|
مفهوم نشانه به روايت بنيانگذاران نشانه شناسى
سرگشتگى نشانه ها
(بخش دوم و پايانى)
|
|
|
ليدا فخرى فردينان دوسوسور، زبانشناس سوئيسى و چارلزساندرس پيرس، فيلسوف آمريكايى، كه تقريباً هم عصر بودند، بنيانگذاران علم نشانه شناسى محسوب مى شوند. هر چند كه پس از آنان، مباحث نشانه شناسى تحولات گسترده اى پيدا كرد اما مبانى فكرى آنان و الگويى كه از مفهوم «نشانه» ارائه داده بودند، كماكان ارزش و اعتبار خود را حفظ كرد و مبنايى براى تحولات بعدى قرار گرفت مفهوم نشانه از ديدگاه سوسور الگوى سوسور از نشانه، الگويى «دو وجهى» است. در الگوى سوسورى هر نشانه تشكيل شده از: * «دال» (signifiant )؛ تصوير صوتى * «مدلول»(signifie) ؛ مفهومى كه دال به آن دلالت مى كند. از ديد سوسور، نشانه زبانى نه يك شىء را به يك نام، بلكه يك مفهوم را به يك تصور صوتى پيوند مى دهد و نشانه كليتى است ناشى از پيوند ميان دال و مدلول كه رابطه بين دال و مدلول را اصطلاحاً «دلالت» (signification) مى نامد. سوسور متذكر مى شود كه اين دو وجه نشانه، وابستگى متقابل به يكديگر دارند و هيچكدام مقدم بر ديگرى نيستند. دال بدون مدلول، يا به عبارتى دالى كه به هيچ مفهومى دلالت نكند، صدايى گنگ بيش نيست و مدلولى كه هيچ دالى (صورتى) براى دلالت بر آن وجود نداشته باشد، قابل دريافت و شناخت نيست. در واقع، محال است كه نشانه از لفظ بدون معنى و يا معنى بدون لفظ تشكيل شده باشد. سوسور تأكيد مى كند كه دال و مدلول (يا صدا و انديشه) همچون دو روى يك كاغذ از هم جدايى ناپذير هستند. اين دو وجه نشانه به واسطه يك «پيوند متدايى» ارتباط تنگاتنگ ذهنى دارند؛ «هر يك، آن ديگرى را راه مى اندازد.» به باور سوسور، دال و مدلول جنبه روانشناختى دارند و هيچ يك بعد مادى ندارند، هر دو از نوع «صورت» هستند و نه جوهر و به نظامى انتزاعى و اجتماعى تعلق دارند كه سوسور آن را «لانگ»(langue) مى نامد. نشانه زبانى رابطه بين يك شىء و يك نام نيست، بلكه رابطه اى است بين يك مفهوم و يك الگوى صوتى. الگوى صوتى به واقع از نوع صوت نيست؛ چرا كه صوت مادى (فيزيكى) است در حالى كه الگوى صوتى، پنداشت(impression) روانشناختى شنونده از صوت است آنگونه كه از طريق حواس دريافت مى كند. الگوى صوتى را تنها از آن جهت مى توان «مادى» تلقى كرد كه بازنمود دريافتهاى حسى ما هستند. بدين ترتيب، الگوى صوتى را مى توان از«مفهوم»، بازشناخت. مفهوم نسبت به الگوى صوتى از نوع انتزاعى تر است (فردينان دوسوسور۱۳۷۸،؛ ص ۶۶). در الگويى كه سوسور از نشانه ارائه مى دهد، «مصداق» جايى ندارد. به بيانى ديگر، در ديدگاه سوسور، ارجاع به اشياى موجود در جهان خارج در نظام زبان و فرايند دلالت جايگاهى ندارد. و در اين الگو مدلول برابر با مصداقى مادى در جهان خارج نيست، بلكه مفهومى ذهنى است. در چنين نظام زبانى اى، نشانه ها به مفاهيم دلالت مى كنند و نه به چيزها، و زمانى كه درباره چيزها صحبت مى كنيم، در سطح مقوله هاى مفهومى آن «چيزها» با هم ارتباط برقرار مى كنيم. بنابراين، در ديدگاه سوسور نشانه به طور كلى «غير مادى» است و اين نكته اى است كه بايد به آن توجه داشت. تا به اينجا به ساختار نشانه از ديدگاه سوسور اشاره شد، و حال به جايگاه نشانه در كليت نظام زبان از ديد سوسور مى پردازيم. به عقيده سوسور، نشانه ها فقط به مثابه واحدهاى يك نظام صورى، كلى و انتزاعى معنا پيدا مى كنند. برداشت او از معنا كاملاً ساختارى و مبتنى بر رابطه است: اولويت به روابط نشانه ها در درون يك نظام داده مى شود تا به چيزهاى جهان خارج (معناى نشانه ها ناشى از رابطه نظام يافته آنها با يكديگر است تا ويژگيهاى ذاتى نشانه ها يا هر گونه ارجاع به چيزهاى مادى در جهان خارج). سوسور نشانه ها را بر اساس نوعى ماهيت «جوهرى» يا ذاتى تعريف نمى كند. به عقيده او نشانه ها در اصل به يكديگر ارجاع مى دهند. در درون نظام زبان «همه چيز وابسته به روابط است.» هيچ نشانه اى قائم به خود معنا نمى يابد، بلكه ارزش آن ناشى از رابطه آن با نشانه هاى ديگر است. هم دال و هم مدلول مفاهيمى تقابلى و مبتنى بر جايگاه و رابطه شان با ديگر اجزاى نظام هستند. فردريك جيمسون در اين باره مى گويد: «اين واژه يا جمله منفرد نيست كه شىء يا رويدادى در جهان خارج را «بازمى تاباند» و يا «جايگزين» آن مى شود، بلكه اين كل نظام نشانه ها، كل دامنه لانگ است كه به موازات واقعيت جريان دارد؛ به عبارت ديگر اين كليت نظام يافته زبان است كه با هر ساختار جهان خارج قابل قياس است، و درك ما، از اين كليت يا گشتالت به كليت ديگرى در جريان است و مبتنى بر تناظرى يك به يك نيست.» (فرزان سجودى۱۳۸۲،؛ ص۲۵ ) سوسور به مفهومى به نام «ارزش» نشانه اشاره مى كند. ارزش هر نشانه به روابط آن نشانه با ديگر نشانه هاى درون نظام وابسته است. سوسور براى نشان دادن مفهوم ارزش، بازى شطرنج را مثال مى زند. او مى گويد كه ارزش هر مهره در شطرنج وابسته به جايگاهى است كه آن مهره در شطرنج (و در روى صفحه شطرنج) در تقابل با مهره هاى ديگر دارد و جنس و شكل مهره ها بر ارزشى كه هر مهره در نظام انتزاعى بازى شطرنج دارد، تأثير نمى گذارد. نشانه چيزى بيش از مجموع اجزاى آن است. در عين آن كه فرايند دلالت به وضوح به رابطه بين دو جزء نشانه وابسته است، ارزش نشانه را رابطه بين نشانه با ديگر نشانه هاى درون نظام (كه يك كليت است) تعيين مى كند. به بيانى ديگر، از طرفى ما رابطه درونى نشانه را داريم و از سويى ديگرشاهد رابطه بيرونى نشانه با نشانه هاى ديگر نظام هستيم. سوسور مى نويسد: «مفهوم ارزش . . . نشان مى دهد كه اشتباه بزرگى است اگر نشانه را صرفاً تركيب صدايى بخصوص با مفهومى بخصوص بدانيم. اگر نشانه را حاصل اين تركيب بدانيم آن را منفرد تلقى كرده ايم و از نظامى كه به آن تعلق دارد جدايش كرده ايم؛ يعنى به عبارتى پذيرفته ايم كه مى توان از نشانه هاى منفرد شروع كرد و نظام را با كنار هم قرار دادن آن نشانه ها ساخت. در حالى كه برعكس، نظام به مثابه كل همگن و واحد، نقطه آغاز است، و از آنجاست كه مى توان از طريق روندى تحليلى اجزا و عناصر سازنده اش را شناخت» ( فردينان دوسوسور، ۱۳۷۸؛ ص۱۱۲). به اين اعتبار مى توان گفت كه سوسور بين آنچه كه در درون نشانه اتفاق مى افتد يعنى دلالت دال به مدلول، و مفهوم ارزش (كه به رابطه نشانه ها با يكديگر در درون نظام مربوط مى شود) تمايز قائل مى شود. سوسور بر افتراق بين نشانه ها تأكيد دارد. برداشت سوسور از معنى (كه حاصل شبكه روابط درون نظام است) جنبه افتراقى دارد. از ديد او زبان نظامى از تمايزها و تقابلهاى نقش مند است. جان استروك در توصيف اهميت نظام تقابلى نشانه ها مى نويسد؛«زبان يك واژه ناممكن است چرا كه همين يك واژه براى همه چيز به كار خواهد رفت و هيچ چيزى را متمايز نخواهد كرد؛ پس دست كم يك واژه ديگر لازم است تا امكان تمايز و در نتيجه تعريف به وجود آيد.»(به نقل از فرزان سجودى۱۳۸۰،؛ ص۴۴) هويت نسبى نشانه ها در ارتباط با يكديگر در درون نظام، اصل اساسى نظريه ساختگرايى است و با توجه به اينكه در تحليلهاى ساختگرايانه تأكيدبر روابط ساختارى است اصل بر تقابلهاى دوتايى گذاشته مى شود (مثل مرگ/ زندگى، روبنا/ زيربنا، طبيعت/ فرهنگ). سوسور در اين باره مى نويسد: «مفاهيم . . . به گونه اى اثباتى و ايجابى و به موجب محتوياتشان تعريف نمى شوند، بلكه به گونه اى سلبى و از طريق تقابل با ديگر اجزاء همان نظام ارزش مى يابند. آنچه مشخص كننده هر نشانه است، به بيان دقيق، بودن آن چيزى است كه نشانه هاى ديگر نيستند.»(فردينان دوسوسور۱۳۷۸،؛ ص۱۱۵) مفهوم نشانه از ديدگاه پيرس چارلزساندرس پيرس، منطق دان و فيلسوف پراگماتيست آمريكايى، تقريباً همزمان با سوسور، الگوى متفاوتى از نشانه تدوين كرد. او در مقابل الگوى دو وجهى سوسور از نشانه الگوى سه وجهى اى را ارائه كرد؛ * نمود(representamen) : صورتى كه نشانه به خود مى گيرد(و الزاماً مادى نيست). * تفسير(interpretant) : نه تفسيرگر، بلكه معنايى كه از نشانه حاصل مى شود. * موضوع (object) : كه نشانه به آن ارجاع مى دهد. پيرس تعامل بين نمود، ابژه و تفسير را «نشانگى» مى نامد (كه مى توان آن را كليت فرايند معنى سازى ناميد). وى مى نويسد: «نشانه . . . [در شكل نمود] چيزى است كه از جهتى يا بر حسب ظرفيت خود به جاى چيز ديگرى مى نشيند. كسى را مخاطب قرار مى دهد، يعنى، در ذهن آن شخص نشانه اى برابر يا شايد نشانه اى بسط يافته تر به وجود مى آورد. آن نشانه اى را كه نمود در ذهن مخاطب مى آفريند، تفسير نخست ناميده ام. نشانه به جاى چيزى قرار مى گيرد، كه همان موضوع يا ابژه نشانه است. نشانه از همه جهات به جاى موضوع يا ابژه نمى نشيند، بلكه در ارجاع به نوعى انديشه (ايده) كه من گاهى زمينه نمود ناميده ام، جانشين ابژه مى شود.»(چارلزساندرس پيرس۱۳۸۰،؛ ص ۵۷) در چارچوب الگوى پيرسى از نشانه، چراغ قرمز راهنمايى و رانندگى در حكم نموداست، و توقف خودروها ابژه (موضوع) آن محسوب مى شود و تفسير آن اين است كه چراغ قرمز بر سر چهارراه به اين معناست كه خودروها بايد متوقف شوند. حال اگر بخواهيم در مقام مقايسه اين دو الگو(يعنى نشانه از ديدگاه سوسور و نشانه از ديدگاه پيرس) برآييم، بايد گفت كه در الگوى پيرس، نمود كمابيش شبيه دال سوسورى است و تفسير نيز بى شباهت به مدلول سوسورى نيست. هر چند تفسير كيفيتى دارد كمى متفاوت با مدلول: تفسير پيرسى خود نشانه اى است در ذهن تفسيرگر (فرزان سجودى۱۳۸۲،؛ ص،۳۱ تأكيدها از نگارنده است). در واقع ما با چرخه اى از تفسير مواجه هستيم كه اين تفسيرهاى پياپى و (بالقوه) نامحدود را اكو «نشانگى نامحدود» مى نامد كه بعدها اين مفهوم، به صورت افراطى تر در تفكر پساساختارگرايى بسط داده شد. اما وجه تمايز الگوى سوسورى نشانه با الگوى پيرس در عنصر مصداق است. همانطور كه پيشتر اشاره شد، مصداق در الگوى سوسور جايگاهى ندارد، در حالى كه پيرس ابژه (كه چيزى شبيه مصداق است) را در الگوى خود لحاظ مى كند. بعدها بسيارى از نظريه پردازان از اين ديدگاه پيرس تأثير پذيرفتند والگوهاى متفاوتى را با توجه به آن ارائه كردند. از جمله آگدن و ريچاردز كه نظريه خود را تحت عنوان «مثلث معنايى» مطرح كردند، به نظر مى رسد تنها واژگان پيرس را تغيير داده اند. به اين اعتبار، نه در سه گانه پيرس ونه در مثلث معنايى آگدن و ريچاردز، تفسيرگر جايى ندارد. در حالى كه بسيارى از نظريه پردازان ارتباطات و رسانه ها كه بر نقش فعال تفسيرگر تأكيد دارند و برابرى «معنا» و «محتوا» را نمى پذيرند، مثلث معنايى را پيشنهاد مى كنند كه در آن تفسيرگر يا كاربر نشانه، به جاى تصور ذهنى يا «تفسير» مى نشيند و بدين ترتيب فرايند «نشانگى» را ( كه مفهومى پيرسى است) برجسته مى كنند. به عقيده اين گروه از تئوريسين ها، معناى يك نشانه، را محتواى درون آن نمى سازد بلكه از تفسير آن نشانه است كه معنايش حاصل مى شود. پس، چه در الگوى دو وجهى نشانه و چه در الگوى سه وجهى، هيچگاه نمى توان تفسيرگر يا كاربر نشانه ها را از نشانه ها و ارجاعات نشانه ها جدا كرد و ناديده گرفت. سخن گفتن درباره يكى از اين مؤلفه ها، بى ترديد پاى آن دو مورد ديگر را به ميان مى كشد. به عقيده پل تيبو، حتى در الگوى دو وجهى سوسور نيز تفسيرگر حضورى ضمنى دارد (فرزان سجودى۱۳۸۲،؛ ص۳۲). نظريه پردازان ديدگاه هاى متفاوتى براى تقسيم بندى نشانه دارند. از جمله سوزان لانگر كه ۵۹۰۴۹ نشانه را از هم متمايز مى كند و در يك تقسيم بندى كلى تر اين تعداد را به ۶۶ نوع فرومى كاهد. بديهى است كه پيچيدگى و گستردگى اين نوع تقسيم بنديها عملاً طبقه بندى نشانه را بى ثمر و بدون كاربرد مى كند. اما در مقابل اين طبقه بندى ها، پيرس طبقه بندى سه گانه اى را ارائه مى كند كه هنوز هم در مطالعات نشانه شناختى به آن استناد مى شود. پيرس خود اين طبقه بندى را بنيادى ترين تقسيم بندى نشانه ها مى داند. هاوكس در اين باره مى گويد: «طبقه بندى پيرس بيشتر «منش هاى متفاوت رابطه» بين نشانه و موضوع (ابژه) يا دال و مدلول را از هم متمايز مى كند، وكمتر طبقه بندى انواع نشانه است.»(فرزان سجودى۱۳۸۲،؛ ص۳۳) پيرس مى نويسد: «سه نوع نشانه وجود دارد؛ نخست مشابهات يا شمايل ها؛ كه تصوراتى از چيزهايى را كه مى نمايند صرفاً از طريق تقليد تصويرى آنها به دست مى دهند. دوم شاخصها يا نمايه ها؛ كه از طريق ارتباط فيزيكى با چيزها، به آنها دلالت مى كنند. سوم، نمادها يا نشانه هاى عام كه از طريق كاربرد با معناهايشان پيوند يافته اند كه بيشتر واژه ها از اين نوعند.»(چارلزساندرس پيرس۱۳۸۰،؛ ص۷۷) حال به تفصيل به هر يك از اين تقسيم بنديها مى پردازيم، و در ادامه به وجوه اشتراك و افتراق بين ديدگاه هاى سوسور و پيرس اشاره مى كنيم. (لازم به ذكر است كه براى يكدست شدن نوشتار از اصطلاحات سوسورى دال و مدلول استفاده مى كنيم، ولى خود پيرس در طبقه بندى نشانه ها از رابطه بين نشانه و ابژه سخن مى گويد) ۱. نماد: در نمادها دال مشابه مدلول نيست بلكه بر اساس رابطه اى دلبخواهى يا كاملاً قراردادى به مدلول دلالت مى كند، و اين رابطه را بايد آموخت. چراغهاى راهنمايى و رانندگى، علائم مورس، پرچم ملى و زبان در معناى عام آن و همچنين زبانهاى خاص، حروف الفبا، واژه ها، عبارات، جمله ها و نشانه هاى سجاوندى از جمله نشانه هاى نمادين هستند. ۲. شمايل : در نشانه هاى شمايلى رابطه بين دال و مدلول مبتنى بر تشابه است، يعنى دال از برخى جهات (مثل شكل ظاهر، صدا، احساس و يا بو) مشابه مدلول است. عكس، كاريكاتور، ماكت، نام آواها، استعاره ها، كاربرد صداهاى «واقعى» در «موسيقى»، جلوه