سه شنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۵ - ۲۲ شوال ۱۴۲۷
Tue, Nov 14, 2006
فرهنگ و انديشه
۳۴۹۷
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
گزارش ويژه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
آموزشى
گردشگرى
مهرگان
عقل پژوهى
• بررسى رأى مرحوم علامه طباطبايى در باب وحدت شخصى
عقل پژوهى
عقل و وحى
در نظر علامه طباطبايى(ره)
فاطمه مشرقى

در باب عقل سخن گفتن از سويى سخن گفتن در باب جهان متجدد و تفكر متأخر اروپاييان است و از سوى ديگر وارسى مسأله اى كهنه در جهان تفكر ايرانى - اسلامى؛ مسأله اى كه مستمراً فيلسوف و متفكر مسلمان را در برهه هاى مختلف تاريخ به موضع گيرى و بيان ديدگاه در اين باب سوق داده است، چه تبيين اين مسأله براى فيلسوف مسلمان كه به جز عقل، عهدى با دين الهى دارد، امرى اصيل به نظر مى رسد.
بى شك امروز به واسطه مواجهه نظرى ميان تفكر اسلامى و انديشه هاى جهان متجدد، مسأله عقل و بررسى چيستى آن و نسبت آن با ما ونيز با تمدن غربى، اهميتى مضاعف يافته است. در پى آنيم تا بحث درباب «عقل» را در اين ستون به نحو منظم دنبال نماييم.
آنچه در پى مى آيد بيانى از موضع مرحوم علامه طباطبايى(ره) در باب نسبت عقل و دين است.
گروه انديشه
«فلسفه اسلامى» از يك طرف به علت فلسفه بودنش بايد در چارچوب عقل و استدلال گام نهد و از سويى ديگر به جهت اسلامى بودنش بايد چارچوب هايى ديگر را نيز رعايت كند. در انديشه اسلامى عقل و دين هر دو به عنوان راه هاى كسب معرفت معرفى شده اند كه از يك مقطع به بعد شهود نيز به اين مجموعه افزون شد و جاى خود را در فلسفه نيز بازكرد.
در نحله هاى مختلف فلسفى در جهان، رقباى ديگرى از جمله حس و تجربه نيز براى عقل شمرده شده است. ليكن در فلسفه اسلامى كمتر ديده شده كه از اين دو به عنوان رقباى عقل ياد كنند. هرچنددر بسيارى موارد حس و تجربه به عنوان ابزارى براى ساخته شدن دستگاه عقلانى انسان شمرده شده اند و يافته هاى آنها به رسميت شناخته شده اند.
مطابق قول مشهود تمام جريان هاى فلسفى در عالم اسلام را مى توان به سه قسم كلى تقسيم كرد: حكمت مشاء، حكمت اشراق و حكمت متعاليه.
علامه طباطبايى از فيلسوفان معاصر اسلامى، فيلسوفى نوصدرايى محسوب مى شود كه ابعاد تفكر ايشان و ظرفيت هاى فلسفى بياناتشان عمدتاً ناشناخته مانده است. بسيارى وى را فيلسوف بزرگ آينده انديشه اسلامى مى دانند و او را هم سرنوشت با صدراى شيرازى مى شمرند كه افكارش ده ها سال بعد به وسيله حاج ملاهادى سبزوارى به صورت فلسفه اى تشخص يافته به صحنه آورده شد. وى مانند بسيارى از متفكران عالم اسلام ديدگاهى مشخص در باب نسبت ميان عقل و دين دارد.
