|
|
|
|
|
به بهانه مرگ تنها بازمانده مستبدان آفريقاى جنوبى
|
|
|
|
|
|
|
پايان خوش شانسى هاى مردم آمريكا
هفته نامه آمريكايى نيوزويك در گزارشى نوشته است: آمريكا پس از قرن ها خوش شانسى هم اكنون شانس خود را از دست داده و دولت جرج بوش باعث از بين رفتن اعتبار و وجهه چند قرن گذشته آمريكايى ها شده است. «مايكل هرش» نويسنده اين گزارش نيوزويك كه روز شنبه در سايت اينترنتى اين هفته نامه منتشر شد، نوشت: اينكه مردم آمريكا تا چه اندازه خوش شانس بوده اند كه در لحظات حياتى تاريخ از رهبرانى بسيار قدرتمند برخوردار بوده اند به موضوعى بسيار محبوب در سيستم آموزشى مردم آمريكا تبديل شده است و اين مسأله را از زمانى كه به عنوان يك كودك وارد مدارس مى شويم، شنيده ايم. ما بسيار خوش شانس بوديم كه نخستين رئيس جمهورى آمريكا مردى درستكار به نام «جرج واشنگتن» بود كه با رد قدرت هاى سلطنتى كه به وى پيشنهاد شده بود، از جمهورى حمايت كرد. همچنين بسيار خوش شانس بوديم در زمانى كه آمريكا در حال از هم پاشيدن بود رئيس جمهورى همچون «آبراهام لينكلن»را انتخاب كرديم و در دهه هاى۱۹۳۰و۱۹۴۰نيز فردى همچون «فرانكلين روزولت» را داشتيم. بسيار خوش شانس بوديم كه يك فروشنده لباس مردانه ورشكسته شده به نام «هرى ترومن» به هنگام آغاز جنگ سرد هدايت آمريكا را برعهده داشت و پس از آن نيز بسيار خوش شانس بوديم كه هنگام پايان جنگ نيز يك بازيگر سينمايى به نام «رونالد ريگان» توانست به خوبى جنگ را پايان دهد. «زمانى اين ضرب المثل وجود داشت كه خداوند نگهدار مست ها، كودكان و آمريكا است البته مسأله اى كه وجود دارد اين است كه شانس در نهايت به اتمام مى رسد و اين همان مسأله اى است كه براى مردم آمريكا رخ داده است. باتوجه به اينكه مردم آمريكا روز سه شنبه براى شركت در انتخابات ميان دوره اى كنگره در پاى صندوق هاى رأى حاضر خواهند شد، بايد و بايد با اين واقعيت مواجه شويم كه در تمامى طيف هاى سياسى به افرادى بد اقبال تبديل شده ايم. تاريخى ترين بدشانسى مردم آمريكا اتفاقى بود كه پس از روز انتخابات رياست جمهورى سال ۲۰۰۰ رخ داد و تنها ۵۳۷ رأى ايالت فلوريدا باعث روى كار آمدن جرج بوش شد، بدون توجه به اينكه «ال گور» چه رئيس جمهورى مى توانست باشد، هم اكنون بسيار دشوار است كه نتوان اينگونه نتيجه گيرى كرد كه بوش فردى اشتباه بود كه در يك زمان اشتباه حاضر شده بود. شايد بوش در نوعى جنگ ديگر مى توانست موفق تر عمل كند ولى در لحظه اى از تاريخ كه ما شاهد ماهرانه ترين تهديد جهان بوديم، زمانى كه ما به چيزى بيش از اراده براى استفاده از نيروى نظامى يعنى رهبرى واقعاً پر استعداد ( كه از قبل دشمن ناشناس خود را به خوبى مورد مطالعه قرار دهد) نياز داشتيم، ما به رهبرى دست يافتيم كه به عدم آگاهى خود افتخار مى كرد. لذا در چنين وضعيتى بوش در نهايت گروه القاعده، صدام و تمامى شبه نظاميان اسلامى را با اسامه بن لادن در يك گروه قرار داد او به اين گروه كوچك كه در افغانستان حضور داشتند و جاى ديگرى براى فرار نداشتند حمله كرد و به اين ترتيب اين گروه را در سراسر جهان پراكنده ساخت و اين نيروها به يك تهديد نسلى اسلامى تبديل شدند. آمريكا در زمانى كه به سيستم مشاركت بين المللى احتياج داشت به رئيس جمهورى دست يافت كه تنها مى خواست يك «كابوى» باشد.بوش در دور نخست رياست جمهورى خود با عصبانيت و قلدرى عمل كرد و به اين ترتيب حيثيت آمريكا را كه با دقت زيادى در نيم قرن گذشته به دست آمده بود از بين برد و در زمانى كه آمريكا شديداً به حمايت جامعه جهانى احتياج داشت، كشور خود را منزوى كرد و پرداخت ميلياردها دلار بدهى را برعهده نسل كنونى و نسل هاى آينده اين كشور باقى گذاشت. بوش با از بين بردن منابع، حيثيت و اعتبار خود در عراق هم اكنون به اندازه اى ضعيف و منزوى شده كه نمى تواند آنگونه كه بايد با تهديدات مقابله كند و اين همان چيزى است كه ما آن را بدشانسى مى ناميم. بوش فردى را مسئول «مبارزه عليه تروريسم» كرده است (دونالد رامسفلد) كه خود نشانگر آن است مردم آمريكا نمى توانستند از اين بدشانس تر باشند زيرا در زمانى كه ما به هماهنگ كننده اى ماهر احتياج داشتيم كه سازمان هاى مختلف دولتى را كه در مسأله امنيت ملى دست داشتند، با هم متحد سازد يعنى تنها راهى كه مى توانيم به اهداف خود در روند پيچيده ضد تروريسم و بازسازى كشور دست يابيم، دقايقاً كارى خلاف آن را انجام داد. لذا به اين ترتيب دونالد رامسفلد بجاى بهبود بخشيدن روندهاى درون سازمانى وضعيت آن را بدتر ساخت.او بخاطر اينكه نخواست مأموريت از بين بردن طالبان و القاعده را به سازمان سيا واگذار كند، نابودى آن ها را به تعويق انداخت و وزارت امور خارجه را نيز از روند بازسازى عراق و بحث كنوانسيون هاى ژنو خارج كرد. هفته گذشته نيز «استوارت بوون» (Stuart Bowen) بازرس كل عراق در گزارشى جديد اعلام كرده بود پنتاگون در مورد فعاليت «تيم هاى بازسازى استانى» با وزارت امور خارجه به خوبى همكارى نمى كند، حال آنكه دولت آمريكا زمانى به شدت به اين تيم ها اتكا مى كرد. جرج بوش همچنين گفته است باوجودى كه تعداد زيادى از اعضاى حزب جمهوريخواه و حتى كاركنان كاخ سفيد خواسته اند او رامسفلد را فوراً از سمت خود كنار بگذارد، چنين كارى نخواهد كرد. هرچند اين نيز خود نوعى بدشانسى است،ولى بايد به اين مسأله اعتراف كرد كه بدشانسى مردم آمريكا در حال حاضر دو حزبى است زيرا اخيراً مطلع شديم كه حزب دموكرات نيز از توانايى هاى لازم براى مبارزه با تروريسم برخوردار نيست.در همين حال رهبران حزب دموكرات نيز اندك اندك در حال درك اين مسأله هستند كه «هيلارى كلينتون» كه همه پول هاى آنها را به خود جذب مى كند قادر به پيروز شدن در انتخابات نيست. چنانچه دموكرات ها بتوانند كنترل يكى از مجالس كنگره آمريكا را به دست آورند، دليل آن اين نخواهد بود كه مردم آنها را دوست دارند بلكه علت آن اين است كه آنها ديگر نمى توانند تحمل كنند جمهوريخواهان بر كشور حكومت كنند. لذا اصلاً تعجب انگيز نيست كه همه در حال صحبت كردن از «باراك اوباما» آمريكايى آفريقايى تبار باشند و اين درحالى است كه او تنها كمتر از دو سال است كه مشغول به كار شده است، پس مى توان گفت كه ما قطعاً به شانس احتياج داريم.
|
|
|
|
|
شوراى امنيت بدون حق وتو
|
|
|
وقوع هر بحران پيچيده و بزرگى نگاه افكار عمومى دنيا را متوجه نقش نهادى به نام شوراى امنيت سازمان ملل مى كند تا براى پاره اى از مشكلات موجود مانند بحران دارفور راه حلى بيابد و عدم وقوع جنگى ديگر ميان حزب الله و رژيم صهيونيستى را تضمين نمايد. اما اگر قرار است كه سازمان ملل اين اميدها را تحقق بخشد، رهبران دنيا بايد مهمترين مسأله كارساز را كه همانا «اصلاح ساختار شوراى امنيت» است بپذيرند و به اجرا درآورند. شوراى امنيت بايد هم نماينده اى واقعى باشد و هم كارآمد و در اين راستا به نظر مى رسد بايد عضويت در آن به كشورهاى آلمان، ژاپن، هند، برزيل، آفريقاى جنوبى، نيجريه و دست كم يك كشور مسلمان مانند مصر و اندونزى و گروهى ديگر از كشورها تسرى يابد. بدين ترتيب با گسترش شوراى امنيت مى توان حق وتو را از بين برد و احتمال برخورد مؤثر با هر بحرانى را افزايش داد. از سوى ديگر، در راستاى اين تلاشها، در شوراى امنيت مجموعه اى از دموكراسى ها شكل مى گيرد كه اگر چنين اصلاحاتى مؤثر واقع نشد، خود مى تواند به عنوان يك شوراى تصميم گيرى جايگزين مطرح شود. گسترش عضويت در شوراى امنيت بيش از ۱۵ سال است كه در دستور كار سازمان ملل قرار دارد و گروههاى كارى بى شمارى روى آن كار كرده اند و تلاشهاى ديپلماتيك طاقت فرسايى براى آن انجام گرفته است. آلمان، ژاپن، هند و برزيل بيش از ساير كشورها براى كسب يك كرسى در شوراى امنيت تلاش كرده اند. اين كشورها در تابستان ۲۰۰۵ بر كوشش هاى خود افزودند، اما اين تلاشها نتيجه نداد. آمريكا به طور علنى فقط از عضويت ژاپن حمايت كرده است كه بلافاصله پس از آن، چين با عضويت ژاپن مخالفت كرد. افزون بر اين، به عضويت دو كشور آفريقايى در اين شورا نياز است تا چشم اندازهاى سازمان ملل در اين قاره گسترش يابد و به اقدامات آن در مناطقى مانند دارفور مشروعيت داده شود. نكته جالب آن است كه آلمان، ژاپن، هند، برزيل و آفريقاى جنوبى كه براى عضويت در اين شورا تلاش مى كنند همگى دموكراسى هايى ليبرال هستند، اما چرا آمريكا با عضويت اين كشورها مخالف است؟ اين درحالى است كه دولت بوش به ادعاى خود استقرار دموكراسى را در اولويت سياست خارجى خود قرار داده است. يك پاسخ آن است كه گسترش شوراى امنيت روند كند تصميم گيرى را كه گاهى نيز به بن بست كشيده مى شود، بدتر خواهد كرد، اما براى حل اين مشكل راهى وجود دارد و آن از بين بردن بزرگترين مانع در برابر روند عملكرد شوراى امنيت است، يعنى حذف حق وتوى اعضاى دائم شورا. اگر سازمان ملل با وتوى روسيه و چين مواجه نمى شد، اين سازمان مى توانست اقدامات بسيارى را در قبال دارفور يا ساير بحرانها انجام دهد. اگر همه كشورهاى شوراى امنيت فعال باشند، ديپلماسى فرصت خوبى را براى همكارى كشورها فراهم خواهد كرد. اعضاى دائم شوراى امنيت براى عقب راندن برخى كشورها در قبال قطعنامه هاى مختلف با اعلام حمايت از برخى كشورها و مخالفت با پاره اى سياستهاى خاص از حق وتو استفاده مى كنند، اما اگر حق وتو حذف شود، بحران هايى كه نيازمند اقدامات لازم و فورى شوراى امنيت است، هرچه سريعتر مى تواند نسبت به حل بحرانها اقدام كند. علاوه بر اين، بايد سازمان جديدى از دموكراسى هاى ليبرال كه مشتاق پذيرفتن تعهداتى در قبال يكديگر هستند، به وجود آيد. اين سازمان با نام «كنسرت دموكراسى ها» اين امكان را براى اعضاى خود فراهم مى كند تا روى موضوعاتى نظير اصلاحات سازمان ملل و اصلاح ساير نهادهاى تشكيل شده در سال ۱۹۴۵ مانند صندوق بين المللى پول و بانك جهانى كار كنند. اين سازمان غرب را در برابر بقيه جهان قرار نمى دهد، بلكه در جهت منافع كشورهايى مانند هند، آفريقاى جنوبى، تركيه، اندونزى، كره جنوبى، مكزيك، برزيل و آرژانتين حركت خواهد كرد. ايجاد اين سازمان نشان خواهد داد كه اگر نهادهاى قديمى اصلاح نشوند، دنيا تا ابد به آنها تكيه نخواهد كرد. آمريكا و متحدان آن هيچ گاه موفق نشدند كه روح واقعى سال ۱۹۴۵ را كه طى آن سازمان ملل به وجود آمد، به مرحله عمل وادار كنند و آن را حس نمايند. دولت بوش همواره دوران پس از ۱۱ سپتامبر را با دوران ترومن مقايسه كرده و منهدم ساختگى فاشيسم اسلامى را با كمونيسم برابر دانسته و از آمريكايى ها خواسته است تا خود را براى جنگى طولانى آماده سازند، اما فرق دولت بوش با دولت ترومن در اين است كه ترومن دست كم كوشيد تا به كمك اهداف و ارزشهاى مشترك نهاد جديدى ايجاد كند. در دنياى امروز، شوراى امنيت نياز به اصلاحات دارد تا زمينه براى تأمين ساير اهداف فراهم شود، هرچند آمريكا در اين مورد تلاشهاى كافى و مناسبى صورت نمى دهد.
|
|
|
|
|
به بهانه مرگ تنها بازمانده مستبدان آفريقاى جنوبى
تمساح بزرگ آخرين نفس هايش را كشيد
|
|
|
پى دبليو بوتا رئيس اسبق آفريقاى جنوبى فردى كه بخشى از تاريخ سياه آپارتايد است ، در روزگارى نه چندان دور اسم او، وحشت و سركوب را در ذهن سياهان محروم و آزاديخواهان اين ديار زنده مى كرد. بوتا كشورش را در فاصله سال هاى۱۹۷۸ تا ۱۹۸۹ وارد بحران نژادپرستى عميقى كرد، ۳۱اكتبر در خانه خود در جنوب كشورش درگذشت. او در هنگام مرگ ۹۰سال داشت. بوتا از حزب راست افراطى ناسيوناليست برخاسته بود و به دليل رفتارهاى سختگيرانه و ويرانگرش لقب «تمساح بزرگ» گرفت. وى در سال۱۹۶۶ نخست ، وزير دفاع شد اما پيش از آن در سمت هاى مختلفى ايفاى نقش كرده بود. بوتا از ابتدا خود را به عنوان يك چهره ناسيوناليست متعصب معرفى كرد و سال ها تلاش نيروهاى داخل و خارج را براى برچيدن سيستم آپارتايد آفريقاى جنوبى خنثى كرد. بوتا براى بى اثر كردن تأثير تحريم هاى تسليحات از سوى كشورهاى مختلف بودجه نظامى آفريقاى جنوبى را افزايش داد او جواب مخالفان بين المللى خود را نيز با مشت آهنين و روش نظامى گرى پاسخ داد. تنها مردم آفريقاى جنوبى نبودند كه سايه وحشت او را بر سر خود حس مى كردند. بوتا يورش هاى متعددى را به برخى كشورها سازماندهى كرد به طورى كه براى سركوب قيام هاى چريكى چپگرا و آنچه كه خود او «نيروهاى هرج و مرج، كمونيسم وسوسياليسم» مى ناميد به آنگولا و ناميبيا حمله كرد. و اما از ويژگى هاى منحصر به فرد بوتا اين بود كه در دوران بازنشستگى نيز حاضر به ترك عقايد افراطى خويش نشد. سالها پس از آنكه بوتا از قدرت كنار رفت سياهان رايحه آزادى را چشيدند، وى همچنان در مقابل هر آنچه كه سياستهاى نژادپرستانه و تندروى رژيم وى را زير سؤال مى برد مقاومت مى كرد. او مى گفت: «من مجوز كشتارها را صادر نكردم و به خاطر مبارزه با كشتار انقلابى ماركسيست ها عذرخواهى نخواهم كرد. بسيارى از روانشناسان سياسى به آناليز شخصيت روانى او پرداخته اند. برخى محققان نيز كاراكتر او را موضوع پژوهش خويش قرار داده اند. بر طبق اين يافته ها، بوتا هنگامى كه يك پسر نوجوان بود به عضويت يك گروه سياسى - اقليت به نام حزب ناسيونال كه ديدگاه هاى نژادپرستانه و راست افراطى داشت، درآمد. در جريان جنگ جهانى دوم، وى در ايجاد يك گروه شبه نظامى با ديدگاه هاى نازى ها نقش فعالى ايفا كرد و در چارچوب آن به مخالفت با سياست هاى كشورش در حمايت نيروهاى انگليسى و متحدان برآمد. در سال۱۹۴۸ و در پى اوج گرفتن موج ملى گرايى در آفريقاى جنوبى، بوتا به مجلس سفلاى پارلمان راه يافت. به تدريج به مقام رياست حزب متبوعش رسيد و در دوران نخست وزيرى اچ. اف. ورورد وزير توسعه ارتباطات، وزير مسكن و وزير امور عمومى شد. بوتا در سال۱۹۷۸ نخست وزير آفريقاى جنوبى شد و در اين دوره قانون اساسى جديدى را تدوين كرد كه براساس آن اختيارات مطلقه پيدا كرد. در آن سال ها بود كه بوتا قوانين سخت و دست و پاگيرى وضع كرد. او انواع شيوه هاى اصلاح نژادى را براى سركوب سياهان پيش گرفت. براى نمونه، ازدواج ميان زنان و مردانى را كه از دو نژاد مختلف بودند منع كرد و براى خروج آزادانه سياهان از آفريقاى جنوبى محدوديت هاى سختى در نظر گرفت. بوتا دشمن رسانه ها نيز بود وقتى مطبوعات به سياست هاى بوتا، تاختند او در سال۱۹۸۶ آزادى مطبوعات را تحديد كرد و تعدادى از رهبران سياهان را بازداشت كرد. در سال۱۹۸۹ بوتا سكته كرد اما همچنان در برابر كسانى كه خواهان كناره گيرى او بودند، مقاومت مى كرد و مى گفت: «من مرد اخموى پير نيستم.» اما عاقبت جبر زمان و اراده تاريخ بر انديشه اين ديكتاتور فائق آمد. پس از چندماه از سكته قلبى بوتا استعفا داد وبه دنبال آن نلسون ماندلا دشمن ديرين او در ۱۹۹۰ از زندان آزاد شد. ماندلا با اف دبليو ده كلرك جانشين بوتا همكارى كرد تا انتخاباتى آزاد برگزار شود و سرانجام هر دو به خاطر تلاشهايشان جايزه صلح نوبل را از آن خود كردند. دسموند توتو اسقف اعظم انجيلى هاى آفريقاى جنوبى كه رئيس كميسيون حقيقت و آشتى بود شخصاً از بوتا خواست تا واقعيت را درباره بمب گذاريهايش عليه سازمان هاى سياهپوستان وگروه هاى ضدآپارتايد بگويد اما بوتا كميسيون را به رسميت نشناخت بلكه پاسخى مكتوب در ۱۷۰۰ به سؤالات كميسيون داد. در عين حال، كميسيون شهادت برخى از چهره هاى برجسته آن دوران را هم شنيد. به باور آزاديخواهان قاره سياه، بوتا به دليل گرايش هاى نژادپرستانه اش تبلور يك شيطان نژادپرست بود و دوستان ماندلا او را نزديكترين فرد به ديدگاه ها و اقدامات آدولف هيتلر مى دانند. منبع: سانفرانسيسكو كرانيكل
|
|
|
|
|
روش نو در مواجهه با طالبان
|
|
|
كابينه نومحافظه كاران همواره جنگ ۲۰۰۱ خود در افغانستان را الگويى موفق معرفى كرده اند. جورج بوش و همكارانش پاسخ بسيارى از منتقدانشان را با استناد به نتيجه اين جنگ داده اند. گويى تنها آتش بمب هاى ارتش ايالات متحده بود كه توانست منطقه و مردم افغانستان را از شر وجود حكومت و فرقه اى سركش خلاص كند. اما اكنون پس از پنج سال از آن فتح بزرگ، ناامنى به افغانستان بازگشته است. طالبانى كه رهبران آمريكا از زوال و فروپاشى آن خبر داده بودند، در هيأت يك اپوزيسيون مسلح قد برافراشته اند. درگيرى هاى چند روز اخير نيروهاى ناتو با اين گروه شاهد اين مدعاست. طالبان با تنگ كردن عرصه براى ائتلاف نيروهاى موسوم به ايساف يك علامت سؤال جدى مقابل استراتژى امحاى تروريسم دولت بوش قرارداده اند. به هر روى، اين حوادث اكنون دستمايه تحليل ها و بحث هاى تازه اى در رسانه هاى آمريكا شده است، به گونه اى كه مفسران سياسى اين كشور با عبور از استراتژى نظامى نومحافظه كاران در افغانستان به روش هاى جديدى در شناخت و مقابله با گروههايى مانند طالبان مى انديشند و از رهگذر اين بازنگرى براى تصميم گيران فرداى واشنگتن توصيه ها و پيشنهادهاى جديدى دارند تا در افغانستان و عراق راهى متفاوت از تجربه پيشين دنبال شود. گزارشهاى نيوزويك از همين منظر حاوى نگاه جديد محافل آمريكا در رويارويى با طالبان است. *** اگر جنگ و نزاع هاى سخت ۵سال گذشته در افغانستان هيچ نتيجه اى در برنداشته است، حداقل اين نكته را ثابت كرده است كه طالبان و حاميانش را نمى توان به مدد ابزار جنگى مغلوب كرد و در اين راه بايد وسيله كارآمدترى را جست. به عبارتى مقابله با ياغى گرى نياز به ادوات و ابزارى مكمل مثل: فشارهاى نظامى، روش هاى قضايى و مكانيزم هاى بين المللى دارد اما كليد نهايى براى چنين مبارزه اى تنها يك چيز است: «توافقات سياسى». در افغانستان نيز بايد اين كليد را در گفت وگو با طالبان جست وجو كرد. نزديك به نيمى از مردم افغانستان پشتو هستند، قومى كه خيلى زود تحت سيطره طالبان قرار گرفتند و تبديل به سربازان و حاميان آنها شدند. بعداً نيز وقتى نيروهاى غربى وارد افغانستان شدند، اين پشتوها بودند كه بيش از ديگر قوم هاى اين كشور مقاومت نشان دادند. اگرچه گفته شده كه طايفه هاى اصلى اين كشور احساس مشتركى درباره ناتو، ۳۹ عضو ISAF دارند اما بسيارى از افغان ها چندان دل خوشى از ناظران انگليسى و پيش از آنها روسى ندارند. طالبان در ابتدا مورد تنفر بيشتر غيرپشتوها بودند. اين گروه بعداً تلاش كرد از راه بازگرداندن امنيت به افغانستان در سرزمينى كه پس از فروپاشى اتحاد شوروى دستخوش آشفتگى ها شده بود، نظر مخالفانش را تغيير دهد اما اين تلاش ها نتيجه نداد و در اواخر دهه ۹۰ طالبان مفهومى معادل «بى رحم و شقى» پيدا كرد. اما در شرايط كنونى بايد بررسى كرد و ديد چرا بسيارى از افغان ها در حال حاضر ترجيح مى دهند بدون اينكه حمايتى از طالبان نشان دهند، چشم شان را بر روى حضور آنها ببندند. به راستى آيا اين به دليل حضور نه چندان مؤثر و حتى نسنجيده اروپايى ها و تصوير شيطانى آنها نيست؟ به يك مثال توجه كنيد: بارها از واژه «نيروهاى ضد وحدت ملى» استفاده شده است. اين واژه اى است كه معمولاً در جايى به كار مى رود كه جنگ و خونريزى وجود داشته باشد اما وقتى اين واژه در مورد افغانستان به كار برده مى شود، معناى خودباختگى را مى دهد. با اين اوصاف، اكنون طالبان مورد حمايت پشتوها است. در اين ميان حزب اسلامى (شاخه ديگر از جريان پشتوها) تحت رهبرى «گلبدين حكمتيار» نسبت به گرفتن قدرت خودش تمايل پيدا كرده است. از نظر هر دو گروه ـ طالبان و حزب اسلامى حكمتيار ـ گروه القاعده بيشتر دوستى پولدار و منبع رفاه است تا يار و ياورى ايدئولوژيك ضمن آنكه اين دسته از پشتوها آن حس ناخوشايندى كه جماعت افغان ها نسبت به اعراب دارند را در آنها برنمى انگيزد. نكته ديگرى هم بايد در شناخت طالبان لحاظ كرد دقيقاً مثل افغانستان كه دچار شكاف ها و اختلافات قومى است. در اينجا نيز هر گروه زيرمجموعه هايى بسيار با ويژگى هاى پيچيده و تعصبات خاص دارد. تعصباتى مثل ايل، تبار يا روابط خويشاوندى. وجود اهداف ضدو نقيض و سليقه هاى مختلف در راه كسب رفاه باعث ايجاد زمينه اختلاف مى شود كمااينكه همين رشته اختلافات موجب از بين رفتن پناهگاه آنها در افغانستان و يا از دست دادن پايگاه هاى سنتى شان در پاكستان شده است. مسأله ديگرى كه باعث پيچيدگى شناخت طالبان مى شود رابطه آنها با جريان هاى قاچاق به ويژه شبكه هاى قاچاق موادمخدر تا زمانى كه غرب استراتژى اى جدى در مبارزه با مواد مخدر دنبال نكند نخواهد توانست صف شورشيان و جنگجويان را از شبكه هاى قاچاق تفكيك كند. فقط با تكيه بر يك استراتژى فراگير است كه مى توان قدرت و نفوذ اربابان موادمخدر در حوزه سياست افغانستان را كنترل كرد يا از پيوند جريان هاى سياسى با شبكه هاى توليد و توزيع موادمخدر جلوگيرى كرد. در اينجا است كه لزوم شناخت بيشتر طالبان آشكار مى شود و اينكه ببينيم آيا طالبان گروهى مذهبى افراطى هستند، چيزى كه واشنگتن به آن اصرار دارد و يا گروهى برآمده از افراطيون فرقه اى و پشتوهاى ناسيوناليست؟ با وجود اين، اخيراً يكى از افسران ارشد آمريكايى به اين نكته رسيده و بيان داشته است كه حالا بهتر است كمتر به ايدئولوژى طالبان بينديشيم و بيشتر به اين توجه كنيم كه چگونه مى توان در برابر آن تاب آورد و اين دشمن مشترك را درك كرد و با آن مقابله كرد. وى لازمه چنين چيزى را انتخاب افراد سياسى هوشمند و خبره مى داند كه قادر به بهره گيرى از روش هاى گفت وگو و تعامل با طالبان در سطح فراگير باشند. از اكتبر ۲۰۰۰ ملاعمر به مذاكرات مستقيم با ائتلاف نيروهاى شمال با واسطه سازمان ملل تمايل نشان داد و سعى كرد به اين وسيله جنگ هاى داخلى را متوقف كند. اما اين قصد او در همان ابتداى راه ناكام ماند زيرا در همان زمان حمله القاعده به ناو جنگى آمريكا صورت گرفت و از پى اين حادثه آمريكا اين گونه برداشت كرد كه افغانستان كشورى حامى تروريست ها است كه «اسامه بن لادن» آن را به اين سو و آن سو مى كشاند. با افزايش بيش از حد آمار كشته ها در افغانستان بايد به اين نتيجه رسيده باشيم كه ديگر زمان برخورد با طالبان نيست اكنون شايد براى غرب بهتر آن باشد كه اصول اوليه مبارزه با شورشيان را مرور كند. اصل اوليه اين است: شناسايى دشمن.
|
|
|
|