هاى صوتى در نمايشهاى راديويى را مى توان از جمله نشانه هاى شمايلى دانست. ۳. نمايه : در نشانه هاى نمايه اى دال دلبخواهى نيست بلكه مستقيماً به طريقى فيزيكى (يا عِلّى) به مدلول وابسته است. اين رابطه را مى توان مشاهده يا استنتاج كرد. فيلم، عكس، نماى ويدئويى يا تلويزيونى، صداى ضبط شده روى نوار، ابزارهاى اندازه گيرى (مانند ساعت، قطب نما، بادسنج و دماسنج)، علائم پزشكى (همچون درد، تب، خارش و ضربان قلب) نشانه هاى طبيعى (مثل دود، رعد و برق، پژواك صدا، جاى پا، طعم ها، بوهاى غير تركيبى) و«شاخصها» در زبان (مانند ضماير شخصى و قيدهاى مكان و زمان) از جمله نشانه هاى نمايه اى محسوب مى شوند. در اين سه نوع نشانه، ميزان قراردادى بودن رابطه بين دال و مدلول به ترتيب كاهش مى يابد. نشانه هاى نمادين از جمله زبان بسيار قراردادى اند؛ نشانه هاى شمايلى (تصويرى) تا حدى قراردادى اند؛ و نشانه هاى نمايه اى «توجه را بر اساس اجبارى كور به ابژه هايشان معطوف مى كنند». به اين اعتبار مى توان گفت كه «دالهاى نمايه اى و شمايلى بيشتر در قيد مدلول هايشان هستند در حالى كه در نشانه هاى نمادين كه بيشتر قراردادى اند، اين مدلولها هستند كه به واسطه دالها تعريف مى شوند.»(فرزان سجودى۱۳۸۲،؛ ص۳۴) سوسور واژه «انگيختگى» و« قيد» را براى توصيف ميزان تأثير مدلول در تعيين دال به كار مى گيرد. از نظر او هر چه دالى بيشتر در قيد مدلول باشد، نشانه «انگيخته تر» است، و هر چه نشانه انگيختگى كمترى داشته باشد،براى به كارگيرى و دريافت آن نشانه يادگيرى يك قرارداد توافقى ضرورت بيشترى دارد. بر اين اساس مى توان نتيجه گرفت كه نشانه هاى شمايلى بسيار انگيخته اند و در مقابل نشانه هاى نمادين غير انگيخته و «دلبخواهى» هستند. البته قابل ذكر است كه اين ميزان انگيختگى در مورد نشانه ها يك طيف و پيوستار را تشكيل مى دهد و داراى يك نظام دو قطبى انگيخته يا غيرانگيخته نيستند. به همين دليل است كه حتى انگيخته ترين نشانه ها هم تا حدى قراردادى هستند. اكثر نشانه شناسان هم، بر نقش قرارداد در مورد نشانه ها تأكيد كرده اند و معتقدند كه حتى فيلم و عكس هم مبتنى بر قراردادهايى است كه بايد يادبگيريم تا بتوانيم خوانشى صحيح از اين نظامهاى نشانه اى داشته باشيم، كه وجه اجتماعى نشانه شناسى در همين قراردادها است. سوسور و پيرس واژه «نماد» را به دو معناى متفاوت به كار مى گيرند. بر اساس رويكرد پيرسى، زبان يك نظام نشانه اى نمادين است. سجودى در كتاب نشانه شناسى كاربردى خود به نقل از كتاب مجموعه آثار Collected Writings پيرس مى نويسد؛«نماد نشانه اى است كه به موجب يك قانون بر ابژه خود دلالت مى كند»(ص ۳۵) نمادها بر مبناى «يك قاعده» يا «يك ارتباط هميشگى (مبتنى بر عادت)» تفسير مى شوند. نماد به موجب ايده حيوان نمادساز، به ابژه اش مربوط مى شود و بدون آن هيچ ارتباطى بين نماد و ابژه اش وجود ندارد. نماد صرفاً از آن جهت نشانه است كه به مثابه يك نشانه دريافت و به كاربرده مى شود. اگر تفسيرى در كار نبود نماد ويژگى نشانه اى خود را از دست مى داد. نماد يك نشانه قراردادى است، يا نشانه اى كه به عادت (اكتسابى يا فطرى) وابسته است. همه واژه ها، جمله ها، كتابها و ديگرنشانه هاى قراردادى، نماد هستند. اما سوسور براى نشانه هاى زبانى واژه «نماد» را به كار نمى برد؛ چرا كه از نظر او اين واژه در اصطلاح