محمد مطلق
روى خط صفر مرزى گله سرزنده اى از بزها در حركت است.بزها چغرتر از گوسفندها هستند، نمى بينى روى شن هاى بى آب و علف چطور بالا و پايين مى پرند؟
تقريباً هيچ جاده اى پيش روى ما نيست، احساس مى كنم گم شده ايم و بى هدف لاى تپه هاى شنى پيش مى رويم.
«مرز، مفهومى كه بسيار بدان انديشيده ام.
- آقاى راننده كى به مرز مى رسيم؟
- تقريباً ده دقيقه است كه از مرز گذشته ايم. يادم مى آيد از كنار چند قلوه سنگ رد شديم كه آنها را با رنگ آبى علامت زده بودند،چيزى شبيه قسمت كردن گندمزار.
- مرز گلد اسميت همين جاست!
همين طوركه نمى شود،اگر يك نفر سنگ را بردارد و كمى آن طرف تر پرت كند چه؟ كيلومترها خاك دو كشور جابه جا مى شود! اين جا هيچ چيز هويت مشخصى ندارد و تنها طبيعت نابارور است كه خود را برهنه مى كند.
داخل مينى بوس پر از گرد و خاك مى شود، شيشه ها را مى كشيم.روزنامه نگاران طيف هاى مختلف كه همه دستى در ادبيات دارند در انتهاى مينى بوس جمع شده اند و شوخى مى كنند.هركدام از آنها ادعا مى كنند اگر پايشان به خاك افغانستان برسد، آن يكى را تحويل خواهد داد و بعد بلند بلند مى خندند.شايد ايران و افغانستان مرز داشته باشد اما ادبيات مرز بر نمى دارد.ادبيات مثل همان گله سرزنده بزهاى چغر است كه بدون ارائه مدرك از مرزها عبور مى كند.
رنگ شاداب پرچم در اين برهوت دنيايى از وجد و غرور را در دلت زنده مى كند.پاسگاه به سبك قلعه هاى قديمى ساخته شده است.چند قبضه دوشكا، يك توپ وچند درخت تنها نشانه هاى سرسبزى و زندگى در اين بيابانند.سرباز ايرانى با لباس چريكى نزديك مى شود و مداركمان را بررسى مى كند.او بسيار ورزيده و پخته نشان مى دهد.به راه مى افتيم، سربازى را مى بينيم كه در حال قدم زدن است، يك خط مستقيم را مى رود و دوباره بر مى گردد، گام هايش را نگاه مى كند، مانند كسى كه روى ديوار خراب شده اى قدم بزند.اينجا آخر دنياست.
سرباز افغانى با لباس كدر بلوچى و دستارى قهوه اى رنگ و كاموايى، نامه را سر و ته گرفته و با راننده خوش و بش مى كند.همان طور كه نامه را در دست دارد ما را نگاه مى كند و مى خندد، لب ها را تا بنا گوش كش مى دهد و مى گويد: «خوش آمديد»
حالا ديگر لابد از مرز گذشته ايم، اينجا نيمروز است امن ترين استان جنوبى افغانستان.اردوگاه ميل ۴۶ انتظارمان را مى كشد.
آقا خودكار دارى؟
ساعت يك و نيم بعد از ظهر است، اردوگاه ميل ۴۶ با ۸ هزار نفر جمعيت نمونه كاملى است از قوميت هاى مختلف افغانى: كلاه هاى طلايى قندهارى، لباس هاى گشاد بلوچى، شال گردن هاى سفيد، چشم هاى مورب تاتارى، گونه هاى سوخته و پاهاى برهنه.زنان و دختران كمتر ديده مى شوند.آن روبرو زنى با روبنده سبز در تاريكى چادر نشسته است.از مينى بوس كه پياده مى شويم بچه ها دوره مان مى كنند:
- آقا خودكار دارى؟
اين تنها جمله اى است كه در نخستين برخورد با كودكان افغان مى شنوى.
بچه ها وسايل شان را پرت مى كنند توى چادر و با شكم هاى گرسنه و چشم هاى خواب آلود مشغول مصاحبه و عكاسى مى شوند.شايد به اين مى انديشند كه فرصت ها را نبايد از دست داد.
