مسعود بينش
محمديونس، استاد دانشگاه و اقتصاددان بنگلادشى و بانك گرامين كه خود مؤسس آن بوده است، مشتركاً جايزه صلح نوبل سال ۲۰۰۶ را تصاحب كردند. اين جايزه نصيب بسيارى افراد بد و خوب ديگر نيز شده است. آنچه در پس اين انتخاب شايسته مايه عبرت و درس آموزى است، توجه به انديشه هاى والايى است كه او موفق به پياده سازى آنها شده است؛ آن هم در متزلزل ترين و فقيرترين كشورهاى جهان، يعنى وطن او، بنگلادش.
همه چيز از زمانى آغاز شد كه ۲۷ سال قبل، زمانى كه محمد۳۸ساله در دانشگاه مشغول تدريس نظريه هاى اقتصادى بود، در درون خود با تضاد بزرگى مواجه شد: از يك سو ، طنين پرسروصداى تدريس وجوه مختلف نظريه هاى اقتصادى در كلاس و اختصاص ميليون ها دلار از سوى دولت در برنامه هاى پنج ساله براى از بين بردن فقر و از سوى ديگر، قحطى و وضعيت فلاكت بار ميليون ها انسانى كه او هر روز با آنها مواجه مى شد و مى ديد كه در بيرون از كلاس درس، با جسم هاى نحيف و روح هاى خسته، چشم اميد گشوده داشته اند و دست به دعا برداشته اند تا از روزمرگى فقر و نادارى برهند و طلوع سپيده رهايى را ببينند.
هنگامى كه او با پيگيرى دلسوزانه متوجه شد كه زنان فقير روستاى مجاور او، اجير تاجران پول پرستى هستند كه حاصل دسترنج چهارپايه هاى توليدى آنها را صرفاً به دليل دراختيار گذاشتن پول قرضى براى تهيه مواد اوليه آن، به ثمن بخس مى خرند، به شدت برآشفت و به فكر فرو رفت كه چگونه در جامعه اى زندگى مى كند كه نمى تواند به ۴۲ زن پرتلاش و ماهر، جمعاً ۲۷ دلار بدهد. او خود تصميم گرفت از اين شرمندگى برهد. بلافاصله ۲۷ دلار را از جيب خود درآورد و از طريق دانشجويانش به زنان رساند و به آنها اعلام كرد كه اين يك وام است و آنها مى توانند هر زمان كه توانايى پيدا كردند باز پس دهند. اين كار ، براى آن زنان كارستان شد و آنهامدتى بعد وام را نيز باز پس دادند. محمد يونس اين كار را به دو ، ۱۰ و سپس ۵۰ روستاى ديگر تعميم داد و براى انجام آن در سطح وسيع به بانك هاى دولتى مراجعه كرد و پيشنهاد داد آنان اين كاررا انجام دهند. اين انتظار از بانك هايى كه فلسفه وجودى شان پرداخت بيشتر به افراد پولدارتر بود برآورده نشد، به اين جهت محمديونس تصميم گرفت خود، بانك مستقلى تأسيس كند و پس از دو سال تلاش ، مجوز تأسيس بانك گرامين را از دولت اخذ كرد.
چشم انداز بانك عبارت از «بانكدارى براى فقرا» و مأموريت آن «فراهم ساختن خدمات جامع مالى در جهت توانمندسازى فقرا، تا استعداد خود را به ياد آورند، به بار نشانند و چرخه شوم فقر را بشكنند.» بانك او اكنون با حدود ۱۹۰۰۰ نفر در ۷۱۰۰۰ روستا در بنگلادش مشغول به كار است. حدود ۷ ميليون نفر وام گيرنده، دراين سال ها، بيش از ۴ ميليارد يورو وام كوچك دريافت داشته اندكه ۹۶ درصد آنان را زنان فقير تشكيل مى دهند. جالب آن است كه ميزان برگشت وام ها ۹۸ درصد بوده كه بيش از ساير بانك هاست. اين در حالى است كه استدلال مسئولان بانك هاى دولتى كه محمديونس نزد آنها رفته بود اين مسأله بود كه فقرا، وام ها را بازپرداخت نمى كنند!