عاميانه براى نمونه هايى چون « ترازو نماد عدالت است» به كار مى رود. به عقيده سوسور نشانه هاى نمادين هرگز به طور كامل دلبخواهى نيستند و دست كم نشانى از ارتباط طبيعى را با خود دارند، كه سوسور اين ارتباط طبيعى بين دال و مدلول را «پيوند عقلانى» مى نامد. پيرس در خصوص كيفيت قراردادى بودن نمادها بر اين باور است كه نمادها عمدتاً قراردادى يا دلبخواهى هستند، نماد فارغ از هر نوع تشابه يا قياس با ابژه اش و همچنين فارغ از هر نوع ارتباط واقعى با آن، صرفاً به دليل آنكه در حكم يك نشانه تفسير مى شود، به نقش خود عمل مى كند و در اين مورد اينگونه مثال مى آورد كه واژه «مرد» متشكل از سه حرف «م، ر، د» هيچ شباهتى به يك مرد ندارد و صداى اين حروف نيز به هيچ وجه تداعى گر جنس مذكر نيست. حال مجدداً به مفهوم «شمايل» بازمى گرديم و نظرات پيرس و ديگر نشانه شناسان را در اين باره بررسى مى كنيم. همانطور كه پيشتر آورده شد، پيرس معتقد است كه نشانه شمايلى اساساً بر اساس مشابهت، ابژه اش را نمايندگى مى كند. نشانه زمانى شمايلى است كه مشابه ابژه اش باشد و به مثابه نشانه اى براى آن به كار رود. او اين منش كاركرد نشانه را «تشابه» مى نامد. شمايل (بر خلاف نمايه) هيچ ارتباط پويايى با مصداقش ندارد، ولى داراى كيفيت هايى «مشابه» كيفيت هاى مصداقش است و احساسات مشابهى را در ذهن برمى انگيزد. برهمين اساس پيرس معتقد است كه يك عكس نشانه اى شمايلى است (هر چقدر هم كه روش آن قراردادى باشد). اما فيلسوف و نظريه پردازى چون سوزان لانگرعقيده ديگرى دارد، او مى نويسد: «عكس اساساً نماد است، و نه رونوشت آن چه به تصوير مى كشد.» ( فرزان سجودى۱۳۸۲،؛ ص۳۷). غالب نشانه شناسان معتقدند كه نشانه شمايلى ناب وجود ندارد و هميشه عنصر قرارداد اجتماعى تا حدى دخيل است. در تأييد اين ادعا مى توان به نظر پيرس درباره عكس و نقاشى اشاره كرد كه مى گويد: «اگر چه هر تصوير مادى (مانند نقاشى) ممكن است مانند آن چه مى نمايد باشد، اما به لحاظ منش بازنمود بسيار قراردادى است». او مى افزايد: پرتره شخصى كه او را هرگز نديده ايم متقاعد كننده است. از آنجا كه صرفاً بر مبناى آن چه ديده مى شود ايده اى از آن شخص در ذهن ما شكل مى گيرد، اين تصوير يك نشانه شمايلى است. اما، در واقع، اين تصوير يك نشانه شمايلى ناب نيست، زيرا من بيننده بسيار تحت تأثير اين واقعيت هستم كه مى دانم اين پرتره اثرى است، معلولى است، كه به سبب شكل ظاهرى اصل، توسط هنرمند پديد آمده است (فرزان سجودى۱۳۸۲،؛ ص۳۸). سجودى به نقل از گاى كوك در اين باره مى نويسد: «براى آن كه نشانه اى حقيقتاً شمايلى باشد، بايد براى كسى كه هرگز قبلاً آن را نديده است كاملاً شفاف باشد و به نظر نامحتمل مى رسد كه آن طور كه معمولاً منظور مى شود، چنين شفافيتى وجود داشته باشد. ما زمانى متوجه شباهت مى شويم كه از قبل معنى را مى دانيم.» (۱۳۸۲؛ ص۳۹) براى مثال علامت خطر در گردش به چپ (نمونه اى از علائم راهنمايى و رانندگى) براى كسى كه قبلاً اين علامت را نديده است چندان محتمل به نظر نمى رسد كه از آن تصوير جاده اى كه به چپ مى پيچد را دريابد. هر چند بعد از اطلاع از معنى نشانه، مى تواند بگويد كه اين نشانه شمايلى است و تصوير جاده اى را كه به چپ مى پيچد را نشان مى دهد. بنابراين چنين علائمى هم نمادين هستند و هم شمايلى. نمادين اند چون عامل قرارداد و