من بر مى گردم، بايد فكرى براى شكمم بكنم، بعد هم يك چاى داغ و خواب قيلوله مى چسبد.يكى از خبرنگاران كه پيراهنى آستين كوتاه پوشيده- تقريباً چيزى شبيه زير پوش- آنقدر خودكار و دفتر يادداشت و دوربين و واكمن از گردنش آويزان كرده كه در اين بيابان بى شبيه به آدم فضايى ها نيست.او از همان ابتدا حرفه اى گرى خود را به رخ مى كشد:
چند سالته؟
بلدى آواز بخونى؟
پدرت كجا مرد؟
وقتى از غذا حرف مى زنم همه چپ چپ نگاهم مى كنند اما واقعيت اين است كه شكم گرسنه حس هم دردى را در من كم رنگ كرده.من به خواب و غذا احتياج دارم آيا اين عيب بزرگى است؟ نكند ما را آورده اند اينجا كه مثل مردم افغان گرسنگى بكشيم!
بالاخره مردى كه بر پيراهنش هلالى سرخ نقش بسته، با كيسه هاى بزرگ نايلونى غذا وارد مى شود، بايد بگردم و پرترين ظرف را پيدا كنم.
حالم به هم مى خورد از سوژه كردن اين مردم بدبخت.اصلاً نمى خواهم به فقرافغان ها فكر كنم، در اين اردوگاه حتماً هنرمند و شاعر و معلمى هم هست.
دم دماى غروب بر مى خيزم و پتوهاى نرم و سياه رنگ فرانسوى را در گوشه چادر تا مى كنم.بيرون مى روم و شش هايم را پر مى كنم از هواى تازه.هر سوى اردوگاه را كه مى نگرى بيابان است و بيابان و زمين در انتهاى نگاهت با آسمان پيوند مى خورد.
راستى گورستان كجاست؟ گورستانى كه چندى پيش آباد شده و بعد از چندى هم تنها يادگار اين روزها خواهد بود.
از كنار هر چادر كه رد مى شوى صداى ترانه مى آيد، موسيقى همه چيز اين مردم است، صداهاى خشك و خش دار اما شاداب درست مثل بزهاى چغر در برهوتى از شن.
- آقا خودكار دارى؟
- نه
- برات آواز بخونوم؟
و بر دو سيمى كه روى تخته پاره اى ميخ كرده، مى نوازد:
سر پل موى بولا
تانگ آمد و از بالا
نفهميدن جن گيره
مسود خان كج كلا
- عوضش كن خسته شديم:
ها...نگار نازنين اى روز دندان
مرا غم هاى تو برده به زندان
الا دختر كه همزاد تونم مو
مخور غصه كه نومزد تونم مو
مسلمونا كه من مادر نداروم
كتاب خوانده اى از بر نداروم
به پشت بوم بديدوم همسرت يار
بيفته خون مو بر گردنت يار
آسمان بى ستاره
اين نخستين شبى است كه در اردوگاه مى گذرانيم، آسمان اينجا چقدر كم ستاره است، هوا يكباره سرد مى شود طورى كه بايد پالتوهايمان را بپوشيم.جلوى چادر هلال احمر، مردان و پسران بسيارى نشسته اند و مشغول تماشاى زير آسمان شهرند: يك تلويزيون پارس گرونديك مبلى ۲۶ اينچ.يكى از مسئولين هلال احمر مى گويد: «اوايل فقط به تصاوير نگاه مى كردند، هر تصويرى كه باشد، اما حالا برنامه ها را انتخاب مى كنند: زير آسمان شهر، خط قرمز...»
برنامه كه تمام مى شود روبروى چادر ما حلقه بزرگى تشكيل مى دهند و دور تا دور مى نشينند، به احترام ما پتو پهن كرده اند.
صداى رباب چه دلنشين است، عبدالرسول هنرمند قندوزى بلند مى شود كه برقصد او كارمند صدا و سيماى كابل است.، مردى پنجاه ساله، راست قامت و ورزيده.خودش مى گويد سه هنر ياد داروم: پشتك ياد داروم، شعر ياد داروم، مسخره بازى ياد داروم!
عجب مى رقصد اين عبدالرسول ! رقصى مردانه و موزون بادست هاى باز و شلاقى.گاه در تندى اوج رقص يكبار ه مى ايستد و ريش بلند و جو گندمى اش را به چپ و راست تكان مى دهد، همه مى خندند، از ته دل.
بلند مى شود كه عكسش را بگيرم،با نور فلاش خود را به زمين مى كوبد و باز هم شليك خنده ها، از همانجا نرم روى دست هايش بلند مى شود و وارونه دور مى زند.بعد دو تا پشتك وارو و دوباره رقص.صداى رباب اوج مى گيرد.
اين كار هر شبه مردم اردوگاه است.زنان هم آن سوى اردوگاه مجلس گرفته اند اما هيچ مردى حق نزديك شدن را ندارد.مردم افغان از ته دل مى خندند و از ته دل گريه مى كنند.
عبدالرسول اصرار داردكه ما هم برقصيم.بر سر هم مى زنيم تا بالا خره يكى را بلند مى كنيم.با رقص وارد محوطه مى شود و ادا و اصول در مى آورد.عبدالرسول كه حسابى رويش كم شده بر مى گردد، انگشت به دهان مى گيرد و تعجب غلو آميزى مى كند.همه مى خندند اما دوست ما سرش به كار خودش گرم است.
- بابا گفت و گوى تمدن ها
- سر ميز ما هم بيا
مجلس هنوز ادامه دارد، بر مى گردم كه دست هايم را بشويم و شام بخورم، بچه ها كنار تانكر آب ايستاده اند و با تعجب مرا نگاه مى كنند كه مشتى ريكا به دست هايم ماليده ام و آب را ول كرده ام.
يكى از بچه ها مى گويد ژل آنتى باكتريال دارم...
يكى از مسئولين هلال احمر مى گويد: « مدتى طول كشيد تا ترس بچه ها از آب بريزد، براى اين كار گاه مجبور مى شديم با آفتابه آب بازى كنيم اما حالا وضع بهتر است.» بچه ها آفتابه را مى گيرند كه من دست هايم را بشويم بعد هم من آب روى دستشان مى ريزم.
شام سوسيس داريم كاش غذاى افغانى مى خورديم!
گل سيما
پاهايم درون كيسه خواب دم كرده است.ميان خواب وبيدارى چكه هاى آب را روى صورتم احساس مى كنم، صداى باران مى آيد، فايده اى ندارد بايد بيدار شوم.باران از گوشه چادر تو آمده اما دور ستون چوبى، يك جزيره كوچك باقى است.كارى نمى شود كرد، پتو ها را دور تا دور چادر مى چينيم كه آب را تا صبح نگه دارد.آن وسط به شكل يك ستاره پنج پر مى خوابيم و پاهايمان را جمع مى كنيم توى شكممان.
صبح دو پيرمرد افغانى كه براى هلال احمر كار مى كنند، جل و پلاسمان را پهن مى كنند جلوى آفتاب بعد هم دست در كمر هم مى برند و كشتى مى گيرند.هيچ اثرى از باران نيست، زمين تشنه همه را بلعيده است.امروز بسيار سرحالم، بايد همه جا را سرك بكشم و با دقت ببينم.طبق معمول با كامران از گروه جدا مى شويم.نخستين چيزى كه نظرمان را جلب مى كند دختر ۳-۴ ساله اى است كه نشسته و در لگنى فلزى لباس مى شويد، بلند مى شود تا چيزى شبيه روسرى روى طناب مورب چادر پهن كند.چشمش به ما كه مى افتد، يك قدم به عقب برمى دارد مى ايستد و باز نگاهمان مى كند.مردد است مثل اينكه بازى نمى كند، واقعاً لباس مى شويد.آن طرف تر مردم براى پر كردن دبه ها و گالن هايشان جلوى تانكر آب صف كشيده اند.دو صف بسيار طولانى يكى مردان و ديگرى دختران كم سن وسال و تك و توك زنانى با روبندهاى رنگ به رنگ ديده مى شود.به طرف زن ها مى رويم، خيلى دلمان مى خواهد بدانيم كه آنها از اين برخورد مردان راضى هستند يا نه، برخورد مردان هم نه، برخورد نوعى سنت و عرف.مردى با اسلحه جلو مى آيد تقريباً عصبانى است و از ما مى خواهد كه دور شويم.
- ما خبرنگاريم و مى خواهيم از وضعيت زن ها گزارش بگيريم
- وضعيت زن ها خيلى خوب است، آنها از اين نظرها خيلى راضى اند، شما حق نداريد با آنها حرف بزنيد.
او راكمى آرام مى كنيم.يادمان مى رود نامش را بپرسيم اما مى گويد كه از طايفه تاجيك هاست.
- ما فكر مى كرديم اين قانون طالبان است.
- نه پيش تر هم بوده، در اين مملكت فقط خانم هاى معلم و كارمند حق داشته كه عكس بردارى و فيلم بردارى كنند يا از زبان خود حرفى بزنند.اين ها همه مردم «مال دار» و داهاتى اند، چه مى فهمند عكس يعنى چه؟
- يعنى يك نوع تبعيض بله؟
- ها...بله...نه با فاميل هايشان حرف مى زنند اما فيلم بردارى حق ندارند. آن طرف تر عده اى پا برهنه روى كپه اى از خاك دراز كشيده اند و حمام آفتاب مى گيرند.مرد ۴۰ ساله اى كه به پشت خوابيده، دست هايش را زير سرش جابجا مى كند و دهن دره عميقى مى كشد طورى كه تا اعماق گلويش پيداست و همان طور با چشم هايى كه از پشت گونه هاى جمع شده به زحمت ديده مى شود آرام ما را با تعجب ،تعقيب مى كند تا رد شويم.چاره اى نيست بايد به مقر فرماندهى نيروهاى متحد شمال در جنوب افغانستان برويم و موضوع را براى «دوست محمد نظير خان» فرمانده اين مقر توضيح دهيم.تقريباً خوشحاليم و مقاومتى نمى كنيم. وارد كه مى شويم،همه بر مى خيزند: مردانى با روبند هاى نصفه - نيمه و دوست محمد كه در رأس مجلس نشسته است.هيبت مردان افغان با كلاشينكف ديدنى است.ياد حرف هاى فريدون صديقى مى افتم:
« ببين پسر جان خبرنگار يك بازيگر- كارگردان است.اين بازيگر هم بايد نقش بازى كند و هم با كارگردانى فضا را مال خود كند.»
- شما دوست داريد يكى بيايد خانه تان از مادر و خواهرتان عكس بردارى و فيلم بردارى كند.
- مسلماً نه...ولى خوب ما روى اين كه شما به عنوان نيروهاى متحد شمال آدم هاى روشن فكرى هستيد خيلى حساب باز كرده ايم...ايران با شما دوست است و ما به شما اعتماد داريم . نبايد رابطه ها با اين حرف ها كه فقط به خاطر شغلمان است از بين برود!
- فرمانده اينجا كه نامحرمى نيست اجازه مى دهيد با هم عكس بگيريم، البته بايد اسلحه ات را به من بدهى!
كامران عقب عقب مى رود و عكس مى گيرد.تمام شد فضا مال ماست و حالا مى توانيم با دوست محمد نظير خان بنشينيم و گپ بزنيم...
امروز آخرين روز اقامت ما در اردوگاه ميل ۴۶ بود فردا بر مى گرديم، چيزى شبيه تعطيلات آخر هفته اما همين دو- سه روز هم كافى بود تا همه چيز رنگ عادت به خودش بگيرد.كاشفى خوانسارى مى گويد: «مى توانم يك عمر اينجا بمانم و زندگى كنم، بدون احساس دلتنگى و بدون احساس نياز به چيزى بيش از اين.»
شب دارد چادر سياهش را بر پا مى كند و فانوس كم سوى ماه را مى آويزد.مردان سازهايشان را روى شانه گذاشته اند و دبه هايشان را به پهلو گرفته اند، دوباره صداى رباب و غش غش خنده ها فضاى نيمروز را پر خواهد كرد.
