|
آيا علم مى تواند مستقل از فلسفه باشد؟
پس زمينه فلسفى علم
بخش يكم
|
|
|
عليرضا شفاه
اين نوشتار از تأمل در مفهوم «انقلاب علمى» كوهن آغاز مى شود. آنجايى كه كوهن انقلاب علمى را انقلاب در مفاهيم نيز مى داند (كوهن ۱۹۵۹). چونانكه به نظر مى رسد اين دگرگون شدن مفاهيم را مى توان سنگ بناى «قياس ناپذيرى» كوهن دانست. به طور خلاصه قضيه قياس ناپذيرى كوهن به ما مى گويد كه در مطالعه دو پارادايم متفاوت نمى توان آنها را به واسطه سازگارى يا عدم سازگارى با يك تجربه مشاهدتى سنجيد. زيرا كه مشاهده اساساً معناى خود را در درون پارادايم مى يابد نه بيرون از آن. پس هر سازگارى يا عدم سازگارى و يا حتى اساساً مرتبط بودن مشاهده با موضوع مورد بحث از درون پارادايم معين مى شود. هيچ مرجع مطلقى كه ميان دو نظريه حكم كند وجود ندارد. زيرا هر مرجعى خود با پارادايم معنا مى يابد. دو دانشمند كه پارادايمهاى متفاوتى دارند نمى توانند مشاهده يكسانى درباره يك آزمايش تجربى داشته باشند. (كوهن، ۱۳۸۳) كوهن در «مقايسه ناپذير» و «دگرگون شدن نگرش به جهان» درگير مسائل متعدد روانشناسانه مى شود (به عنوان مثال شكل گشتالتى اردك و خرگوش يا آزمايش ورق هاى ناهنجار). همين امر موجب آن مى گردد كه طرح مسأله تغيير نگرش به جهان بيشتر به مسأله اى روانشناسانه بدل شود. مسأله پذيرش يك پارادايم را نيز كوهن بيشتر با تحليلى جامعه شناسانه بيان مى دارد. (كوهن، ۱۳۸۳) در هر دو مورد بيش از آنكه به «فعاليت» علمى دانشمند پرداخته شود به «انفعال» او نظر مى شود. همين امر مايه اصلى تهديد معقوليت در علم و حداقل كاهش آن به معقوليت درون پارادايمى است. ظهور نظريات هرج و مرج گرايانه نيز از همين جا نشأت مى گيرد. به علاوه اين نگرش، مفهوم پيشرفت علمى را نيز درون پارادايمى كرده و يا بكلى مورد تهديد قرار مى دهد. كوهن در ۱۹۶۹ پى نوشتى براى كتاب «ساختار انقلاب هاى علمى» خود نگاشت كه در آن سعى شده بود اعلام شود كه كوهن در نوشتن اين كتاب به پيامدهاى فوق الذكر نظر نداشته و مقصود وى چيز ديگرى بوده است، لكن به نظر مى رسد اين نظريات نتايج طبيعى گفته هاى وى بوده است. اگر سخن كوهن را بپذيريم كه مقصود و نظر وى على القاعده نبايد به اينجا ختم مى شده، ناچاريم قبول كنيم كه در بيان وى در طرح نظريه انقلاب هاى علميش ضعفى موجود بوده كه باعث پوشيده ماندن وجوهى از نظريه وى گشته است و آن همان تأكيد بيش از حد بر جنبه هاى روانشناسانه و در مرتبه بعد جامعه شناسانه است. اين نوشتار قصد دارد گونه اى ديگر به موضوع «تغيير نگرش به جهان» بپردازد. گونه اى كه هرچند از وجوه ناديده گرفته شده نظريه خود كوهن نشأت گرفته، اما به كلى به راهى ديگر مى رود. در اين طرح به جاى آنكه روى «روانشناسى علم» و «جامعه شناسى علم» تكيه شود، نظريه انقلاب هاى علمى به محل اصلى خود ، «فلسفه علم»، بازمى گردد. پرسش آغازين اين مقال اين است: ارتباط «تغيير مفاهيم» كه ضمن انقلاب هاى علمى روى مى دهد با «تغيير نگرش به جهان» چيست؟ در اين مختصر به جاى تأكيد بر آزمايش هاى روانشناسانه كه انفعال دانشمندان را بررسى مى كند به فعاليت عمدى آنان براى تغيير مفاهيم و در نتيجه پارادايم مى پردازيم. مدعا در اين مقال اينست كه «اصلى ترين تغيير در پارادايم، تغيير مفاهيم است؛ هرچه تغيير در مفاهيم گسترده تر و بنيادى تر، انقلاب علمى عظيمتر!» سرويس انديشه
بررسى ساختار مفهومى نظام علمى وقتى كه يك دانشمند به تشريح نظريات علمى خود مى پردازد، از مجموعه اى از «كلمات كليدى» بهره مى برد. او از اين كلمات مقصود خاصى دارد. كسى كه در نظريات علمى دانشمندان مختلف در رشته هاى متفاوت و بيشتر در دوره هاى علمى متفاوت تأملى كرده باشد، در مى يابد كه يك نظريه علمى بدون كلمات كليدى اش هيچ چيزى براى گفتن ندارد. اگر شما كلمات «نيرو»، «جرم»، «شتاب» و . . . را از مكانيك نيوتونى حذف كنيد، با اين كار چيزى براى بيان باقى نگذاشته ايد. در زيست شناسى معاصر بدون كلمه هاى كليدى «سلول»، «ترميم»، «ژن»، «وراثت» و . . . شما هيچ چيز نداريد. اين كلمات مفاهيمى را با خود حمل مى كنند كه ساختمان فرمال هر علم بر آنها بنياد مى شود، مشاهدات در چارچوب آنها فهم و تفسير مى شود و با آنها بيان مى گردد. مثلاً يك دانشمند نيوتونى در باب يك مشاهده چنين گزارش مى دهد:«به دليل برخورد جسم a به زير جسم b، انرژى جنبشى a به b منتقل شده و مطابق اصل بقاى انرژى و اصل بقاى اندازه حركت، سرعت هريك تعيين مى شود و جسم a رو به بالا مى رود»، اما دانشمند ارسطويى مسلك خواهد گفت: «جسم a مطابق با طبعش بايد به سوى مكان طبيعى خود (زمين) برود اما به خاطر ضربه جسم b دچار حركت قسرى شده، رو به بالا ميرود.» دكارت همين پديده را با استفاده از مفاهيم جسم ممتد و «نفوذ ناپذيرى ماده» و « حركات گردابى» و «اتر» توضيح مى داد. خلاصه آنكه هر كدام از نظامات فيزيكى فوق با استفاده از مفاهيم اساسى خود، «انرژى جنبشى»، «اندازه حركت»، « حركت طبيعى»، «حركت قسرى» و . . . رويداد را توصيف مى كنند. به هرصورت فهم دقيق يك نظام علمى (به طور خاص فيزيكى كه ما روى آن متمركز خواهيم شد) عبارت است از «دريافت دقيق مفاهيم مورد استعمال آن و درك درست و دقيق ارتباط اين مفاهيم با يكديگر». پس در مواجهه با يك نظام علمى دو پرسش بنيادين موجود است: - مفاهيم مورد استفاده دقيقاً چه معنايى دارند؟ - ارتباط اين مفاهيم با يكديگر چگونه است؟ دو پرسش فوق در مطالعه ارتباط دونظام مختلف با يكديگر نيز نقش كليدى بازى مى كنند. در آنجا بايستى دانست كه اولاً تفاوت در حوزه مفاهيم مورد استفاده، چه در مورد اضافه يا كم داشتن برخى مفاهيم در يكى نسبت به ديگرى و چه در مورد چگونگى تغييرات مفاهيم مشترك چگونه است؟ ثانياً در مورد مفاهيم مشترك ارتباط به چه نحوى تغيير كرده است؟ در حوزه مفاهيم يك نظام علمى دودسته مفهوم قابل تشخيص است: ۱- مفاهيمى كه بالكل بر اساس مفاهيمى ديگر معرفى مى شوند(شبيه آنچه كارناپ آنها را كميات مشتقه مى نامد (،۱۳۷۸ ص ۲۱۲) ۲- مفاهيمى كه بالكل بر اساس مفاهيم يگر تعريف نشده اند. مفاهيم دسته اول را مفاهيم غير اصلى يا غير اساسى و مفاهيم دسته دوم را مفاهيم پايه يا اصلى يا اساسى مى ناميم. به نظر مى رسد تغيير پارادايم با تغيير در مفاهيم اساسى اتفاق مى افتد هرچد شايد اين تنها راه بروز انقلاب علمى نباشد. درباره اينكه مفاهيم اساسى چگونه قابل درك اند بايدگفت كه آنها هرچند بر اساس مفاهيم ديگر تعريف نمى شوند لكن اغلب اوقات بر اساس مفاهيمى كه معمولاً صرفاً علمى شمرده نمى شوند بيان مى گردند. معرفى اين مفاهيم پايه و در ضمن، گزينش برخى مفاهيم مورد استفاده در يك مجموعه مفهوم در يك نظام علمى به عنوان مفاهيم پايه، به چيزى برمى گردد كه من آن را «پس زمينه فلسفى مفاهيم» مى نامم. *** ما (آنچنانكه در درسنامه هاى فيزيك نيوتونى آموخته ايم) «شتاب» را به آسانى، تغييرات سرعت نسبت به زمان تعريف كرده و مى فهميم. در نتيجه مطابق تعريفى كه داديم شتاب يك مفهوم غير اصلى خواهد بود. «سرعت» نيز خود مفهومى غير اصلى است زيرا بر اساس تغييرات مكان برحسب زمان معرفى و فهم مى شود. اما مكان و زمان با كلمات كليدى ديگرى معرفى نمى شوند لكن اصلاً مجهول هم نيستند. در واقع وابسته به پس زمينه فلسفى نظام نيوتونى فهم مى شوند. تأكيد بر اين نكته حائز اهميت است كه كسى كه تقرير جديدى از يك نظام علمى مثل مكانيك نيوتونى مى دهد و از ميان مفاهيم نظام علمى دسته متفاوتى را به عنوان مفاهيم پايه برمى گزيند در واقع پس زمينه فلسفى متفاوتى را در فهم نظام به كار برده است. در اينجا مثال ديگرى نيز قابل طرح است. كلمه كليدى مثل «الكترون» را در نظر مى گيريم(اين كلمه به عنوان كلمه كليدى در نظامهاى مختلفى به كار گرفته شده است). اين كلمه در يك نظام مشخص چگونه فهم مى شود؟ واژه الكترون از آن دسته واژه ها بوده كه فهم آن معضلاتى مانند مناقشات مربوط به واقعى يا غير واقعى(نظرى) بودن آن را به وجود آورده است. اين نيز نسبت مستقيمى با فهم ما از الكترون در پس زمينه فلسفيمان دارد. براى دريافت بهترى از مفهوم «پس زمينه فلسفى» مهمترين مصاديق آن را مورد نظر قرار مى دهيم. به طوركلى شايد بتوان سه دسته پس زمينه فلسفى را در تاريخ علم در فهم نظامات علمى(به ويژه فيزيكى) تشخيص داد: ۱- پس زمينه افلاطونى: اين پس زمينه با آنكه كمى عجيب است بسيار رايج است. بسيارى از اهالى جامعه علمى وابسته به اين پس زمينه اند. توضيح آنكه چنين پس زمينه فلسفى تمايل بدان دارد تا همه چيز را داراى وجود خارجى بينگارد. مثلاً وقتى از نيرو سخن مى گويد، آن را حقيقتاً موجود مى شمرد(مثل موجوديت يك ميله آهنى). در مورد الكترون و سلول و ميدان مغناطيسى و . . . نيز. بر اساس اين پس زمينه فلسفى جريان الكتريكى حقيقتاً هست و مثلاً به حركت آب در لوله هاى آب مى ماند. به عبارتى شايد بتوان گفت كه براى دانشمند افلاطونى همه مفاهيم نظام علمى، مفاهيم پايه هستند. ۲- پس زمينه كلاسيك: اين پس زمينه مبتنى بر فرض«شىء فى نفسه» است (هرچند احتمالاً دانشمندى كه اينگونه مى انديشد آن را چنين نمى نامد بلكه مثلاً به كلمه «شىء» يا «جسم» اكتفا مى كند). در اين فرض برخلاف پس زمينه افلاطونى، همه چيز «موجود» نيست؛ بلكه تعداد معدودى از مفاهيم حقيقتاً وجود دارند. بقيه مفاهيم تنها كلماتى براى بيان حالات و روابط ميان موجودات هستند. مثلاً در يك پس زمينه فلسفى از اين نوع ممكن است كه فرد، نيرو را واقعى و موجود بداند اما ميدان گرانشى را به اين صورت بفهمد كه حقيقتاً چيزى به نام ميدان گرانشى وجود ندارد بلكه ميدان گرانشى جسم a كلمه اى است براى توصيف اين حالت: هرگاه جسمى در اطراف جسم a قرار گيرد نيرويى به آن از طرف جسم a وارد مى شود. در اينصورت ميدان گرانشى برخلاف تصور افلاطونى آن كه آن را موجودى با توزيع مكانى و زمانى مى پنداشت صرفاً كلمه اى مى داند كه براى بيان خلاصه شرح مذكور به كار مى رود. در اينجا مقصود از اينكه شدت ميدان گرانشى جسم a در نقطه مكانى (Xo,Yo,Zo) و در زمانo t مقدار K را دارد چيزى جز آن نيست كه اگر جسمى به جرم M در نقطه اى به مختصات فوق الذكر و در زمان t0 واقع شود، نيرويى برابر M. K از سوى جسم a به آن وارد خواهد شد. ۳- پس زمينه آنتى رئاليستى: اين پس زمينه كه امتداد سنت هيومى است، اساساً وجود داشتن به معناى كلاسيك و افلاطونى آن را «بى معنا» مى شمرد. به عنوان مثال كارناپ كه داراى همين پس زمينه فلسفى است، از لحاظ زبانى پرسش از وجود داشتن را به دو نوع تقسيم مى كند. «پرسش درونى» و «پرسش بيرونى». اولى پرسشى مجاز و با معنا و دومى پرسشى غيرمجاز و بى معنا خواهد بود. اولى از وجد چيزى درداخل دستگاه زبان مى پرسد. مثلاً مى پرسد كه آيا عدد اول بزرگتر از ۱۰۰ موجود است؟ اما دومى از موجوديت كل دستگاه مى پرسد. مثلاً مى پرسد كه آيا عدد موجود است؟ در اين نوع پس زمينه فلسفى جهان چيزى جز مشاهدات نيست. اين پس زمينه را نبايد با پديدارشناسى به معناى هوسرلى آن يا ايده آليسم به معناى هگلى آن اشتباه گرفت. كلمه اى كه شليك براى مشاهداتى كه مبناى معناى كلمات است به كار مى برد «داده» (Given) است. تفاوت اساسى داده با پديدار(Phenomen) آن است كه «داده ها» پرسش بر نمى انگيزند در حاليكه پديدار مفهومى وابسته به پرسش از علت آن و طرح «ذات» (Nomen) دارد. آنتى رئاليسم هم پديدار و هم ذات را رد مى كند و اين هر دو را بى معنا مى شمرد و اين تحليل هيومى را مى پذيرد كه علت پندارى، اشتباهى فاحش است. پس اين روايت متافيزيكى كه مى گويد جهان تجربه ما «اثر» يا معلول اشياء فى نفسه است قابل پذيرش نيست، بلكه جهان مشهود، همه جهان است. پرسش از موجوديت يا واقعيت تجارب و امور مشهود پرسشى نارواست. چنين پرسشهايى مبتنى بر «ذات انگارى» و «عليت انگارى» است. با اين حساب توصيف پديده هاى فيزيكى نبايد به گونه اى شبيه آنچه در پس زمينه كلاسيك يا افلاطونى ديديم انجام گيرد. در ديدگاه علت انگارانه كلاسيك در هر رويدادى سه جزء حضور دارد. « مدرك »، «مدرَك» و «ادراك»(به عبارتى مؤثر، متأثر و اثر). اولى علت، دومى معلول و سومى فعل علت بر معلول است. در آنتى رئاليسم ما تنها يك جزء داريم: «داده ها» يا «مشهودات». ادامه دارد
|