علامه در بيانات خود در قسمت هاى مختلف ميان عقل به طور كلى با دليل عقلى، همچنين حقيقت نقل و كتاب با ظاهر آن و دليل نقلى تفاوت قائل شده اند. با توجه به اين مسأله اگر منظور از عقل و نقل، عقل به طور كلى و مطلق و حقيقت نقل و در واقع حقيقت كتاب باشد، نه تنها هيچ تعارض و اختلافى بين آنها نيست، بلكه هر يك ديگرى را پذيرفته و تأييد كرده است چرا كه هر دو امورى واقعى هستند و تعارض ميان دو امر واقعى متصور نيست.(۱) از يك طرف قرآن در جايگاه هاى مختلف تفكر را امضا كرده است، بلكه همگان را به آن ترغيب و حتى امر نموده است و ازطرفى ديگر عقل هم با قبول نبوت، وحى را جزو دلايل عقلى قرار داده است.(۲) ايشان در كتاب شيعه خود تصريح دارند كه شيعه معتقد است حجج معتبر كه مى توان به آن اعتماد كرد سه چيز است: كتاب، سنت قطعيه و عقل صريح(۳). ايشان حتى در جايى ديگر به گونه اى ديگر بيان داشته اند كه بين روش پيشنهادى انبيا كه همان دين است و طريق استدلال منطقى فرقى نيست و تنها تفاوت در منبع آنهاست و پيامبر براى اينكه بتواند حقيقت وحى را در سطح درك و فهم مردم بيان كند از روش استدلالى استفاده مى كند و حتى هدف دين را تجهيز مردم به نيروى فطرى برهان دانسته است.(۴)
و اما اگر منظور از عقل و نقل، دليل عقلى و دليل نقلى (يا به عبارتى ظاهر نقل و الفاظ كتاب) باشد تعارض ميان آنها ممكن است . ايشان براى رفع اين تعارض، پيشنهاد خاص داده اند و دليل آن را هم بيان كرده اند. ايشان دليل نقلى و ظاهر نقل را ظنّى و دليل عقلى را قطعى الدلاله معرفى كرده اند و بيان داشته اند كه ظن هيچگاه نمى تواند در مقابل تعيين مقاومت كند. بنابراين در صورت بروز تعارض ميان اين دو بايدبه عقل اعتماد و ظاهر نقل را تأويل كرد و حتى تصريح كرده اند كه در صورتى كه تأويل امكان نداشت بايد آن ظاهر را رد كرد(۵) به جز در مسائل فقهى كه اساساً در فقه پى بردن به احكام قطعى عقل هميشه امكان پذير نيست. (كه البته رد كردن ظاهر در مورد رواياتى است كه منسوب به ائمه (ع) است و احتمال جعلى بودن آنها هست ولى در مورد ظواهر كتاب، با توجه به آنچه قبلاً هم آمده و به طور كلى با توجه به آراى علامه، احتمال بروز تعارض با وجود امكان تأويل اصلاً وجود ندارد.) ايشان مى فرمايند اگر برهان بر چيزى اقامه شد عقل بايد آن را بپذيرد و البته عقل نيز بين يك مقدمه و مقدمه ديگرش تفاوتى نمى گذارد.(۶)
علامه ضمن ابراز شگفتى از قول اخبارى ها در مورد ابطال حكم عقل پس از قبول توحيد و نبوت و امامت و همچنين قول ديگر ايشان در مورد مشروط بودن حكم عقل به پذيرش شرع اين اقوال را مردود دانسته و فرموده اند، اين حكم مستلزم ابطال مقدمه پس از به دست آوردن نتيجه و اثبات همان نتيجه است كه به هيچ وجه صحيح نيست. ايشان حتى قول به مورد اول را برحسب ابطال توحيد و نبوت و امامت و ساير معارف دينيه مى دانند و قول به مورد دوم را تبعيت عقل در حكمش از عقل دانسته اند كه فسادش بيشتر است.(۷)
هرچند علامه در اين بحث بهاى زيادى به عقل و دلايل عقلى مى دهند با اين حال كسانى را كه توانايى غور در ابحاث عميق عقلى و استدلالى را ندارند به شدت از اين كار منع مى كنند و آنان را سفارش به اكتفا به ظاهر مى كنند.(۸)
بنابراين در مجموع به نظر مى رسد هرچند علامه گاهى نيز قرآن را به عنوان محور اصلى تفكر و يا بازگشت حجيت عقل صريح را به حجيت كتاب بيان داشته اند، با همرديف قرار دادن ظواهر دينى، حجت عقلى و درك معنوى و معرفى آنها به عنوان سه راه درك مقاصد دينى، از اين جهت تا اندازه اى مشايى جلوه كرده اند، چرا كه به عقل به عنوان يك راه شناخت به طور مستقل بها داده اند و از آنجا كه سروكار ما بيش از همه با ظواهر و الفاظ آيات و روايات مى باشد و بنابراين عرضه تأويل و تفسيرها بر عقل ضرورى است، اعتبارى بيش از ديگر طرق براى راه استدلالى قائل شده اند. در حالى كه در فلسفه ملاصدرا ديديم كه مسأله كاملاً به اين صورت نيست. شايد با نگاهى به كتب فلسفى علامه مانند نهاية الحكمة و بداية الحكمه نيز بتوان به اين مسأله پى برد. اين دو كتاب فلسفى علامه به جهت به كار نبردن آيات و روايات و همچنين عدم استفاده از عباراتى همچون حكمت عرشى و... از اين نظر شباهتى به كتاب اسفار ملاصدرا ندارد. در واقع صدرالمتألهين با تأكيد بر چنين مطالبى در آثار مختلف خود، سعى دارد به طرق مختلف مخلوط و مخروج بودن اين سه امر (ظواهر دينى، حجت عقلى و درك معنوى) و وابستگى هر يك به دو امر ديگر براى رسيدن به مقصد عالى مقصود خود را نشان دهد در حالى كه در آثار علامه اصرارى بر اين مسأله ديده نمى شود هرچند كه اين سه را، سه طريق براى رسيدن به يك مقصد مى داند و به همين جهت تعارض حقيقى ميان آنها را نمى پذيرد.

