شنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۵ - ۱۲ شوال ۱۴۲۷
Sat, Nov 4, 2006
گزارش
۳۴۸۸
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ايران زمين
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
مهرگان
ماجرا
نگاهى به بازگشايى و فعاليت قهوه خانه هاى سنتى در تهران
آبادان قبرستانى براى انگليسى ها
وفا شمس
باد داغ جنوب غرب از صحراى عربستان مى گذرد و به ايران مى رسد، به آبادان! ماهى ها زير آب پرحجم كارون تشنه صيد شدن هستند تا آدم هاى درون شهر به زندگى صدها ساله كنار رود و نخل و هواى شرجى ادامه دهند.
مرد كنار بساط خرما و ترشى در مركز بازار احمد آباد (لين يك) ايستاده است و اسكناس هاى مچاله را مى شمارد؛ «خب چه بايد كرد، صبح تا شب توى برق آفتاب مى يام اى جا مى ايستم تا خرج زندگى بچرخه عامو!»
مرد بچه اش را همان اوايل جنگ توى آبادان جاگذاشت. زير خروار ها خاك. يك تركش آمد و خورد توى مغزش. آن روز ها خون و بمب و فرياد با هم عجين شده بودند و مرد همه چيزش را از دست داد تا سال ها بعد دوباره به شهر باز گردد و اين بار... چاره اى جز بساط خرما و ترشى نبود. راست مى گويد. تركشى توى ديوار ساختمان روبه روى شط جا خوش كرده و هزاران يادگار سوراخ سوراخ هنوز در و ديوار هاى شهر را با خاطرات سال هاى جنگ پيوند مى دهند.
قبرستانى براى انگليسى ها
«پندار» دست مارا مى گيرد و مى برد به منطقه بريم. جايى ميان نى زارهايى كه بلند شده اند. درست نزديك ساختمان روابط عمومى پالايشگاه و قبرهايى را با نشان صليب نشانمان مى دهد. قبرهايى كه بعضى هاشان نبش شده اند و حالا صليب وقبرهاى شكسته در وهم نيزارهاى بلند، صحنه اى عجيب را ترسيم مى كنند. «پندار» خيره مى شود به گوشه اى:
«به اينجا مى گن قبرستون انگليسى ها! خيلى وقت پيش يه هواپيماشون سقوط كرد، آوردن اين جا دفنشون كردن، بعدش ديگه هر كدوم مى مردن همينجا چال شون مى كردن.» در بين اسامى اتباع خارجى اسامى زن و كودك ها با نشان سال تولد و سال فوت شان به چشم مى خورد.
وپندار روزى را به خاطر مى آورد كه خيلى كوچك بود: «هوا گرم بود، توى حياط خوابيده بوديم. يه صداى شر شر اومد و بعدش بوى تعفن پيچيد. آقام خدابيامرز نمى دونست چه كار كند. بغض كرد و رفت يه گوشه اى نشست... نامردا چند تا سرباز انگليسى بالاى پشت بوم خونه بغل بودند و ...» و حرفش را توى بغض ناخواسته گم مى كند و نگاهش به قبرستان مى افتد و لبخندى از رضايت برلبانش جارى مى شود.
جنگ آمد ولى شهر سقوط نكرد
حالا انگليسى هاآنطرف مرز را اشغال كرده اند. بصره در چند كيلومترى قرار دارد و آبادان فقط مال ايرانى هاست. چرا كه به قول پير مرد جهان ديده اى تمام جهان اگر اسمى از خوزستان شنيده اند آن را با نام آبادان مى شناسند به همان عروس خاورميانه دوران نه چندان دور! مردم گرماى سوزان جنوب را توى ريه هايشان مى فرستند و ذره ذره آجرها را روى هم مى گذارند. صداى فيدوس پالايشگاه هنوز مى آيد وزنى از پيچ خيابان مى پيچد تا به بازار معروف و پر از كالاى «ته لنجى» ها برسد. همه چيز تلفيقى از سنت و مدرنيته است. مسجد و كليسايى ديوار به ديوار هم در ابتداى خيابان زند آبادان زيباترين نماد همزيستى اديان هستند و پسرك با موهاى فرفرى و چهره آفتاب سوخته داد مى زند:« مو آبادانيم كا!»
لوله هاى نفت از تن خيابان هاى شهر مى گذرد و دود پالايشگاهى كه خاطرات عجيبى با خود دارد كماكان در هوا مى پيچد. بوى گيس مى آيد و با بوى شرجى قاطى مى شود. نفت، آبادان سالها پيش را به يكى از مدرن ترين شهرهاى ايران تبديل كرد ولى رنج واقعى تا ۲۹ اسفند سال ۱۳۲۹ ادامه داشت. يعنى زمانى كه نفت ملى شد و بعد از آن بريتانيايى ها در ۸ مهر ۱۳۳۰ با يك رزمناوآبادان را ترك كردند. جنگ قصه ديگرى با خود داشت. تيپ ۶ زرهى ارتش عراق، آبادان را محاصره كرد ولى آدم هاى ايرانى جنسى فراتر از توپ و خمپاره داشتند. شهر هيچ گاه سقوط نكرد و تاپايان جنگ ماند و نفس كشيد. پايان جنگ آغاز بازسازى بود ولى همه چيز مثل رشد يك كودك ناقص پيش مى رفت. آب شور بود، به  رغم گذشت چند سال از پايان دفاع مقدس خانه ها و خيابان ها سرشار از زخم بودند. قلب پالايشگاه به كندى مى زد اما هر چه بود بالاخره تپش داشت. شهرمانده بود و آدم هايش كه مى خواستند دو باره روى بهمنشير پارو بزنند و شبها با يك فلافل و سمبوسه جنوبى به زندگى سلام كنند!
روند بازسازى كند بود و بچه هاى كنارشط دنبال راهى بودند تا براى زندگى كردن بجنگند. اينبار جنگ با نداشتن ها و كمبود ها و بيكارى...!
بساط فلافل فروشان و دست فروشان زياد شد و كولرهاى گازى يكى پس از ديگرى روشن شدند. فوتبال دوباره رونق گرفت و بازسازى واحد كت كراكر پالايشگاه قدم بزرگى بود براى بازگشت به روزهاى شكوه.
با اين حال ضعف ها همچنان روى  سر شهر سايه انداخته بودند. براى همين وقتى حيدر پير مرد ۷۰ ساله اهل منطقه كفيشه تصميم گرفت دوچرخه هندى اش را دوباره از انبارى بيرون بكشد و برود دبه هاى آب را براى فروش پر كند مى شد فهميد بايد بيشتر به آنها توجه كرد خيلى بيشتر!
هنوز صداى زنگ و زنجير دوچرخه اش مى آيد. درست در مسير كفيشه تا منطقه ، تانكى ابوالحسن. مى گويد: از گرسنگى هم بميرم اُبُدان (آبادان) رو ول نمى كُنم. اين بچه هايى كه مو مى بينيم همه چى رو دوباره مى سازن همه چى رو...»
نگاهى به بازگشايى و فعاليت قهوه خانه هاى سنتى در تهران
معمارى و ميهمان نوازى ايرانى
261147.jpg
مهرى حقانى
«زندگى يك رؤياست و وقتى آدمى به سفر مى رود، دو چيز را بازمى يابد: خدا و خودش را»
در حقيقت آنچه گردشگر كره اى را واداشت تا يادداشت بالا را در دفتر يادبود بنويسد عصاره ناب ترين دريافت او از گذراندن ساعتى از وقت خود در فضايى كاملاً ايرانى بود.
وقتى قدم هاى ما جست وجوگرانه، پابه درون چارچوب قهوه خانه گذاشت ، آغاز اين ورود، همان سلام گرم و ميهمان نوازى بى مانند ايرانى بود. كمى در همان آغاز تأمل كنيد، سربرگردانيد يا به رديف هاى تاقچه اى بالاسر و روبرو نگاه كنيد. چاى و بساط آن، ديگر براى شما يك دم كردنى با عجله و بدون تأمل نخواهد بود. بشر، فرهنگ خود را با ابزار آغاز كرد و هنوز كه هنوز است عصاره آرزوها، افكار، برداشت ها و رؤياهاى خود را در آن به نمايش مى گذارد. رديف رنگارنگ و شمايل منحصر به فرد قورى ها از چيزى بيش از يك گياه دم كردنى چاى سخن مى گويند و لحظه اى به خود آييد. سماور فلزى و تكاپوى آب و آتش، هيبتى مثال زدنى به آن بخشيده است. من هنوز دچار حس عميق رمانتيك آن گردشگر كره اى نشده ام چون هنوز پابه اندرونى اين قهوه خانه نگذاشته ام. اما گويا در اين مكان، عناصر فرهنگى كه سالها و روزهاست با آنها زندگى كرده ايم از قاب تكرار درمى آيند. شادمانه تر بگويم اينجا تبلورنه، بلكه غليان يك فضاى ايرانى است. پس به ايران خودمان خوش آمديد. ميدان راه آهن ـ قهوه خانه آذرى ها ـ ثبت شده در فهرست آثار ملى سازمان ميراث فرهنگى.
***
حاج احمد آذرى به همراه برادرش، سنگتراش و از معماران كاخ مرمر بودند. اما مكانى كه احمد آذرى در سال ۱۳۲۷ در اختيار مى گيرد تا حدود ۷۰ سال پيش از آن، قهوه خانه بوده است. مصطفى آذرى پورمدير كنونى قهوه خانه  آذرى ها مى گويد:
در آن زمان سن كمى داشتم، اما به خاطر دارم به دليل موقعيت راه آهن و محله قديمى اميريه، مشتريان خاصى داشتيم. مانند كف ساب ها و بناها . قشرهاى مختلف بعدازظهرها در قهوه خانه جمع مى شدند و تعدادى از محلى ها نقل هاى شاهنامه را گوش مى كردند. فضاى قهوه خانه تقريباً همان فضا است و فقط آجركارى هايش جديد است.
مى پرسم آيا در قديم خانم ها هم به قهوه خانه مى آمدند؟ آذرى پور پاسخ مى دهد: نه اصلاً خانم ها نمى آمدند. فضا مردانه بود، اما چون اينجا منطقه اميريه است، اقوام خانواده هاى اصيل هم به اينجا مى آمدند. حتى روحانى مسجد محل به اين قهوه خانه مى آمد كه البته هم اكنون هم مى آيند.
از سويى، قهوه خانه چون يك مكان محلى بود، محاسن زيادى داشت و از جمله محل رفع گرفتارى هاى مردم بود. اما جوان ها اصلاً به اين مكان نمى آمدند، يعنى جوان زير ۲۰ سال نبود. زمانى كه نقل شاهنامه مى شد از ۲۳ سال به بالا در قهوه خانه حاضر بودند.»
قبل از ورود به صحن اصلى قهوه خانه، گوشه اى از آن ديوار كاهگلى دارد كه قبلاً كاشيكارى بود . چند پله پايين تر به طرف صحن اصلى قهوه خانه، بويى از باغهاى ايران مى آيد. حوض، عنصر جدانشدنى فرهنگ مكانى ايران است و در كنار حوض، علم كوچكى گذاشته شده و سرتاسر اين فضا پر از گلدانهاى سرسبز و شاداب است. در سال ۱۳۷۲ از سوى معاونت امور اجتماعى شهردارى تهران طرحى به شركت توسعه فضاهاى فرهنگى ارائه شد.
اين شركت نيز طرح ها را به دفتر پژوهش هاى فرهنگى و بخش مردم شناسى ارجاع داد و سپس مهندسين كوشك ، خانم مهندس بلوچ و اسدى طراحى نهايى را ارائه كردند. هدف از اين طرح كمك به احياى قهوه خانه هاى سنتى، پركردن اوقات فراغت مردم و در نهايت تلاش براى هويت يابى فرهنگى و ملى بود. آذرى پور مى گويد: تمامى آرايه هاى قهوه خانه از قبل بوده، ولى آجركارى ها كار معمار آقاى پروانه است. در حقيقت اگر اينجا احساس آرامشى وجود دارد، به فضاى كاملاً ايرانى آن برمى گردد. زمانى كسى جرأت نمى كردهمراه خانواده اش به ميدان راه آهن بيايد اما امروزه اين وضع عوض شده است.
هزينه بازسازى قهوه خانه را شركت توسعه فرهنگى پرداخت كرد و بعدها قسمتى از آن بازپرداخت شد.
در حقيقت احياى اين قهوه خانه يك اتفاق بود. حركتى كه با استقبال مردم روبه رو شد و اين حركت الگوى سرمايه گذارى هاى بعدى در اغلب سفره خانه هاى سنتى شهر شد. روال كار همه جا اين است كه دولت از يك بخش حمايت مى كند و به بقيه نشان مى دهد كه فعاليت در اين بخش شدنى است. بعد از اين قهوه خانه، حدود ۱۰۰ قهوه خانه و سفرخانه سنتى در تهران بازگشايى شده است.
آجركارى ديوارهاى قهوه خانه به ماهرانه ترين شكل انجام شده است، ولى آنچه بيش از همه رخ مى نمايد جلوه رنگارنگ و اصيل نقاشى هاى قهوه خانه اى است كه جزو آثار قديمى نقاشى هاى قهوه خانه اى است:
نمايش صحنه هاى پذيرايى، نقالى و شاهنامه خوانى و حتى ذكر مصايب مذهبى،
چهره ها  و طبقات مختلف اجتماعى مهمانان، نحوه پذيرايى و استكان هاى چاى و طبق هاى غذا و دورى هاى ميوه و گاه شاهزادگان و بزرگ زادگان كه در صدر نشسته اند.
آذرى پور مى گويد: «يكى از هنرهايى كه زنده شد، نقاشى هاى قهوه خانه اى بود. ازسويى در سال ۱۳۷۲ وقتى سراغ فروشنده هاى سفال در همدان رفتيم، با صنعتى ورشكسته و مأيوس روبرو شديم. اما بعد از اين اتفاق حتى صنعت لاله جين همدان و سفره هاى قلمكار اصفهان و صنايع ديگر زنده شدند و۱۰ تا ۱۵ هزار نفر هم در اين صنف مشغول به كار شدند.»
در بالاى صحن اصلى، صدر مجلس قراردارد كه محل نقالى و ضرب زورخانه اى و حكايت مرشد است. آلات حماسى، زيور اين قسمت است. اما بزرگترين نقال ايرانى يعنى مرشد ترابى چگونه دوباره نقال بزرگ ايران شد؟
آذرى پور تعريف مى كند: «زمانى كه به سراغ او رفتيم، در اطراف شاه عبدالعظيم مشغول باغبانى بود. دوباره كه به كار بازگشت اكثر برنامه هاى فرهنگى خارج از كشور ميزبان او شدند. درحقيقت هنرمندان گمنام ما دوباره زنده شدند. ما سعى كرديم برنامه اى براى ميهمانان و خانواده هاى ايرانى تدارك ببينيم كه با تأكيد بر عناصر نيك فرهنگ ايرانى و زنده كردن ارزش هاى خلق و خو مانند شرافت، درستكارى، جوانمردى و ميهن دوستى باشد.
به طور مثال ما به مرشدها مى گفتيم داستان گردآفريد را نقل كنند زيرا زن در فرهنگ ايرانى جايگاه رفيعى داشته و همواره محترم و با ارزش هاى انسانى مطرح مى شده است.
