|
اوباچمدان آرزوهايش به زندان رفت
|
|
|
اقدامش جاهلانه بود يا از روى عمد، پسر جوان تمام آرزوها و رؤياهايش را با خود پشت ميله هاى زندان برد. او تنها ۲۲ سال داشت و مدت زمان زيادى از پايان دوران خدمت سربازى اش نمى گذشت. پدر تمام دارايى خود و خانواده را به پول نقد تبديل كرده بود تا پسر بيكارش در دام اهريمن اعتياد و افيون نيفتد. او مى خواست پسر جوانش به تجارت بپردازد. دارايى اش مختصر بود ولى براى آغاز كارى شرافتمدانه كفايت مى كرد. وقتى همه دارايى اش را به دلار تبديل كرد، پسر لبخند بر لب بليت سفر به تايوان را با شادى و شعف به خانواده نشان داد. او عشق پرواز با هواپيما را در سر نمى پروراند چون تا آن زمان حتى فرودگاه را از نزديك به تماشا ننشسته بود. رؤياهاى بسيارى براى زندگى آينده خود و پدرومادر پيرش داشت. انگار همه سدها را پشت سر گذاشته و سوار بر اسب مراد به سوى آينده اى خوب مى تاخت. تصورش بر اين بود كه با اين پول مى تواند دست به سفر تجارى بزند. پدر چشم انتظار بازگشت او از سفر بود ولى سفرش بسيار كوتاه تر از آنى شد كه فكر مى كرد. «على نريمانى» اكنون ۳۳ سال دارد، ۱۱ سال از ماجراى توقيف اموالش در فرودگاه مى گذرد. مى گويد: روز هفتم بهمن ماه سال ۷۴ بود. وقتى به همراه برادرم به فرودگاه مهرآباد رفته بوديم تا از آنجا به كشور تايوان سفر كنيم ناگهان تمام برنامه هايم به هم ريخت. من تازه از خدمت سربازى آمده بودم. در آن شور و حال جوانى به فكر تجارت و واردكردن اجناسى مثل چسب نوارى دو طرفه و شبرنگ افتادم. حرفه خودم به اين وسايل ربط داشت. تمام پس انداز قبل و بعد از سربازى ام را تبديل به دلار كردم. قصدم سفر به تايوان بود. خوشحال و خندان از تمام اعضاى خانواده خداحافظى كرديم. چمدان هايمان را بستيم و با برادرم به فرودگاه رفتيم. در قسمت بازرسى چمدان ها مأمور داشت وسايل ما را بازرسى مى كرد ولى نگاه بهت زده و متعجب من به در و ديوار فرودگاه بود. آخر براى نخستين بار بود كه قدم به اين مكان مى گذاشتم؛ چمدان مرا بازرسى كردند. سپس پرسيدند در جيب هايم چيزى دارم يا نه. من هم در كمال صداقت هر چه داشتيم روى ميز گذاشتم. مأمور مستقر در فرودگاه نگاهى از سر تعجب به ارزها انداخت و شروع به بازرسى بيشتر كرد. چيز ديگرى در چمدان و لباس هاى من نبود. مأمور مرا به اتاق نگهبانى برد. من تصور مى كردم همه اينها از تشريفات قبل از پرواز است. او شروع به نوشتن كرد من در دل خوشحال بودم كه چند دقيقه ديگر اين مقررات دست و پاگير تمام شده و شرايط براى سفر من مهيا مى شود. تازه هوش و حواسم سرجايش آمد. يعنى چه شده بود كه بايد براى من صورتجلسه مى نوشتند. كم كم دلشوره جاى خوشحالى را گرفت. ترس بر جانم رخنه كرد. آخر من از همان اول آدم بدشانسى بودم. پرسيدم مگر چه شده؟ چرا صورتجلسه! يعنى من نمى توانم به سفر بروم. ناراحت شده بودم كه بايد بليت را كنسل مى كردم و مبلغى از پول بليت به همين دليل بازگردانده نمى شد. در اين هنگام مأمور جوان به پول ها كه حدود ۳۰ هزاردلار بود اشاره كرد و گفت اينها قاچاق است و شما هم يك قاچاقچى محسوب شده و حق خروج ندارى. اطمينان پيدا كردم كه مقدارى از پولى كه براى بليت ها پرداخته بودم، از بين رفته است. آهى كشيده و رو به مأمور جوان كردم به او گفتم حالا كه اجازه ندارم به خارج از كشور بروم پس چاره اى ندارم. پول هايم را پس بدهيد تا به خانه ام برگردم. مأموران مستقر در فرودگاه با شنيدن صحبت هايم به خنده افتادند. يكى از آنها گفت: بايد تا زمان روشن شدن وضعيتم در بازداشت بمانم. چون كارم غيرقانونى بوده است. وحشت از بازداشت و زندان باعث شد عرق سردى بر تمام اندامم جارى شود. مستأصل شده بودم با خواهش و تمنا خواستم مرا رها كنند ولى آنها گفتند تابع قانون هستند. اين در حالى بود كه من تا آن زمان از چنين قانونى بى اطلاع بودم و بعد از رفتن به زندان فهميدم كه ۸ ماه قبل قانون قاچاق ارز به تصويب رسيده است. مجبور بودم با شرايط به وجود آمده كنار بيايم به اميد آنكه در دادگاه قاضى دادگاه را مجاب به پذيرش حرف هايم بكنم. در حالى پرونده مرا به دادگاه مى بردند كه هنوز آگاهى از اينكه چه جرمى را مرتكب شده بودم نداشتم.آخر چگونه در كشور خودم مال و اموال خود و خانواده ام را مى توانستند قاچاق بنامند. شب را در بازداشتگاه گذراندم با هزاران اميد و آرزو كه با دميدن سپيده صبح همه چيز پايان خواهد يافت.روز بعد با مأمور ديگرى مرا به بانك مركزى فرستادند.آن چيزى را كه مى ديدم نمى توانستم باور كنم.حاصل يك عمر كار و تلاش و زحمت شبانه روزى خودم و پدرم به خزانه دولت ريخته مى شد بى آنكه كسى حرف هايم را گوش كند يا درد دل مرا بپذيرد.از عصبانيت آن روز تا عصر فكرها و خيالات زيادى به سرم زد و همه آنها را با يادآورى صحبت هايى كه از برادر شهيدم به ياد داشتم به فراموشى سپردم. روز بعد مرا به دادگاه انقلاب اسلامى بردند، يك هفته را در بازداشت ماندم تا اينكه قاضى پرونده مرا خواست.وارد شعبه دوم بازپرسى شدم.قاضى پشت ميز نشسته بود.من تنها تا آن روز در فيلم ها و سريال هاى تلويزيونى چنين صحنه هايى را ديده بودم و حالا خودم بازيگر يكى از سريال هاى زندگيم شده بودم.وقتى قاضى نام مرا صدا زد، از ترس نزديك بود قالب تهى كنم.او هم از رنگ چهره ام فهميد.در نهايت حكم خود را به اين شرح صادر كرد: در اجراى قانون نحوه اعمال تعزيرات حكومتى توسط بانك مركزى مبلغ ۳۰ هزار و چهارصد دلار از چمدان متهم كشف شده است و معادل دو برابر ارز مكشوفه به غير از ارز مجاز همراه مسافر به مبلغ ۱۷ ميليون و ۴۰ هزار تومان جريمه تعيين و تقاضاى تعقيب نامبردگان را به علت استنكاف از پرداخت جريمه مى نمايد. براساس اين رأى «على نريمانى» كه ۲۸ هزار و ۴۰۰ دلار به صورت قاچاق همراه داشت، مستند به ماده يك قانون مجازات مرتكبين قاچاق به ۶ ماه حبس و ضبط مبلغ ۲۸۴۰۰ دلار قاچاق و پرداخت دو برابر ارز قاچاق محكوم مى شود.ولى محكوميت ۶ ماه حبس وى با توجه به وضعيت خاص او به مدت ۲ سال تعليق مى شود. *** براساس اين حكم چون دلارهاى موجود به همراه برادرم كم بود او را تبرئه كردند.قاضى دادگاه در حالى محكوميت ۶ ماه حبس مرا به صورت تعليق درآورد كه به خاطر عدم توانايى از پرداخت جريمه ۱۷ ميليون تومانى بايد به زندان مى رفتم و اينگونه بود كه به مدت ۳۰ ماه از بهترين دوران زندگيم را در پشت ميله هاى زندان تنها به جرم ناآگاهى از يك قانون گذراندم. كاش تمام مشكلات به همين جا ختم مى شد ولى پس از آزادى ام چون توانايى بازپرداخت بدهى هاى پدرم را نداشتم او هم بدهكار از دنيا رفت.تنها ۴ ماه بعد از مرگ پدر، مادرم نيز به او پيوست و من تنهاتر از هميشه چشم به كرم مقامهاى مسئول داشتم.روزها از پى هم مى گذشت.من پس از نوشتن شرح حالم به هر مقام مسئولى كه فكر مى كردم مراجعه كردم.هر بار آنها تنها به تكان دادن سر و اظهارتأسف اكتفا مى كردند در حالى كه با هزاران تأسف خوردن حتى يك گره از مشكلات من باز نمى شد. حالا هم چشم اميدم به لطف رياست محترم قوه قضاييه است.اميدوارم با چاپ درددل هاى من در روزنامه از اين طريق بتوانم حرف هايم را به آقاى هاشمى شاهرودى بگويم.بگويم كه دست نياز و فريادخواهى به سويتان دراز مى كنم و خود را مستوجب عفو و بخشش و رحمت حضرتعالى مى دانم.اميد دارم كه پس از سال ها سرگردانى و از دست رفتن جوانى ام تفقدى نموده و دارايى ام را برگردانيد.
|