پنجشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۵ - ۱۰ شوال ۱۴۲۷
Thu, Nov 2, 2006
تاريخ
۳۴۸۷
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
تاريخ
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
گردشگرى
مهرگان
ماجرا
رويدادهاى مهم تاريخى
ازسقوط امپراتورى عثمانى تا به امروز
دكترمحمدحسنين هيكل:براى نخستين باردرتاريخ سرزمين فراعنه
ماجراهاى پشت پرده ترور «سادات»
محسن ميرزايى
260937.jpg
در شرايطى كه مقدمات ترور سادات از هر نظر شكل گرفته بود «عبدالسلام فرج» تصميم گرفت با «سرهنگ دوم الزمر» مسئول نظامى «خوشه» خود مشورت كند. «سرهنگ دوم الزمر» افسر سابق ركن دوم ستاد ارتش بود. عجيب اينكه او بيشتر ديدارهاى تشكيلاتى خود را با شمارى از اعضاى خوشه خود، درون مسجدى واقع در ساختمان ركن ۲ ارتش، انجام داده بود. اما در ماه هاى آخر احساس كرد، زير نظر است. ظاهراً در يكى از لحظات تصميم گرفته بود بهتر است دست به كار شود و منتظر ننشيند تا بيايند و دستگيرش كنند. بدين گونه در يكى از روزهاى پيش ازترورسادات ناپديد شد. روشن بودتصميم گرفته است كه زيرزمينى شود. درواقع، پليس نيز به وى مظنون شده و در تدارك دستگير كردن او بودزيراوقتى كه سرهنگ «الزمر» زيرزمينى شد، عمليات وسيعى براى بازداشت وى انجام گرفت. وزير كشور موضوع را شخصاً به سادات اطلاع داده بود زيرا «الزمر» افسر ارتش بود و مسأله حساسيت خاص خود را داشت. وقتى «الزمر »زيرزمينى شد، بر «حساسيت» خطر افزوده شد تا جايى كه سادات روز بيست و پنجم سپتامبر، شخصاً به «الزمر» در پناهگاهش، اخطار كرد و در ملأ عام گفت: «مى دانم افسرى از ميان شما گريخته است. شايد همين حالا دارد به حرف هاى من گوش مى دهد. ديگران را طى پنج دقيقه دستگير كرديم گرچه او موفق به فرار شده ولى به وى مى گوييم دنبال تو نيز هستيم.»
عجيب اينكه فرداى اخطار علنى سادات به «سرهنگ الزمر» اين افسر فرارى از فرستاده «عبدالسلام فرج» در پناهگاه سرى خود استقبال مى كرد و از طرح «خالد اسلامبولى» براى ترور سادات آگاه مى شد.
فرستاده فرج شخصى به نام «صالح احمد صالح » بود. «سرهنگ الزمر» با طرح «خالد اسلامبولى» مخالفت كرد زيرا اجراى آن به نظر وى محال بود او مى گفت به فرض موفقيت، باز ترور سادات براى تحقق هدف هاى «جهاد» كافى نيست. در نتيجه مدتى بايد منتظر ماند تا سازمان بتواند نيروهاى خود را با هدف در دست گرفتن حكومت، آماده و بسيج كند.
وقتى اعتراض هاى «سرهنگ الزمر» نسبت به «طرح» به گوش «فرج» رسيد، تمامى آن نظرات را رد كرد. «فرج» اطمينان داشت «خالد» مى تواند طرح را با موفقيت اجرا كند و باورداشت كه صرف ترور «سادات» شرايط تازه اى را پديد خواهد آورد و مى توان از اين شرايط براى به دست گرفتن قدرت، بهره بردارى كرد، به ويژه اينكه حمله به جايگاه - اگر موفقيت آميز باشد - منحصر به رها شدن از سادات نخواهد بود، بلكه بخش بزرگى از اركان رژيم وى نيز كه در كنار او خواهند بود نابود خواهند شد. به عقيده وى، «ضربه جايگاه» توده هاى وسيعى را از اسارت ترس از رژيم،  آزاد خواهد كرد.
«فرج»، «سرهنگ الزمر» را به ضعف و دودلى متهم كرد و در نامه اى به وى نوشت: «به جاى اينكه ديگران را از انجام نقش خود، بازدارى، بهتر است نقش خود را انجام دهى. در هر حال ما طرح را اجرا خواهيم كرد.»
«سرهنگ الزمر» چاره اى جز پس گرفتن اعتراض خود نيافت. بدين گونه «خالد اسلامبولى» اجازه نهايى را براى ادامه تدارك عمليات دريافت كرد. بى  آنكه منتظر موافقت مسؤول نظامى خوشه خود باشد.
ديدار دوم
دومين ديدار گروه، روز جمعه، دوم اكتبر ۱۹۸۱ بود. در اين ملاقات «خالد» به ساير همكاران خود گفت: در رابطه با راننده جرثقيلى كه وى سوار آن خواهد بود، مشكلى دارد. اين راننده البته عضو سازمان جهاد نبود و اطلاعاتى از طرح ترورسادات نداشت. رانندگى وى روى جرثقيل حامل گروه حمله مى توانست عامل تعيين كننده اى در موفقيت طرح باشد. چون راننده جزو آنها نبود بايد او را دست به سر و يا فعاليتش را فلج مى كردند. «خالد» پيشنهاد كرد چند قرص خواب آور به او داده شود تا تعادل خود را از دست بدهد و اگر چنين شد مى تواند ادعا كند، راننده اش بيمار است و در نتيجه فرصت خواهد يافت رانندگى جرثقيل را بدون جلب توجه ديگر افسران شركت كننده در اين ستون، خود به عهده بگيرد. بدين گونه از داروخانه اى چند قرص خواب  آور خريدارى كردو براى مطمئن شدن از كارآيى آن روى «عباس محمد» آزمايش كردند. ظاهراً قرص ها تأثير چندانى روى «عباس محمد» نداشت ناچار شدند در جست وجوى راه حل ديگرى برآيند. «خالد» بحث در اين مورد را پايان داد و به دوستانش گفت خودش اقدام خواهد كرد. چه به عنوان فرمانده ستون توپ روى جرثقيل اول ،كنار راننده خواهد نشست او را خواهد ترساند و كارآيى اش را فلج خواهد كرد.آنگاه خالد به مطالعه روى سلاح ها و مهمات تهيه شده به وسيله« فرج »پرداخت و ۸۰ گلوله از جمله ۴ گلوله داراى علامت سبز رنگ را (از نوع شكافنده و سوزنده) برداشت و به «عبدالحليم عبدالسلام عبدالعال» داد تا آنها را در پشت بام خانه اش پنهان كند.
بدين ترتيب جلسه روز جمعه دوم اكتبر پايان يافت درحالى كه تدارك همه چيز انجام شده بود. با اين همه تصميم گرفتند جلسه اى نهايى در يكشنبه شب، چهارم اكتبر ۱۹۸۱ داشته باشند تا اين لحظه «عبدالحميد عبدالسلام عبدالعال» هنوز تصميم نگرفته بود شخصاً در عمليات حمله به جايگاه شركت كند و باوجود آنكه جلسات در خانه اش تشكيل مى شد، هيچ كس از او نخواست در عمليات اجرايى شركت داشته باشد.
اما وقتى در آخرين جلسه در خانه اش، اصلاح كرده ديده شد، همگى فهميدند تصميم گرفته است در عمليات شركت كند.
خالد كارهاى خود را به دقت روبراه كرد.آنگاه يكى از سربازان خدمه توپ جرثقيل خود را دست به سر كرد، از بخت خوش، سرباز ديگرى بيمار شد و بايد به او مرخصى داده مى شد . «خالد»سرباز سوم را مأمور نقطه اى ديگر نمود و به ساير افراد واحد توپخانه گفته شد سه سرباز از واحدى ديگر به جمع آنها خواهندپيوست. دراين زمينه آشكارا اشاره شدكه « به دليل اوضاع متشنج دركشور بر اثر تحولات اخير، اين سه سرباز جديد از اداره ركن دوم ارتش خواهندآمد تا مسئوليت اقدامات امنيتى واحد را در جريان رژه به عهده بگيرند.»
بدين گونه روز چهارم اكتبر وقتى خالد براى آخرين بار پيش از آغاز نخستين گام هاى اجراى طرح ، با ديگر ياران خود ملاقات كرد، به آن سه نفر گفت براى ديدار با خواهر خود مى رود و سپس روبه روى «ميريلند» واقع در همان نزديكى ها با آنها ملاقات خواهدكرد و رانندگى اتومبيل عبدالسلام عبدالعال را _ كه اعضاى گروه سوار آن هستند _ تا منطقه تجمع نيروهاى شركت كننده در رژه، شخصاً به عهده خواهدگرفت.
آنگاه قرار شد آنها در آنجا پياده شوند و «خالد» بعداً به آنها بپيوندد. برگه هاى «عبورمجاز» نيز دراختيار آنان گذاشته شد.
«خالد»وقتى براى آخرين بار به خانه خواهرش رفت، نامه اى را خطاب به او در اتاق خوابش پنهان كرد. خواهر اين نامه را پيدا نكرد مگر بعد از ترور «سادات» و دستگيرشدن برادرش به عنوان متهم اين ترور، «خالد» در نامه اش نوشته بود: «خواهش مى كنم مرا ببخشيد من مرتكب جنايتى نشده ام من براى خود چيزى نمى خواهم و تقاضاى ترفيع درجه يا پاداش ندارم اگر به خاطر من به هريك از شما آسيبى رسيد، خواهش مى كنم مرا ببخشيد.» خاله «خالد» بعدها وقتى به ملاقات وى در زندان رفت از او پرسيد فكر نكردى چه برسر پدر و مادر و ساير افراد خانواده خواهدآمد خالد به او پاسخ داده بود «تنها در فكرخداى خودم بودم.»
«عطاطايل» و «عباس محمد» روزهاى پنجشنبه و جمعه را درخانه «عبدالسلام عبدالعال» گذراندند و درباره جزئيات طرح صحبتى نكردند.
يكشنبه شب _ وقتى خالد به آنها پيوست _ به همراه «عبدالسلام عبدالعال» لباس هاى نظامى قديمى خود را پوشيده بودند و طبق قرار، با خالداز خانه بيرون آمدند. سپس حدود دويست مترى دروازه منطقه تجمع نيروهاى رژه هرسه از اتومبيلى كه «خالد» رانندگى آن را به عهده داشت، پياده شدند. «خالد» با اتومبيل رفت تا كمى بعد به آنان ملحق شود.
عجيب اينكه هر ۳نفر وارد منطقه تجمع رژه شدند بى آنكه مجبور شوند، برگه هاى خود را نشان كسى دهند. طبق برنامه به چادر خالد رفته ، سراغ او را گرفتند. به آنها گفته شد.« اينجا نيست.» واحد توپخانه براساس اشاره قبلى «خالد»، به هرحال انتظار رسيدن اين ۳ نفر را داشت. بناچاركنار چادر درانتظار آمدن خالد نشستند. پانزده دقيقه بعد، خالد با يك كيف سامسونيت محتوى مهمات لازم براى اجراى عمليات رسيد. عمداً به طور رسمى و خشك با ۳ نفرى كه منتظر وى بودند، سلام وعليك كرد و سپس فرمان داد لباس هاى نظامى «اوركت» دراختيارشان گذاشته شود.
بامداد روز بعد _ دوشنبه پنجم اكتبر _ روز قبل از رژه نظامى سرباز گماشته «خالد»، متوجه شد افسر فرمانده اش صبحانه خود را نمى خورد و آن را به ۳سرباز ملحق شده به واحد خويش تعارف مى كند. شايد گماشته مذكور گمان كرد «خالد» مى كوشد با اين ۳ عضو ركن۲ خوش رفتارى كند تا در برابر آنان افسرى خوب معرفى شود.
كمى بعد، افسر عاليرتبه اى سوار بر اتومبيل روبازى از برابر واحدهاى موجود در منطقه تجمع رژه عبور كرد. وى با بلندگوى دستى فرمان مى داد تمامى سلاح هاى كوچك در چادر مخصوصى كه به همين منظور دراختيار هر واحد گذاشته شده انبارشود.
كمى بعد _ باز به همان شيوه _ افسر عاليرتبه ديگرى از گارد رياست جمهورى آمد و به واحدها فرمان داد سوزن ها را از بدنه تمامى سلاح ها جدا و جمع آورى كنند و آنها را به فرمانده واحدتحويل دهند. وقتى «خالد» دو تن از پيوستگان جديد به واحد خويش را مسؤول اقدامات امنيتى ازجمله جمع آورى سلاح هاى كوچك و سوزن ها كرد، اين مأموريت تعجب برانگيز نبود.زيراخالد تلويحاً به افراد واحد فهمانده بود اين سه نفر از ركن ۲ هستند و همين براى توجيه دادن چنين مأموريتى به آنان كافى بود.
سرانجام روز موعود فرارسيد
260925.jpg
سه شنبه، ششم اكتبر... روز رژه، فرا رسيد. «خالد» افراد واحد خود را ساعت سه بامداد از خواب بيدار كرد زيرا براى حركت در ساعت شش بامداد بايد آماده مى شدند. قبل از آن به چادر انبار سلاح ها رفت و چهار قبضه مسلسل خودكار برداشت و آنها را چك كرد. شب قبل اين مأموريت را به عهده «عباس محمد» گذاشته و گفته بود اين چهار مسلسل را با گذاشتن مقدارى پارچه در دهانه آنها، مشخص كند. خالد متوجه شد، سوزن هايى كه عبدالسلام فرج دراختيارش گذاشته بود، به درد نمى خورد ولى حالا نيازى به آنها نبود. چون چادر پر از سوزن هايى بود كه از سلاح هاى موجود در واحد، جداشده و خودش مسؤوليت آنها را به عهده داشت.
اندكى پيش از ساعت شش، واحد آماده بود و ديگر كارى نمانده بود جز اينكه «خالد» چهار بمب دستى را زير صندلى جرثقيل پنهان كند و سوار آن شود، راننده جرثقيل را فرستاد تا از «كانتينر» سيار موجود در پادگان براى او يك «ساندويچ» بخرد. خالددر غيبت راننده، توانست بمب ها را همان جايى كه مى خواست جاسازى كند.اندكى بعدازآن فرمان حركت به سوى ميدان رژه صادر شد. جرثقيلى كه «خالد» سوار آن بود، در پيشاپيش ستون حركت مى كرد. از سمت راست - نزديك تر به جايگاه اصلى رژه (فاصله از ۳۰ متر بيشتر نبود.) وقتى به جايگاه نزديك شدند راننده جرثقيل غافلگيرانه متوجه شد كه افسرش به روى او هفت تير كشيده و فرمان توقف مى دهد، فرمان را اجرا و به شدت ترمز كرد. در نتيجه جرثقيل به طرف راست خط سير تعيين شده كشيده شد. (بعدها و در جريان بازجويى از خالد سؤال شد: «چرا راننده فرمان توقف را اجرا كرد، آيا در توطئه شريك بود؟» و خالد پاسخ منفى داد و گفت:«راننده ترسيده بود.» سؤال شد : «چرا ترسيد» خالد پاسخ داد: «چون بزدل بود.»)
آغاز حمله
به محض توقف جرثقيل «خالد» پايين پريد و اولين بمب را به سوى ميدان رژه پرتاب كرد. هدف طبق برنامه، ايجاد وحشت و سردرگمى بود. در همان ثانيه «عباس محمد» از روى صندلى جرثقيل برخاست و با مسلسل خودكار خود ، جايگاه رئيس جمهورى را به رگبار بست. نخستين گلوله اش به گلوى سادات اصابت كرد. شايد همين، گلوله تمام كننده كار بود. به محض شروع تيراندازى ، راننده جرثقيل و ساير خدمه توپ كه جزو افراد طرح نبودند از جاى خود پريدند و كوشيدند به ساير خودروهاى ستون رژه ملحق شوند. آنها مى گريختند، بلكه جان خود را نجات دهند. در اين لحظه «رحيل» از جاى خود برخاست و بمبى پرتاب كرد كه در فاصله ميان جايگاه و جرثقيل منفجر شد. بعدها بمب ديگرى روى صندلى وزير دفاع پيدا كردند كه منفجر نشده بود. غافلگيرى صددرصد بود، تا جايى كه واكنش افراد گارد و اقدام به تيراندازى از سوى آنان ، ۳۰ ثانيه بعدازشروع حمله آغازشد.در اين هنگام «خالد» به صف اول صندلى هاى جايگاه رسيده بود و در آن لحظه «عباس محمد» به او پيوست. در حالى كه دو نفر ديگر به منظور پوشاندن عمليات به دو گوشه جايگاه پيشروى مى كردند. وكيل مدافع خالد بعدها گفت كه وى سر «حسنى مبارك» معاون رئيس جمهورى و «عبدالحليم ابوغزاله» وزير دفاع داد كشيد و به آنها گفت:« از سر راهم دور شويد من فقط آن ... را مى خواهم.»
هيچ يك از شهود گواهى ندادند كه «خالد» واقعاً چنين جملاتى را گفته باشد. شايد هيچ كس نتواند اين واقعه را به طور قطع تأييد يا تكذيب كند... گفته هاى خود «خالد» به وكلاى خويش و در دادگاه اين موضوع را ثابت مى كند. اما چون طبق نقشه تمامى اركان رژيم بايد ترور مى شدند اين امر تكذيب مى شود. به هرحال محتمل است «خالد» وقتى خود را رودر روى سادات ديد، همه چيز را فراموش كرد، جز تصميم خويش به رهايى از دست شخصى كه وى او را سمبل تمامى طغيانگرى ها مى دانست. خالد شليك گلوله به طرف جسد «سادات» را ادامه داد: ظاهراً فكر مى كرد نامبرده پيراهن ضدگلوله به تن دارد، لذا نمى خواست موردى براى اتفاقات حساب نشده باقى بماند.
وقتى تيراندازى پايان يافت، ۳ تن از مجريان طرح دستگير، سادات و هفت نفر ديگر كشته و بيست و هشت نفر زخمى شده بودندبدين ترتيب براى نخستين باردرتاريخ ملت مصر، فرعون را كشت.
ادامه دارد

|   سياسى   |   داخلى   |   سلام ايران   |   ديگه چه خبر؟   |   ديپلماتيك   |   زنان   |   اجتماعى   | 
|   بين الملل   |   گزارش   |   فرهنگ و انديشه   |   تاريخ   |   فرهنگ و هنر   |   گفت و گو   |   ايران زمين   | 
|   اقتصادى   |   حوادث   |   ورزشى   |   صفحه آخر   |   اوقات شرعى   |   گردشگرى   |   مهرگان   | 
|   ماجرا   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |