شنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۵ - ۱۲ شوال ۱۴۲۷
Sat, Nov 4, 2006
ديپلماتيك
۳۴۸۸
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ايران زمين
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
مهرگان
ماجرا
به بهانه پنجاهمين سالگرد جنگ سوئز
به بهانه پنجاهمين سالگرد جنگ سوئز
حادثه اى كه الهام بخش
جنبش هاى خاورميانه شد
261117.jpg
نوشته: ريچارد بكر ـ منبع: پى اس ال ـ برگردان: پوراندخت مجلسى

نوامبر،۲۰۰۶ پنجاهمين سالگرد جنگ سوئز يعنى حمله همزمان و متفق كشورهاى بريتانيا، فرانسه و اسرائيل بر ضد مصر است. اين عمليات نقطه عطفى بود در تاريخ نوين خاورميانه و نويد افول قدرت بريتانيا و فرانسه در اين منطقه كه اين دو قدرت استعمارى از جنگ جهانى اول بر آنجا فرمان مى راندند. با وجود قدرت نظامى نيرومند اين دولت ها و با اينكه به لحاظ نظامى در جنگ پيروز شده بودند، اين جنگ با شكست روبرو شد. مصر و رئيس جمهور آن «جمال عبدالناصر» پيروزى سياسى بزرگى به دست آوردند و عبدالناصر به رهبرى بى چون وچرا و مسلم جنبش اعراب دست يافت.
يك هفته پس از جنگ اطلاعات مربوط به آن به مطبوعات درز كرد و مجله تايم به جزئيات و دلايل اين تهاجم پرداخت. قدرت هاى مهاجم دلايل خاص خود و مكملى داشتند. بريتانيايى ها مى توانستند كنترل خود را بر كانال سوئز كه به تازگى «ملى» اعلام شده بود دوباره حفظ كنند و نفوذ و تسلط پيشين خود را بر مصر مستعمره قديمى خود به دست آورند. اولويت فرانسه در هم شكستن انقلاب الجزاير بود كه دوسال پيش شروع شده بود. دولت استعمارى فرانسه بر اين باور بود كه جبهه ملى آزاد يبخش الجزاير FLN بدون حمايت مصر از هم خواهد پاشيد. موفقيت در اين جنگ همچنين به مفهوم به دست آوردن سهمى در كانال سوئز براى فرانسه بود كه پيش از آن هم با بريتانيا در آن شريك بود. هدف اصلى اسرائيل، توسعه قلمرو خود بود با پيروزى بر شبه جزيره سينا. هر ۳اين قدرتها در اين امر توافق داشتند كه دولت ملى ناصر بايد سرنگون و رژيمى دست نشانده جانشين آن شود. از ابتداى تشكيل دولت اسرائيل در سال،۱۹۴۸ يك گروه قدرتمند در رهبرى اسرائيل به اين باور رسيدند كه قلمرو اسرائيل بسيار محدود است واين امر خلاف اين واقعيت بود كه ارتش صهيونيست به ۷۸درصد فلسطين در جنگ ۱۹۴۸ دست يافته و بيش از ۷۵۰هزار فلسطينى را در اين روند از سرزمين شان بيرون رانده بود. مجمع عمومى سازمان ملل در اواخر ۱۹۴۷ ، ۵۵درصد آن سرزمين را به اسرائيل واگذار كرد و ۴۵درصد آن را به فلسطين. اين رأى بدون مشورت با ساكنان مستعمره بريتانيايى فلسطين صادر شد. در آن زمان يهوديان حدود ۳۵درصد جمعيت را تشكيل مى دادند كه بيشتر آنها در دو دهه پيش از آن در آنجا ساكن شده بودند. اين مهاجران تنها مالك ۶درصد زمين ها بودند. اسرائيلى ها در نتيجه حمايت اروپا و ايالت متحده، تفوق نظامى داشتند و سرانجام بيش از حدود چهار پنجم فلسطين را به خود ملحق كردند. فقط ساحل غربى كه به اردن ضميمه شده بود و نوار غزه را كه مصر اداره مى كرد، ضميمه اسرائيل نشد.، اما در مورد فرانسه، در اواسط دهه۱۹۵۰ نظر توسعه طلبان اسرائيلى به سوى مصر معطوف شد. در ۱۹۵۵ فرانسه متحد اصلى اسرائيل و تأمين كننده سلاح آن شد. حمايت اقتصادى خارجى وسيعى از طرف منابع خصوصى و از سوى آلمان غربى و بيشتر از همه از سوى ايالات متحده و منابع خصوصى آلمان غربى از اسرائيل به عمل مى آمد. از ابتدا اسرائيل خواهان كمك هاى اقتصادى و نظامى بسيارى براى حفظ بقاى خود بود. در سال ۱۹۵۰ واردات اسرائيل به نسبت صادراتش ده بر يك بود. وجود و هستى اسرائيل فقط با تزريق بى وقفه كمك هاى خارجى به ميزانى غيرعادى امكان پذير بود.
فرانسه در اكتبر ۱۹۵۵ موافقت كرد هواپيماهاى جنگى، توپخانه و ساير سلاح ها را براى اسرائيل فراهم كند. در آن زمان بخش اعظم خاورميانه را رژيم هاى طرفدار غرب اداره مى كردند. نه ايالات متحده و نه دولت بريتانيا خواهان نزديك به نظر رسيدن به اسرائيل نبودند، ولى فرانسه و اسرائيل دشمنى مشتركى نسبت به مصر داشتند. نظام پادشاهى مصر در سال ۱۹۵۲ همراه با سرنگونى فاروق پايان گرفته بود. جنبش افسران آزاد (Free Officers Movement) بر آن بود كه ميهن خود را از سلطه بريتانيا برهاند و به مدرن كردن كشور بپردازد. تا سال ۱۹۵۵ ناصر هم به عنوان رهبر دولت و هم جنبش پان عربيسم، جنبشى كه همه منطقه را فراگرفته بود، پذيرفته شده بود.
او تا سال ۱۹۵۵ به كمك جبهه ملى آزاديبخش الجزاير FLN مبارزه با استعمال فرانسه شتافته بود. در ۱۹۵۶ فرانسه كمك هاى نظامى خود را به اسرائيل افزايش داد. تا اوايل تابستان آن سال نقشه مشترك براى حمله به مصر آماده شده بود و هر دو دولت فرانسه و اسرائيل خواهان اين بودند كه بريتانيا را با اين طرح همراه كنند به اين دليل كه بتوانند خود را پشت سر آن مخفى كنند.
وقتى ناصر ملى كردن كانال سوئز را در ۲۶ جولاى ،۱۹۵۶ اعلام كرد، واكنش طبقه حاكم بريتانيا هيجان زده و ديوانه وار بود. كانال سوئز نماد قدرت امپراتورى بريتانيا بود و از اين هم مهمتر، مسير اقتصادى بريتانيا به مستعمرات آن در آسيا و شرق آفريقا. در مصر فارغ از دغدغه هاى قدرت هاى استعمارى، جمعيت هاى عظيم ملى شدن كانال را شادمانه جشن گرفتند.
از ۲۲ تا ۲۴ اكتبر كنفرانسى سرى براى ريختن طرح جنگ، در يكى از شهرهاى فرانسه برگزار شد. بين شركت كنندگان، نخست وزير فرانسه، نخست وزير اسرائيل بن گوريون، همراه با شيمون پرز و ژنرال موشه دايان حضور داشتند و همچنين وزير خارجه بريتانيا سلوين لويد. بن گوريون براى كامل شدن تجديد سازمان خاورميانه پيشنهادى به قول خود عالى و شگفت انگيز ارائه كرد. طبق پيشنهاد او اردن بايد بخشى از عراق مى شد و باز هم زير سلطه بريتانيا باقى مى ماند، مشروط بر اينكه عراق جديد با اسكان پناهندگان فلسطينى از سال ۱۹۴۸ در ساحل شرقى اردن موافقت كند. با اين فرض ساحل غربى منهاى فلسطينى هايى كه در آن زندگى مى كردند به اسرائيل تعلق مى گرفت. پيشنهاد بعدى بن گوريون اين بود كه جنوب لبنان تا رودخانه ليتانى به اسرائيل ضميمه و بقيه لبنان يك دولت مسيحى مى شد و دوباره زير سلطه وحاكميت فرانسه قرار مى گرفت. (لبنان تا سال۱۹۴۳ مستعمره فرانسه بود)
دولت ناصر بايد سرنگون مى شد و كانال سوئز «بين المللى». نفوذ بريتانيا در مصر دوباره برقرار مى شد. (اين طرح در صورت عملى شدن به مفهوم كنترل دوباره بريتانيا بر كانال بود) طبق اين طرح سقوط ناصر به تدريج موجب تضعيف جنبش هاى اعراب مى شد، ولى اين نقشه كمى بلندپروازى داشت، حتى براى رهبران بريتانيا و فرانسه؛ اگرچه طرحى كه آنها با آن موافقت كردند كمتر بلندپروازانه بود و در ۲۴ اكتبر، سندى هشت ماده اى امضا شد كه پروتكل سور (Servres،شهر محل تشكيل كنفرانس در فرانسه) ناميده شد.
طبق اين پروتكل در ۲۹ اكتبر ۱۹۵۶ اسرائيل بايد دست به حمله تمام عيارى مى زد و سعى مى كرد هر چه زودتر به كانال سوئز دست يابد. زمينه و بهانه اين تهاجم بهانه آشناى «تلافى و مقابله به مثل» بود؛ سپس همانطور كه اسرائيل به كانال نزديك مى شد، بريتانيا و فرانسه از اسرائيل و مصر «درخواست» مى كردند نيروهاى خود را براى حفظ اين مسير آبى تا فاصله ۱۰ مايلى از كانال عقب بكشند. براى اطمينان از اين كه مصر اين درخواست را رد كند، خواسته توهين آميز ديگرى هم اضافه مى شد و آن هم اين كه نيروهاى فرانسه و بريتانيا اجازه يابند منطقه كانال را به اشغال خود درآورند و سرانجام اين كه اگر مصر تا ۱۲ ساعت بعد اين پيشنهادها را نپذيرفت يك حمله مشترك انگليسى ـ فرانسوى در ۳۱ اكتبر صورت خواهد گرفت از جمله بمباران شهرها و تهاجم زمينى.
همه اين مراحل اجرا شد ولى «درخواست» براى حفظ كانال سوئز پيش از اين كه اسرائيلى ها حتى به آنجا نزديك شده باشند انجام گرفت. با وجود تفوق زياد نظامى مهاجمان، ارتش مصر و غيرنظاميان اين كشور در محدوده كانال به شدت و با خشم با مهاجمان بريتانيايى و فرانسوى جنگيدند. تلفات مصر بيش از هزاروششصد كشته و ۵ هزار زخمى بود. تأسيسات نظامى و غيرنظامى مصر به ويژه در شهرهاى محدوده كانال منهدم شدند.
بن گوريون شادمان از پيروزى ظاهرى نوشت اين زمين هاى به دست آمده جديد «بخشى از قلمرو سوم اسرائيل» خواهد شد، ولى اين طور نشد. پيروزى بريتانيا، فرانسه، اسرائيل دوام نياورد. خشم جهانى بر ضد اين تهاجم برانگيخته شد. جنگ ۱۹۵۶ در جهان به عنوان تجديد استعمار تلقى شد به ويژه در خاورميانه. البته در آسيا، آفريقا و آمريكاى لاتين هم اين تهاجم محكوم شد.
هم ايالات متحده و هم اتحاد شوروى به سرعت و به شدت نسبت به اين تهاجم سه جانبه واكنش نشان دادند. البته هركدام به دلايل مختلف دولت آيزنهاور به اين دليل كه قبلاً در جريان اين تهاجم قرار نگرفته بود واكنش خشمگينانه اى نشان داد و در ۳۰ اكتبر ايالات متحده قطعنامه اى در محكوم كردن اين تهاجم به شوراى امنيت پيشنهاد كرد. بريتانيا و فرانسه هر دو از حق وتوى خود براى رد شدن اين قطعنامه استفاده كردند. اصلى ترين دليل مخالفت طبقه حاكم ايالات متحده نسبت به بازگشت قدرت استعمارى فرانسه و بريتانيا، نفت اين منطقه بود كه به لحاظ استراتژيك اهميت زيادى داشت. از جنگ جهانى دوم تا اين زمان هدف هر دولتى در ايالات متحده، تسلط بر اين منطقه بوده است. واشنگتن تحمل نمى كرد كه اسرائيل به عنوان نماينده اى براى كشورهاى ديگر، دست به عمل بزند و اين موضوع را روشن كرد؛ به دولت اسرائيل پيامى ارسال شد كه اگر از مصر عقب نشينى نكند همه كمك هاى آمريكا چه رسمى و چه از طريق جمع آورى اعانه قطع خواهد شد. علاوه بر اين آمريكا اجازه خواهد داد كه اسرائيل از سازمان ملل متحد اخراج شود. نخست وزير وقت شوروى نيكلاى بولگانين به بريتانيا، فرانسه و اسرائيل هشدار داد كه اگر بلافاصله از مصر عقب نشينى نكنند حملات راكتى برضد شهرهاى آنان انجام خواهد شد.
اين هشدارها بايد جدى گرفته مى شد؛ به ويژه به اين دليل كه پنتاگون چتر حمايتى خود را از اين سه كشور دريغ مى كرد.
نخست وزير وقت شوروى اعلام كرد كه اگر جنگ ادامه يابد داوطلبان شوروى به هوادارى مصر به جنگ خواهند پيوست. مصر و اتحاد شوروى چند ماه قبل از اين تهاجم مناسبات اقتصادى و نظامى برقرار كرده بودند. اين مناسبات پس از جنگ ۱۹۵۶ توسعه بسيارى يافت. قدرت هاى متهاجم وقتى با چنين فشارهاى فزاينده اى روبرو شدند به اجبار مصر را ترك كردند.
پى آمد جنگ، شكستى شرمسارانه براى مهاجمان به ويژه بريتانيا و فرانسه بود، ولى اسرائيلى ها ـ با اين كه به قلمرو سومى دست نيافتند ـ در جريان اين امر كمك هاى نظامى قابل توجهى دريافت كردند و با امكاناتى كه در اختيارشان گذاشته شد، توانستند برنامه هاى هسته اى را آغاز كنند.
اسرائيل در فاصله كوتاهى پس از جنگ ۱۹۵۶ به طور كامل به اردوى آمريكا وارد شد. تا جنگ بعدى بر ضد اعراب كه در سال ۱۹۶۷ صورت گرفت، اسرائيل متحد نزديك ايالات متحده شده و از سوى اين قدرت بزرگ، كاملاً مجهز شده بود. در اين جنگ دوباره شبه جزيره سينا همراه با ساحل غربى، غزه و بلندى هاى جولان به تصرف اسرائيل درآمد.
اگرچه جنگ ۱۹۶۷ با شكست پايان يافت اما باعث پيشرفت جنبش آزاديبخش ملى اعراب شد و اعتبار عبدالناصر به شدت افزايش يافت. كمتر از دو سال بعد، سلطنت طرفدار بريتانيا در عراق از سوى جنبش ديگرى از افسران ملى گرا، سرنگون شد.
جنبش محرومان از آمريكاى لاتين تا آفريقا
261138.jpg
خشت، خشت ديوار برلين در نوامبر ۱۹۸۹ فرو ريخت تا آن روز براى هميشه به عنوان سمبلى از آزادى و آغازى نو در اذهان به جا بماند. در شش ماه نخست ۱۹۹۰ اتحاد جماهير شوروى فرو پاشيد تا از ويرانه هاى آن ۱۵ كشور جديد بر نقشه جهان جايى به خود اختصاص دهند. ۲۱ مارس ۱۹۹۰ ناميبيا در آفريقا توانست از آفريقاى جنوبى جدا شود و در همين سال بود كه «نلسون ماندلا» از زندان آزاد شد و چهار سال بعد در ،۱۹۹۴ ANC را به سوى پيروزى رهبرى كرد و خود به عنوان يازدهمين رئيس جمهور آفريقاى جنوبى معرفى نمود. در همين ايام بود كه مردم بسيارى در سراسر جهان از احزاب مختلف به خيابانها ريخته بودند و خواستار حقوق خود شدند تا ديكتاتورهايى مانند«دانيل آراپ موى» در كنيا مجبور شوند به دموكراسى روى آورده و از روشهاى استبدادى خود دورى كنند. همه اينها در دهه ۹۰ دست به دست هم داد تا اين دهه در صفحات تاريخ تحت عنوان دهه «اميد» مطرح شود.
اما در بين اين سرخوشى ها دو سؤال پاسخ نداده باقى مانده است. طرف فاتح جنگ سرد با غنايم جنگى به دست آمده چه خواهد كرد؟ دوم آنكه آيا كمونيسم در پى پاسخ دادن به پيچيدگى هاى سرمايه دارى بود؟ در پاسخ سؤال اول بايد گفت بوش پس از دوران جنگ سرد سعى كرده است موضوع نظم نوين جهانى را سرلوحه كار خود قرار دهد. در پاسخ سؤال دوم نيز مى توان مدعى شد سرمايه دارى كه فاتح نبرد جنگ سرد بود، اندك اندك به كانون چالش جامعه تبديل شد و ورود به دنياى سرمايه دارى جهانى و صندوق بين المللى پول در گرو خصوصى سازى برنامه هاى اجتماعى هزينه بر دولت است. بخشهايى مثل بهداشت و درمان، آموزش و پرورش و برنامه هاى مربوط به مسكن.
اين خصوصى سازى در نظام سرمايه دارى در شرايطى روند افزايشى پيدا كرده است كه فقر نه تنها كمتر كه بيشتر شده است.
مطابق آمار منتشر شده از سوى سايت globalpolicy.org سه ميليون نفر در جهان با درآمدى معادل زير ۲ دلار در روز زندگى مى كنند و سرانه درآمد ۱‎/۳ بيليون نفر نيز كمتر از يك دلار در روز است. همچنين مطابق گزارش توسعه انسانى نزديك به نيمى ازجمعيت صحراى آفريقا كه تعداد آنها به ۳۱۳ ميليون نفر مى رسد، با كمتر از يك دلار در روز زندگى مى كنند و سرانه فقر در اين منطقه به سرانه مشابه آن در ۱۹۹۰ رسيده است. اين گزارش همچنين تأكيد كرده است كه اين آمار فقط مربوط به آفريقا است، جايى كه سالانه ۴‎/۸ ميليون كودك از شدت فقر و گرسنگى مى ميرند.
مشكل ديگرى هم هست كه ابتدا در آمريكاى لاتين مشاهده شد و اكنون در آفريقا روند رو به افزايش آن به حد انفجار رسيده است. دموكراسى غربى قول داده بود بين قوه هاى مجريه، قضاييه و مقننه درجهت فقرزدايى هارمونى به وجود بياورد، فاقد مضمونى شده است كه معناى دموكراسى را به طور حقيقى در بر دارد. به عبارتى همه چيز ظاهرى است و بر پايه سه ستون دموكراسى كه از دل فقر فزاينده برآمده اند، استوار شده است.
درحالى كه دموكراسى زمانى در جامعه پذيرفته مى شود كه بتواند به آنچه وعده داده، عمل كند. از نظر طبقات فقير جامعه آزادى زمانى معنا دارد كه مسكن، بهداشت و آموزش و پرورش خواسته هاى آنان را تأمين كنند و زندگى بهترى براى نسل بعد وجود داشته باشد. اما اكنون اين دموكراسى در عمل تبديل به واعظى شده كه فقط از آزادى سخن مى گويد درحالى كه زندگى مردم اين مناطق روز به روز با سختى بيشترى سپرى مى شود. اين تناقض در گفتار و عمل در آمريكاى لاتين موجب قدرت گرفتن بيشتر احزاب چپ گرا شده است.
قدرت مردم و دموكراسى
يكى از نمونه هاى اين تناقض در آمريكاى لاتين مسأله آب است. خصوصى سازى آب، عنصرى طبيعى كه به زعم مردم منطقه رايگان از آسمان نازل مى شود، اما براى آن بايد بهايى گزاف پرداخت. مردم آمريكاى لاتين با ديده شك و ترديد به خصوصى سازى آب مى نگرند. يكى از اين كشورها بوليوى است.
«بچتل» نام يكى از مؤسسات تأمين آب در بوليوى است كه از ۴۰ سال پيش در اين كشور فعاليت مى كند. اين مؤسسه پس از خصوصى سازى بلافاصله آب بها را دو برابر كرد كه پرداخت آن براى مردم فقير بوليوى كار ساده اى نبود. قشرهاى نيازمند جامعه تظاهرات برپا كرده و خواستار بازگرداندن شرايط به اوضاع قبل شدند. سران دولت با سران معترضين كه با اين گرانى آب جان خود را در خطر مى ديدند، ديدار كردند. سرانجام دولت شكست خورد و قرارداد مؤسسه «بچتل» فسخ شد.
به اين ترتيب بود كه مردم بوليوى و در پس آن ساير كشورهاى آمريكاى لاتين، آموختند كه قدرت مردم (كه نخستين بار نمونه آن در فيليپين و مقابله مردم اين كشور با «فرديناند ماركوس» ديده شده بود) مى توان ستون چهارم جامعه و همسنگ قواى مقننه، مجريه و قضاييه باشد و حتى قدرتى بيش از آنان داشته و حكومت را عوض كند. قبل از «اوو مورالس»، «هوگو چاوز» در ونزوئلا با حمايت مردم موفق شد قدرت اين كشور را از سال ۱۹۹۸ به دست گيرد. در ۲۰۰۲ نيز «سنتور كارلوس كرشيز» بعد از فروپاشى اقتصادى آرژانتين قدرت را به دست گرفت و در شيلى هم «مايكل بكله» كه از جامعه گرايان چپ ميانه بود، در سال ۲۰۰۶ برنده انتخابات اين كشور شد. اين افراد همگى نمونه هايى بارز از معترضان به دولت و مخالفان ايدئولوژى هاى وابسته بودند. كسانى كه سر سازش با سياست نئوليبراليسم و سرمايه دارى جهانى را نداشتند و حاضر به وابستگى به بانك جهانى و صندوق بين المللى پول نبودند. تمام اين افراد سمبلى از قدرت مردم هستند.
و حال چنين شرايطى در آفريقا در حال شكل گيرى است. واكنش مردم در قبال خصوصى سازى آب و ديگر خدمات رفاهى اجتماعى در آفريقاى جنوبى آنها را واداشته تا شرايط موجود را آپارتايد جديد بنامند. در «نيجريه» افزايش كمپانى هاى نفتى چنين شرايطى را به وجود آورده است. اوايل امسال نيز در كنيا، دولت به بهانه اخلال در مسائل امنيتى، يكى از روزنامه هاى ملى اين كشور به نام «استاندارد» را توقيف كرد، هزاران تن به خيابان ها ريختند. فرداى آن روز روزنامه بازگشايى شد. اجلاس مجمع جهانى اجلاس سالانه خود در سال ۲۰۰۶ را در «باماكو» «مالى» برگزار كرد و قرار است در سال ۲۰۰۷ نيز اين اجلاس در نايروبى كنيا برگزار شود. بحث اصلى اين اجلاس درباره همين دموكراسى بدون محتوا و قدرت مردم در آمريكاى لاتين بود.
اما نكته اى كه بايد در بررسى اوضاع اجتماعى و سياسى آفريقا در نظر داشت، اعتراض آنها به نظم نوين جهانى است كه با «نگاهى به شرق» در بين آنان شدت گرفته است. چين روابط تجارى و نظامى خود را با تمام كشورهاى آفريقايى به ترتيب الفبا از آنگولا گرفته تا نيجريه توسعه داد و تبديل به بزرگترين دوست آنها شده است. در آوريل ۲۰۰۶چين و نيجريه قراردادى نفتى بستند. چين اوايل ماه مه  قراردادى مشابه در زمينه هاى تحقيقاتى نيز با كنيابست. يقيناً غرب نمى تواند تا مدتى طولانى وانمود كند كه مسأله مهمى روى نداده است. اما اين مى تواند براى غرب مشكل ساز باشد. چين كشورى كمونيستى است كه به شيوه اى سرمايه دارى اداره مى شود و حالا توانسته است با آفريقا روابط خوبى برقرار كند. اما در اين ميان بايد ديد چه بر سر صنايع آفريقا خواهد آمد؟ و اينكه آيا چين خواهد توانست روسيه و غرب را كنار بزند؟
استمرار
به قدرت مردم و اين سؤال بازگرديم كه آيا قدرت مردم تا چه حد مى تواند كاربرد و دوام داشته باشد. غرب مدعى است كه معمولاً چنين نيروهايى دوام چندانى ندارند و فقط در شرايط زمانى و موقعيتى خاصى است كه مردم از گوشه و كنار با هم متحد مى شوند و وقتى آن ضرورت و مشكل حل شد و يا از بين رفت، اتحاد مردم نيز كم كم رنگ مى بازد. سرمايه دارى جهانى به اين امر معتقد است و مى افزايد عناصرى هستند كه مى توانند در مقابل قدرت مردم بايستند، از جمله علاقه مندى هاى تجارى منطقه اى يا جهانى و دشمنان داخلى و خارجى كه مى توانند نيروى رهبران مردم را به تحليل ببرند. به همين دليل كشورهاى آفريقايى كه از كشورهاى آمريكاى لاتين الگوبردارى كرده اند، مى توانند با توجه به تجربه آنان موقعيت هاى احتمالى پيش روى خود را بشناسند و آماده مبارزه با آنها شوند. به جز آفريقاى جنوبى، نيجريه و برخى كشورهاى متمول آفريقايى، ديگر كشورهاى آفريقا در موقعيتى مشابه ونزوئلا و ديگر حكومت هاى برخاسته از قدرت مردم قرار خواهند گرفت.
به هر حال دو امر ديگر هم هست كه بايد مورد توجه قرار گيرد وگرنه منافع مردمى كه گرد هم جمع شده اند، به گونه اى ديگر تغيير خواهد كرد. اكنون منافع اقتصادى، اجتماعى و سياسى آمريكاى لاتين در جهت پاسدارى از جنبش هاى مردمى اين منطقه مصرف مى شود و اين بدان معنا است كه اين اتفاق مى تواند براى كشورهاى آفريقايى نيز روى دهد.
دومين مسأله توجه به ريشه هاى تاريخى روابط بين آفريقا و آمريكاى لاتين است كه دوباره در حال بازگشت به روزهاى مبارزه با بردگى است و در حال حاضر شاهد بروز ضد آپارتايد در آمريكاى لاتين هستيم كه اين مسأله مى تواند به روابط خارجى اين كشورها كه از سابقه روابط يكديگر آگاه هستند، لطمه بزند.
براى نمونه به بخشى از سخنان «هوگو چاوز» در اجلاس مجمع جهانى كه در كاراكاس برگزار شد، اشاره مى شود. او گفت: ما (كشورهاى آمريكاى لاتين) آفريقا را درون خودمان جاى داديم. آفريقا بخشى از ماست. كشورهاى حوزه درياى كارائيب نمى توانند بدون آفريقا شناخته شوند. اين فداكارى و ابهت آفريقا است؛ قاره اى كه برادر ما است.» براى فعالان سياسى آفريقا پذيرفتن چنين اشتراكاتى با آمريكاى لاتين همراه با سؤالاتى بنيادين است. همان طور كه بيشتر حكومت هاى برخاسته از قدرت مردم در حال شكل گيرى هستند، به همان ميزان آينده مشتركى خواهند داشت، اما آيا آفريقا همانند آمريكاى لاتين خواهد بود؟


|   شناسنامه   |   آرشيو   |