|
سفربه بيجارمركز منطقه گروس كردستان
شهرى آرميده در بيدستان
|
|
|
• محمد مطلق
آذربايجان، كردستان، همدان، زنجان، فرقى نمى كند از هر سو كه آمده باشى، آنقدر جاده ها را نرم به سمت افق بالا رفته اى تا به يكباره از روى شانه يكى از همين كوهها؛ «نسار»، «نقاره كوب» و يا «زاغه» به سمت شهر سرازير شده باشى. اينجا بام ايران است، شهرى كه گويى در گلوگاه آتشفشان بنا شده، بر شيب دره هاى ملايم و در حصار كوههاى بلند، اما در دهانه آتشفشان خبرى از گرما نيست، عمر تابستان در گروس كوتاه است و برف و باد الفتى ديرينه دارد با كوچه هاى شهر. به بازار گام مى گذاريم و گوشهايمان پر مى شود از طنين ملايم گويش كردى گروسى. خوب كه دقت كنيد، در ميان همهمه و جنب و جوش مغازه ها و لابه لاى كلمات پهلوى و اوستايى، واژه هايى غريب سرك مى كشند، واژه هاى مغولى، تركى، عربى، روسى، يونانى و عجيب تر از همه، سانسكريت كه همچون نرم خويى مردمان اين ديار، نرم در اصيل ترين گويش كردى درآميخته اند. مى گويند ناصرالدين شاه و اميرنظام گروسى به اين شهر آمدند و قرار شد جارچى ها فردا خبرى را از سوى پادشاه جار بكشند، اما پيش از آنكه بر طبل و دهل كوبيده باشند، مردم همه فهميده بودند. خبر لو رفت و شاه گفت «جار بى جار». بعد از آن نام مركز منطقه گروس از «زرين كمر» به «بيجار» تغيير كرد. از كنار گليمچه هاى گل فرنگ مى گذريم، زنجير و دست بند، گل قندانى، هنرمندان طرح و نقش و زيبايى خيره كننده فرش هاى جادويى لاجورد، از كنار عطارى ها كه روشور محلى و گل سرشوى و كيسه حمام و جاجيم را كنار چاى كوهى و مرزه و آويشن همين حوالى، يكجا مى فروشند. از كنار بستنى سنتى كه عطر ثعلبش مشام عابران را نوازش مى دهد، شيرمال و حلواى سوهانى، ترشى ليته، هفته بيجار و سركه اى كه مزمزه نكرده، اشك از چشم ها سرازير مى كند. به قصد بقعه علامه فاضل گروسى، بازار را ترك مى كنيم. مردم شهر هنوز نگران نفيس ترين فرش جهان هستند كه محترم السلطنه آن را وقف حسينيه كرده است. در ميدان علامه فاضل ايستاده ايم، علامه كتابى در دست دارد و به انتهاى ناپيداى بلوار چشم دوخته است. گيسوان بلند بيدهاى مجنون همچون فواره هاى سبز از هر سو به خيابان ريخته اند و دست باد چه آرام و خنك مى نوازد. نقاره كوب همچون پيرزنى با دو چشم گود و گيسوان پريشانى از سنگ بر شانه راست علامه روى شهر خيمه زده است و نسار اژدهايى خفته در امتداد شانه چپ با سنگ چينى از سنگرهاى كهن، مراقب حمله مردانى است كه از آن سوى تاريخ مى آيند. اينجا «بيدزار» است، بيدستانى گم شده در سپيدارها و چنارهاى بلند كه بسيارى نام شهر را برگرفته از همين شلاله هاى سبز مى دانند. صداى نقاره ها هنوز از آن سوى خرابه هاى قلعه به گوش مى رسد: «آسوده بخوابيد، دروازه ها بسته اند و شهر در امن و امان است.» اينجا بيدزار است، شهر علامه فاضل گروسى كه كرامات بسيار او را هنوز به ياد دارند. مى گويند روزى علامه به چند مسافر ميهمان گفت: «چرا نماز نمى خوانيد؟» بهانه گرفتند كه به سرما عادت نداريم و در برف و يخ كشنده اين شهر مسح پا كشيدن يعنى مرگ، با چكمه هم كه نمى شود نماز خواند. علامه گفت: «شما با چكمه به مسجد بياييد و بى مسح پا نماز بخوانيد، اين هم دست نوشته و حكم، هركه پرسيد، بگوييد فاضل گفته است.» مسافران براى آنكه شهر را با خاطره اى شيرين ترك كنند، با چكمه هايشان به مسجد آمدند و نماز خواندند. هجرت، تقدير تاريخى مردمان اين ديار بوده است، هجرتى تمدن ساز و فرهنگ پرور. كادوسيان پيش از آنكه پاى آريايى ها به ايران باز شود، از حاشيه درياى خزر به سمت تپه ماهورهاى غرب هجرت كردند، پس از آن با مادها درآميختند و آرام آرام كادوس يا گروس به يكى از ساتراپ ها و استانهاى بزرگ هخامنشى تبديل شد. استانى كه دامنه وسعت آن بخش اعظمى از جنوب آذربايجان، كردستان امروزى، عراق، همدان و زنجان را شامل مى شد. حلقه هاى مفقوده ميان تمدن گمشده شيز و شهر مدفون هكمتانه را هم بايد در هجرت كادوسيان جست و جو كرد. حالا ديگر بيدستان گروس به همين شهرى ختم مى شود كه در آغوش نقاره كوب و نسار آرام خفته است، شهرى كه مردمانش پس از اسلام، مذهب تشيع را برگزيدند، قلعه هاى باستانى شان را به مركزى براى توسعه دين بدل كردند و ذهن و روحشان محلى شد براى جست و جوى معرفت و عرفان و كمال، اما با نحيف شدن گروس، حالا ديگر به سختى مى توان اثبات كرد «سهرورد» يا «سوربرديه» همان روستاى سرخى است كه نابغه اى چون شيخ شهاب الدين را در خود پرورده است، حتى اگر اشعار كردى او را هم بارها و بارها خوانده باشيد. اينجا بيدزار است، شهر مردان و زنان آرام و تيزهوش، ديار مردمان فرهيخته و مبادى آداب. «پوشكين» شاعر بلندآوازه روس در جريان عهدنامه تركمان چاى وقتى شاعر قاجار فاضل خان گروسى را ملاقات كرد، سخت تحت تأثير قرار گرفت و در خاطراتش نوشت: «ديگر وقت آن رسيده كه فرنگى ها، شوخى و مسخرگى را در زندگى شان كنار بگذارند.» اينجا بيدزار است و ما به انتهاى بلوار امام (ره) رسيده ايم، از پارك زيباى جنگلى بر دامنه كوه عبور مى كنيم به «دنگس قلا» (چنگيز قلعه) مى رسيم و دوباره بر مى گرديم سمت شهر، وقت اندك است و بايد با عجله سرى زده باشيم به «قلاقوره» يا قلعه گبر. از بلوار كمربندى شهر به سمت چپ خارج مى شويم، گويى از دهانه آتشفشان بيرون آمده باشيم. حالا چشم اندازمان دشتى وسيع است با تپه ماهورهاى ملايم و سبز. كوهها در دوردست شانه به شانه هم ايستاده اند، اما بايد به احتياط راند، زيرا در انتهاى اين جاده خاكى، زمين شكافته است. دره سنگى عميق با ديوارهاى عمود، آرام آرام پيدا مى شود، ما به چند قدمى پرتگاهى مهيب رسيده ايم، تماشاى غارهاى بزرگ در ارتفاع ۱۰۰ يا شايد هم ۲۰۰ مترى دره، نفس را بند مى آورد، «قزل اوزن» (طلاى شناور) كه در كرانه هاى خزر سپيدرود صدايش مى كنند با آن هيبت عظيم بر بلنداى اين صخره به مويى مى ماند. ما بالاتر از پرواز شاهين ها و دال ها و عقاب ها ايستاده ايم و اين بار معناى پرواز را وارونه تجربه مى كنيم. كوه قلعه با آن قامت بلند تا نيمه هاى دره عمود بالا آمده است و قلعه چيزى نيست جز ديوارهاى مورب ساروج كه اطراف كوه را محصور كرده اند و چاهى چهارگوش از سنگ در ميانه ديوارها كه به ناكجا آباد مى رسد. اين سوى قلعه گبر، قبرستان با ترنم رود و سم ضربه هاى بزهاى كوهى و قوچ هاى ارمنى به خوابى عميق فرو رفته است. وارد شدن به قلعه ممكن نيست، بايد راهمان را ادامه دهيم تا به قلعه «قم جقاى» (تاج بزرگ قوم) برسيم. قلعه اى با سنگ نوشته هاى هراتيك كه همچون اهرام ثلاثه بايد پله هاى سنگى اش را به سمت دالان اصلى بالا بروى تا ۴۲ پله ديگر تو را در انتهاى آب انبارها، حجره ها و تالارهاى تاريك تاريخ رها كنند. اينجا بيدزار است، بيدستانى گم شده در قلعه ها و قبرستان هاى ساروج، كهن ترين شهر كردستان و محلى براى امتزاج فرهنگ ها و آيين ها.
|