يكشنبه ۲۱ آبان ۱۳۸۵ - ۲۰ شوال ۱۴۲۷
Sun, Nov 12, 2006
فرهنگ و انديشه
۳۴۹۵
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
ويژه ۱
ايران زمين
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
ارتباطات
فرهنگ و پايدارى
مهرگان
آيا علم مى تواند مستقل از فلسفه باشد؟
علم در گرو فلسفه
عليرضا شفاه
262308.jpg
بخش دوم
در بخش نخست گفته شد كه دانشمند براى بيان نظرات خود از مجموعه اى از كلمات كليدى بهره مى جويد. اين كلمات به دو دسته كلمات پايه (كه معناى آنها قابل تحليل به معناى كلمات كليدى ديگر نيست) و كلمات غير پايه (كه معناى آنها قابل تحليل به معناى كلمات كليدى ديگر است) تقسيم شد. سپس از همين امر كه كلمات كليدى پايه قابل تحليل به كلمات ديگر نيست، نتيجه گرفته شد كه بايدمعناى آنها در دستگاهى خارج از دستگاه زبانى علمى آن نظريه فهم شود. اين فهم در پس زمينه فلسفى نظريه انجام مى شود. در اين ميان حداقل سه دسته قابل تشخيص است: يكم، افلاطونى، دوم كلاسيك و سوم آنتى رئاليستى. اين سه در بخش نخست توضيح داده شد. در بخش دوم كه در ادامه مى آيد به تأثير پس زمينه فلسفى بر نظام نظريه علمى پرداخته مى شود.
گروه انديشه

آنتى رئاليستها فيزيك را معرفى و بيان و كشف اشياء نمى دانند. بلكه فيزيك براى آنها كشف رابطه ميان تغييرات مشهود است. به اين ترتيب اگر مفهوم نيرو براى يك دانشمند با پس زمينه فلسفى كلاسيك، اثر شىء بر شىء ديگر مى تواند باشد، براى دانشمندى با پس زمينه آنتى رئاليستى نيرو مى تواند طول كشيدگى فنر در نيروسنج باشد و نه چيزى بيشتر. در اينجا نيرو كلمه كليدى است كه براى بيان نوعى تغيير طول در شرايطى خاص به كار مى رود.
در مثال الكترون كه پيش از اين مطرح شد پرسش موجوديت الكترون در پس زمينه آنتى رئاليستى به اين پرسش تغيير مى يابد: «آيا الكترون مشاهده شدنى است؟ يا مشاهده ناشدنى؟» براى برخى آنتى رئاليست ها، مثلاً كارناپ، الكترون يك امر نظرى است، به اين معنى كه با مشاهدات ماكرو سر و كارى ندارد. براى كارناپ آنچه نظام منطقى و صورى كلمات كليدى نظرى را به نظام منطقى كلمات كليدى مشاهدتى مربوط مى سازد، جملاتى است كه وى آنها را جملات دستورى مى نامد(،۱۳۷۸ ص ۲۲۷). مثلاً اين جمله كه«اگر يك نوسان الكترومغناطيسى با بسامد خاصى موجود باشد، آنگاه پرتويى آبى رنگ متمايل به سبز مشاهده خواهد شد» كلمه هاى كليدى مشاهده نشدنى(نظرى) را به مشاهدتى مربوط مى كند و به قول كارناپ از آنها تعبير به دست مى دهد (،۱۳۷۸ ص۲۱۸). سه نكته در اينجا قابل طرح مى نمايد:
۱- سؤالى كه به وجود مى آيد اين است كه آيا پس زمينه فلسفى درك مفاهيم پايه، تأثيرى بر خود نظام علمى دارد، يعنى منجر به ايجاد يا حذف مفاهيم در نظام علمى و تغيير يا اصلاح در رابطه ميان مفاهيم مى شود؟ پاسخ اين پرسش مثبت است كه پس از طرح هر سه نكته به تفصيل مورد بررسى و تحقيق قرار مى گيرد. در ابتدا به نظر مى رسد كه پس زمينه فلسفى تأثيرى بر نظام علمى نداشته باشد، زيرا به هر حال چه آنتى رئاليست باشيم يا افلاطونى، نه در اينكه ma = f  اختلافى پيدا مى كنيم و نه در بيان توصيف يك رويداد! اما تأمل بيشتر اين نكته را نشان خواهد داد كه پس زمينه فلسفى ما چگونه روى روابط ميان مفاهيم پايه در نظام علمى مان اثر خواهد داشت.
۲- دانشمندان در عمل عموماً در پس زمينه فلسفى خود تأمل نمى كنند. يك دليل چنين امرى آن است كه آنها با همه اختلافى كه ممكن است در پس زمينه فلسفى خود با هم داشته باشند، در سطح زبان ريا، كلمات يكسانى را (هرچند با مفاهيمى غير يكسان) به كار مى برند. آنها هر كدام از ظن خود يار ديگرى مى شوند! آنها در يك تمثيل - بى آنكه بخواهيم در وجه شبه آن افراط كنيم- به انسانهايى مى مانند كه روى چشمانشان معكوس كننده هاى رنگى گذاشته شده به نحوى كه در تشخيص قرمز و آبى عكس همند، لكن از آنجا كه مشهودات متفاوت خود را با نام هاى يكسانى مى نامند، هرگز اختلافى كه آنها را به تأمل در معناى الفاظشان وادارد پيدا نمى كنند. به همين دليل اگر بررسى پس زمينه فلسفى تأثيرى بر نظام علمى داشته باشد نيز دانشمندان در تاريخ علم به صورت ناآگاهانه چنين تأثيراتى را ناديده گرفته اند.
۳- پس زمينه فلسفى جامعه علمى على رغم نتيجه اى كه ممكن است از دو نكته فوق الذكر استنباط شود، در طول تاريخ علم تغيير كرده است، تغييرى كه نه از سر آگاهى و فعالانه و در نتيجه بررسى و باز انديشى پس زمينه فلسفى بلكه در پى رفتار ناخودآگاه جامعه علمى به وقوع پيوسته است. در اين باره بيشتر سخن گفته خواهد شد. اكنون به بررسى مفصل اثر پس زمينه هاى فلسفى بر نظام علمى بپردازيم. اثرى كه در تاريخ علم وارد نشده است!
> بررسى نسبت پس زمينه فلسفى با نظام علمى
فيزيك با پس زمينه كلاسيك از تأمل متافيزيكى در مفهوم «تغيير» به وجود مى آيد. در هر رويداد طبيعى با تأملى متافيزيكى امور زير قابل استنباطند:
۱- جهان در هر لحظه يك «وضع» دارد كه ما آن را از طريق مشاهده در مى يابيم.
۲- در هر رويدادحداقل دو «وضع»لازم است. اين دو وضع بايد با هم متفاوت باشند. در اين صورت خواهيم گفت رويدادى اتفاق افتاده است.
۳- خود تغيير كه از قياس دو وضع فهم مى شود.
۴- هر تغيير به تغيير كننده اى نياز دارد. يعنى چيزى كه تغيير بر آن اعمال مى شود.
۵- هر تغيير به علتى نياز دارد. به عبارت ديگر به چيزى كه فاعل تغيير باشد.
۶- ميزان تغيير: در هر تغيير تفاوتى قابل درك است كه در قياس دو وضع قابل درك است. اين تفاوت مى تواند كم يا زياد باشد. هرچه دو وضع شباهت كمترى داشته باشند، ميزان تغيير بيشتر است.
۷- ميزان اثرگذارى: ميزان قابليت علت در اعمال تغيير بر معلول است.
۸- ميزان اثرپذيرى در برابر تغيير(اين معكوس مقاومت شىء در برابر تغيير است): اگر علت واحدى با ميزان اثر گذارى يكسان باعث ميزان تغيير متفاوتى در معلولهاى مختلف شود، آنگاه اختلاف در ميزان اثر به اختلاف در ميزان مقاومت دو شىء در برابر تغيير (يا ميزان اثرپذيرى دو شىء در برابر تغيير كه عكس ميزان مقاومت است) برمى گردد. اين مفهوم است كه تعيين مى كند چرا وضع دوم بيش از آنچه تفاوت دارد، متفاوت نيست.
اين عبارات متافيزيكى عجيب و غريب را در مورد ma=f بررسى كنيم. فرض كنيم نيروى f از سوى جسم A به جسم B اعمال شود. اول بايستى تغيير را بشناسيم. در اينجا تغيير، تغيير سرعت است. ميزان اين تغيير را با كميت a متناظر مى كنيم. هرچه a بيشتر باشد، تغيير سرعت بيشتر خواهد بود. فرض كنيد مقدار a برابر a0 باشد. چرا مقدار آن از اين كه هست بيشتر نشد؟ پاسخ چنين است كه معلول ما يعنى جسم Bكه تغيير را پذيرفته در برابر تغيير مقاومت مى كند. به عبارت فيزيكى، جرم لختى دارد كه همان كميت m است. F نيز كميتى است كه با ميزان اثرگذارى متناظر است. به طور كلى در هر تغيير سه كميت (ميزان) گفته شده (ميزان اثر گذارى، ميزان اثرپذيرى يا ميزان مقاومت در برابر تغيير، و ميزان اثر) قابل ذكر است. در هر رويدادى اين سه كميت به صورت زير باهم مرتبط مى شوند:
ميزان اثرگذارى xميزان اثر
ميزان اثر پذيرى x ميزان اثر (يا ميزان مقاومت در برابر تغيير۱‎/ x ميزان اثر)
با در نظر گرفتن يك ضريب ثابت براى هماهنگ كردن روش هاى اندازه گيرى كميات (البته اگر روش هاى اندازه گيرى نسبت به يكديگر خطى باشد) داريم :
ميزان اثرگذارى x ميزان اثرپذيرى kx=ميزان اثر
ميزان مقاومت در برابر تغيير‎/ميزان اثرگذارى kx=ميزان اثر
اين قاعده در تمام قوانين فيزيك جريان دارد.
اين نحوه فهم فيزيك با پس زمينه كلاسيك است. اما اين بخش مثبت ماجرا بود، جايى كه فيزيك در بستر آن شكل گرفته است (به لحاظ تاريخى). اما بخش منفى ماجرا جايى است كه اين پس زمينه با نظريات فيزيكى تضاد مى يابد و به عبارت ديگر نظريات فيزيكى در اين پس زمينه غير قابل فهمند. اين همان نقطه اى است كه دانشمند على القاعده بايد در نظريه تجديد نظر كند لكن او هيچگاه اين تضاد را نديده است. البته خيلى سريع به ذهن مى آيد كه ابطال ممكن است متوجه پس زمينه فلسفى شود. تصميم در اينكه ابطال متوجه نظام علمى شود يا پس زمينه فلسفى به عهده دانشمند است.
يكى از جنبه هاى منفى در تئورى هاى نور ايجاد مى شود. نخستين كلمه كليدى در اين تئورى خود «نور» است. نور در پس زمينه كلاسيك، علت تشكيل تصاوير است. اگر از جسمى نور به چشم ما برسد، ما آن جسم را مى بينيم. علت تصوير آن جسم، نورى است كه از آن به چشم ما مى رسد. دومين كلمه كليدى در اين تئوريها «مسير نور» است. مسير نور را مثلاً بر خط مستقيم منطبق مى گيرند. اين تأكيد مى كند كه نور داراى مكان است، از همين رو براى آن سرعت نيز تعريف مى شود. به نظر مى رسد كه هيچ اشكالى در ميان نباشد. مثل حالت قبل مى توان تغييرى مربوط به تصوير در نظر گرفت و آن را در قالب مذكور ريخت و فيزيك مربوط به نور ساخت. تغييراتى كه اينجا مطرحند چيزهايى مثل شدت نور، رنگ نور و غيره مى توانند باشند.
تأمل بيشتر اشكالى را كه وجود دارد مشخص مى كند. يك تصور ابتدايى و خام در اين پس زمينه فلسفى ممكن است بدان گرايش داشته باشد كه اشياى فى نفسه را مكانمند بداند. در واقع اين تصورى بسيار رايج است. براى بررسى بيشتر بايد درباره مكان انديشيد. مكان در اين پس زمينه فلسفى چگونه بايستى فهميده شود. ممكن است پاسخ به اين پرسش بسيار مشكل باشد اما مى توان احكام خوبى را در باره مكان از راه تأمل بدست آورد بى آنكه ادعا شود كه مكان كاملاً معرفى شده است. نخستين حكم اين است كه بدون قوه باصره آنچه مكان ناميده مى شود، قابل درك نيست. در كلمه « قوه باصره» بايستى تأكيد كرد. ما اگر چشمان خود را ببنديم هم هنوز مكان را درك مى كنيم، اما در واقع در اين موقع تصور بصرى ماست كه به ما يارى مى دهد تا همچنان مكان را درك كنيم. كافى است كسى تنها يك تجربه بصرى داشته باشد، حتى اگر اين تجربه بسيار محدود و بسيط باشد. براى چنين كسى خاطره اين تجربه كفايت مى كند تا بتواند با تصور آن، مفاهيم بصرى نسبى بالا، پايين، چپ و راست را تشخيص بدهد و به عبارتى مكان را درك كند. اما «قوه باصره» براى فهم مكان كافى نيست، ما به قوه بساوايى نيز نياز داريم. هيچكس تصوير روى پرده سينما را داراى عمق حقيقى نمى داند. هرچند كه تصوير ساخته شده كاملاً شبيه تصويرى است كه از اشياى داراى مكان حقيقى به چشم مى آيد. علت اين امر يك به يك نبودن رابطه تناظر ميان نقاط فضا و تصوير است. علت اينكه ما مى توانيم روى كاغذ، تصوير يك مكعب حقيقى را بكشيم همين است. همه نقاط مكعب كشيده شده ما روى يك صفحه هستند، درحالى كه مكعب حقيقى داراى تغيير در عمق است. اين نشان مى دهد كه مى توان از حداقل دوحالت مكانى يك تصوير داشت و در نتيجه رابطه تناظر ميان تصوير يك جسم با مكان آن يك به يك نيست. به عبارتى ما جهان سه بعدى را در دو بعد مى بينيم! حس بساوايى است كه مفهوم بعد سوم را وارد مى كند و مكان را مى سازد. تفاوت تصوير مكعب روى كاغذ با مكعب حقيقى را مى توان با دست كشيدن روى وجه عقبى آنها فهميد! پس مكان حاصل تعامل و استنباط از محسوسات بصرى و بساوايى است. با اين حساب آيا فرض مكانمند بودن نور فرضى غير قابل قبول نيست؟ آنچه را كه ما نور مى ناميم، علت به وجود آمدن تصاوير است و مكان خود با تصوير معنا مى يابد. تنها اشكال كه از آثار نور (تصوير اشياء) استنباط مى شوند مى توانند مكان داشته باشند و نه خود نور!
تعاريف سرعت نور و مسير نور نيز بدين ترتيب دچار چالش مى شود. اين مسأله در پس زمينه آنتى رئاليستى به گونه اى ديگر ظهور مى كند. در آنجا نبايستى نور را به مثابه علت تصاوير تلقى كرد. در آن نوع پس زمينه فلسفى سخن گفتن از علت به معناى متافيزيكى كه در پس زمينه كلاسيك ديديم امرى مهمل است.
ادامه دارد


|   شناسنامه   |   آرشيو   |