يكشنبه ۲۱ آبان ۱۳۸۵ - ۲۰ شوال ۱۴۲۷
Sun, Nov 12, 2006
فرهنگ و هنر
۳۴۹۵
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
ويژه ۱
ايران زمين
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
ارتباطات
فرهنگ و پايدارى
مهرگان
به ياد مسعود بختيارى خواننده نامدار ايل
نگاهى به كنسرت شور كامكارها
نغمه نويادنامه روح الله خالقى
به ياد مسعود بختيارى خواننده نامدار ايل
كوچ مرد بختيارى
رسم ايرانيان است كه بر مردگان مويه كنند. اين سنت ديرينه، زندگان را در زمان حيات گاه به فراموشى مى سپارد؛ اما به ناگاه در زمان مرگ، متوفى عزيز و گرامى مى شود. اين حكايت «نسل بى سخنگوى» موسيقيدان است. مرحوم بسطامى تا زنده بود، زندگى پرفراز و نشيب و پر رنجى را در كرمان مى گذراند تا زلزله بم او را به ياد همگان اندازد. اينك چراغ مرگ خواننده نامدار موسيقى بختيارى خاموش و به عبارت ديگر روشن شده است. هر اهل دلى به صداى مسعود بختيارى خو مى كرد و در خلسه صدايى گرم و نافذ فرومى رفت. نخستين بار جامعه موسيقى در دهه شصت با اثرى از هنرمند گرامى عطا جنگوگ، با عنوان «مال كنون» با اين صدا آشنا شد. پيش از آن مردم بختيارى با آواز مردى كه او را علاءالدين مى خواندند، آشنا بودند. اينك علاءالدين حكايت كوچ را خوانده است. مال كنون حكايت هجرت است؛ حكايت جدايى و فراق. مال درگويش بختيارى نمادى از خانه، آبادى و روستا، وسايل خانه، دارايى، مال و اموال و دام و احشام است. مال همه چيز است؛ با همه هويت بختيارى و مال كنون حكايت از جاى كنده همه آن چيزهاست. در فصل كوچ ، همه آنچه بختيارى در اختيار دارد، از جاى كنده مى شود تا در اقليمى ديگر، مال خود را نظام بخشد. مال كنون حكايت اين مردم است به روايت آوازى پرشور، پراحساس، نافذ و تأثيرگذار از مردى كه اينك خود به مال كنون گراييده است. او از تلخى ها، ناكامى ها، كاميابى ها،عشق ها، دردها، حماسه ها و نبردهاى بختيارى خوانده بود. وسعت صداى كم، اما چنان فراخ و گسترده در احساس و شور و تغزل كه شنونده را مسحور مى كرد. «هى جار» نيز اثر ديگرى از كار مشترك جنگوگ و مسعود بختيارى، ادامه اين مسير را پررنگ تر كرد.
در اين اثر خواننده حتى اشعار و نغماتى از خود ارائه كرده بود، اما چنان اين ترانه ها و اشعار و نغمه ها پراصالت و اصيل جلوه مى كرد كه تشخيص آن ازنغمات بومى بسيار دشوار مى نمود. تسلط و دانش بهمن علاءالدين بر آوازهاى زادگاهش و شناخت او از شعر و ادبيات و حماسه هاى قومش، او را متمايز و ممتاز ساخته بود. با وجودى كه آثار موسيقايى ارائه شده با صداى او از حالت بومى و سنت موسيقى بختيارى فاصله داشت، اما آواز، وجوه اصيلى از روايت آوازى را مى نماياند تا شنوندگان سختگير را نيز وادار به تحسين كند. اين آثار با سازهاى موسيقى كلاسيك ايران و باتنظيم و بازسازى در استوديوهاى صدابردارى، ضبط شده اند. با اين حال، اين مجموعه خدشه اى بر اصالت هاى آوازى وارد نكرده است. گويى مسعودبختيارى مسلط بر فضاى موسيقى و سازها، صداى پر از سوز و احساس خود را هم بر نوازندگان همراه و هم بر شنوندگان تحميل مى كرد. «تا راز» با ساز نى هنرمندانه على حافظى منتشر شد. در اين اثر از رنگ آميزى صورتى و گروه نوازى و تنظيم خاصى استفاده نشده ولى هماهنگى و ادغام فضاى موسيقايى نوازنده و خواننده، اثرى به يادماندنى در اذهان مردم بختيارى باقى گذارده است. آنچه مسلم است در مجموعه آثار مسعود بختيارى بيش از آنكه بتوان بر وجوه موسيقى و موارد خاص موسيقايى آن بحث و تمركز كرد، وجه نوستالژيك و خاطره قومى آن، پررنگ جلوه مى كند. براى مثال ممكن است يك اتنوموزيكولوگ و موسيقى شناس قومى، اين آثار را غيراصيل، غيرسنتى و موسيقى شهرى به شمار آورد، ولى قوم بختيارى، با «مال كنون»، «هى جاز» و«تاراز» زندگى مى كند. براى آنها، مسعود بختيارى زنده كننده و احياگر ادبيات و موسيقى بختيارى است. براى بسيارى از مردم اين ايل بويژه آنان كه امروزه بيش از سى سال سن دارند، اين آثار خاطرات بسيارى را زنده مى كند. چه عشق ها، شورها، ناكامى يا كاميابى هاى جوانان بختيارى كه با اين آثار پيوند يافته و بخشى از هويت زندگى امروز آنها مديون اين آوازها است. وقتى خبر كوچ مسعود بختيارى را به مردى از اين ايل مى دادم، قدرى سكوت كرد، آنگاه گفت: «يادش به خير، سال ۶۷ بود، سرباز بودم و تنها چيزى كه از منطقه جنگى مرا با خانواده و عروسى كه چشم به راه بود، پيوند مى داد، لحظاتى بود كه هنگام استراحت با يك ضبط صوت قديمى ، تنها گنجينه پرارزش وسايل شخصى ام، سپرى مى كردم. نوارى كه از بس گوش داده بودم برچسب آن پاره و جلدش گم شده بود. خوب به خاطر دارم، چون هنوز با آن خاطرات زندگى مى كنم. نوارى كه نامش بود: «مال كنون!»
فكرى براى آسمان تو خواهم كرد!
262338.jpg
دكتر محمدرضا راشد محصل
همه كس، از آن روستايى كه در كمركش آفتاب مى نشيند و از گذشته ها سخن مى گويد، شبانى كه نى لبك محرم او و بيابان آشناى اوست، تا آن كاخ نشين كه بر بستر راحت مى آرامد و فرمانروايى مى كند، شيفته داستانند، مى شنوند و مى گويند، آرزوهاى خويش را در آن مى يابند و كمبودهاى زندگى را بدان مى افزايند، از عشقى ساده، درامى شورانگيز مى سازند كه قرن ها و قرن ها دل ها را اسير و گوش ها را تسخير مى كند. همه شيفتگان از آن جوان شيفته تا آن عارف سوخته دل، خود را در قالب مجنون مى يابند .
اين جاذبه هاست كه داستانى را جاويدان و قهرمانانى را مشهور مى كند.
مجنون را از بيابان هاى نجد تا كرانه ناپل سير مى دهد و زليخا پردگى عزيز مصر را به مردم شرق و غرب عالم مى شناساند! گرچه طرح كلى داستان ها، كمتر تغيير مى كند اما مردم در هر جايى كه هستند، جزئيات قصه را متناسب با روحيه و محيط زيست خويش تغيير مى دهند، چيزى بر آن مى افزايند يا چيزهايى مى كاهند، بهترين نشانه اين دگرگونى ها، داستان وامق و عذرا است؛ از عنصرى و طرطوسى كه بگذريم ديگر سرايندگان و نويسندگان، توجهى به اصل قصه نداشته اند و غالباً روايات خويش را بر مبناى منظومه هايى كه از جاذبه هاى خاص برخوردار بوده، به نظم آورده اند. در بيشتر اين منظومه ها، وامق و عذرا از سرزمين يمن و گاه از چين و هند و ايروانند، نام هاى ديگر افراد داستان نيز آشناست، پيشامدها، متناسب با پندار مردم و موقعيت طبيعى اين سرزمين ها طرح شده است و اين، مشخص مى كند كه دگرگونى قصه ها اگرچه مخالف امانتدارى است اما تصويرهايى از زندگى حقيقى مردم را در زمانى خاص نشان مى دهد؛ خواست آنها، كمبودهايشان، آداب و رسوم، خلقيات و بالاخره ويژگى هاى طبيعى سرزمينشان را.
باشد اندر صورت هر قصه اى
نكته بينان را زمعنى حصه اى
در اين ميان، داستان هاى منظوم را مقامى ويژه است، وزن و قافيه، دو عامل توانا در تسخير دل هاست؛ وقتى حيوانات را آهنگ موزون دگرگون مى كند، بى شك عواطف و احساسات انسان، نيز در گرو اين هماهنگى خواهد بود. به علاوه شكوه ابيات و يادگيرى آسان آن سبب شده است كه مثنوى هاى منظوم بيش از ديگر داستان ها مورد توجه قرار گيرد.
البته در ادب فارسى شماره منظومه هاى غنايى كم نيست اما در اين گفتار بيشتر داستان هايى موردنظر است كه قهرمانانش عنوان نمونه يافته اند، اين عروسان ديگر متعلق به قبيله و ملت خاصى نيستند، اينان سمبل و نشانه هايى هستند كه در هر زمان و بين هر گروه مقامى ممتاز دارند.
سخن كوتاه، بررسى كننده كوشيده است، تا آنجا كه در امكان اوست، مأخذ اين داستان ها را بيابد و چهره عروسان مشهور شعر را در قصه اصلى و ديگر داستان هاى همانند مشخص كند.
كهن ترين منظومه
وامق و عذرا از كهن ترين منظومه هاست كه نظم آن به شاعران زيادى نسبت داده شده است. نخستين صورت شناخته شده اين منظومه، از عنصرى است كه شعراى پراكنده اى از آن در فرهنگ ها باقى مانده و پروفسور محمد شفيع نيز اوراق پراكنده اى از آن را در مجموعه اى خطى يافته و براساس صورت نثرى كه در داراب نامه طرطوسى است و بيت هايى كه در فرهنگ ها است بازسازى كرده است. پس از عنصرى بسيارى از شاعران و نويسندگان، چه به تقليد از او و چه، در مقام مقابله، داستان هايى به اين نام به نظم آورده يا به نثر نوشته اند.
ظاهراً اصل اين قصه يونانى است و رواج آن در ميان قوم ايرانى، نتيجه برخوردهاى مكرر اين ملت با يونانيان، چه از راه آسياى صغير، و چه، از طريق سربازانى بوده است كه همراه اسكندر بدين سرزمين رسيده، مدت ها در ايران زندگى كرده اند و با مردم آميزش داشته اند.
شباهت هاى بسيارى بين داستان بازسازى شده وامق و عذراى عنصرى و همين حكايت در داراب نامه، با داستان ميتوكوس (Metiachos) يونانى از اهالى فريژى با پارتنوپه (Parthenope) محبوب خدازادگان المپ وجود دارد كه يونانى بودن آن را مشخص مى كند؛ روايت مجمل التواريخ و القصص نيز تأييدكننده و تأكيد افزاى ديگرى است كه: «بعهد دارابن دارا، قصه وامق و عذرا بوده است به زمين يونان و بهرى گويند بعهد پدرش بود». اما برخلاف آنچه حمدالله مستوفى ـ شايد از همين عبارت ها، يا روايت طرطوسى ـ نتيجه گيرى كرده است، اين دو همزمان با اسكندر نبوده اند بلكه ممكن است اين نوشته او را نيز گواه ديگرى بر رواج اين داستان، همزمان با اسكندر يا پس از او، به وسيله يونانيان در ايران دانست و بعيد نيست كه تحقيقات مرحوم پروفسور محمد شفيع كه مى نويسد: «فلقراط پدر عذرا همان فولوقراطس (Polycrates) حاكم جزيره ساموس در حدود ۵۳۵ ق.م است» دقيق تر و درست تر باشد، به ويژه كه علاوه بر حقايق تاريخى و نوشته هاى يونانيان، اشارات اشعار عنصرى نيز مؤيد اين ادعاست؛ تنها اين نكته به درستى روشن نيست كه عنصرى در نظم داستان خويش از روايات شفاهى بهره برده يا اساس كارش، برگردان نوشته هاى پهلوى يا عربى بوده است؟ زيرا از آنجا كه دولتشاه مى گويد: «اين داستان به نام شاه انوشيروان جمع آورى شده و در زمان عبدالله طاهر، امير خراسان موجود بوده و بر او عرضه شده است». و ابن نديم كه در الفهرست چند قصه از جمله الوامق و العذرا را به سهل بن هارون رامنوى از رجال عهد مأمون نسبت مى دهد، بايد نخستين نسخه هاى مكتوب اين داستان در ايران، به پهلوى يا عربى باشد زيرا در فهرست آثار ابوريحان نيز آمده است كه: اما هيچ يك از اين آثار باقى نمانده تا روشنگر حقيقت باشد.
تنها مى توان گفت كه اين يادكردها و شباهت بين ابيات باقى مانده از عنصرى و روايت دارابنامه طرطوسى مى تواند گواه باشد كه اين قصه به صورت مكتوب وجود داشته و عنصرى ـ شايد طرطوسى هم ـ از آن بهره گرفته و حتى پايبند به حفظ صورت اصلى آن بوده است، وگرنه تغييرهايى متناسب با خواست همزمانان خود به ويژه در نام هاى خاص مى داد.
گفتيم، از مثنوى عنصرى كه قديمى ترين است جز ابيات پراكنده اى به جاى نمانده و اوراقى ناقص به كوشش محمد شفيع به هم بستگى پيدا كرده است كه روشنفكر طرح كلى داستان و برخى از حوادث آن است. پايه كار در شناخت داستان هم همين اوراق پراكنده و اشعار بازمانده در فرهنگ ها و روايت طرطوسى دردارابنامه بوده است.
ظاهراً نام قصه از كتاب سهل بن هارون گرفته شده است و شايد كتابى هم كه بر عبدالله طاهر عرضه شده شكلى از همان نوشته سهل باشد چه، او شعوبى ايرانى الاصل و سخت با عرب دشمن بوده و بعيد مى نمايد كه كتابش را از مأخذ پهلوى يا روايت ايرانى گرفته به حكماى زمان نوشيروان منسوب نموده باشد. به هر حال محققان اتفاق نظر دارند كه اصل داستان يونانى است و جزيره ساموس «شأمس» محل اين رويداد است، اما نكته اينجاست كه چرا منظومه عنصرى پيش از رواج كامل آن از بين رفته است و چنانكه خواهيم ديد داستانهاى ديگرى هم كه از آن پس به نام وامق و عذرا به نظرم درآمده يا به نثر نوشته شده است به جز نام، نشانه ديگرى از داستان عنصرى ندارد. پروفسور محمد شفيع درباره از بين رفتن منظومه چند نكته را ياد مى كند كه از آن جمله است:
۱. تاراج غوريان و از بين رفتن نسخه هاى خزانه محمود.
۲. نكات مربوط به بت پرستى
۳. يونانى بودن اصل قصه
اين موارد مى تواند در نابودى وامق و عذرا مؤثر باشد اما بى شك نمى تواند عوامل اصلى و قطعى آن به شمار آيد و بايد نكاتى ديگر بر آن افزوده شود:
الف ـ اسامى يونانى است و براى فارسى زبانان تلفظ آن سخت و مصداق آن ناشناخته است.
ب ـ گرچه نشانه  هاى حماسه در آن پيداست، اما حوادث و شخصيت ها به قوم ايرانى بستگى ندارند تا مردم بدين وسيله مشتاق شوند؛ به علاوه اثر بزرگ استاد طوس ـ شاهنامه ـ در اين زمان آنچنان مورد توجه واقع شده كه بازار داستان هاى حماسى ديگر را كساد كرده، حتى تومار شاهنامه هاى پيشين را در هم نورديده است. ايرانى در اين زمان به جاى اينكه از «فلقراط» و «دمخنيوس» و «منقلوس» دم زند از رستم و گيو و بيژن رزم آوران خويش سخن مى گويد و يادى از منظومه عنصرى يا آثار ديگرى كه همانند آن است نمى كند و اين است كه به فاصله اندك چيزى از وامق و عذرا به جاى نمى ماند و تنها نامى است و اشعار پراكنده اى، كه اگر ضرورت نبود امروز شايد آن اشعار بازمانده در فرهنگ ها را نيز نداشتيم.
مختصر داستان در آثار عنصرى و طرطوسى تقريباً يكى است و شايد هم هر دو از يك مأخذ استفاده كرده اند، يا طرطوسى قصه عنصرى را در نظر داشته است. محل رويداد جزيره ساموس «شامس» است كه پادشاهى به نام فلقراط فرزند «آقوس بن مشترى» بر آن فرمانروايى مى كند، او شيفته «يانى» است اما خود به فلقراط دل بسته است. عروسى سر مى گيرد. پس از مدتى «يانى» دخترى چون ماه مى آورد كه تا ده سالگى شمار سپهر برگرفته، در فنون دبيرى استاد شده و كماندارى آموخته است. پدر او را دوست دارد و بدو شادمان است. وامق از خويشان فلقراط است كه مادرش مرده و پدرش زنى ديگر خواسته است، اين زن او را آزار مى دهد و در اين انديشه است كه مسمومش كند وامق به اتفاق دوستش توفان كه مردى تجربه ديده و كاردان است راه شأمس را در پيش مى گيرد. در مدخل جزيره كنار هيكل «هرا» Hera ـ كه مولداوساموس بوده است ـ عذرا را مى بيند، هر دو شيفته يكديگر مى شوند. پدر ومادر عذرا چون آگاه مى  شوند، نخست در اين انديشه  اند كه عشق وامق را از دل فرزند بيرون رانند اما چون بيقرارى او مى بينند و دوستش دارند با اين ازدواج موافقت مى كنند، ديرى نمى گذرد كه «يانى» مى ميرد و پدر عذرا پيمان شكنى مى كند، در همين زمان دشمن به ساموس حمله مى كند، فلقراط را شكست مى دهد، او را به دار مى آويزد و فرزندان و پيوستگانش را به اسارت مى برد، عذرا نيز در اين شمار است، از آن پس حوادث بسيار پيش مى آيد، دختر از اين شهر بدان شهر مى رود و چون كنيزان خريد و فروش مى شود تا به روايت طرطوسى «هرنقاليس» پرهيزكار شاگرد افلاطون او را مى خرد و پس از آگاهى بر سرنوشت او آزادش مى كند.
وامق و عذراى عنصرى چند قرن پس از او از بين رفته، حتى اثر كسانى كه كمى بعد از او هم اين منثوى را ساخته اند باقى نمانده است، چنانكه از منظومه فصيحى جرجانى كه ظاهراً از ملازمان امير عنصرالمعانى كيكاووس بن اسكندر بوده جز ورقى چند ناقص به دست دولتشاه نرسيده و آن نيز موجود نيست، صاحب تذكره هفت اقليم هم مى نويسد كه داستان وامق و عذرا منظور كرده و دو بيت از آن كه به دست آمد نوشته شد:
هر آنكو مردمان را خوار دارد
بدان كو دشمن بسيار دارد
بلا را خود همين يك حال نيكوست
كه از وى بازدانى دشمن از دوست
از منظومه اميرفرخارى نيز چيزى به جاى نمانده است.
در ديگر داستان هاى بازمانده روايات كاملاً اختلاف دارد و تأثير فراوان اسلام وقصه هايى چون ويس و رامين، ليلى و مجنون، ورقه و گلشاه در آن آشكار است. اينك براى دورى از دراز سخنى نام سرايندگان و نويسندگان و مختصرى از ويژگى هاى آثار آنان ياد مى شود:
لامعى «محمودبن عثمان» اين داستان را به تركى در سه هزار بيت سروده است صاحب كشف الظنون، وامق و عذراى او را ترجمه عنصرى مى داند و هرمان اته مى افزايد كه: منشأ آن، افسانه اى از ايران است كه در دوره طاهريان به نظم درآمده.
ظاهراً صاحبان هر دو اثر، داستان لامعى را از منظومه عنصرى يا مأخذ اصلى آن مى دانند در قصه لامعى، وامق پسر طيموس خاقان چين و مادرش دختر خاقان توران است، عذرا از شنيدن نام وامق عاشق او مى شود و وامق چون تصوير عذرا را مى بيند بدو دل مى بندد و با «بهمن» برادر شيرى خويش به راه مى افتد، در كوه البرز به لاهيجان به پادشاه پريان برمى خورند و در جست وجوى عذرا از كمك و همراهى او استفاده مى كنند. پس از پيشامدهاى فراوان بالاخره وامق خود را به طوس مى رساند و با عذرا ازدواج مى كند. داستانش از منظومه هاى حماسى به ويژه شاهنامه مايه گرفته و حادثه در حادثه است، در آخر كار نيز جز وامق و عذرا، بهمن و دلپذير، هلهلان و هما، حكيم پير و دايه عذرا به يكديگر مى رسند و زندگى مشتركى را آغاز مى كنند.
صلحى
مثنوى او در عهد اكبرشاه و قبل از ۹۳۳ به نظم درآمده و نسخه اى از آن به خط كاتبى در ۱۰۷۲ نوشته شده است. داستان او تحت تأثير كامل ليلى و مجنون است، وامق پسر يكى از پادشاهان عرب است كه خداوند به دعاى درويشى بدو بخشيده است. او در جوانى شيفته محبوبى بى وفا است ، سر به بيابان ها مى گذارد و با كاروانى به كشمير مى رود در آنجا عذرا را كه كاملاً شبيه معشوق اوست مى بيند و شيفته يكديگر مى شوند، وامق به بهانه باغبانى كردن، محبوب را ديدار مى كند و راز دلدادگى مى گويد. پدر و مادر عذرا چون عشق اين دو نفر را درمى يابند دختر را در خانه زندانى مى كنند، در نتيجه وامق از اندوه مى ميرد و عذرا نيز خود را مى كشد.
قاضى قادرى چلبى
بنا به نوشته صاحب كشف الظنون، سلطان سليمان ترجمه مثنوى لامعى را به فارسى خواست و قاضى قادرى در مدت شش ماه آن را در بحر رمل نظم كرد.
صرفى ـ در مثنوى او قصه از سرزمين يمن است و شباهت فراوان به مثنوى صلحى دارد. اينجا نيز يكى از شاهان يمن به دعاى پيرمردى صاحب پسرى به نام وامق مى شود كه از ابتداى تولد زيباست و خيلى زود در فنون سوارى و تيراندازى استاد مى شود، روزى كه براى شكار به مرز روم رفته است عذرا را مى بيند و شيفته او مى گردد، اما چون او را از «سهيل» ـ پدرش ـ خواستگارى مى كند جواب رد مى شنود، در نتيجه سپاهيان يمن به روم مى تازند، پدر وامق در نبرد كشته مى شود و بهمن كه پادشاه شده است سهيل را اسير مى كند، پس از احضار عذرا، خود عاشق وى مى شود، چاره سازى ها مى كند تا وامق را بكشد اما موفق نمى شود، در پايان داستان پسر پادشاه روم وامق را در ميدان چوگان به قتل مى رساند و عذرا نيز خود را مى كشد.
حاجى محمدحسين شيرازى
مثنوى او كه در شيراز و هند چندبار چاپ شده و بنا به نوشته پروفسور محمدشفيع به زبان پشتو نيز ترجمه شده است حدود ۱۴۰۰ بيت دارد. در اينجا نيز وامق پسر پادشاه يمن است كه در راه شكار به چادر عذرا مى رسد و شيفته يكديگر مى شوند، پدر ومادر عذرا چون راهى نمى يابند او را به زنجير مى كشند، در اين ميان پادشاه مصر به يمن تاختن مى آورد و وامق را اسير مى كند «سلمى» دختر پادشاه بر وى عاشق مى شود و دايه اش مى كوشد تا وامق را نيز به دام عشق اندازد، اما بى فايده است، بالاخره وامق با اجازه شاه به كشورش باز مى گردد و آنجا، عذرا را به زنى مى گيرد، سلمى كه در غم فراق مى سوزد، با شنيدن خبر مرگشان خوشحالى ها مى كند و به «سعاد» كه شيفته اوست جواب مساعد مى دهد. پس از مرگ سعاد، سلمى نيز خود را مى كشد. پيداست كه دراين منظومه بخشى از حوادث داستان وامق و عذرا بر سلمى و سعاد مى گذرد و پايان زندگى اين دو دلداده نيز چون وامق و عذرا است.
نامى «ميرزا محمدصادق» وامق و عذرا را نظم كرده و بلوشه در فهرست خود نسخه اى منثور نشان مى دهد كه شايد ترجمه منظومه او باشد ـ در مثنوى نامى نيز وامق فرزند پادشاه يمن است كه در شكار بر عذرا عاشق مى شود، پادشاه مصر او را اسير مى كند و «سلمى»، دخترش كه شيفته وامق شده است حيله ها مى زند تا او را رام كند، بالاخره هم به ازدواجش درمى آيد و با هم به سوى يمن رهسپار مى شوند، در راه كشتى غرق مى شود و همه جز وامق به كام امواج فرو مى روند، او نيز در بازگشت، لحظه اى بر گور پدر مى نشيند ، سپس آشفته و سرگردان در بيابان ها به راه مى افتد و چون عذرا را مى بيند، آتش دلشان زبانه مى زند، هر دو مى سوزند و خاكستر مى شوند.
قتيلى بخارايى
«شاعر دربار عبدالعزيزخان ازبك» در اين منظومه وامق پسر يكى از امراى يمن است كه مانند يوسف درخواب مى بيند كه: ستاره اى از آسمان فرود مى آيد و گرد سرش مى گردد، معبران مى گويند دختر يكى از پادشاهان عاشق او خواهد شد، وامق دوستش «شيدا» را به جست وجوى معشوق مى فرستد، شيدا، قرعه مى كشد و به سوى طائف مى رود، در اين سفر با حوادث بسيار روبرو مى شود. از طرف ديگر عذرا نيز خواب ديده است كه از يمن قاصدى مى رسد و در باره جوانى با او گفت وگو مى كند، موبد واسطه بين اين دونفر است، وامق كه به زندان پدر افتاده به كمك شيدا رهايى مى يابد و تا رسيدنش به محبوبه، حوادث بسيار را پشت سر مى گذارد. در پايان عذرا قبل از وامق مى ميرد و كمى بعد او نيز رخت از جهان بيرون مى كشد.
جوشقانى
در اين مثنوى وامق ، پسر فلاطوس از شاهان ساسانى است كه تصوير عذرا دختر قدرخان پادشاه خلخ را ديده و عاشق او شده است، پس همراه بهزاد دوست خويش به خلخ رفته، چندبارعذرا را مى بيند، پدر عذرا نيز با ازدواج آنها موافق است اما مرگ پدر وامق موقتاً سبب مى شود كه اين دو دلداده از وصال سيراب نشوند در اين ميان پيشامدهاى زيادى رخ مى دهدكه پس از توفيق وامق در همه آنها بالاخره عروسى سر مى گيرد و شيفتگان سر و سامانى مى گيرند. نسخه منثورى وجود دارد كه شايد سرمشق نويسنده آن همين منظومه جوشقانى باشد.
شعراى ديگرى نيز اين داستان را به نظم درآورده اند ازجمله: معيدى« به شعر تركى»، ضميرى ، اصفهانى ، قسمتى ، بهشتى «تركى»، ارادت خان واضح «به نثر مصنوع» و نيز سيف الدين آخوند سيف كه نسخه اى به زبان كشميرى مخلوط با فارسى دارد. از مقايسه اين داستانها چنين برمى آيد كه بيشتر تأثير از دو مثنوى لامعى و صلحى است، جز اين كه داستان پرداز با استفاده ازمحفوظات خويش در پرداخت قصه و تنظيم رويدادها و تفاوت پيشامدها كوشيده است تا هنرمندى به خرج دهد و خويشتن را شايسته تر بنمايد البته بيشتر اين رويدادهاى افزوده شده يا دگرگون گشته متأثر از منظومه هايى چون ويس و رامين، ليلى و مجنون و يوسف و زليخا است و شايد به تحقيق بتوان گفت كه جز نام قصه و بعضى از حوادث آن يادگار منظومه عنصرى و روايت طرطوسى نيست بلكه متناسب با روحيات مردم، بند و گشادها نيز كم كم شكل قهرمانى را از دست داده و سحر و جادوگرى يا تصادف و اعجاز جانشين آن شده است.
خاقانى ايم سوخته عشق وامقى
عذرا نسيمى از بر عذرا بما برسان
وامق در نظر نظامى شيفته اى است كه سر به بيابان ها نهاده و با آهوان دشت خوگر شده است، مجنون او كه در آرزوى ديدار ليلى مى سوزد چون وامق، راه كوه و صحرا مى گيرد تا راز دل را همراه نسيم به آستان معشوق رساند و از سرزنش بيدردان بگريزد.
چون وامق از آرزوى عذرا
گه كوه گرفت و گاه صحرا
ابن يمين چهره گل را عذرا صفت مى داند و خروش بلبل را چون ناله هاى عاشقانه وامق توصيف مى كند:
عذرا صفت است چهره گل
چون وامق عاشق است بلبل
سعدى از همه پيش تر رفته و خود وامقى است كه يگانه زمان است، كسى چون او به بند عشق نمى افتد چون عذراى او هم، مانندى ندارد:
وامقى بود كه ديوانه عذرايى بود
منم امروز وتويى وامق و عذراى دگر
نه وامقى چون من اندر جهان به دست آيد
اسير قيد محبت، نه چون تو عذرايى
وامق او تا كاردش به جان، و كاردش به استخوان نرسد آه از دل برنمى آورد:
وامق چو كارش از غم عذرا به جان رسيد
كارش مدام با غم و آه سحر فتاد
از نظر شاعران گاه سوخته اى است در حد مجنون كه در غم معشوق اشك مى ريزد و سر به بيابان ها گذاشته با حالى نژند و رخسارى زرد مى نالد:
من چون مجنون يا چو وامق رفته از دل صبر و هوش توسوى من همچون ليلى يا چو عذرا آمده و زمانى زرد چهره اى است كه او را اندوه گل گونه اى مى آزارد:
در پيش گل سرخ گل زرد شكفته
چون چهره وامق زغم صورت عذرا
ناصر خسرو شاعر حساس و پرخشم و خروش خراسانى چشم وامق را چشمه آسمان مى بيند و گونه عذرا را به رنگ و نگار گلبرگ بهارى مى يابد:
ابر بارنده زبر، چون ديده وامق شو
چون بريزش گلرخان چون عارض عذرا كند
ابن عماد او را غم خوركى مى داند كه از اندوه عذرا خود را در خون مى كشد:
وامق زفراق روى عذرا
مى كشت به تيغ غصه خود را
اما از نظر عسكر كاشى، عارف دلسوخته، وامقى است كه در وادى سلوك عذراجوى است:
بيا تا زمانى به صحرا رويم
چووامق به سر وقت عذرا رويم
بر روى هم اين قصه گرچه كمتر از ديگر داستان هاى فارسى در بين مردم رواج يافته است اما آنچه از آن باز مانده نشان دهنده پاكى و وفادارى و نماينده علاقه مردم به منظومه هاى پرحادثه عشقى است.


يادداشت ها:
۱. درباره ليلى و مجنون و تأثير آن در داستان رومئو و ژوليت نك: رومئو و ژوليت و مقايسه آن با ليلى و مجنون نظامى، على اصغر حكمت.
و همچنين در مورد يوسف و زليخانك: نشريه دانشكده ادبيات تبريز سال۱۱ مقاله دكتر خيام پور: يوسف و زليخا.
۲. مجمل التاريخ و القصص، تصحيح محمد تقى ملك الشعراى بهار، چاپ خاور، ص،۹۳ همچنين درباره شباهت با داستان يونانى نك: لاروس ذيل المتيوكوس.
۳. عنصرى، وامق و عذرا، با مقدمه و تصحيح و تحشيه مولوى دكتر محمد شفيع، به سعى واهتمام احمد ربانى، چاپ دانشگاه پنجاب. «براى معرفى منظومه هاى وامق و عذرا از اين كتاب بهره برده ام.»
۴. دولتشاه سمرقندى، تذكره، تصحيح محمد عباسى. نقل به مفهوم از ص۳۵.
۵. ابن نديم - محمد، الفهرست، چاپ رحمانيه، مصر۱۳۴۸ هـ ق، ص۱۷۴
۶. بيرونى، ابوريحان، آثارالباقيه، چاپ زاخاو، ليپزيك
۷. دهخدا - على اكبر، لغت نامه، ذيل سهل بن هارون.
۸. عنصرى، وامق و عذرا، ص۹.
۹. فرهنگ اسدى ذيل شامس.
۱۰. همانجا، ذيل توفان.
يكى دوستش بود توفان به نام
كجا آزموده به ناكام و كام
۱۱. طرطوسى، داراب نامه، به كوشش دكتر ذبيح الله صفا، ج ص ۲۱۰.
۱۲. تذكره دولتشاه، ص۷۸
۱۳. هدايت، رضا قليخان، مجمع الفصحاء، چاپ سنگى، تهران، ج۱ ص ۳۸۱.
۱۴. امير فرخارى تركى الاصل و در خدمت امير كيكاوس «ظ - عزالدين كيكاوس اول پسر غياث الدين كيخسرو اول ازسلاجقه روم» بوده است. نك: تذكره دولتشاه بحث امير فرخارى.
۱۵. حاجى خليفه، كشف الظنون، چاپ تركيه، ج۲ ص۶۷۲.
۱۶. هرمان اته، تاريخ ادبيات، ترجمه دكتر رضازاده شفق، چاپ بنگاه ترجمه و نشر كتاب، ص۶۹.
۱۷. كشف الظنون، ج۲ ص ۶۲۷.
۱۸. از داستان مستقلى به نام «سلمى» و «سعاد» در فهرست ابن نديم ص۴۲۷ سخن رفته است.
۱۹. خواجه عماد فقيه، محبت نامه، باب ۴ حكايت وامق، نسخه عكسى، كتابخانه مركزى دانشگاه تهران.
۲۰. خاقانى، كليات ديوان، تصحيح دكتر ضياءالدين سجادى، ص۶۵۱.
۲۱. نظامى، ليلى و مجنون، چاپ مسكو، ص۱۳۶.
۲۲. نقل از لغت نامه
۲۳. سعدى، كليات، چاپ فروغى ص۶۹.
۲۴. همانجا ص۵۸.
۲۵. عوفى سديدالدين، لباب الالباب، ص۳۷۹ بيت  از مجدالدين ابوالشجرى.
۲۶. فتحى غزنوى، نقل از تعليقات سعيدغزنوى
۲۷. ناصر خسرو، ديوان قصايد، چاپ نصرالله تقوى
۲۸. ابن عماد، ده نامه، چاپ خاور.
نگاهى به كنسرت شور كامكارها
رضايت همه جانبه
262365.jpg
شاهين كاظمى

از آخرين كنسرت كامكارها چهارسال مى گذرد. حدود چهارسال پيش، كاخ نياوران پذيراى مشتاقانى بود كه آمده بودند تا لحظات شاد و خاطره انگيزى را در ميان جمع خانواده كامكارها بگذرانند.
هوشنگ كامكار در مصاحبه مطبوعاتى خود، چنين اظهارنظركرد كه باتوجه به وضعيت مناسب مجوزها و زمينه مساعد بخصوص با همكارهاى خانه موسيقى، ما آماده اجراى كنسرت هستيم.
البته پيش از اين گروه كامكارها با بخش خصوصى مذاكره كرده و قرار بوده است اسپانسرهاى خصوصى هم تأمين مالى كنسرت را عهده دار شوند، اما از ظاهر امر چنين برمى آيد كه فرد يا مؤسسه گفته شده از اجراى تعهدهاى خود بازمانده است.
اما خانه موسيقى در زمان تصدى مدير فعلى خود قصد دارد تا با ايجاد شرايط مناسب، اعتماد اهل موسيقى را جلب كند. هوشنگ كامكار با اعتماد به اين مجموعه، حاضر شد تا با مشاركت خانه موسيقى، كنسرتى با عنوان «شور كامكارها، در سه شب، از هفدهم تا نوزدهم آبانماه در تالار بزرگ وزارت كشور، اجرا كند.
كنسرتى كه از چهارشنبه تا جمعه، حدود ده هزار نفر ازمشتاقان موسيقى كردى و خانواده كامكارها را در صحن پشتى مهمترين وزارتخانه دولت نهم يعنى وزارت كشور گردهم آورد.
***
كنسرت شور كامكارها در دو بخش قطعات ايرانى و كردى اجراشد.
در بخش ايرانى قطعاتى از مرحوم حسن كامكار، هوشنگ، ارسلان و بيژن اجرا شد. بخش كردى نيز همانند گذشته قطعاتى از ترانه ها و تصنيف هاى كردى را شامل مى شد.
در اين اجرا، عدنان كريم خواننده مشهور كرد، گروه كامكارها را همراهى مى كرد.
آنچه كه اين كنسرت را از ساير اجراهاى گروه كامكارها متمايز مى كند، در كيفيت و ساختار موسيقى نيست. باوجود ادعاى متفاوت بودن اين اجرا، روند كلى و سيستم حاكم بر فضاى موسيقى، چندان تفاوتى با آثار و اجراهاى گذشته نداشت، اما در نحوه اجرا تغييراتى صورت گرفته بود. گفتنى است در تنظيم و ارائه قطعات مواردى مشاهده مى شد. اما اين رويكرد نيز در كامكارها تازگى نداشت و پيش از اين آثارى با تنظيم و اجراى متفاوت از سوى اين گروه و بخصوص در ساخته هاى هوشنگ كامكار شنيده شده بود.
مطابق روال اجراى چندسال اخير نغمه تجدد، پوپك ابراهيم پور و صبا كامكار وظيفه همخوانى و همراهى آواز را عهده دار بودند. استفاده از همخوان زن در گروههاى ايرانى كمتر از يك دهه است كه فراگير شده و گروههاى بسيارى در اجراهاى خود از اين تمهيد بهره مى برند. در اجراى گروهى كامكارها غير از موسيقى، عواملى مثل تحرك قطعات كردى، پوشش و لباس، شهرت خانواده كامكارها و حضور همخوانان در جذب مخاطب بسيار مؤثر است. در اجراى اخير، بخش كردى با آواز عدنان كريم تغييرى در روند كنسرت هاى پيشين بود كه همواره بيژن اجراى آواز را برعهده داشت.
كامكارها در آثار صوتى خود از خوانندگان كرد مثل شريفى و كمندى بهره برده اند، اما در كنسرت تهران براى اولين بار از خواننده اى كه ميان كردهاى عراق و تركيه نيز شهرت دارد، استفاده كرده اند تا بر جذابيت كار بيفزايند.
مردم حاضر در سالن وزارت كشور، بى شك بيش از بخش فارسى، از بخش كردى لذت برده اند. اين نه از وضعيت موسيقى، اجراى قطعات و يا گفتار حاضران در سالن، بلكه از نحوه برخورد آنان و حركات ظاهرى هنگام اجراى اين بخش قابل رؤيت بود.
ريتم و تحرك قطعات كردى، بخصوص براى مخاطبانى كه اغلب فقط براى سرگرمى و لذت بردن به كنسرت مى آيند، بسيار جذاب و شنيدنى است. بايد پذيرفت، نه فقط دراين كنسرت كه در بيشتر كنسرت هاى بزرگ، شنوندگان براى گذراندن اوقات فراغت و سرگرمى حاضر مى شوند.
اين موضوع به معناى نديده انگاشتن و زيرسؤال بردن نيست. بلكه واقعيتى است كه خود اجراكنندگان موسيقى نيز بر آن آگاهى دارند، از اين رو ترتيب و نحوه اجرا به گونه اى است كه تاحد ممكن رضايت بخش به نظر آيد.
اين مورد به اين دليلى بيان شد تا به موضوع مهمى پرداخته شود.
در واقع روى آوردن به سالن هاى بزرگ و سوله  مانند ازسويى و پذيرايى از جمع بسيارى از شنوندگان عادى از سوى ديگر، سبب تغييرات بنيادى در اجراهاى موسيقى مى شود. درواقع موقعيت اجرا و نحوه حضور مخاطبان، روند كلى خود را بر موسيقى تحميل مى كند.
اين درست كه هرگروه، نظام و موسيقى مشخص خود را دارد و اين براى شنوندگان هم تعريف شده است، اما جمعيت بيش از سه هزارنفرى كه در سالن وزارت كشور مى آيند، چيزى فراتر از موسيقى محض مى خواهند. بنابراين بسيارطبيعى است كه نحوه انتخاب و چيدمان قطعات، آرايش صحنه و لباس مجريان موسيقى، نور و صدا به نحوى صورت پذيرد كه رضايت حضار را كه بر عناصر عامه پسندى تكيه دارد، فراهم آورد.
مجموعه اين موارد، به صورتى بسيارطبيعى بافت و پيكره مجريان موسيقى را نيز دستخوش تغيير مى كند. گروه كامكارها، اگرچه در اجراهاى پيشين خود و بخصوص در بخش كردى توانسته اند با طيف هاى مختلفى از شنوندگان كنسرت هايشان ارتباط برقرار كنند، اما در اجراى وزارت كشور، به سمت جلب رضايت هرچه بيشتر روى كردند. موردى كه با وجود احترام به مخاطب و جمعى كه بهاى به نسبت گزافى براى خريد بليت داده اند، به نوعى تسخير موسيقى و عدول از سنت هاى موسيقى انجاميده است. گروه موسيقى كامكارها به عنوان يكى از گروههاى ممتاز و فعال عرصه موسيقى كشور در زمينه اجراى موسيقى هاى شهرى، فعاليت چشمگيرى داشته است. اين كه اين گروه با هر ترتيب و نحوه اجرا قادر است ده هزار نفر را با بليت هاى هشت تا هجده هزارتومانى به گرد خود آورد، خود نوعى توانايى است.
اگر از منظر موسيقايى و بحث اصالت و هويت موسيقى بتوان آنها را نقد كرد، در حيطه توان تكنيكى، ساختار كلى اجرا، هماهنگى اعضا، آرايش و چيدمان قطعات و از همه مهمتر در رضايت خاطرشنوندگان، كامكارها قابل تحسين اند.
بالاخره بايد پذيرفت هر اثر هنرى كه در صحنه حاضرمى شود، نياز به مخاطب دارد. موسيقى در كنسرت با اين پيش زمينه شكل مى گيرد و براى مجريان موسيقى هيچ چيز خاطره انگيزتر از لبخند رضايت انبوه تماشاگران نيست!
نغمه نويادنامه روح الله خالقى
اى ايران
262350.jpg
روح الله خالقى را علاوه بر آهنگسازى با كتابهايى نظير سرگذشت موسيقى و نظرى به موسيقى مى شناسند. روال داستانى سرگذشت موسيقى، اين كتاب تاريخى را به اثرى جذاب و خواندنى بدل كرده است؛ هرچند در نحوه نگارش و استنادهاى تاريخى مواردى قابل نقد وجود دارد. اينك و در سال ۸۵ مجموعه اى با عنوان «اى ايران» شامل مقوله ها، يادداشت هاى سفر، نامه ها، فهرست آثار و كتاب شناسى ويژه يادنامه روح الله خالقى، زير نظر دختر اين موسيقيدان گلنوش خالقى، انتشار يافته است.
ويراستارى اين مجموعه را محمد افتخارى انجام داده است.
در مقدمه اين ويراستار به نحوه انتخاب و گزينش نوشتارهاى كتاب «اى ايران» اشاره شده است. بخش اول شامل سى ونه مقاله است كه در مجله هاى موسيقى، موزيك ايران و پيام نوين منتشر شده اند. در بخش دوم يادداشت هاى سفر به شوروى، هند، رومانى و سفر اروپا گنجانده شده و درواقع پنج سفرنامه است كه خالقى با نظم و دقت به صورت يادداشت هاى روزانه نگاشته است. بيست وشش نامه از ميان پنجاه نامه انتخاب شده و در بخش سوم كتاب ارائه شده است. فهرست اجمالى آثار موسيقى و كتاب شناسى روح الله خالقى بخش هاى ديگر اين كتاب اند. علاوه بر مقاله ها كه جنبه هاى مهم و تخصصى موسيقايى دارند، نامه ها و سفرنامه ها به لحاظ تاريخى و روايت موسيقى سده اخير، جنبه هاى مهمى دارند. ضمن آنكه از جذابيت نوشتارى نيز برخوردارند.
به عنوان نمونه بخشى از سفرنامه شوروى را ملاحظه كنيد و وضعيت موسيقى مسكو را در نيم قرن پيش با موسيقى ايران مقايسه كنيد! «هشتاد و دوسال است كه كنسرواتوار تأسيس شده، عكس روبنشتاين، مؤسس، در بالاى ميز رئيس بود. هر شاگرد سالى سيصدروبل مى پردازد ولى چهل درصد مجانى است و به هر دانشجو ماهى سيصد تا هفتصد روبل پرداخته مى شود در صورتى كه نمره از چهار تا پنج بگيرند. در حقيقت يك درصد دانشجويان پول نمى گيرند كه نمره كم دارند. حقوق پروفسور سه هزار و آنكه بيش از ده سال كار مى كند چهارهزارروبل و اگر در مقام خودش دكتر باشد شش هزار روبل مى گيرد. در تمام شوروى بيست و يك كنسرواتوار هست. كنسرواتوار مسكو هشتصد و هفتاد دانشجو دارد. در مسكو بيش از ده دبيرستان موسيقى هم هست.»
نامه هاى خالقى هم به لحاظ نگارش و هم برخى رويدادها و مسائل حاشيه اى موسيقى جذاب و خواندنى است. دريكى از نامه ها خالقى به دخترش گلنوش كه در آكادمى سالزبورگ تحصيل موسيقى مى كرد، نوشته است: «سالزبورگ بهشت اروپاست ولى استفاده از فستيوالها و كنسرت پول زياد مى خواهد. آيا آكادمى به شاگردانش بليت ارزان مى دهد؟ از اين گذشته، كنسرت هاى مهم هميشه شش ماه قبل بليتش به فروش مى رود.
يك نفر مى گفت سال گذشته منوهين دروين كنسرت مى داد، رفتم بليت بخرم، گفتند تمام شده. به زحمت زياد يك بليت ايستاده پيدا كرده كه در جايى واقع شده كه نوازنده را نمى ديده وپشت ستون بوده و تمام مدت ايستاده و فقط صدا را شنيده است. او مى گفت به بعضى از دوستانم گفتم يك بليت كنسرت ولو به چند برابر قيمت برايم پيدا كنند. به او گفته بودند اتريشى اگر محتاج باشد كت خود را مى فروشد ولى بليت كنسرتش را از دست نمى دهد. راستى چه مردمى هستند. براى ما اين داستان شبيه افسانه است. ما كجا و آنها كجا؟»
كتاب «اى ايران» در قطع وزيرى به صورتى نفيس با طراحى گرافيك آرلين وارطانيان و توسط مؤسسه فرهنگى هنرى ماهور منتشر شده و سيد محمدموسوى در مورد روند چاپ اين كتاب چنين نگاشته است: «در سال ۱۳۸۲ هنگامى كه با خانم گلنوش خالقى درباره انتشار آثار موسيقى زنده ياد روح الله خالقى گفت وگو مى كرديم ايشان پيشنهاد كردند اسناد و مداركى را كه از پدر نزد ايشان به يادگار مانده بود به صورت يادنامه اى منتشر كنيم...»


|   شناسنامه   |   آرشيو   |