شده در انواع مراكز تفريحى تايلندى و... افزوده مى شود و قاچاق آنان رنگ و بوى تازه اى در ابعاد جهانى به خود مى گيرد با اين حال دولتمردان چين ترجيح مى دهند با سكوت در اين زمينه جلوى افشاى همه گير فاجعه را بگيرند.

بهاى سنگين
دولتمردان كشور چين به تازگى و در مواجهه به اعلام خطر مجامع عمومى در پى اقدامات تازه اى براى مبارزه با روند رو به رشد قاچاق زنان و دختران به كشورهاى منطقه هستند. آنان با افتخار و با كمال اعتمادبه نفس از عدم وجود چنين مواردى در استان هاى مختلف چين ياد مى كنند هنوز از نزديك با قربانيان شهرهاى مرزى روبه رو نشده اند كه تجربه حضور در مراكز غيراخلاقى اثرات ناگوار روحى و روانى خود را تا پايان عمر بر روحيه ظريف زنانه آنها خواهد داشت.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |