|
آيا علم مى تواند مستقل ازفلسفه باشد
نقد علم محض!
عليرضا شفاه
|
|
|
بخش سوم و پايانى
در بخش اول و دوم به ضرورت وجود يك پس زمينه فلسفى براى علم پرداختيم و سپس بررسى تأثير پس زمينه فلسفى بر نظام علمى پيگيرى شد. آنچه در ادامه مى آيد بررسى در حوزه پس زمينه آنتى رئاليستى و طرح برخى مثال هاى ديگر در اين زمينه به همراه جمع بندى نهايى است. گروه انديشه
مسأله در پس زمينه آنتى رئاليستى به گونه اى ظهور مى كندكه در آنجا نبايد نور را به مثابه علت تصاوير تلقى كرد. در آن نوع پس زمينه فلسفى سخن گفتن از علت به معناى متافيزيكى كه در پس زمينه كلاسيك ديديم امرى مهمل است. تنها بايد تغييراتى را به تغييراتى نسبت داد و رابطه اين تغييرات را به صورت اگر Px آنگاه Qx بيان داشت. اساساً در اين پس زمينه سخن گفتن از نور به معنايى كه پيش از اين داشتيم حتى قبل از برخورد با تضاد مورد بحث، مورد مناقشه خواهد بود. زيرا نور چيزى مثل طول نيست كه تنها يك شاخصه داشته باشد و بتوان طول درجه نماى اسباب اندازه گيرى آن را معرف كل مفهوم آن دانست. (مثل وقتى كه مقدار جريان الكتريكى را اندازه حركت عقربه آمپرمتر مى شمارند.) نور هم شدت دارد و هم رنگ (هم دامنه و هم فركانس). گفتن اينكه اينها مربوط به چيزى هستند -بخصوص اگر آن چيز را مكانمند بشماريم- در اين پس زمينه فلسفى مهمل بافتن است. مى توان به جاى «نور» از «دامنه نور» و «فركانس نور» سخن گفت و آنها را مفاهيم نظرى دانست و از طريق جملات دستورى كه آنها را با رنگ و شدت نور (كه مشاهدتى هستند) پيوند داد. به اين ترتيب ما با دو مفهوم روبرو خواهيم بودكه ربط دادن آنها به كلمه «نور» حد اكثر مى تواند ربطى زبانى باشد. بدون در نظر گرفتن مسير حقيقى براى نور آنچنان كه اشياء دارند، سخن گفتن در باره سرعت نور مخاطره آميز خواهد بود. مقصودم از آوردن كلمه حقيقى در «مسير حقيقى» اين بود كه مثلاً در اين حالت مى توان از تأخير زمانى تشكيل يك لكه رنگى در يك مكان ثانويه پس از تشكيل آن در يك مكان اوليه در آزمايش هاى سنجش سرعت نور استفاده كرد و سرعتى براى انتقال لكه رنگى در مكان در نظر گرفت، اما فرض مسير براى اين لكه مسلماً بيجا و حد اكثر فرضى يا قرار دادى خواهد بود. مى توان به دلخواه كميتى تعريف كرد كه از تقسيم طول مسيرى كه پيش از اين براى نور (به غلط) در نظر مى گرفتيم بر تأخير زمانى ديده شدن لكه نور بدست آيد. اما بايستى دانست كه چنين كميتى هيچ ربطى به كميت سرعت كه در باره اجسام بدست مى آيد، ندارد. چنين تفاوتى لزوم بازنگرى در روابط نسبيتى يا حداقل بازفهمى آنها را لازم مى آورد. نكته طنز آنكه با اين نگرش اساساً سؤال مهمى كه در تشكيل نظريه نسبيت مؤثر بود و شايد عجيبترين نتيجه نسبيت در آن ديده مى شد اينجا اساساً جايگاهى ندارد، پرسشى كه مى گفت چرا سرعت نور براى شاهدان مختلفى كه با سرعت هاى ثابت متفاوت به سمت منبع نور مى روند ثابت است و از تبديلات گاليله اى تبعيت نمى كند. من گمان مى كنم اين پرسش در يك پس زمينه كلاسيك بيشتر قابل تحمل است تا در يك پس زمينه آنتى رئاليستى. مثال ديگر از اين دست مسأله پيوستگى اجسام است. يك جسم به آسانى تغيير شكل نمى دهد. ما آن را پاى جاذبه الكتريكى ميان مولكول ها و اتم هاى جسم مى گذاريم. هيچگاه توجه نمى كنيم كه در واقع اين پرسش را پاسخ نگفته ايم بلكه آن را به كمى دورتر پرتاب كرده ايم. ذهن دوباره پرسش را طرح مى كند بى آنكه پاسخى به آن داده باشد: «چرا مثلاً نوترون هويت وشكلى مستقل دارد و اگر اجرام يكديگر را مى ربايند چرا هنگامى كه دو نوترون يا يك الكترون و يك پروتون در كنار هم قرار مى گيرند در هم ادغام نمى شوند؟». البته بى شك اين پرسش ماقبل كوانتومى است ولى دانشمندان در آن دوره پاسخى نداده اند يا اساساً مسأله را نديده اند. پاسخ بايد از خود مفهوم جرم بيرون بيايد وگرنه پرتاب دوباره سؤال به دورتر و مثلاً پيش كشيدن خاصيتى كه ربطى به مفهوم جسم و جرم ندارد(مثل به ميان كشيدن جاذبه الكتريكى ميان ذرات زير اتمى از جمله كوارك و پيون) دردى را دوا نمى كند. زيرا ذهن دوباره مى تواند پرسش خويش را بيابد. پاسخ چنين پرسشى به عقيده من با تغيير يا انقلاب در مفهوم جرم با توجه به پس زمينه فلسفى كه قرار است اين مفهوم در آن فهم شود ممكن خواهد بود. اساساً علم كمتر مورد باز انديشى در پس زمينه فلسفى كه در آن فهميده مى شود( و حتى شكل مى گيرد) قرار مى گيرد. من تنها در چند مورد تأمل كردم و دو مثال را ذكر كردم. حتى اگر اين مثالها اشتباه باشند بايد اشتباه آنهارا در يك بررسى فلسفى از همان جنس كه طرحشان كرده پاسخ گفت. * نتيجه: دو نتيجه اصلى از اين بحث مى توان داشت: ۱- علم و فلسفه پيوندى قوى دارند و هرچند كه گاهى طرفدارانشان بر ضد يكديگر مى شورند، لكن همانند دوران ارسطو علم هنوز هم فلسفه طبيعى است. مفاهيم علمى تنها در يك پس زمينه فلسفى معناى علمى خود را مى يابند. بدون هيچ پس زمينه فلسفى، هيچ مشاهده اى با واژه هاى به كار گرفته شده توصيف شدنى نيست. در اين حالت علم خاصيت توضيح دهندگى و آگاهى بخشى اش را از دست مى دهد. اين چيزى است كه علم در تاريخ خود در نتيجه ناديده گرفتن پس زمينه هاى فلسفى اش به سوى آن پيش مى رود. بزرگترين گواه بر اين مدعا، واژه ها و فرمول هاى متكثر و متشتت و جدا افتاده از روشنى بخشى مكانيك كوانتومى است كه ظاهراً قرار بوده به مثابه علم تاريكيهاى جهان را روشن كند اما به جاى آن به نحو منظمى تاريكى را مى افزايد. دانشمندان اين نظام با شور و هيجان واژه ها را بدون در نظر گرفتن مفهوم آنها( در يك نظام فلسفى حمايت كننده) به كار مى برند و از آنها فرمول مى سازند و «اگر Px آنگاه Qx » بدست مى آورند. اين نوع گزاره منطقى كه من آن را گزاره تكنولوژيك مى نامم به ما مى گويد كه اگر چه شرايطى را پيش بياوريم، چه شرايطى پيش خواهد آمد. چنين جملاتى ما را در تغيير دادن جهان به آن نحو كه مى خواهيم يارى مى دهند و به همين جهت آنها را تكنولوژيك ناميدم. اين وجه دوم علم است. هم اكنون وقتى از روشنايى بخشى علم سخن مى گويم كلامم تا حدى روشن است. گزاره فوق تنها يك ربط است. اما فهم يك ربط بدون فهم چيزهايى كه دارند به هم مرتبط مى شوند هيچ روشنايى ندارد. مفاهيمى كه به هم ربط داده مى شوند مى بايست در پس زمينه فلسفى شان فهم شوند. ممكن است تصور شود كه اين همان چيزى است كه آنتى رئاليستها بر آن تأكيد مى ورزيدند: علم تنها بيانگر ارتباط ميان روندهاست و نه عهده دار بيان چيستى اشياء يا چراهاى على(به معناى متافيزيكى آن). آرى اين شعار آنتى رئاليست هاست، اما همانگونه كه پيش از اين نشان داده شد آنتى رئاليستها نيز مفاهيم را معنا مى كنند. آنها حتى براى اين كار روش ارائه مى دهند. از عمليات گرايى بريجمن گرفته تا تحقيق پذيرى پوزيتيويست هاى متقدم مانند شليك كه در روند رسيدن به آن كلمات را با داده ها(givens) معنا مى نمايد. به هر حال بايد مكان به گونه اى فهم شود وگرنه سرعت، ميدان و.. . و در نتيجه رابطه آنها با هم فهم نخواهد شد. با اينهمه مى توان گرايشات بى اعتنايى علم به فلسفه را در ميان پوزيتيويست ها مشاهده كرد. بايد توجه داشت كه لازمه آنتى رئاليست بودن پوزيتيويست بودن نيست. هم اكنون كمتركسى توانايى و البته ميل چندانى دارد تا كلمات يا گزاره ها و فرمولهاى عجيب مكانيك كوانتوم را معنا كند. اين براى فيزيك ممكن است بحران تلقى شود لكن اگر علم به جاى آنكه چيزى شمرده شود كه نادانسته هاى جهان را توضيح مى دهد، به عنوان چيزى تلقى شود كه نحوه تغيير در جهان را از طريق گزاره هاى تكنولوژيك بيان مى كند، آنگاه علم امروز در برترين جايگاه خود در طول تاريخش ايستاده است! ۲- يك نظام علمى با تغيير در مفاهيم بنيادينش دچار انقلاب مى شود. به اين ترتيب تأملى فلسفى در هر انقلاب علمى لازم است، هرچند كه صريح و آگاهانه نباشد. اين تغيير مفاهيم در انقلاب ها را شايد بيش از هرجا بتوان در تغيير مفاهيم زمان و مكان در حركت از پارادايم نيوتونى به نسبيتى ديد. تغييراتى كه منجر به تشكيل نسبيت خاص شده بود از نقص مفهوم فلسفى مكان در پارادايم نيوتونى آغاز شد و به تغيير مفهوم زمان انجاميد. وقتى پارادايمها با هم رقابت مى كنند( به ويژه در دوران پيش از تشكيل علم رسمى و به كرسى حاكميت نشستن يك پارادايم)، در قياس آنها با هم اين تفاوت مفاهيم به وضوح ديده مى شود. بنا بر اين در باب قياس ناپذيرى پارادايمها گرچه قضاوت ميان دو پارادايم به وسيله مشاهده امكان پذير نيست( زيرا مفاهيم تغيير كرده و تصوير جهان دگرگون گشته است) لكن پارادايمها را مى توان به لحاظ مفاهيم و از منظر پس زمينه فلسفى شان قياس و قضاوت نمود. خلاصه آنكه در انقلابات علمى يكى از مهمترين چيزهايى كه بايد بررسى شود، تغيير مفهوم كلمات كليدى به ويژه كلمات مربوط به مفاهيم پايه است. تغيير مفاهيم اساسى به وضوح منجر به انقلاب علمى مى شود: « اصلى ترين تغيير در پارادايم، تغيير مفاهيم است؛ هرچه تغيير در مفاهيم گسترده تر و بنيادى تر، انقلاب علمى عظيمتر!» منابع: -Bridgman,p.1927,The Operational Character of Scientific Concepts In R. Boyd,p. Gsper,J. D Trout,eds, The Philosophy of Science , 1997, Massa chusetts, MIR Press Carnap,R.. ۱۹۵۶, Empirisism, Se mantics,and Ontology , In R. Boyd,p. Gsper,J. D Trout, eds, The Philosophy of Science, 1997, Massa chusetts, MIT prees Kuhn, T. 1959/1970, Scientific Revolutionsس, In R. Boyd,p. Gsper,J. D Trout,eds,س The Philosophy of Scienceس, 1997, Massa chusetts, MIT press Putnam. H,1974,سThe Corroboration of Theoriesس, In R. Boyd,P. Gsper,J. D Trout,eds,سThe Philosophy of Scienceس, 1997, Massa chusetts,MIT press Schilick , M. ۱۹۳۲,س Positivism and Realismس In R. Boyd, P. Gsper,J. D Trout, eds.سThe Philosophy of Scienceس,1997, Massa chusetts,MIT press Torrettii,R. ۱۹۹۹,سThe philosophy oPhisycsس, Cambridge: Cambridge university press - برت، ادوينآرثر، «مبادى مابعدالطبيعى علوم نوين»، ترجمه عبدالكريم سروش، تهران، انتشارات علمى فرهنگى، ۱۳۸۰ - چنگ، ديويد، «الكترو مغناطيس ميدان و امواج»، ترجمه پرويزجبه دار مارالانى و محمد قوامى، تهران، انتشارات دانشگاه تهران، ۱۳۷۶ - رزنيك، رابرت، «آشنايى با نسبيت خاص»، ترجمه جعفر گودرزى، تهران، مركز نشر دانشگاهى، ۱۳۸۱ - ريندلر، ولفگانگ، «نسبيت خاص و عام و كيهانشناختى»، ترجمه رضا منصورى و حسين معصومى همدانى، تهران، مركزنشر دانشگاهى، ۱۳۷۵ - سورل، تام، «دكارت»، ترجمه معصومى همدانى، انتشارات طرح نو، تهران، ۱۳۷۹ - كاپالدى، نيكلاس، «فلسفه علم»، ترجمه على حقى، تهران، تهران، انتشارات سروش، ۱۳۷۷ - كاپلستون، فردريك، «تاريخ فلسفه: از دكارت تا لايب نيتس»، ترجمه غلامرضا اعوانى، نشر علمى فرهنگى، تهران، ۱۳۸۰ - كارناپ، رودولف، «مقدمه اى بر فلسفه علم»، ويراسته مارتين گاردنر، ترجمه يوسف عفيفى، تهران، انتشارات نيلوفر، ۱۳۷۸ - كوهن ، توماس، «ساختارانقلاب هاى علمى»، ترجمه عباس طاهرى، تهران، نشر قصه، ۱۳۸۳ - نجفى افرا، مهدى، «حركت و زمان در فلسفه»، تهران، انتشارات روزنه، ۱۳۸۲ - هاليدى، ديويد و رزنيك، رابرت، «فيزيك»، جلد چهارم، ترجمه محمدرضا بهارى، تهران، مركز نشر دانشگاهى، ۱۳۷۶ - همان، جلد يكم، ترجمه نعمت الله گلستانيان و محمود بهارى، تهران، مركز نشر دانشگاهى، ۱۳۷۷
|