پى نوشت ها:
۱- «شيعه». طباطبايى محمدحسين، ص۵۰
۲- «دفتر عقل». كديور محسن، ص۱۰۶
۳- «شيعه». طباطبايى محمدحسين، صص ۴۸-۴۷
۴- بررسى هاى اسلامى. ج،۳ صص۲۰۴-۲۰۲
۵- «بحارالانوار». مجلسى محمدباقر، ج،۲ تعليقه ص۵۲
۶- همان، ج،۱ تعليقه ص۱۰۴
۷- «بحارالانوار» مجلسى محمدباقر، ج،۲ ص۳۱۴
۸- همان ، ج،۱ ص۱۰۴
افسون هستى ما...
• بررسى رأى مرحوم علامه طباطبايى در باب وحدت شخصى
مهدى انشايى
بررسى نظر مرحوم علامه طباطبايى (ره) درباره وحدت تشكيكى و شخصى
نزاع بين حكما و عرفا از قديمى ترين مباحثات بين دانشمندان در جوامع شرقى و خصوصاً اسلامى است. در هر دوره اى اين نزاع به شكل خاصى مطرح گشته اما در اكثر آنها نهايتاً بر مسأله «وحدت وجود» متمركز مى شده است. با ظهور ملاصدرا و ارائه نظريه «وحدت تشكيكى»، كليت دستگاه فلسفه اسلامى به نظريه عرفا نزديك تر شد. اما نزاع مزبور خاتمه نيافت. بلكه مباحثه بين حكما و عرفا به شكل دقيق ترى مطرح شد. اين بار كانون مناظره در مسأله « وحدت تشكيكى يا شخصى» قرار گرفت. عارفان به عقب نشينى حكيمان و پذيرش وحدت اما به صورت تشكيكى از سوى آن ها رضايت نمى دادند و بر موضع خود يعنى «وحدت شخصى وجود» پاى مى فشردند.
262812.jpg
در اين ميان عارفانى وجود داشته و دارند كه در اين مقوله ضمن استناد به درك شهودى خود، بياناتى استدلالى يا شبهه استدلالى نيز براى مدعاى خود آورده اند. اين مطلب موجب شده است كه تنور گفت و گو ميان حكيمان و عارفان گرم تر شود. و مناظرات و مكاتباتى بين آنها رخ دهد كه معدودى از آنها در حافظه تاريخ فلسفه و عرفان نظرى ما، مانده است. شايد بهترين نمونه اين گفت و گوها، مكاتباتى است كه بين عارف جليل القدر آيت الله سيد احمد كربلايى تهرانى۱ و حكيم عالى مقام آيت الله شيخ محمد حسين اصفهانى۲ رخ داده است.
بيان چند و چون شكل گيرى اين مكاتبات از حوصله اين مقاله خارج است۳. خلاصه مطلب اين كه بين اين دو بزرگوار بر سر تفسير بيتى از عطار مكاتباتى صورت مى پذيرد و چهارده نامه رد و بدل مى شود. نزاع از مسأله عينيت صفات با ذات و عدم آن آغاز مى شود و به بسيارى ديگر از مباحث اختلافى بين حكيم و عارف كشيده مى شود. اما در اين ميان، نقطه اصلى نزاع «مسأله وحدت وجود و شخصى يا تشكيكى بودن آن» است.
مرحوم علامه طباطبايى۴ كه از شاگردان مستقيم حكيم شيخ محمد حسين اصفهانى بوده اند و به طور غير مستقيم و با يك واسطه شاگرد عارف بزرگ سيد احمد كربلائى محسوب مى شدند،۵ به لحاظ اهميت زيادى كه براى اين مكاتبات قائل بوده اند، آن ها را براى بعضى شاگردان خاص خود تدريس نموده اند و در اين ميان توضيحات و محاكماتى بر شش نامه از اين چهارده نامه نوشته اند ( سه نامه از سيد و سه نامه از شيخ) متأسفانه حال و عمر علامه مجال ادامه اين توضيحات و محاكمات را از ايشان گرفت. مجموع نامه ها و تذييلات و محاكمات علامه توسط مرحوم سيد محمد حسين حسينى تهرانى با عنوان توحيد علمى و عينى گردآورى و تصحيح و توسط انتشارات علامه طباطبايى چاپ شده است. قبل از آن اصل نامه ها توسط مرحوم استاد سيد جلال الدين آشتيانى طبع شده بود.
سيره استدلالى ناب و مستحكم علامه طباطبايى در مباحث فلسفى، هر آشنايى را به كنجكاوى وا مى دارد. تا از محاكمه و داورى ايشان كسب اطلاع كند و بفهمد كه علامه حق را به جانب كدام طرف مى داند و استدلال ايشان در اين مورد چگونه است. مرحوم علامه در طى تذييلى كه بر مكتوب اول شيخ مى نويسند به طور نسبتاً مبسوط مبناى شيخ و نظام تشكيكى وى را شرح مى دهند. مطالب اين قسمت بسيار شبيه آن چيزى است كه در نهاية الحكمه مرقوم فرموده اند۶ و چندان براى محققان و انديشمندان ناآشنا نيست. اما در مكتوب خود بر نامه اول سيد ضمن اتصال دادن بحث به مطالب مربوط به نظام تشكيكى شيخ، به توضيحى استدلالى درباره مبناى سيد (وحدت شخصى وجود) مى پردازند كه در هيچ يك از مكتوبات به جاى مانده از علامه سابقه ندارد و براى بسيارى از اهل فلسفه مغتنم و مفيد است. مقصود اصلى اين نوشتار توضيح استدلالى است كه علامه ضمن بيان آن حكم به حقانيت سيد و نظام عرفا مى دهند. پس از آنكه نشان مى دهند نظام تشكيكى صدرائى دچار تناقض و پارادوكس است.
262716.jpg
اما پيش از آن تذكر نكاتى لازم است:
۱- علامه طباطبايى - تا آنجا كه راقم سطور تفحص كرده است - تنها در يك مكتوب ديگر به نفع وحدت شخصى وجود استدلال كرده اند و آن «رساله الولايه است»،۷ سبك استدلالى علامه در آنجا متفاوت است. و مجالى ديگر مى طلبد كه آن استدلال نيز توضيح داده شود.
۲- سيره مرحوم علامه، طبقه بندى معارف و عرضه هر كدام به دسته خاصى از افراد است. كلاس هاى عرفان و تفسير حافظ ايشان برقرار بوده در حالى كه بسيارى از شاگردان فلسفه ايشان هم باور ندارند در كلاس هايى ايشان عرفان مى گفته اند يا اهل سلوك و ذكر بوده اند۸.
بر همين مبنا ممكن است بعضى خرده بگيرند كه چرا نظريات عرفانى علامه اين گونه وسيع و عمومى مطرح مى شود؟
در پاسخ بايد گفت: علت امتناع علامه از آشكار ساختن مباحث نظرى عرفان غير از علت امتناع ايشان و امثال ايشان از اظهار حالات و مطالب عرفان عملى است.
عرفان عملى سطح بالائى از معرفت را تشكيل مى دهد كه برخورد با آن ظرفيت و استعداد خاص خود را مى طلبد كه عمدتاً در افراد كم يافت مى شود و لذا در همه دوران ها همه اهل سلوك و عرفان، مطالب عملى خود را با احتياط بيان كرده اند.
اما عرفان نظرى و مباحث مربوط به آن خصوصاً در طريقه امثال علامه جزو علوم استدلالى است و حاصل فكر و تأمل بسيارى از انديشمندان است و مسأله ظرفيت و استعداد در مورد آن نسبت به عرفان عملى كم تر مطرح است.
فضاى بسته دوران علامه كه شكايت امثال علامه و حضرت امام خمينى از آن دوران را در آثار به جا مانده ايشان مثل مهر تابان ( يادنامه علامه به كوشش سيد محمد حسين تهرانى)،۹ و منشور روحانيت ( پيام امام به حوزه هاى علميه و روحانيون)،۱۰ مى توان يافت، موجب شده بود تا اين بزرگان در اظهار مطالب استدلالى احتياط و طبقه بندى شديد را پيش گيرند.
به بركت انقلاب و تحول در فضاى علمى حوزه هاى علميه و دانشگاه ها عرصه براى بررسى اين گونه مباحث فراهم آمده است و هزاران محصل فلسفه و عرفان نظرى در حوزه ها و دانشگاه هاى سراسر كشور مشغول هستند.
۳- در استدلال علامه نظام تشكيكى صدرايى به نقد كشيده مى شود. نقد علامه در واقع بيانگر اشكال اساسى دستگاه حكمى صدرا است. بايد توجه داشت ملاصدرا علاوه بر مباحث فلسفى و ارائه نظام تشكيكى، در قسمت هايى از اسفار صريحاً به مبناى عرفا معتقد مى شود،۱۱ لذا نقد مذكور، نقد كل انديشه صدرا نيست بلكه نقد نظام تشكيكى صدرا است. البته اين نقد با اين بيان استدلالى و به اين سبك كه تناقض موجود در نظام تشكيكى را نشان مى دهد آن هم از طرف يكى از شارحان صاحب مسلك ملاصدرا كم سابقه و شايد بى سابقه و بديع است.
۴- با وجود آنچه كه درباره فضاى باز امروز گفتيم، اما به هر حال هر مطلبى مخاطب خاص خود را دارد. مخاطب اين مقاله پژوهشگرانى هستند كه نظام اصالت وجود و تشكيك وجود ملاصدرا را دريافته باشند. و محوريت اصالت وجود و تشكيك وجود را در كل نظام فلسفى صدرا در نظر داشته باشند. اين نكته در مقام بحث به عنوان پيش فرض آشنا براى خواننده در نظر گرفته مى شود و توضيح استدلالى چندانى براى آن ارائه نخواهد شد۱۲.
با اين مقدمات به توضيح بيان علامه مى پردازيم، نكات زياد ديگرى در بحث وجود دارد كه بعضى از آنها را در ميانه مطلب يا انتهاى آن بيان خواهيم كرد و بقيه را به هوشمندى خواننده پژوهشگر وا مى گذاريم. نخست تصويرى از مبناى تشكيكى صدرا به شرح علامه ارائه مى كنيم. دقت در اين ميان در فهم ايراد علامه بسيار لازم است.
بيان حكما در مسأله تشكيك وجود :
خلاصه مبناى حكما به اين شرح است: در نظام تشكيكى صدرائى به دليل مقدماتى كه در جاى خود بيان شده است وجود داراى سلسله مراتبى است كه هر مرتبه به نداشتن كمالات خاص مرتبه هاى بالاتر محدود است تا بالاترين مرتبه كه آن محدود به هيچ حدى نيست چون همه كمالات را دارد. اما همين نداشتن حد، حد اين مرتبه است. (خواننده محترم در صورت وضوح مى تواند توضيحات بعدى را مطالعه نكند و مطالبى را كه ذيل عنوان «پارادوكس تشكيك» آمده پيگيرى كند. )
توضيح بيشتر : چنانكه مى دانيم حكما وجود را در خارج اصيل مى دانند و ماهيات را اعتبارى محض مى شناسند. اما اين موجب نمى شود كه آنها به يك باره كثرت را كه لازمه ماهيت انگارى جهان است باطل بدانند بلكه وجود اصيل را يك حقيقت مشكك داراى مراتب مى دانند و مستند اين تشكيك و اختلاف را قوت و ضعف، اولويت و ثانويت و تقدم و تأخر در خود حقيقت وجودى مى دانند هر چه هست وجود است و غير از وجود عدم است اما همين وجود شدت و ضعف دارد تقدم و تأخر دارد و لذا مراتبى در آن مفروض است. لازمه اين مطلب آن است كه هر مرتبه اى مشتمل بر مرتبه پايين تر از خود باشد. يعنى هر چه كمال (وجود) در مرتبه پايين است در مرتبه بالا هم هست به اضافه مقدارى ديگر از خود وجود و اين اضافه از خود ذات وجود است و لذا اصالت وجود مخدوش نمى شود. در عين حال كثرت نيز توجيه مى گردد. همه وجود هستند ولى اختلاف نيز وجود دارد اما منشأ اين اختلاف نيز خود وجود است
( ما به الاختلاف يرجع الى ما به الاشتراك). نكته مهمى كه از توضيح فوق استفاده مى شود معناى « حدِ وجود» است؛ وجود پايين تر: آن مقدار زياده مرتبه بالاتر را ندارد. اين كه مى گويند « مرتبه پايين تر مخلوط با عدم است» به عقيده علامه به همين معنى است يعنى مرتبه پايين عبارتست از وجودى كه فاقد كمال خاص مرتبه بالاتر است.
علامه ادامه مى دهند كه منظور از «حد وجود» همين حيثيت عدمى از مراتب است پس حد مرتبه پايين از سنخ عدم است. عقل در مرتبه پايين هم وجود مى بيند و هم عدم، چون وجود مى بيند پس مرتبه پايين وجود دارد و چون عدمِ كمالِ مرتبه بالاتر را مى بيند، آن را محدود به حد مى داند.
از اين جا معلوم مى شود كه مرتبه بالاتر نسبت به مرتبه پايين «حد» ندارد در عين حالى كه نسبت به مرتبه فوق خود «حد» دارد.
مرتبه بالا نسبت به مرتبه پايين صرف وجود و محض واقعيت است.
(مطلب فوق بسيار دقيق است توضيح اين كه آيا مَثل مرتبه بالا نسبت به مرتبه پايين مَثل يك قطره پر رنگ مركب نسبت به قطره ديگر و كم رنگ مركب است يا اين كه مثل مرتبه بالا به مرتبه پايين مثل قطره پر رنگ مركب به خود همين قطره ولى با صرف نظر عقلى از درجاتى از پر رنگى آن؟).
ملاحظه مى كنيد كه مرتبه پايين نسبت به مرتبه بالا موجوديتى ندارد و فارق آنها تنها يك حيثيت عدمى است. مرتبه بالا نيز نسبت به مرتبه پايين حد ندارد و تمام حيثيت وجودى او را شامل مى شود.
سؤال اين است كه پس مرتبه بالا نسبت به مرتبه پايين چه خصوصيتى دارد؟ چه امرى در مرتبه بالا هست كه در مرتبه پايين نيست؟ چه حدى براى مرتبه بالا مى توان در قبال مرتبه پايين فرض كرد؟
پاسخ علامه اين است كه تنها حدى كه براى مرتبه بالا در قبال مرتبه پايين مى توان در نظر گرفت اين است: « مرتبه پايين نيست»، يعنى فقدان كمال يا عدمى كه در پايين ملحوظ است را ندارد و اين سلبِ سلب است كه يعنى اثبات؛ به بيان ديگر حد مرتبه بالا نسبت به مرتبه پايين عبارتست از « نداشتن حد».
با اين توضيحات به سراغ بالاترين مرتبه مى رويم:
هر مرتبه اى نسبت به مرتبه پايين تر از خود بى حد است اما نسبت به مراتب بالاتر از خود محدود است به حدى كه همان نداشتن كمالات مرتبه بالاست.
اما مرتبه بالاترين چطور؟ بالاترين مرتبه ( واجب الوجود)، مرتبه اى بالاتر از خود ندارد كه به خاطر نداشتن كمالات آن محدود باشد. پس مرتبه بالاترين هيچ حدى ندارد اما اين به معنى تفاوت نداشتن آن با مراتب پايين تر نيست چرا كه همين بى حد بودن خود حدى است. پس بالاترين مرتبه حدى ندارد جز اين كه حدى ندارد.
پارادوكس تشكيك وجود:
آنچه آمد توضيحات علامه بود درباره مبناى حكما و از جمله شيخ محمد حسين اصفهانى در تشكيك وجود كه در تذييل ايشان بر مكتوب اول شيخ آمده است. ۱۳
ايشان در تذييل بر مكتوب اول سير بيان مى كنند كه دقت در همان بيان حكما درباره تشكيك معلوم مى كند كه اين بيان دچار تناقض است و به هيچ وجه نمى تواند توجيه گر كثرت در عالم وجود باشد. ۱۴
به عبارت ديگر حكما با پذيرش اصالت وجود، ماهيات را اعتبارى دانسته اند اما سعى كردند بين اصالت وجود و كثرت آشتى برقرار كنند به اين ترتيب كه قائل شدند وجود مشكك است و در آن اختلاف نيز هست اما مرجع اختلاف نيز شدت و ضعف وجود است و. . . توضيح آن آمد.
علامه براى ما توضيح مى دهد كه اصالت وجود حق است. اما نظام مراتبى، وهمى بيش نيست و مقوله « حد وجود» كه مبناى كثرت وجود مى باشد دچار ابهام و تناقض است و نهايتاً فرض كثرت، خود را باطل مى كند پس وجود واحد شخصى است و هيچ گونه كثرت ولو تشكيكى در آن راه ندارد. توجه كنيد: ( بيان علامه دچار نوعى اغلاق است، ساده و روان آن چنين است:)
واقعيت امر از دو حال خارج نيست يا حد وجودى مراتب پايين تر دخلى در واقعيت دارد و از واقعيت بهره مند است يا از واقعيات بهره مند نيست.
اگر از واقعيت بهره مند است، پس در مرتبه عالى ترين كه حدش « بى حدى» است، بى حد بودن نوعى فقدان كمال است پس عالى ترين مرتبه نيز مرتبه اى در عداد ساير مراتب محسوب مى شود و تنها در مرتبه تحقق مقدم بر آنهاست اما صرف وجود و واجب الوجود نيست.
اگر حد در مراتب پايين تر واقعيت ندارد و صرف انتزاع فعل است پس مراتب وجود نيز واقعيت ندارد پس كثرت واقعيت ندارد و اساساً استدلالى به نفع كثرت وجود واقع نشده است.
تكليف فرض دوم كه روشن است. مقصود حكما اين بود كه وجود واقعاً شدت و ضعف دارد پس حدود به امرى واقعى بر مى گشتند.
پس مقصود آنها فرض اول است. اما فرض اول نيز معلوم مى كند واجب الوجود و صرف وجود، اعلى المراتب حكما (كه حدش «بى حدى» بود) نيست. بلكه «صرف وجود» مقيد به هيچ حدى نيست حتى حد « بى حدى ».
اعلى المراتب حكما بعد از اين مرتبه قرار دارد و خود عين واقعيت نيست. چرا كه محدود به حدى است و لذا ممكن الوجود است.
علامه ادامه مى دهند كه شاهد ديگر اين مطلب آن است كه اصل حقيقت را به دو قسم : صِرف و محدود تقسيم مى كنيم. پس معلوم مى شود اصل حقيقت لابشرط از صرافت و محدوديت است.۱۵
حال كه اعلى المراتب حكما متأخر از صرف واقعيت است معلوم مى شود كه كل دستگاه تشكيكى حكما يك مرتبه متأخر از واقعيت است.
262656.jpg
پس اصل حقيقت واحد شخصى است و اين جلوه و ظهور اوست كه مشكك و ذو مراتب است. ( مبناى عرفا). چنانكه ديديم مشكل اصلى نظام تشكيكى در مفهوم «حد» و متناقض بودن آن با حقيقت وجود است.
تذكرات:
۱- علامه معتقدند چون مقام حقيقت از هر اطلاق و تقييد مُبرّا است قابل درك و شناخت نيست. زيرا نظام ادراكى ما در ساحت علم حصولى مبتنى بر مطلق و مقيد كردن است و لذا عقل به درك آن مقام منيع قائل نمى شود. از اين جا سر كلامى ديگر از كلمات عارفان روشن مى شود كه:
عنقا شكار كس نشود دام باز گير
كانجا هميشه به باد است دام را
۲- علامه معتقدند نظريه عرفا (وحدت شخصى وجود) نظريه تشكيك را ذاتاً ابطال نمى كند بلكه آن را در فضاى وجود باطل مى داند ولى تشكيك در ظهورات وجود را صحيح مى داند.
به عبارت ديگر نظريه عرفا موضوعى واقعى براى نظريه حكما باقى نمى گذارد. به اصطلاح اهل اصول فقه نظريه عرفا وارد بر نظريه حكما است.
و به عبارت سوم نظريه حكما دقيق است اما نظريه عرفا ادقّ است.
۳- وحدت شخصى وجود در ظاهر با بداهت ناسازگار به نظر مى رسد و از اين جهت آماج حملات مختلف صاحب نظران است. وظيفه اين مقاله بررسى اين اشكالات و تلاش براى حل آنها نيست. اين مقام مجالى ديگر مى طلبد.
۴- وحدت شخصى وجود در فهم معارف مهمى مثل « بَداء» و « امر بين الامرين»، « قضا و قدر» و. . . بسيار مؤثر است. كه شايد در مجال ديگرى توضيح داده شد.
۵- به عقيده راقم اين سطور بيان صريح تر و روشن ترى بر نظريه عرفا وجود دارد و آن تأمل در خود « اصالت وجود» است. اين مطلب نيز در مجالى ديگر بايد بررسى شود.
۶- بيان علامه نظام حكمت اسلامى به معناى « مقابل عرفان اسلامى» را ناتوان از كشف حقيقت مى داند اما مطلق استدلال را از مطلق درك حقيقت - ولو در اين حد كه بفهمد حقيقت واحد شخصى است - ناتوان نمى داند چه اين كه خود علامه در اثبات اين مطلب استدلال آوردند.
به عبارت ديگر اصول عرفان نظرى مقابل فلسفه مصطلح است اما زير مجموعه فلسفه به معناى « نظام استدلالى » مى باشد.

۱- تولد: نامعلوم، وفات ۱۳۳۲ قمرى
۲- تولد: محرم ،۱۲۹۶ وفات : ذو الحجه ۱۳۶۱ قمرى
۳- براى اطلاعات بيشتر ر. ك : حسينى تهرانى، محمد حسين، توحيد علمى و عينى، تأليف ۱۴۰۸ قمرى، صفحه ۱۱ تا ۴۹ ( مقدمه) انتشارات علامه طباطبايى، چاپ سوم ۱۴۱۹
۴- تولد: ،۱۳۲۱ وفات : ۱۴۰۲ قمرى
۵- علامه شاگرد مرحوم آيت الله سيد على قاضى طباطبايى بوده اند و ايشان شاگرد مرحوم سيد احمد كربلايى(رضوان الله عليهم اجمعين) ر. ك: آدرس پاورقى ۳
۶- نهايه الحكمه چاپ جامعه مدرسين، صفحه ۷ تا ۱۱
۷- طباطبايى، سيد محمد حسين، رساله الولايه، چاپ كتابه سراى اشراق ۱۳۸۲
۸- ر. ك : ميراث ماندگار، مجموعه مصاحبه هاى كيهان فرهنگى در سالهاى ۶۳ تا ،۶۵ مصاحبه با آيت الله جوادى آملى
۹- انتشارات علامه طباطبايى ۱۳۶۳
۱۰- مؤسسه تنظيم و نظر آثار امام خمينى ۱۳۶۸
۱۱- به عنوان نمونه ر. ك: اسفار، چاپ بيروت، ج ،۶ فصل اول، ص ۲۳ تا ص ۲۶
۱۲- براى آشنايى با استدلال هاى لازم، ر. ك : آدرس پاورقى ۹
۱۳- پاورقى ۳ ص۱۶۵ تا ص۱۶۸
۱۴- پاورقى ،۳ ص ۱۶۹ تا ۱۷۴
۱۵- خود اين مطلب مبناى استدلالى ديگر به نفع نظريه عرفا است اما در اين جا در حد شاهد از آن استفاده شده است. آ سس


|   شناسنامه   |   آرشيو   |