محمديونس معتقد بود و ثابت كرد كه فقرا نيز اعتبار دارند. او اين ابتكار و ايده خود را در ارائه وام هاى كوچك به فقرا، بدون سپردن وثيقه مالى ، «خرده اعتبار» (micro credit) مى نامد ، واژه اى كه اكنون در قاموس اقتصادى و اجتماعى حدود ۱۰۰كشور، كه چنين ايده اى در آنها نيز رواج يافته و حدود ۱۰۰ميليون نفر از فقيرترين خانواده ها را در سراسر دنيا تحت پوشش قرار داده، آشناست. او اصرار دارد كه اين كار را «خرده سرمايه » (micro capital) بنامد، زيرا حقيقتاً هم چنين نقشى براى افراد، به ويژه زنان بى بضاعتى دارد كه با همين خرده سرمايه ها، چرخ هاى مولد خوداشتغالى را در حوزه هاى مختلف كشاورزى، خدماتى، صنايع غذايى و مانند آن در روستاهاى دورافتاده و محروم كشور به حركت درآورده اندو سربلند و آبرومند زندگى مى گذرانند. محمديونس به نوعى مهندسى مجدد در مفهوم كسب و كار اجتماعى دست زد. به نظر او كسب و كار دوگونه است: كسب و كار معمولى براى درآمدزايى و كسب و كار اجتماعى (social business) براى انجام كارهاى خوب براى مردم. چنين رويكردى در كسب و كار، به ميليون ها انسان امكان داده است تا راه خود را براى خروج از فقر، با عزت بپيمايند. او براين باور است كه : انسان ها زاده نمى شوند تا رنج نادارى و گرسنگى را بچشند. اين كه اكنون به چنين وضعيتى دچار هستيم بدان دليل است كه ما چشم خود را بر اين موضوع بسته ايم. اگر بخواهيم مى توانيم دنياى عارى از فقر خلق كنيم. هر انسانى منبع استعداد و شايستگى بى پايان است. اوبه تنهايى مى تواند بر زندگى ديگران تأثير گذارد. هريك از ما ، بسيار بيشتر از آنچه جلوه مى كنيم در زواياى پنهان خود، گنجينه هايى نهفته داريم. تنها بايد محيطى فراهم شود تا اين استعدادها به ظهور برسد. اين تنها به خود ما بستگى دارد كه تصميم بگيريم كجا برويم. اگر با جديت، نقش خود را بازى كنيم مى توانيم به هرآنچه مى خواهيم دست يابيم.
ايده محمديونس آن است كه اگر همان فرصت هايى كه براى ديگران فراهم است به فقرا بدهيم، آنها مى توانند خود را از فقر برهانند. آنهاخود مى توانند دنياى عارى از فقر را خلق كنند. تنها بايد زنجيرهايى كه در اطراف آنها نهاده ايم برداريم. فقر توسط مردم فقير خلق نمى شود، بنابراين نبايد به ديده اتهام به آنها نگريست. آنها خود، قربانيان هستند. فقر توسط سيستم هاى اقتصادى و اجتماعى پديد مى آيد. منشأو علت ريشه اى آن اشتباه بالايى هاست نه فقر توانايى پايينى ها. اگر با د يده بصيرت، مفاهيم ، نهادها و شرايطى كه فقر را مى آفريند دگرگون كنيم، فقر از صحنه جامعه رخت برمى بندد و ديگر هرگز باز نمى گردد.
محمديونس در كنار كار اعطاى وام هاى كوچك با هدف خوداشتغالى براى كسب درآمد افراد فقير، انديشه هايى را نيز براى تحول آفرينى در زندگى آنان دنبال مى كند. او اعضاى چندميليونى بانك خود را به اجراى ۱۶ تصميم در حوزه هاى خانه دارى و آموزش تشويق و ترغيب مى كند و همواره به پايش آنها مى پردازد، از جمله فرستادن بچه ها به مدرسه، خوردن سبزيجات ، نوشيدن آب تميز، پاكيزه نگاهداشتن محيط زيست و ... با انديشه اى كه او مبتكر آن بوده است، فقيران و حتى گدايان مى توانند به كسب و كار آبرومند روى آورند، وام بگيرند، سرمايه گذارى كنند، اندوخته داشته باشند و زندگى خود را تغيير دهند. اين همان رؤياى اوليه محمد بود. او مى گويد درست است كه بانك ما به بانك فقرا شهرت يافته اما ما مى خواهيم كسى كه فقير و عضو بانك ماست، قدم به قدم به رفاه دست يابد.
استيفن كاوى نويسنده پرآوازه كتاب «هفت عادت مردمان مؤثر» و «عادت هشتم» داستان ملاقات خود را با محمد يونس چنين توصيف مى كند: وقتى محمد يونس، مؤسس بانك گرامين را ملاقات كردم از او پرسيدم كه كى و چگونه اين پنداره به ذهنش رسيده است. گفت پنداره اى نداشته كه با آن شروع كند. او صرفاً ديد كه كسى محتاج است و سعى كرد نياز را برطرف كند و اين گونه پنداره اى شكل گرفت. پنداره محمد يونس براى رسيدن به دنيايى كه در آن فقر وجود نداشته باشد، در يكى از خيابان هاى بنگلادش صورت خارجى پيدا كرد. در حالى كه با او درباره رهبرى حرف مى زدم ماجراى زير را با من در ميان گذاشت: موضوع بيست و پنج سال قبل شروع شد. من در يكى از دانشگاه هاى بنگلادش اقتصاد درس مى دادم. كشور دچار قحطى بود. احساس بسيار بدى داشتم. من در كلاس نظريه هاى پررنگ و آب اقتصادى را درس مى دادم. به تازگى مدرك دكتراى خود را در آمريكا گرفته بودم. اما وقتى از كلاس بيرون مى رفتم. چشمم به بدن هاى نحيف و اسكلت گونه اى مى افتاد كه انتظار مرگ را مى كشيدند. احساس كردم آنچه آموخته ام و آنچه درس مى دهم حكايت واقعى نيستند و براى زندگى مردم معنا و مفهومى ندارند. از اين رو خواستم ببينم مردم در دهكده مجاور دانشگاه چگونه زندگى مى كنند. مى خواستم بدانم آيا به عنوان يك انسان كارى هست بتوانم بكنم كه مرگ اين قحطى زده ها را به تعويق بيندازم. آيا مى توانم حتى اگر شده به يك نفر كمك كنم. نمى خواستم مانند پرنده اى بر فراز آسمان، آنچه را روى زمين اتفاق مى افتد ببينم. سعى كردم به جاى آن در قالب چشم يك كرم ظاهر شوم تا آنچه را روبه رويم ظاهر مى شود ببينم، آن را ببويم، لمس كنم و ببينم كارى هست كه بتوانم برايش بكنم يا نه.
حادثه ويژه اى به من جهت گيرى خاصى داد. زنى را ملاقات كردم كه چهارپايه هايى از جنس بامبو درست مى كرد. بعد از صحبتى كه با او كردم فهميدم روزى دو سنت درآمد دارد. باور نمى كردم كسى بتواند به اين شدت كار كند و چهارپايه هايى به اين زيبايى بسازد و پولى در اين حد ناچيز دريافت كند. او گفت چون پول ندارد كه چوب بامبو بخرد و چهارپايه درست كند مجبور شده از كسى قرض بگيرد. اين تاجر گفته بود تنها در صورتى اين پول را به زن قرض مى دهد كه چهارپايه هاى ساخته شده را تنها به او بفروشد آن هم به قيمتى كه او مى گويد.
|
|
|
اين دليل قيمت ارزان چهارپايه ها بود. در واقع آن زن كارگر جيره خوار آن تاجر بود. پرسيدم كه هزينه تهيه چوب بامبو چقدر است، و او گفت حدود ۲۰ سنت، و اگر چوب خيلى خوب بخواهيد ۲۵ سنت. با خود گفتم مردم محتاج ۲۰ سنت هستند و كسى به آنها كمك نمى كند و با او صحبت كردم و گفتم كه مى توانم اين ۲۰ سنت را به او بدهم. اما فكر ديگرى به ذهنم رسيد. تصميم گرفتم فهرستى از كسانى كه به اين مقدار پول نياز داشتند تهيه كنم. به اتفاق يكى از دانشجويانم چند روزى به دهكده مجاور رفتيم. معلوم شد كه ۴۲ نفر وضعيت آن زن را دارند و وقتى پول موردنياز آنها را با هم جمع زدم، به شدت جا خوردم. رقم به ۲۷ دلار رسيد. از خودم خجالت كشيدم كه در جامعه اى زندگى مى كنم كه نمى تواند به ۴۲ انسان پرتلاش و سختكوش و در ضمن ماهر، ۲۷ دلار بدهد. براى نجات از اين احساس شرمندگى، از جيبم ۲۷ دلار درآوردم و آن را به دانشجويانم دادم و گفتم اين پول را به آن چهل و دو نفرى كه ملاقات كرديم بده. به آنها بگو اين يك وام است، اما فقط وقتى توانايى اش را پيدا كردند پول را به من پس بدهند و آنها مى توانند محصولاتشان را به هر كس و در هر كجا كه پول بهترى بدهد بفروشند.
فقرا بعد از دريافت پول به هيجان آمدند و من با ديدن هيجان آنها فكر كردم حالا چه كار بايد بكنم؟ با مسئولان شعبه بانكى كه در دانشگاه بود صحبت كردم. از مدير بانك خواستم به اشخاص فقيرى كه در دهكده با آنها صحبت كرده بودم وام بدهد. خيلى جا خورد. گفت: شما عقلتان را از دست داده ايد. اين غيرممكن است چگونه مى توانيم به فقرا وام بدهيم؟ آنها اعتبارى ندارند. با اصرار و التماس به او گفتم: دست كم امتحان كنيد و نتيجه اش را ببينيد و اين كه رقم زيادى نيست. در جوابم گفت نه، مقررات ما اين اجازه را نمى دهد و اين فقرا نمى توانند وثيقه بسپارند. از آن گذشته، اين رقم اندك، ارزش وام دادن ندارد. بعد به من توصيه كرد كه با مقام هاى ارشد بانك در بنگلادش حرف بزنم. من به توصيه اش عمل كردم و به اشخاص بلندپايه بانك مراجعه نمودم. همه آنها به يك شكل جوابم را دادند و سرانجام پس از آن كه چندين روز دنبال آن كار دويدم، حاضر شدم كه ضامن آنها شوم. گفتم «من اين وام را تضمين مى كنم. هرچه را كه لازم باشد امضا مى كنم. پول را از بانك مى گيرم و آن را به اشخاصى كه مى شناسم مى دهم».
اين شروع كار بود. آنها به من گوشزد كردند كه فقرايى كه وام مى گيرند هرگز آن را پس نمى دهند. گفتم: امتحان مى كنم. جالب اينجا بود كه آنها تا آخرين سنت وام شان را پس دادند. من در حالى كه به شدت هيجان زده بودم، به رئيس بانك مراجعه كردم: «ببينيد، آنها تمام بدهى شان را پرداخت كرده اند و مسأله اى وجود ندارد». در جوابم گفت: «نه، آنها شما را فريب داده اند، به زودى از شما پول بيشترى مطالبه مى كنند و آن را پس نمى دهند». من به آنها پول بيشترى دادم و باز هم بدهى شان را پرداخت كردند. وقتى موضوع را با رئيس بانك در ميان گذاشتم، او گفت: ممكن است در يك دهكده بتوانيد اين كار را بكنيد، اما اگر اين كار را در دو دهكده انجام بدهيد موفق نمى شويد. با عجله اين كار را در دو روستا انجام دادم. باز هم مؤثر واقع شد. از اين رو ميان من و رئيس بانك و همكاران بلندپايه او نوعى مبارزه درگرفت. به من گفتند احتمالاً اگر شمار دهكده ها به پنج برسد، حرفشان درست از آب درمى آيد. من اين كار را در پنج دهكده انجام دادم و باز هم مردم وام دريافتى را پس دادند. اما رؤساى بانك تسليم نشدند. ۱۰ دهكده، ۵۰ دهكده، و ۱۰۰ دهكده را پيشنهاد كردند. اين گونه، رقابتى ميان من و آنها درگرفت. من به نتايجى رسيدم كه آنها نمى توانستند انكار كنند. با اين حال آنها به گونه اى آموزش ديده بودند كه فكر مى كردند فقرا قابل اعتماد نيستند. خوشبختانه من اينگونه تربيت نشده بودم، بنابراين آنچه را مى ديدم باور مى كردم. اما ذهن و چشمان مديران بانك تحت تأثير دانسته هاى قبلى شان كور بود.
سرانجام با خود گفتم چرا مى خواهم آنها را متقاعد سازم؟ من شخصاً كاملاً مطمئن هستم كه فقرا مى توانند وام بگيرند و بدهى شان را بپردازند. چرا بانك جداگانه اى درست نكنيم؟ اين موضوع نظر مرا جلب كرد. از اين رو پيشنهادى به دولت نوشتم و اجازه خواستم كه بانكى داير كنم. دو سال طول كشيد تا دولت را متقاعد كردم. در دوم اكتبر ۱۹۸۳ ما تبديل به يك بانك شديم، يك بانك رسمى و مستقل. حالا مى توانستيم آن طور كه مى خواستيم برنامه هايمان را گسترش بدهيم، و همين كار را هم كرديم.
كاوى ادامه مى دهد: وقتى درباره برخى از رهبران بزرگ دنيا مطالعه كردم يا با آنها حرف زدم، متوجه شدم كه پنداره و صداى آنها به آرامى شكل گرفته است. البته مطمئنم كه استثناهايى وجود دارد. بعضى ها ناگهان به پنداره اى مى رسند. اما در مجموع اشخاص نيازى را احساس مى كنند و بر آن مى شوند كه اين نياز را مرتفع سازند. وقتى اين نياز برآورده مى شود، نياز بعدى مطرح مى گردد. اين نياز را هم اجابت مى كنند و موضوع ادامه دار مى شود. اندك اندك اين حس نياز را تعميم مى دهند و بعد به اين فكر مى افتند كه تلاش هايشان را نهادينه كنند تا پايدار باقى بماند.
محمد يونس نمونه مردمى است كه دقيقاً اين كار را كرد. او نياز انسانى را درك كرد، به وجدان خود جواب داد و از استعداد و اشتياقش بهره گرفت تا اين نياز را برطرف سازد. او ابتدا شخصاً وارد گود شد و بعد به دنبال راه حل هاى خلاق گشت و سرانجام با تدارك تشكيلاتى به اين نياز جامعه پاسخ داد. او صداى خود را يافت و به ديگران كمك كرد تا آنها نيز صداى خود را بشنوند. جنبش اعتبارهاى جزيى دارد در سرتاسر دنيا بسط پيدا مى كند. اين سخن استيفن كاوى درباره محمد يونس بود.
اگر جايزه صلح نوبل نصيب محمد يونس نمى شد از درخشندگى ايده انسانى و الهى او فرونمى كاست، اما «خرده اعتبار» او به اين جايزه اعتبار بخشيد و فرصتى پديد آورد تا ديگران نيز بفهمند و بشناسند كه چگونه مى توان چشم انداز والايى را براى نفع ميليون ها انسان به صحنه عمل آورد، چگونه مى توان فرصت هاى اجتماعى و اقتصادى را براى مردم فقير فراهم كرد، چگونه مى توان به نيازمندان به جاى توزيع ماهى، مهارت ماهيگيرى را آموخت و آنها را از وابستگى هاى مكرر رهانيد و به جاى سير كردن شكم آنها، ذهن آنها را جهت داد تا خودباورى و تلاش و قناعت و عزت در آنها بارور شود. رؤياى محمد يونس مسلمان از همان زمان تحقق يافت كه يك تصميم ساده و جدى گرفت؛ اين كه براى مردم مفيد باشد.