يادگيرى اين قرارداد در آنها وجود دارد، و از آن رو شمايلى هستند كه ايده اين نوع علائم از شباهتى تصويرى گرفته شده است. جان لاينز در مورد نشانه هاى شمايلى به نكته قابل تأملى اشاره مى كند. او مى نويسد: «شمايلى بودن نشانه وابسته به كيفيت رسانه اى است كه در آن متجلى مى شود.» و براى مثال به نام آواى cukoo در زبان انگليسى اشاره مى كند و مى گويد كه اين واژه تنها در گفتار (رسانه آوايى) جنبه شمايلى دارد نه در نوشتار(رسانه ديدارى) (J. Lyons,1977, p. ۱۰۳) پس بر اساس نقطه نظرات ارائه شده از سوى نشانه شناسان، مى توان اينچنين نتيجه گرفت كه نشانه هاى شمايلى و نمايه اى بيش از نمادها، «نشانه هايى طبيعى» هستند چرا كه بين دال و مدلول آنها رابطه اى مبتنى بر عادت و قرارداد حاكم است. اما در توضيح و تبيين نشانه هاى نمايه اى؛ پيرس اينچنين مى نويسد كه؛ نمايه ها بر اساس شباهت يا قياس پذيرى تعريف نمى شوند. رابطه آنها با مدلول هايشان مبتنى بر شباهت نيست. اما ممكن است كه «رابطه فيزيكى مستقيمى» با مدلول هايشان داشته باشند. به لحاظ روانشناختى، كنش نمايه ها به تداعى مبتنى بر مجاورت وابسته است و نه به تداعى ناشى از تشابه يا هر نوع عمليات ذهنى. نشانه هاى نمايه اى (بر خلاف شمايلها كه مى تواند ابژه آنها خيالى و غير واقعى باشد) بدون ابهام و صراحتاً بر چيزى موجود دلالت مى كنند. در واقع نمايه چيزى را مى نماياند؛ مثل ساعت كه زمان را نشان مى دهد. همانطور كه در بالا اشاره شد كه نمى توان مرز قاطع و مشخصى بين نشانه هاى نمادين و شمايلها كشيد؛ چرا كه خوانش هر شمايلى تا حدى وابسته به قراردادهاى حاكم بر آن است، در مورد نمايه ها هم اين مسأله وجود دارد كه نمى توان حد و حدود نشانه هاى نمايه اى را از آن دو ديگر به طور قاطع مشخص كرد. بنابراين مى بينيم كه پيرس بعد از ارائه طبقه بندى سه گانه خود از انواع نشانه، براى اين كه اين امر موجب سطحى نگرى در مطالعات نشانه شناختى نشود، تأكيد مى كند كه اين سه مقوله از نشانه ها الزاماً مقوله هايى قطعى و قطبى نيستند و در نوعى رابطه پيوستارى با يكديگر قرار دارند. بر همين اساس است كه ياكوبسن معتقد به نمادهاى شمايلى، شمايلهاى نمادين و شمايلهاى نمايه اى است. هاوكس نيز متأثر از ياكوبسن معتقد است كه اين سه حالت نشانه در يك ساختار سلسله مراتبى در كنار يكديگر وجود دارند كه بافت سلطه يكى بر آن دو ديگر را تعيين مى كند. در اين زمينه كنت گريسون بر اين باور است كه وقتى از يك شمايل، نماد يا نمايه حرف مى زنيم، به كيفيت عينى (ابژكتيو) خود نشانه رجوع نمى كنيم بلكه تجربه مخاطب از نشانه نوع آن را مشخص مى كند. چندلر هم در تأييد اين موضوع مى آورد: «نوع كاربرد يك نشانه است كه تعيين مى كند كه نشانه اى شمايلى، نمادين يا نمايه اى است . . . دالى ممكن است كه در بافتى در منش شمايلى به كار رود و در بافتى ديگر در منش نمادين. بنابراين، نشانه ها را نمى توان بدون توجه به بافت كاربردشان طبقه بندى كرد. به عنوان مثال، عكس يك زن ممكن است در بافتى معرف مقوله گسترده «زنان» باشد و يا ممكن است به طور خاص، زن مشخصى را نشان دهد.» (فرزان سجودى۱۳۸۲،؛ ص۴۰) مفهوم نشانه از ديدگاه باختين ميخائيل باختين، فيلسوف و نظريه پرداز ادبى روس، با نشان دادن واكنشى شديد عليه زبان شناسى «عين گرايانه»ى سوسور از يك طرف و اتخاذ موضعى انتقادى در مقابل راه حلهاى «ذهنگرايانه» از سوى ديگر، در سال ۱۹۲۹ بررسى تازه اى را كه خود فتح بابى نوين بود، ارائه كرد. او توجه خود را از نظام انتظاعى «لانگ» به گفته هاى ملموس افراد در شرايط اجتماعى مشخص معطوف كرد. به عقيده باختين، زبان بايد ذاتاً پديده اى «گفت و شنودى» در نظر گرفته شود و صرفاً بر حسب جهتگيرى ناگزير آن به سوى ديگرى درك شود. نشانه بايد بخش فعالى از گفتار تلقى شود (نه واحدى ثابت) كه معنى آن در نتيجه آهنگها، ارزيابى ها و دلالتهاى اجتماعى بازنمايانده مى شود. از آنجا كه «اجتماع زبانى» در واقع جامعه اى ناهمگون است كه تضاد و منافع بسيارى را در خود جاى مى دهد، نشانه از ديدگاه باختين كانون مبارزه و تناقض محسوب مى شود و نه عنصرى خنثى در ساختارى مشخص. بنابراين، صرفاً دانستن معنى نشانه كافى نيست بلكه بايد ببينيم چگونه گروههاى اجتماعى، طبقات، افراد و حتى گفت و شنودها كوشيده اند بار معنايى مطلوب خود را به آن بدهند. در مجموع، باختين زبان را عرصه مجادله ايدئولوژيك مى داند نه نظامى يكپارچه. درحقيقت، نشانه ها خود محيط مادى ايدئولوژى هستند. زيرا بدون آنها هيچ ارزش و انديشه اى نمى تواند وجود داشته باشد. به عبارت ديگر، زبان بيشتر نوعى ابزار مادى توليد است تا نظامى مجرد كه از رهگذر آن پيكره مادى نشانه در فرايندى از كشمكش و گفت وگو به معنا تأويل شود (ترى ايگلتون۱۳۶۸،؛ صص۱۶۱-۱۶۲). مفهوم نشانه از ديدگاه اكو به باور امبرتو اكو، ما واقعيتى به نام نشانه نداريم بلكه هر آن چه كه هست فقط «نقش نشانه اى» است. اكو در توضيح و تبيين نقش نشانه اى مى نويسد: «نقش نشانه اى زمانى تحقق مى يابد كه «بيانى» به «محتوايى» مرتبط شود و اين دو، «نقشگرهاى» (عوامل نقشى) اين ارتباط به شمار مى روند. نقش نشانه اى زمانى حاصل مى شود كه محتوا و بيان (نقشگرها) به رابطه همبسته دوسويه دست يابند اولى به بيان دومى و دومى به محتواى اولى بدل شود؛ همين نقشگر مى تواند با نقشگر ديگرى رابطه همبسته دوسويه بر قرار كند و به اين ترتيب نقش نشانه اى تازه اى بيافريند. به اين اعتبار مى توان گفت كه نشانه ها نتيجه مشروط قوانين رمزگردانى هستند كه همبستگى هاى گذرا و ناپايدار بين عناصر را موجب مى شوند و هر يك از اين عناصر مى توانند در رابطه همبسته ديگرى وارد شوند تا نشانه اى تازه شكل گيرد.»(۱۹۷۹؛ ص۳۶) به اين ترتيب اكو، نشانه در مفهوم كلاسيك آن را نفى مى كند و عنصرگذرا و پوياتر «نقش نشانه اى» را جايگزين آن مى كند. اين نظريه اكو همسويى او را با ديدگاه يلمسلو نشان مى دهد چرا كه او نيز معتقد به نقش نشانه اى است. يلمسلو در اين زمينه مى نويسد: «بهتر است واژه نشانه را به مثابه نامى براى واحدى به كار بريم كه خود حاوى صورت محتوايى و صورت بيانى است و به موجب نوعى به هم پيوستگى كه ما آن را نقش نشانه اى مى ناميم، تحقق يافته است.»(فرزان سجودى۱۳۸۲،؛ص۴۴) تقسيم بندى ديگرى كه اكو در حوزه نشانه شناسى ارائه مى كند؛ تمايز بين «دلالت» و «ارتباط» است. به باور او نشانه شناسى ارتباط و نشانه شناسى دلالت، هر چند كه متفاوتند اما مانعة الجمع نيستند: «مى توان نشانه شناسى دلالت را مستقل از نشانه شناسى ارتباط بنا نهاد (هر چند كه مطلوب نيست)، اما بنا نهادن نشان شناسى ارتباط بدون نشانه شناسى دلالت امكان ندارد» (امبرتو اكو، ۱۹۷۹؛ ص۹) پى نوشت ها در دفتر روزنامه موجود است.
|