جاى تعجب است دخترى ۱۵ ساله با دست هاى حنا زده بدون روبند پيش مى آيد.
- اسمت چيه دختر
- گل سيما، اهل دل آراموم
غروب پيرمردى دل آرامى بيهقى برايم مى خواند: «تا دل آرام رفته نتوانم، كالاى خويش برده نتوانم، مرا به ايران بريد كه از زمان ظاهر شاه آمده ايم باز آييم»
اين جا طايفه هزاره ها از همه باز ترند و مى توانى دم چادر زنان شان را بدون روبند ببينى البته اگر سربازى تو را نديده باشد.
ظهر پيرمردى از هزاره از من وكامران خواست برويم دم چادر و عكس خانوادگى بگيريم و وقتى برگشتيم ايران چاپ كنيم تا فاميل خبردار شوند آنها زنده اند! عكس مى گيريم و دختر شوى مرده اش لال بى بى برايمان بر دفى پاره مى كوبد و مى خواند.
ما كه به چادر پدرلال بى بى رفتيم بچه هاى همسايه بغلى هم آنجا بودند.
اينجا بچه يعنى پسر:
- چند بچه دارى
- دو بچه، بقيه هم دخترند.
- چند تا دختر؟
- نه تا
شب قبل يك پسر بچه گم شد، اهالى تا نيمروز و قندوز رفتند و پيدا نكردند.به سراغ پدرش رفتيم.
- چى شده پدر يعنى چه گم شده؟
- باد شمال برده
و هرچه فكر مى كنم معناى اين جمله را نمى فهمم.
ديگر فرصتى نمانده است، بايد به گورستان هم سرى بزنيم.
اينجا يازده قبر كوچك و بزرگ در كنار اردوگاه آرام خفته اند، يازده تل خاك با سنگ چين و علامت.محوطه قبرستان آب و جارو شده است، مى ايستيم و فاتحه مى خوانيم.
ماه بيبى همان صبحى كه ما وارد اردوگاه شديم كودك پنج ساله اش را به خاك سپرد.حالا او زنى تنهاست و نمى خواهد كه برگردد حتى بعد از جنگ.چهار طرف قبر كوچك فرزندش را چهار ستون چوبى زده و ده ها دعا را به شكل مثلث تا كرده و در پارچه هاى رنگ به رنگ بر بالاى قبر آويخته است.مى نشينيم و فاتحه مى خوانيم.
عبد الرسول هنوز وسط جمعيت نشسته و مردم را مى خنداند.خنداندن مردم در اين شرايط شايد هنر بزرگى باشد اما مردم افغان عادت دارند از ته دل بخندند و از ته دل گريه كنند.
روى پتو هاى فرانسوى دراز مى كشم، دست هايم را زير سرم مى گذارم و به دست هاى حنا بسته گل سيما فكر مى كنم به لال بى بى و دف پاره پاره اش.هنوز از آن بيرون صداى خنده مى آيد كه يكباره ناله گلوله ها با خنده مردم اردوگاه پيوند مى خورد.آرام آرام صداى توپ، چلچله، گلوله هاى رسام و...خداى من قيامتى مى شود دشت.با كامران پامرغى مى رويم سمت مردى كه كلاشينكفش را رو به آسمان گرفته و ستاره ها را به رگبار بسته است.گير افتاده ايم، اما مى گفتند كه اينجا امن ترين ناحيه افغانستان است! خشاب مرد تمام مى شود وتا بخواهد خشاب ديگرى بگذارد پاى اورا مى گيريم.كامران مى پرسد :
-آقا آمريكايى ها حمله كردند يا با طالبان درگير شده ايد؟!!!
- ها...نه مگر خبر نداريد فردا عيد قربانه، جشن گرفته ايم.
ما صبح على الطلوع بر مى گرديم، پيش از آنكه اهالى اردوگاه از خواب برخيزند.جدايى به همين راحتى ها هم نيست. مينى بوس در پهناى كوير گم مى شود و اردوگاه با نخستين رگه هاى نور در وسعت خاك رنگ مى بازد.