در صحن ميهمانخانه يك سرى تخت هاى مشروف به قالى ايرانى جلب نظر مى كند و همچنين ميز و صندلى كه در اطراف چيده شده، ولى قبلاً فقط تخت بوده است. با نزديك شدن ظهر، قهوه خانه رو به شلوغى مى رود.
اما نكته جالب آن است كه از هر قشرى به اين مكان مى آيند. اكثر مهمانان ، اعضاى يك خانواده هستند و جاى خوشوقتى است كه مكانى براى جذب جوانان فراهم شده است. آدمى به هرحال به فراغت و لختى آسايش و آرميدن از تكاپو و جنجال روزانه نياز دارد و حال، عناصر برجسته فرهنگ ملى بهترين بهانه را براى تلاقى با زمان تفريح اين نسل يافته است.
آذرى پور مى گويد: حتى خيلى وقت ها در اينجا خواستگارى انجام شده و به ازدواج انجاميده است. بعد مهمان ها با بچه ها به اينجا آمده اند. ما در فرهنگمان عناصر زيبايى داريم كه چاره اى جز ارائه آنها نداريم. يكى از بهترين لحظات براى ما وقتى است كه مردم هنگام رفتن از ما تشكر مى كنند. اين تشكر مردم از همه چيز مهمتر است. پدرمان به ما آموخت كه هيچ وقت مردم را دست كم نگيريم، هيچ وقت حدس نزنيد آن آدم چيزى نمى داند يا نمى فهمد. شايد همان فرد شعورش از همه ما بالاتر باشد.»
چنين فضايى با تلاقى خالص ترين و صميمى ترين اوقات مردم، چه بسا فرصت خوبى براى تلاقى هنرمندان و بزرگان فرهنگ باشد.
با اين حال آذرى پور مى گويد: متأسفانه عده اى از هنرمندان بزرگ ما فكرمى كنند تنها جاى مناسب براى آنان، تالارهاى بزرگ است.
شايد آنها اين فضاهاى صميمى و مردمى را براى خود كوچك مى دانند. اما شايد اين به كوچكى خود ما و معيارهاى ما برمى گردد كه خود را تنها در ابعاد و اندازه هاى خاصى به مردم عرضه كنيم. اين درحالى است كه عمده مراجعان ما را طبقات متوسط و تحصيلكرده جامعه تشكيل مى دهند.
قهوه خانه آذرى ها در سال ۲۰۰۱ به عنوان بهترين فضاى پذيرايى، جايزه بين المللى اسپانيا براى صنعت هتل، توريسم وپذيرايى را كسب كرد .
آلبوم عكس قهوه خانه از خاتمى رئيس جمهورى سابق تا كرباسچى و مهندس حقانى، برخى چهره هاى روحانى و وزرا را درخود جاى داده است.
همچنين رئيس جمهورى يونان كه به گفته خودش شادترين لحظات را در اين مكان داشته است.
سفيران فرانسه، پرتغال و عمده كشورها به اين مكان آمده اند و گاه چهار زانو بر سر سفره ايرانى عكس گرفته اند تا انديشمندانى مانند پروفسور ريچارد فراى ايران شناس بزرگ آمريكايى كه شادى و آرامش در چهره اش موج مى زند.
مى گويند معابد محل آرامشند. چون انسان ها خالص ترين و ناب ترين لحظاتشان را به آنجا مى برند. اغراق نيست اگر بگوييم هركجا نيز ارزش هاى انسانى و زيبايى هاى يك فرهنگ درآن جمع شده باشند، فضايى انكار نشدنى از آرامش و شادى اصيل روح را به وجود مى آورند. جمع آب و سبزه، رنگ و نقاشى - موسيقى اصيل ايرانى و ميزبانانى كه خوش مرام ترين انسان هاى محله هاى آن اطرافند با تأكيد بر بازيابى و احياى تمامى نيكى هايى كه نسل هاى گذشته ما آفريده اند، شما را به لذتى فراتر از طعام و يك سرگرمى ساده مى برند.اينجاست كه شما بسته به آنچه به دنبال آن هستيد، مى توانيد باز بيابيد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |