چهارشنبه ۲۴ آبان ۱۳۸۵ - ۲۳ شوال ۱۴۲۷
Wed, Nov 15, 2006
فرهنگ و انديشه
۳۴۹۸
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
گزارش ويژه
سلامتى
فرهنگ و هنر
ايران زمين
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
آموزشى
كتاب و كتابخوانى
مهرگان
رياضى و راز
رياضى و راز
مقايسه اصالت رياضيات فيثاغوريان و اصالت رياضيات در علوم جديد
على عبدحق
افلاطون در رساله تيمائوس به توصيف جهان طبيعى و فيزيكى مى پردازد. در توصيفات افلاطون، آنچه چشمگير است (و شايد متأثر از فيثاغوريان) ميل به رياضياتى كردن همه چيز است، به علاوه ارسطو مى گويد: افلاطون قائل به اين بود كه:
- صور، اعدادند
- اشياء به سبب بهره مندى از اعداد موجودند.
- اعداد مركبند از واحد و «بزرگ و كوچك» و يا «دوى نامتعين» (به جاى محدود و نامحدود فيثاغورى)
- رياضيات وضع واسطه اى ميان «صور» و اشياء دارند.
همچنين او قائل بود كه حركات پيچ پيچ اجرام آسمانى با قانون رياضى مطابق است و نظم در اجسام طبيعى، قابل بيان به نحو رياضى اند. هرچند گرايش تام و تمام به رياضى كردن همه چيز را امرى ناموفق، ازسوى افلاطون دانسته اند. لكن آنچه در اين كوشش براى ما، مهم است، اين است كه آيا وى با عقلانى كردن واقعيت و بخصوص طبيعت محسوس، از طريق رياضياتى كردن آن، به سوى نوعى ماشين گرايى قدم برنمى دارد؟ عجيب مى نمايد كه كسى كه درباره عروج به زيبايى مطلقش تحت الهام از ارس در رساله ميهمانى سخن مى گويد، چنين رأيى را قائل شود. آيا بايد بر آن شد كه در تمام رساله هاى ديگر، سقراط حقيقتاً به عنوان سقراط سخن نگفته است و اكنون در تيمائوس، افلاطون، آراى خود را بيان داشته است؟
آيا انتساب صور به اعداد آنها را از جايگاه رفيعشان به سوى يك دستگاه ماشينى تنزل نمى دهد؟
هرچند به نظر مى رسد از سويى با رياضياتى شدن جهان طبيعى و جهان مثل و تبديل آن به جهان قوانين معقول، افلاطون به سوى ماشينى كردن جهان پيش مى رود و از سوى ديگر و در مقابل اين رأى گفته شده است كه از قضا رياضياتى كردن طبيعت، اعتلاى آن است. گاهى نيز شاهد اين امر كه اين اصالت رياضيات با عروج به زيبايى مطلق ناسازگار نيست، از فيثاغوريان و گرايش همزمان آنان به رياضياتى كردن همه چيز و درعين حال عرفان مدارى آنان سخن به ميان آمده است.۱
ازسوى ديگر مى دانيم كه اشكال، اعداد و اسرار مربوط بدانها نزد حكما و عرفاى اسلامى جايگاهى ويژه داشته است و محاسبات، مربوط به جداول خاص علوم غريبه نيز مثالى ديگر از اين امر مى تواند باشد.
آيا در اين گونه عقايد و آرا نيز مى توان سؤال پيشين را پرسيد؟ آيا اينكه اعداد، «اصل» اشياء و موجودات، پنداشته شوند، مى تواند ترس از ماشين شدن طبيعت را در ديدگاه قائلان به قول مذكور براى ما ايجاد نمايد؟
پاسخ چنين پرسشى منفى به نظر مى رسد. اما تفاوت چنين اصالت رياضياتى با اصالت رياضيات علوم جديد (و به عنوان مثال بسيار ناب آن، اصالت رياضيات دكارت) چيست؟
دكارت نيز قائل به اصالت رياضى بود و مى خواست كه عالم و آدم را با روابط رياضى بسنجد و توصيف كند. او در پى تحقق يك «رياضيات عمومى» بود كه شايد بشود تمام معرفت را با آن توصيف كرد. ۲ اوج هنر دكارت در تلاش براى تبيين رياضياتى از جهان را بايد در هندسه تحليلى او جست وجو كرد. هندسه تحليلى، ابزارى است كه دكارت به وسيله آن اعداد را به جهان جسمانى نسبت مى دهد. تنها با ظهور چنين ابزارى است كه ما توانايى مى يابيم تا براى جهان جسمانى پيرامون خود، معادله بنويسيم. دكارت مانند فيثاغورث، هندسه را واسطه ارتباط جهان با اعداد، قرار مى دهد. او در دستگاه مختصات هندسى اش، اعداد را با نقطه هايى متساوى الفاصله روى محورهاى ممتد، متناظر مى كند و جهان را درون اين دستگاه قرار مى دهد و از طريق تناظرى كه برقرار مى كند براى هر نقطه از عالم جسمانى، يك زوج ترتيبى از اعداد را درنظر مى گيرد.
به اين ترتيب، مختصات يكه اى براى هر نقطه پيدامى شود. وقتى اين اختراع دكارت را در كنار رأى فلسفى اش قرار مى دهيم، در مى يابيم كه در نظر وى از آنجا كه جسم بودن، همان ممتدبودن است،۳ تمام جهان جسمانى، قابل تحليل به وسيله معادلات عددى خواهد بود. ثنويت دكارتى موجب آن مى شود كه وى در استفاده از اين روش تحليل جهان مادى كاملاً فارغ البال باشد و حتى در استفاده از آن در توصيف بدن انسان و حركات اجزاى آن نيز ترديد به خود راه ندهد. چنانكه قصد كرده بود، حركت قلب را با مبادلات گرمايى درآن توضيح دهد. ۴
در اينجا با تصويرى از ماشينى كردن تام جهان روبروييم و يقيناً اين از توصيف رياضياتى جهان به وسيله دكارت ناشى شده است. همين روند و ادامه همين تلاشها است (كما اينكه قبل از دكارت در گاليله و كپرنيك و... اين روحيه حكم است) كه منجر به فيزيك نيوتنى و اكنون فيزيك جديد شده است. اما تفاوت دركجاست؟ چرا به نظر مى رسد، نزد فيثاغوريان و صوفيان و حكماى متأثر از فيثاغوريان، رياضيات نوعى آميزش با عرفان دارد و طبيعت را بالا مى برد و نزد دكارت گرايش به رياضيات جهان را ناسوتى مى كند؟ و چرا در افلاطون هردو وجه ديده مى شود؟
به نظرمى رسد پاسخ اين پرسشها را مى بايست در مفهوم معادله جست وجو كرد. فيثاغوريان هرگز معادله رياضى براى جهان ننوشتند. صوفيه و عرفا و حكماى بعد از آنها نيز. افلاطون نيز گويا چنين است. اما با آنها يك تفاوت كوچك دارد. او مى گويد كه مى توان نظم اشياءطبيعى و نيز حركت پيچ در پيچ اجرام آسمانى را به زبان رياضى آورد. آنچنان كه فيثاغوريان نظم مسموعات و نغمات را به زبان رياضى برگرداندند (پس معادله نوشته اند!) و واضح است كه نگاشتن نظم طبيعت به زبان رياضى، چيزى جز معادله نيست (هرچند در شمايل معادلات امروزى نباشد، آنچنان كه از آن دكارت نيز كاملاً امروزى نبود). معادله جهان را توصيف مى كند و خبر از چگونگى عالم مى دهد، اما نزد فيثاغوريان، اعداد، ماهيت موجوداتند و حقيقت آنان را بيان مى كنند. آنها اعداد را «اصل» اشياء و به طور كلى موجودات مى دانستند، (افلاطون نيز تلاش داشت چنين كند) همانگونه كه متفكران ايونى پيش از آنان، آب و هوا و نامتعين و عقل را منشأ هستى شمرده بودند. با اين حساب بايد گفت فيثاغوريان درباره موسيقى اشتباه مى كردند كه گمان مى كردند ماهيت عددى آن را كشف كرده اند. (شايد ما هم در اشتباهيم كه گمان مى كنيم رابطه عددى و سمعى موسيقى، تنها تناظر است!) ولى به هرطريق، شك نمى توان كرد كه براى آنها آنچه از عدد بيش از هرچيز اهميت داشته، اين بوده كه آنها چيستى موجوداتند. ولى براى دكارت اعداد، ماهيت امتداد نيستند. ما تنها اعداد را با امتداد متناظر مى كنيم تا بتوانيم براى حركات و سكنات جسمانى معادله بنويسم.
افلاطون نيز، هم از چگونگى سخن گفته و هم از چيستى و مى خواسته هردو را با رياضيات پاسخ دهد. اولى به نظر ماشينى كردن جهان مى رسد و دومى اعتلا دادن آن.
سخن دقيقتر در اين باب را بايد اينگونه بيان كرد كه همه چيز در عطف توجه به چگونگى در جهان و در آوردن آن به هيأت رياضيات نيست كه ديدگاه طبيعيات جديد را ناسوتى كرده است. درحقيقت مسأله اصلى، تبديل جهان و كل موجودات به واقعيت است. مراد ازواقعيت، همين جهان محسوسى است كه نزديك دستان ماست. وقتى سؤال از ماهيت را حذف كنيم و يا پاسخ آن را به خاصيتى واقعى حواله دهيم، چنين اتفاقى مى افتد. در اين صورت وراى واقعيت، هيچ باطنى نخواهدبود و واقعيت، به خودى خود، قابل توصيف و تحليل است. (اين مقام از آنچه افلاطون در آن انديشه مى كرد، به كلى دور است). اين مهم را دكارت از طريق حواله دادن ماهيت جسم به امرى واقعى يعنى امتداد انجام داد، هرچند برخى معتقدند كه دكارت امتداد را جوهر جسم نمى دانست بلكه آن را صفت اساسى آن تصور مى كرد. اين درست نقطه مقابل تفكر ايونى و بخصوص فيثاغورى (و همچنين افلاطونى) است. فيثاغوريان در پشت دنياى محسوس، درپى حقيقتى بودند كه آن را در اعداد جستند.
حركت ديگرى كه به اين واقعى كردن جهان مدد مى رسانيد، واقعى كردن ازطريق مفهوم جرم بود. طرح هندسى دكارت براى توصيف عالم ناكام ماند (او در حقيقت با تصور ممتد به عنوان جسم، مكان را با جسم يكى فرض كرد و شايد اين يكى از دلايلى باشد كه او تمام جهان را پرمى داند)، ۵ زيرا مفهوم حركت نيز كه او علاوه بر امتداد براى ماده فرض كرده بود هنوز كافى نبود.
ساليانى پس از دكارت، نيوتن بود كه نخست بار توانست آنچه در دل دكارت مى گذشت را به واقعيت فراخواند. او براى اين كار به مفهوم جرم و نيرو نياز داشت، اما جرم را وى جوهرى وراى دريافت محسوس ما اعلام نكرد، بلكه آن را برحسب كيفيات آشناى آن روزگار تبيين نمود (نخستين بار آن را برحسب چگالى و وزن بيان كرد). ۶ حتى آغاز پروژه نسبيت انيشتين را بايد در شكست برنامه دكارت براى تحليل همه چيز عالم جسمانى به امر ممتد جست وجو كرد، چه انيشتين فقط فرض كرد كه نور براى انتشارش نياز به هيچ محيط مادى اى ندارد. ازجمله « اتر » كه دكارت، نيوتن و فيزيكدانان زمان انيشتين عدم وجود آن را اساساً نمى توانستند تصور كنند. اتر همان ماده لطيفى است كه تمام جهان را پركرده است. به اين ترتيب مى توان ديد كه درحالى كه صوفيه، عرفا و حكما چه در قرون وسطى و چه در زمان يونان باستان در پى چيستى جهان بوده اند (ازجمله فيثاغوريان) عالمان علوم تجربى جديد پس از «رنسانس» درپى بيانى از جهان بودند كه «محاسبه پذير» باشد.
از اين جهت مى توان دريافت كه تكنولوژيك بودن، ذات و فصل علوم جديد است، برخلاف آنكه گمان مى رود كه «تكنولوژى» تنها كاربرد فرعى علومى است كه معطوف به حقيقتند.


پى نوشت:
۱- تاريخ فلسفه، فردريك كاپلستون، ص۲۲۴-۲۲۸
۲- تاريخ فلسفه، فردريك كاپلستون. ج۴ صص ۹۰-۹۴
۳- همان صص ۱۵۲-۱۵۳
۴- فلسفه علم، كاپالدى، ص ۱۹۱
۵- ر. ك دكارت، تام سورل، ترجمه معصومى همدانى صص ۴۶-۵۱
۶- مبادى مابعدالطبيعى علوم برث ص ۲۳۸
رازى ميان پرده وآوازه اش به شهر
احسان كرمانشاهانى
262836.jpg
نوشته اى كه به مناسبت سالروز رحلت مفسر بزرگ قرآن كريم، جناب علامه طباطبايى قدس سره به پيشگاه اهل نظر تقديم مى شود، نكاتى چند است درباره «نزول قرآن» كه از تفسير شريف الميزان عايد گشته است. در اين بحث اصول و مبانى و سير كلى از كتاب ارزشمند الميزان استفاده شده است اگرچه بعضى فروع و نتايج از آثار ديگر بزرگان نيز مستفاد است. اين نوشته اگرچه در وادى تفسير قرآن است لكن از راه ها و بهره هايى از علوم عقلى خالى نيست، همچنين مى توان آن را نمونه اى زيبا از كارآمدى هاى روش تفسير قرآن به قرآن دانست.
«نزول» در لغت انتقال از مكان بالا به پايين است، كه با دقت در اشتقاقات و اختلافات آن با معانى نزديك به آن نظير هبوط و سقوط و غيره مى توان نتيجه گرفت: «نزول سرازير شدن و جارى شدن چيزى است از بالا به پايين در حالى كه آن در بالاست به نحو طبيعى مادى يا به نحو معنوى» [التحقيق فى كلمات القرآن الكريم، حسن مصطفوى، ج ،۱۲ ص ،۸۷ بنگاه ترجمه و نشر كتاب، سال ۱۳۶۰]، اين تعريف دقيق كه حاصل تتبع و تحقيق در لغت عرب و استعمالات قرآن است مشتمل بر اركانى است: الف) سرازير شدن و جارى شدن از بالا به پايين، ب) آن شىء ابتدا در بالاست يا اصل آن در بالاست، ج) اين سرازير شدن و در بالا بودن اعم از نحو جسمانى و مادى و نحو معنوى و غيرجسمانى است. با توجه به معناى مذكور و مراجعه به اطلاقات قرآنى درمى يابيم كه كلمه «نزول» صرفاً در مورد قرآن يا وحى به كار نرفته است، بلكه در موارد ديگرى نيز استفاده شده نظير: نازل كردن لباس «يا بنى آدم قدأنزلنا عليكم لباساً يوارى سوء آتكم» اعراف،۲۶‎/ و نظير نازل كردن آهن «وأنزلنا الحديد فيه بأس شديد» حديد۲۵‎/ و فروفرستادن (انزال) چهارپايان «وأنزل لكم من الأنعام ثمانية ازواج»زمر۶‎/. بنابراين نازل كردن مخصوص قرآن يا كتب آسمانى يا شرايع و قوانين نيست، بلكه درباره بسيارى از موجودات حقيقى و حتى جسمانى نيز به كار مى رود و چنانچه نهايتاً در «قاعده اى» فراگير بيان مى شود، «انزال و فروفرستادن» همه چيز را دربرمى گيرد «و إنٍِ من شىء إلاّ عندنا خزائنه و ما ننزّله الا ّبقدر معلوم» حجر۲۱‎/ (ترجمه: هيچ چيز نيست مگر آنكه اصلى ها و خزانه هاى آن نزد ماست و ما آن را جز به اندازه معين فرونمى فرستيم). پس همه اشيا خزائن و گنجينه ها نزد خداوند است كه برابر آيه «سبحان الّذى بيده ملكوت كلّ شىء» يس ۳۶. اين اصول و خزائن همانا ملكوت اشياست كه نزول اشيا جدا شدن از آن نيست بلكه آن باطن آنهاست كه در دست خداوند است و از او منفصل نيست. با توجه به اين كه ساحت ربوبى از شوائب مادى برى است و اين كه خداوند متعال خود را در قرآن به «كبير متعال» و «قاهر فوق عباده» و «العلى العظيم» توصيف نمود يعنى برتر از ساحت بندگان و عالم مشهود، مى توان اركان سه گانه تعريف را در قاعده نزول همه چيز جارى ساخت: الف) همه چيز از نزد حق تعالى (يا ساحت ربوبى كه ملكوت اشيا ناميده مى شود) به سمت عالم ماده كه پايين ترين عوالم است فروفرستاده شده اند، ب) تمامى آنها ابتدائاً نزد حق تعالى بوده اند يا چنانكه از خود قاعده استفاده مى شود اصل و خزانه آنها نزد خداوند است، ج) اين سرازير شدن و فروفرستادن به شهادت حس و وجدان نمى تواند مادى باشد بلكه آن خزانه و اصل كه غيب و ملكوت موجودات مادى است، خود غيرمادى است و نزول آنها به عالم شهادت مطلقه (عالم مادى) همراه تقدير و تعين به تعينات محدوديت هاى مادى است.
بنابر آنچه گفته شد مى توان نازل كردن را در فرهنگ قرآن چنين معنى نمود: كه خداوند اشيا را از نزد خودش به جايگاه خلق و تقدير بيرون فرستد، يا به عبارتى ديگر فرستادن از عالم غيب (ملكوت) به عالم شهادت (ملك يا دنيا). در اينجاست كه واژه هاى انزال، ايجاد و خلق و تقدير با يكديگر همراه و در حقيقت واحدى مشترك مى گردند يعنى ايجاد اشيا در جايگاه خاص آنها، همانا نازل كردن آنها به آنجا و يا خلق و مقدر نمودن آنها در آنجاست و همانگونه كه تعين همراه وجود ايجاد است، تقدير نيز از لوازم نزول و است (چنانچه در قاعده مذكور آمده كه نزول تمامى اشيا صرفاً به اندازه معين است) و همچنين خلق نيز همراه تقدير است «انّا كلّ شىء خلقناه بقدر» قمر۴۹‎/ بلكه تقدير در اصل معناى خلق ملحوظ است: (أصل الخلق التقدير) [مصباح المنير، ماده خلق، بيروت ص ۶۹]. اكنون ما تطبيق نكات دانسته شده درباره نزول، بر نزول قرآن و با توجه به اين كه قرآن آشكاركننده همه چيز است «ونزّلنا عليك الكتاب تبياناً لكلّ
شىءٍ » نحل۸۹‎/ مى توان نتيجه گرفت: همانگونه كه سراسر عالم مشهود، نزول تكوينى و عينى آن حقايق و خزائن نزد حق تعالى است، كتاب قرآن، نزول تدوينى و علمى آن حقايق و خزائن است و چنانكه بعداً بيان مى شود: همانگونه كه ايجاد آن حقايق در عرصه حوادث و نزول عينى آنها در عالم مشهود است جايگاه نزول علمى آنها و ايجاد تدوينى آنها قلب مبارك حضرت رسول(ص) است. [آنچه تاكنون آمده بسط فرمايش علامه طباطبايى در الميزان ج ۱۵ ص ۳۱۶ انتشارات اسلامى وابسته به جامعه مدرسين حوزه].
دريافت قرآن (يا حقايق علمى) از خداوند متعال داراى مراحل و مراتب بسيار است [انسان و قرآن، آيت الله حسن زاده، ص ۱۴۱-۱۴۵ انتشارات قيام] كه در تناسب با هر مرحله قرآن را شئون، احكام، آثار و نامى است كه عمده آنها، سه مرتبه است: ۱) مرتبه عالى دريافت وحى كه بى واسطه از حق تعالى استفاده مى شود: «وانّك لتلقّى القرآن من لدن حكيم عليم» نمل،۶‎/ به اين مرتبه نزول اطلاق مى شود، بلكه دريافت وحى به جهت صعود و ارتقاى پيامبر(ص) به آن ساحت است. ۲) مرتبه متوسط كه نزول تمامى قرآن دفعتاً واحده به نحو اجمال و بساطت بر قلب پيامبر(ص) در شب قدر است ۳) مرتبه نازل كه در
۲۳ سال قرآن به تدريج مفصلاً به صورت كلمات و حروف و آيات و سور نازل گشته است. آيه مباركه «و ما كان لبشر أن يكلّمه اللّه الاّوحياً أومن وراء الحجب أو يرسل رسولاً» شورى۵۱‎/ تكلم با خداوند را منحصر به وحى يا از وراى حجاب و يا از طريق ارسال فرشته مى داند كه مى تواند مطابق با مراحل سه گانه فوق دانسته شود. [تفسير تسنيم، آيت الله جوادى آملى، ج ،۹ ذيل آيه ۱۸۳ سوره بقره] همانگونه كه گفته شد بر مرتبه نخست نزول اطلاق نمى شود زيرا چيزى از آن خزائن جارى و نازل نگشته است بلكه دريافت حقايق در همان موطن است، پس مراتب اصلى نزول قرآن مرتبه دوم و سوم است يعنى نزول اجمالى دفعى و نزول تفصيلى تدريجى.
بيان اين دو مرتبه نيز از كلام الهى استفاده مى شود، در كلام الهى سخن از تنزيل قرآن در حدود ۲۳ سال از حيات پيامبر گرامى (ص) است «و قرآناً فرقناه لتقرأه على الناس على مكث و نزّلناه تنزيلاً» اسراء۱۰۶‎/ كه البته قرائن و شواهد قطعى تاريخى نيز گواه آنست، در عين حال در آياتى چند از نزول كلى قرآن در شب قدر سخن گفته شده است: «انّا انزلناه فى ليلة القدر» قدر،۱‎/ و «حم والكتاب المبين انّا انزلناه فى ليلة مباركة» دخان۳‎/-۱ بنابراين قرآن دو بار نازل گشته است: نزولى در ليلة القدر و نزولى تدريجى در سنوات. درباره نزول نخست در قرآن از انزلناه (انزال) استفاده شده است در حالى كه درباره نزول دوم از نزل (تنزيل) استفاده شده است كه تفاوت آن دو به تفاوت باب هاى افعال و تفعيل ـ يعنى وقوع فورى به نحو دفعى وقوع آن به نحو تدريجى ـ بازگشت مى نمايد. پس قرآن به نحو دفعى در
ليلة القدر بر پيامبر(ص) نازل گشته است لكن آنچه نازل شده نمى تواند همين قرآن مفصل و ملفوظ و داراى سور و آيات باشد زيرا: ۱- در قرآن خطاباتى وجود دارد كه بر فرض نزول دفعى صادق نخواهد بود مانند «قد سمع الله قول التى تجاد لك» به معناى «به تحقيق كه شنيد خداوند سخن آن زن كه با تو مجادله مى كرد» مجادله۱‎/ و همچنين «اذا رأوا تجارة اولهواً انفضّوا من حولك» يعنى چون دادوستد و سرگرمى ديدند، از دور تو پراكنده گشتند» جمعه۱۱‎/ كه در چنين مواردى اگر اخبار به فعل ماضى قبل از وقوع فعل در خارج باشد كاذب خواهد بود. ۲- در قرآن آيات ناسخ و منسوخ وجود دارد كه فرض اجتماع زمان نزول آنها بى معناست.
پس آنچه به نحو دفعى در شب قدر نازل شده است نمى تواند قرآن مفصل و معروف در ميان ما باشد لذا در آيه «الر، كتاب احكمت ثمّ فصّلت من لدن حكيم خبير» هود۱‎/ يعنى «الر، كتابى است كه آيات آن محكم گشته سپس به تفصيل درآمده از جانب حكيم آگاه» محكم بودن در مقابل مفصل و جزء جزء و متفرق بودن است و به معناى واحد و بسيط بودن است. پس قرآن در مرتبه قبل از تفصيل و جزءجزء بودن واجد وحدت و بساطت و احكام بوده است. اين مرتبه يعنى حقيقت واحد از نسخ لفظ و كلمات نيست و قابل تعقل نيز نمى باشد «انّا جعلناه قرآناً عربيّاً لعلـّكم تعقلون و انّه فى امّ الكتاب لدينا لعلّى حكيم» زخرف۳‎/و۴ يعنى «ما آن را قرآنى به لفظ عربى قرار داديم شايد تعقل نماييد و همانا آن در كتاب اصلى [=لوح محفوظ] به نزد ما والا [= برتر] و محكم است». بنابراين پيش از تفصيل به نحو الفاظ و عربى بودن، قرآن در ام الكتاب يا اصل و حقيقت كتاب بوده است كه هم (على) است يعنى دست عقول از نيل به آن مرتبه محروم است و هم (حكيم) است يعنى واحد و بسيط و غيرمتفرق و غيرمفصل است. همين حقيقت، كتاب مكنون است كه صرفاً در دسترس جان هاى مطهر است و كسى جز آنها آن را ادراك نمى نمايد «انّه لقرآن كريم فى كتاب مكنون لايمسّه الاّ المطهّرون» واقعه۷۹‎/-۷۷. [الميزان ج ۲ ص ۱۵ زير آيه ۱۸۵ بقره و ج ۱۰ ص ۱۳۸-۱۳۶] اين حقيقت در مرتبه بعد تفصيل داده شده است و در ضمن الفاظ و مفاهيم و به صورت امثال و حكايات و بيانات مختلف درآمده تا قابل تعقل باشد. طبيعى است كه اگر در تعليم حقايق و معارف، مطالب يكى يكى، فصل به فصل و با فواصل زمانى تعليم شود هضم و دريافت كامل ظرايف و دقايق آنها ممكن مى گردد و اگر اين تعليم در تناسب با نيازمندى ها و مشكلات و ابتلائات مختلف باشد ماندگارى و اثربخشى آن افزايش مى يابد آن چنانكه اگر در بستر وقوع شبهات و اشكالات از طرف مخالفان و در پاسخگويى به آنها باشد نفوذ آثار آن بيشتر خواهد بود. چنانكه مى دانيم نزول تدريجى و تفصيلى قرآن در طى ۲۳ سال مشتمل بر هر سه اين نكات مى باشد. [الميزان ج ۱۵ ص ۲۱۰ تا ۲۱۵]
حقيقت قرآن كه در نزول دفعى اجمالى است روح اين كتاب تفصيلى تدريجى است كه فرقان نام دارد و در نسبت با اين كتاب، اصلى ثابت و مقصود اساسى است كه با امثله و بيانات و تفصيلات مطرح گشته است ومشتمل بر تمامى حقايق و معارف قرآن تفصيلى است بنابراين اجمال آن از سنخ اجمال در عين كشف تفصيلى است كه در عين اجمال تمامى تفصيلات را در خود واجد است. پس تمامى معانى و تفصيلات قرآن به آن حقيقت واحد بازگشت مى نمايد. در چيستى اين حقيقت واحد و بسيط به قرآن مراجعه مى نماييم كه پس از معرفى مرتبه احكام و وحدت و مرتبه تفصيلى در آيه اول سوره هود، محتواى آن را چنين بيان مى فرمايد:
262839.jpg
« الا ّتعبدوا الا ّاللّه» هود۲‎/ يعنى آن حقيقت عاليه اى كه در كتاب تفصيلى يافته همان توحيد در عقايد و اخلاق و اعمال يعنى در تمامى عرصه حيات است. در مرحله اعتقادات، اثبات ذات حق و يگانگى او و اسما و صفات او و در مرحله اخلاق، تخلق به اخلاق الله نظير رضا، عفت، سخا و كرم و اجتناب از صفات رذيله و به نحو خلاصه توحد در اخلاق و در مرحله اعمال و افعال همانا انجام اعمال صالحه و پرهيز از محارم الهى و گردن نهادن به ربوبيت او (بدون شريك)، ظهور و آشكار شدن آن حقيقت توحيد مى باشند. از اينجاست كه بازگشت تمامى محتواى قرآن تفصيلى و تمام شرايع و معارف به آن اصل اصيل و حقيقت متعالى است. [الميزان ج ۱۰ ص ۱۳۶-۱۳۸].
پس آن حقيقت واحد و بسيط (يعنى آنچه در شب قدر به نحو دفعى و اجمالى بر پيامبر نازل گشته است) تأويل قرآن است كه قرآن به آن بازگشت مى نمايد و به همين جهت: الف) آن روز كه اين تأويل و حقيقت (كه اصل توحيد باشد) آشكار گردد و ظهور يابد كسى را ياراى انكار آن نيست و ايمان حاصل از اين ظهور در عرصه قيامت، نافع نخواهد بود: «هل ينظرون الا ّتأويله و يوم يأتى تأويله يقول الّذين نسوه من قبل قد جائت رسل ربّنا بالحق» اعراف۵۳‎/ يعنى «آيا آنان جز در انتظار تأويل آنند؟ روزى كه تأويلش بيايد، كسانى كه آن را از پيش به فراموشى سپرده بودند مى گويند: فرستادگان پروردگار ما، حق را آورده بودند» و در چنين روزى است كه بانگ برآيد كه «لمن الملك اليوم للّه الواحد القهّار» غافر۱۶‎/ كه ملك و سلطنت در انحصار اوست و چنين است كه آن تأويل در قيامت آشكار شود. ب) با آشكار شدن و ظهور آن حقيقت است كه قيامت برپا مى گردد و «قارعه» فرامى رسد پرده ها در هم كوفته مى شوند و در اثر چنين ظهورى كوه ها به مانند پنبه هاى زده شده خرد و پراكنده مى گردند «وتكون الجبال كالعهن المنفوش» قارعه۵‎/ ج) ظهور آن حقيقت در دار دنيا و تجلى آن بر كوه نيز باعث خرد شدن آن گشت «فلما تجلّى ربّه للجبل جعله دكّاً و خرّ موسى صعقا» اعراف ۱۴۳ د) با توجه به تمام آنچه گفته شد مى فرمايد «لو أنزلنا هذا القرآن على جبل لرأيته خاشعاً متضرّعاً من خشية اللّه» كه نزول قرآن بر كوه آن را از خشيت پروردگار و در اثر ادراك عظمت او، خرد مى نمايد و اين همان امانتى است كه آسمان و زمين بار آن را تجمل نيارستند (احزاب ۷۲). هـ) امانت قرآن بدان جهت سنگين است كه مجلى و مظهر حق تعالى است «لقد تجلّى اللّه لخلقه فى كتابه و لكنّهم لايبصرون» امام صادق(ع) [بحارالانوار ج ۸۲ ص ۱۰۹] از همين جاست كه مى فرمايد «انّا سنلقى عليك قولاً ثقيلاً» مزمل۵‎/ يعنى «در حقيقت ما به زودى بر تو گفتارى گرانبار القا مى كنيم» لذا چنانچه نقل شده است در حال تلقى وحى پيامبر(ص) از حالت عادى خارج گشته در اثر قبول آن، و به حالى شبيه خلسه فرومى رفتند. بنابراين دريافت اين حقيقت و چنين كتابى نه از طريق آلات حسى مانند گوش و چشم بلكه از طريق قلب است كه عميق ترين مرتبه نفس آدمى است (نه قلب گوشتى و صنوبرى) لذا مى فرمايد «نزل به الرّوح الامين على قلبك» شعرا۱۹۴‎/و۱۹۳ در چنين مرتبه اى روح الامين يا روح القدس بر جان پيامبر(ص) نازل مى گشت اين جان نيز به واسطه روح القدس تأييد و تقويت و توسعه مى يافت و دريافت روح قرآن را مى نمود و به عبارتى هر سه متصل و يگانه مى گشتند. [الميزان ج ۱۵ ص ۳۱۵-۳۱۸ و كتاب قرآن در قرآن، آيت الله جوادى] اين نزول روح الامين بر قلب پيامبر(ص) يا فروآمدن جبرئيل بر جان حضرت رسول (ص) به طريق تمثل بوده است يعنى پيامبر(ص) او را مى ديد و صدايش را مى شنيد بدون اين كه افراد ديگر حاضر در مجلس و مجاور پيامبر(ص) چنين ادراكى داشته باشند. يعنى در ظرف ادراك پيامبر(ص) (فرد ادراك كننده) چنين تمثلى حاصل مى شد نه اين كه آورنده وحى واقعاً به آن صورت تشبيه شده باشد. پس پيامبر(ص) مى ديد آورنده وحى را و مى شنيد صدايش را ولى نه به چشم سر و گوش ظاهر، كه همگان از آن بهره مندند. [الميزان ج ۱۴ ص ۳۶ تا ۴۰ و ج ۱۵ ص ۳۱۵ تا ۳۱۸].
در پايان قابل تذكر است كه گرچه اين مقاله بس دراز دامن گرديد لكن مع الاسف به جهاتى هنوز بسيارى از ظرايف موجود در تفسير شريف الميزان در اين بحث ناگفته باقى است.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |