... همه آمده بودند
رضا شكيبايى
سه شنبه، ۱۶ آبان
ساعت ۸ رسيدم به كوچه عطارد انتهاى خيابان دانشگاه جنوبى. قرار است بروم سمنان. آقا را تا حالا هرچه ديده ام، تهران بوده و بس، براى همين اين سفر در نوع خود غنيمتى است. دو اتوبوس اينجا منتظرند و از همين ها متوجه مى شوم كه مركب ما براى سفر است. عكاس ها كم كم پيدايشان مى شود. ساعت ۹/۱۵ راه مى افتيم. حدود ساعت ۱۰/۳۰ است كه راننده در شريف آباد به هواى سيگار كشيدن مى ايستد و صدا مى زند كه هر كسى سيگار مى كشد بيايد پايين و توضيح مى دهد كه هنگام رانندگى هيچ وقت سيگار نمى كشد. يك تيم از بچه هاى حفاظت سپاه هم اتفاقى همانجا ايستاده اند و مشغول چاى خوردن.
ساعت ۱/۳۰ بعدازظهر به سمنان مى رسيم. شهرى قرار گرفته در دل دشت. استان سمنان در دامنه هاى جنوبى رشته كوه هاى البرز واقع شده و به دشت كوير منتهى مى شود. اين استان به دو بخش كوهستانى و دشت هاى پايكوهى تقسيم مى شود و براساس آمار سال ،۱۳۷۰ حدود ۴۵۷ هزار نفر جمعيت داشته است. شهر سمنان در فاصله ۲۲۱ كيلومترى تهران
بر سر راه خراسان است. اين شهر يك بار در دوره حمله مغول به ايران، ويران شده است، ولى دوباره آباد گشته. ظاهراً قرار است در خوابگاه علوم پزشكى ساكن شويم. تمام شهر پر از عكس رهبر و پلاكاردهاى تبريك و تهنيت است.
به خوابگاه كه مى رسيم، عكاس ها لپ تاپ هايشان را درآورده و مشغول چك كردن اتصالشان به اينترنت مى شوند، چون پس از مراسم بايد به سرعت به اين محل بيايند و براى خبرگزارى ها عكس هايشان را ارسال كنند. عكاس ها مدام از سفرهاى رئيس جمهور مى گويند و اينكه چقدر سخت مى گذرد در آن سفرهاى سنگين والبته شيرين.
«به اين مى گويند سفر» اين را حسين، يكى از عكاس ها مى گويد و اضافه مى كند كه اينجا حداقل فرصت مى كنيم خودمان عكس هامان را ببينيم. امروز را بايد استراحت كنيم، آقا فردا صبح مى آيند.
اسدى، يكى از بچه هاى دفتر نشر را ديدم، چرخى توى شهر زده بودند، گفتم تازه چه دارى؟ گفت: رفته بودم بپرسم اگر جوان ها رهبرشان را ببينند به ايشان چه مى گويند.
دخترك محزون بود و حس كردم يك دنيا حرف دارد. از او پرسيدم. دخترك كارت خبرنگارى ام را كه ديد از دختر كنار دستى اش با نگاه اجازه گرفت و گفت: خوشحاليم!
نوبت به سؤال اصلى ام رسيد: اگر در حضور ايشان باشى چه مى گويى؟
باز هم با نگاهش كسب تكليف كرد؛ اين بار همون كه قرار بود اجازه را صادر كند، گفت: مى گوييم مثل پدرمان دوستت داريم.
داشتم مى نوشتم كه اولى گفت: آخر پدر نداريم!
و ادامه داد: راستش خواهرم خواب ديده...
پدر مرحومش را خواب ديده بود، مهندس على عبدوس را كه در سانحه تصادف جان باخته است. دختر پدرش را ديده بود كه آمده خانه شان. از پدر مى پرسد بابا اينجا چكار مى كنى؟ پدر مى گويد، آقا قرار است بيايد، آمده ام استقبال ، شما هم بياييد .
عكسشان را گرفتيم و رفتيم. تا دقايقى بعد نه من حس حرف زدن داشتم، نه عكاسمان.
شب، آسمان شهر را نورباران كردند و من با صداى بلند اين آتش بازى ها خوابيدم.
چهارشنبه صبح ، ۱۷ آبان
صبح، پس از صرف صبحانه، بچه هاى عكاس و تصويربردار سوار بر خودرو مخصوص خبرنگاران كه يك وانت غول پيكر است، مى شوند. فضاى شاد و مفرحى است ميان بچه ها. تعداد زياد و جا خيلى تنگ. ساعت ۷/۳۴ راه مى افتيم. محمدعلى قيومى، خبرنگار شبكه خبر خيلى شوخ است. صلواتى هم مى فرستد و نشاطى به جمع مى دهد. هوا سرد و ابرى است، يحتمل باران هم بزند. جا آنقدر تنگ است كه قيومى مى گويد هدف از اين سفر ايجاد صميميت و محبت است و اين فشردگى از اين لحاظ مفيد است!
همه جاى شهر، سرود پخش مى شود... «جان من فداى خاك پاك ميهنم...» ايستگاه هاى شربت و شيرينى و چاى در همه جاى شهر برپاست.
«لبيك يا خامنه اى»، «صل على محمد، بوى خمينى آمد»، «سلام بر رهبر آزاده»، «دسته گل محمدى، به شهر ما خوش آمدى»، «سمنان شهر مشت هاى بسته، شهر چشم هاى باز» و... اينها پلاكاردها و پارچه نوشته هايى است در سراسر شهر. ارتفاع وانت زياد است و ما از يك پلاكارد كه در ارتفاع پايين نصب شده، جان به سلامت به در مى بريم.
«مست صهباى تو مى باشم و اندر هوسم، غرق درياى وصال توام و در طلبم»، «آقا جان! به جمع مشتاقان خوش آمدى» همه با تعجب به جماعت خبرنگار هاى پشت وانت نگاه مى كنند، دست هم تكان مى دهند كه ما هم برايشان ابراز احساسات مى كنيم. «سرتو بپا»، يك پلاكارد ديگر در ارتفاع پايين مشاهده مى شود، همه سرشون را پايين مى آورند، ولى با اين حال به چند نفر برخورد مى كند. بعد از اين «سرتو بپا» ترجيع بند بچه هاست.
كنار خيابان، يك پيرزن ۳ تا گل محمدى به دست دارد. آنقدر بزرگند گويى هر كدام يك كيلو وزن دارند كه توجه عكاس ايلنا را هم جلب مى كند و عكاس سوژه خود را شكار مى كند.
تقاطع خيابان باهنر - ابوذر غفارى، ماشين متوقف مى شود. معلوم نيست چرا، ظاهراً آقا از اينجا وارد مى شوند. موج مردم در پياده روها منتظرند، اما ساكت كه ناگهان يك پسربچه حدوداً ۳ - ۴ ساله فرياد مى زند: «الله اكبر، خامنه اى رهبر».
«جمعيت را ببين»، اين را يكى از بچه هاى صدا و سيما مى گويد، سرم را برمى گردانم، خيل جمعيت از انتهاى خيابان ابوذر غفارى به سمت ما مى آيند. مثل انبوه آب پشت سدى كه شكسته شده باشد. در بين آنها، دخترخانم هاى هنرستان سادات هم به صورت دسته جمعى آمده اند با پلاكاردهايى در دست، شعار هميشگى: «مرگ بر آمريكا».
وانت سر و ته مى كند، پشت به خيابان ابوذر. احتمالاً آقا از خيابان باهنر مى آيند و ما جلوى ماشين آقا راه خواهيم افتاد.
تصويربردارها نور را چك مى كنند: ،۴۷۰۰ ،۵۰۰۰ ارقامى است كه نمى دانم چيست. كامران نجف زاده هم به جمع ما اضافه مى شود. نم بارانى هم مى زند و تصويربردارها كاورها را روى دوربين ها مى كشند.
ساعت ۱۰ ماشين آقا از راه مى رسد. فرياد «صل على محمد، بوى خمينى آمد» گوش ها را پر كرده. آقا داخل يك مينى بوس است. صحنه آنقدر باشكوه است كه همه رامبهوت كرده است.
اين صحنه ها را توصيف نمى توان كرد، تصاوير گوياتر است. مينى بوس با سيل جمعيت پيش مى رود. آقا براى آنهايى هم كه روى پشت بام هستند، دست تكان مى دهد. جمعيت بارها مينى بوس را متوقف مى كند. راننده وانت حامل ما هم كه انگار بايد هرچه شاخه درخت است حواله ما كند، مدام به كنار خيابان انحراف پيدا مى كند و درخت ها را تقديم به اهالى پشت وانت. ساعت ۱۰/۳۰ وارد ورزشگاه تختى مى شويم. امام جمعه سمنان خوشامد مى گويد و مردم گريه مى كنند. «اينجانب شخصاً به نمايندگى از مردم وفادار سمنان مقدم نورانى حضورتان را گرامى داشته و به حضرتتان خوش آمد مى گويم. همگى به خاطر اين نعمت و فرصت گرانقدر سپاسگزار خداوند هستيم.»
گريه مردم ادامه دارد، يكى در كنار من زمزمه مى كند «جانم فدايت...» يكى...
آقا سخنرانى را شروع مى كند، اول شكر مى گويد خدا را كه در جمع مردم اين شهر است:
«بسيار خرسند و مسرورم و خداى متعال را سپاسگزارم كه توفيق داد امروز در ميان مردمى باشم كه يادگار نشانه هاى كهن ترين فرهنگ غنى اسلامى و ايرانى را در ميان خود دارند.»
و بعدتر هدفش را مى گويد از اين سفر: «اما هدف ما از اين مسافرت ها چند چيز است: در درجه اول زيارت شما مردم؛ رساندن پيام ارادت به مردم و شنيدن سخن مردم و گفتن روبرو، مهمترين هدف اين سفرهاست. اما هميشه يك هدف ديگر هم از اين سفرها داشته ايم و آن، اين بوده كه توجه مسئولان كشور به مناطق گوناگون كشور جلب شود، خدا را شاكريم كه اين هدف امروز با دولتى كه سركار است، به خودى خود برآمده است.»
پلاكاردى توجه من را جلب مى كند: «آقا جان به شهر سمنى خوش اميچه».
آقا ادامه مى دهد: «من اين سفر كه به سمنان مى آمدم، به آقاى رئيس جمهور گفتم كه اين سفر من به سمنان مانع سفر شما به اين استان نشود» كه مردم تكبير گفتند و آقا ادامه مى دهد: «بحمدالله آرزوى ما در مورد سركشى مسئولان به نقاط مختلف كشور به نحو احسن برآورده شده است.»
هوا آنچنان باز و آفتابى شده است كه باور نمى كنى تا چند لحظه پيش حتى باران هم آمده.
آقا مى گويد: «روزى كه پدر رئيس جمهور فعلى آمريكا - بعد از ماجراهاى كويت - اعلام كرد كه نظم نوين جهانى شروع شده و آمريكا تنها ابرقدرت دنياست، آن روز گذشت... امروز آمريكايى ها در عراق شكست خورده اند، در افغانستان شكست خورده اند، در لبنان شكست خورده اند، در فلسطين شكست خورده اند...» و «قرنى كه در پيش رو داريم، قرن شكست سياست هاى قرن ۱۹ و ۲۰ است، قرن ۱۹ و ۲۰ قرن دين زدايى، استعمار و استثمار بود. آمريكايى ها مى خواهند خوب زندگى بكنند، بكنند؛ هر ملتى حق دارد خوب زندگى كند، اما بروند داخل كشور خودشان» و «اين قرن، قرن رويكرد به معنويت است؛ ايران سرآغاز بود، به دنبال ايران، بسيارى جاهاى ديگر پيش خواهند آمد...»
در مسير بازگشت پس از پايان مراسم، سوار تاكسى اى شدم كه راننده اش آزاده اى جانباز بود. از او پرسيدم كه اگر آقا را ببينى چه مى گويى؟ گفت: «صلوات مى فرستم.»
و من با خودم مى گويم آرى اين قرن، قرن بازگشت انسان به خويشتن است و من امروز ديدم كه مردم سمنان چگونه در خيابان هاى اين شهر اشك شوق مى ريختند. اين قرن، قرن معنويت است.
چهارشنبه شب، ۱۷ آبان - جلسه روحانيون استان است با رهبر
وارد سالن ورزشى غدير مى شويم، طلبه هاى جوان مشغول همخوانى سرود هستند: «سيد على خامنه اى دلبر دلم - سيد على خامنه اى حل مشكلم» ساعت ۱۹/۰۵ آقا وارد سالن مى شوند. جمعيت ابراز احساسات مى كند. آقا كه مى خواهد سخنانش را آغاز كند طلبه جوانى خطاب به ايشان ابياتى خواند كه در آن اين مصرع بود «الهى تا جهان باشد تو باشى» در اين هنگام آقا با لبخند گفتند «نمى شه كه».
آقا از شأن روحانى مى گويد، از روحانى شيعه، از اينكه چگونه بايد باشد و چگونه نباشد.
«من موافق نيستم با علمايى كه يك خورده سرشان شلوغ مى شود، ۲ ، ۳روز نماز جماعت مسجدشون را نمى روند يا دير مى روند، مردم تو صف نماز منتظرند...»
آقا بر حفظ خصوصيت اصلى روحانيت شيعى يعنى «استقلال و مردمى بودن» تأكيد مى كند و آن را رمز دستيابى روحانيت به جايگاهى ممتاز در تاريخ ايران مى داند و مى گويد: «روحانى شيعه فقط به مردم وابسته است و براى مردم و در خدمت مردم است.»
براى همين است كه ما مى گوييم شهريه طلاب فقط بايد از وجوهات باشد و نه كمك هاى دولتى.
آقا با ذكر اين نكته كه «با شما خيلى حرف داريم ولى همه حرف ها را كه امشب نمى شود گفت» سخنرانى را به پايان رساندند. شام را حاضرين ميهمان آقا بودند. هنگام صرف شام، آقا از پوستر سه برادر شهيد كه در گوشه اى از سالن نصب شده بود پرسيدند كه «اكرمى» عضو جامعه روحانيت مبارز كه سمنانى است در خصوص اين سه برادر شهيد توضيحاتى داد.
در همين اوضاع، طلبه اى نزديك آقا شد و از ايشان خواست به قصد تبرك عمامه وى را بر سرش بگذارد كه رهبر با لبخند و روى خوش پذيرفتند، دو طلبه ديگر نيز بلافاصله آمدند و همين درخواست را كردند... خلاصه در تمام مدت شام، نگذاشتند آقا با خيال راحت يك لقمه غذا بخورد.
پنجشنبه صبح، ۱۸ آبان
امروز برنامه ديدار دانشجويان است در دانشگاه سمنان.
در دانشگاه سمنان با اتوبوسى كه حامل ما بود از تمام حلقه هاى حفاظت رد شده، وارد دانشگاه شديم كه يك نگهبان دانشگاه جلوى اتوبوس را گرفت، گفت هماهنگ نشده! نمى گذارم برويد. بچه هاى حفاظت رهبرى كه همراه ما بودند به راننده گفتند توجه نكن برو! اما ناگهان نگهبان پريد جلوى ماشين به اين معنى كه بايد از روى جنازه من رد شويد! خلاصه، بچه هاى حفاظت پياده شدند و با تماسى كه با حراست دانشگاه گرفته شد، مقاومت نگهبان خاتمه يافت.
حدود ۹/۳۰ آقا وارد سالن شدند و دانشجويان پس از شعارهاى «اى رهبر آزاده، آماده ايم آماده»، «ما همه سرباز توايم خامنه اى - گوش به فرمان توايم خامنه اى» سرودى را با هم زمزمه كردند:
اى تو روح و روانم / يادت آرام جانم
در غم دورى تو / تا كى بايد بمانم
چشم انتظارم / اى گل طاها
طاقت ندارم/ يوسف زهرا
العجل مولا مولا مولا
العجل مولا مولا مولا
صل على محمد / بوى خمينى آمد
شام هجرت سحر شد / تابيده نور سرمد
گشته دوباره فصل اطاعت
آماده گشتم بهر شهادت
اى رهبر آزاده/ آماده ايم آماده
نور مهر جمالت / در دل ما فتاده
اى رهبر ما / بنما اشارت
جانم فدايت/ جانم فدايت
قبل از شروع سخنرانى آقا، چند تن از اساتيد و دانشجويان به بيان مشكلات دانشگاه ها و ديدگاه هاى خود پرداختند.
از جمله خانم صفرى، دانشجوى كارشناسى ارشد زبان. او در بخشى از صحبت هايش گفت: چند سال است كه دانشجويان دختر بيش از پسران وارد دانشگاه مى شوند، لازم است جهت اشتغال زنان و دختران فارغ التحصيل دانشگاه تلاش بيشترى صورت گيرد.
اين اظهارات خانم صفرى، هيجان دختران را برانگيخت و آنها شروع كردند به كف زدن، كه پس از كف زدن دختران، پسرها هم براى اينكه ابراز وجود مقابل دخترها كرده باشند صلوات فرستادند.
ساعت ۱۰:۱۰ آقا شروع به سخنرانى كردند.
پس از ۴۵ دقيقه سخنرانى، آقا خطاب به دانشجويان گفتند: «هر وقت خسته شديد من به سخنانم پايان مى دهم.» كه دانشجويان صلوات بلندى فرستادند. آقا ادامه دادند: « من اغلب در جمع دانشجويان و دانشگاهيان خسته نمى شوم، اما بايد ملاحظه خستگى شما را هم كرد.»
دانشجويان دوباره صلوات فرستادند، سپس آقا گفت: «البته صلوات زبان روشنى هم ندارد كه براى چه منظورى فرستاده شده» در اين لحظه دانشجويان يك صدا فرياد زدند: «اى رهبر آزاده آماده ايم آماده».
رهبر، در تبيين راه هاى ايجاد تحول صحيح و منجر به پيشرفت، ضرورت هايى نظير حفظ ريشه ها و اصالت ها، پرهيز از شالوده شكنى، ارج گذارى و مراقبت از هويت ملى، اميد به آينده، پويايى و نشاط، نقد و انتقاد پذيرى، ترويج روح رقابتى، برنامه ريزى و انتخاب خط مشى صحيح را مورد تأكيد قرار دادند و افزودند: در نقطه مقابل اين ضرورت ها، مسائلى نظير هرج و مرج رفتارى و سياسى، پوچ گرايى، حركات تخريبى و فراموش كردن هويت ملى و بنيان هاى اساسى جامعه قرار دارد كه نه تنها موجب تحول نمى شود، بلكه پسرفت و عقب ماندگى را به دنبال مى آورد.
ديدار دانشجويان پايان يافت و من نيز بايد براى بازگشت به تهران به ترمينال مى رفتم.
آقا پنجشنبه شب با خانواده هاى شهدا در همان سالن ورزشى غدير ديدار داشتند و جمعه عازم دامغان بودند و من نمى توانستم در اين ديدارها باشم.
در راه بازگشت در اتوبوس در كنار يك جوان سمنانى بودم، از او پرسيدم در اين چند روز حسابى شهرتان شلوغ بود و او گفت: روز ورود آقا هيچ كس در خانه نبود همه در خيابان
بودند ؛ من كه مسير ورود آقا را جلوى ماشين ايشان بودم و نيم ساعت اين استقبال شورانگيز را ديده بودم، حرفش را باور مى كردم . روز چهارشنبه ۱۷ آبان ۱۳۸۵ ، شهر سمنان روزى تاريخى را به خود ديد.