آرش نصيرى
تعريف ازجمله - يا شايد هم معدود - خوانندگانى است كه مى شود بارها با او مصاحبه كرد درحالى كه هربار حرفى تازه براى گفتن داشته باشد.
هر دريچه را كه بازمى كنى نقبى مى زند به درون موسيقى فاخر ايرانى و بسيار جدى و مجدانه مى كوشد همه چيز را موشكافانه بررسى كند. آنها كه با او حشر و نشرى دارند و مى دانند كه بسيار باوسواس مى پذيرد كارى را بخواند و اين وسواس و دقت را در همه حوزه هايى كه به او مربوط باشد تعميم مى دهد و حتماً به اين دليل است كه پس از ۲۰ سال كار حرفه اى در حوزه موسيقى سنتى ايران تعداد آثار منتشر شده اش بسيار كمتر از آن چيزى است كه بايد باشد، اما شما مى توانيد مطمئن باشيد كه هيچ كارى را به قول خودش بارى به هرجهت انجام نداده است.
اين مصاحبه هم مصون از آن وسواس هاى احترام برانگيز نبود و با اينكه فضاى آن اصلاً دستخوش تغيير نشده است اما جواب هاى آن به دقت يك سردبير و سرويراستار مجرب غلط گيرى و اصلاح شده است و اين بينش ادبى از اين خواننده اديب - صدالبته - بعيد نيست. فراموش نكنيد كه صديق تعريف هنرآموخته هنرهاى نمايشى است و سالها با بزرگان ادبيات اين مرز و بوم حشر و نشر جدى داشته است؛ بيشتر از هر موسيقيدان ديگرى.
تعريف پس از يازده آلبوم همچون امام على (ع)، كردانه، ماه بانو، شوردشت و ... چندى قبل آلبوم «ماه عروس» را روانه بازار موسيقى كرده است، بهانه آغاز گفت وگو با اين خواننده آلبوم دوازدهم او است.
فكر مى كنم اسم «ماه عروس» را شما براى آلبوم آخرتان انتخاب كرديد...
... ماه عروس را نه. اما به محض اينكه اين اسم را شنيدم فكر كردم مناسب ترين نام براى اين آلبوم است و اگر من هم مى خواستم براى اين آلبوم اسمى انتخاب كنم به احتمال قريب به يقين همين اسم را انتخاب مى كردم. چرا كه اساساً به كلمه ماه بسيار علاقه مندم. كما اينكه اسم يكى از آلبوم هاى قبلى ام «ماه بانو» است و قطعاً در نوار ديگرى كه منتشر خواهم كرد باز هم كلمه «ماه» خواهدبود. من عشق عجيبى به كلمه ماه دارم. نمى دانم چرا. شايد هم مى دانم! اين كلمه به طرز باورنكردنى و عجيبى برايم خيال انگيز و رؤيايى است.
لابد كسى هم كه داشت اسم «ماه عروس» را براى آلبوم انتخاب مى كرد، به اين مسأله توجه كرده بود كه چون شما قرار است بخوانيدش به اين تركيب علاقه مند هستيد.
نه. اين فقط يك اتفاق است شايد. اين اسم برگرفته از بيتى از قصيده معروف شادروان ملك الشعراى بهار است روى آهنگى كه با گويش مشهدى آن را اجرا كرده ام. «امشو در بهشت خدا وايه پندرى ماه ره عروس منن شو آرايه پندرى» كسى كه اين اسم را انتخاب كرده آهنگساز اين اثر است و از ابتدا هم قرار نبوده كه خواننده اين اثر من باشم. هشت سال بعد از ضبط قطعات گروهى اين كار آقاى حميد متبسم، تنظيم كننده و آهنگساز اين اثر خواندن آن را به بنده پيشنهاد كرد و بنده بعد از شنيدن ماكت كار، به آن علاقه مند شدم و دوست داشتم كه بخوانمش و خواندم.
آيا فكر مى كنيد كه اگر هم اكنون هشت سال قبل بود و همان موقع كه كار ساخته شده بود به شما پيشنهاد مى شد آن را مى خوانديد؟
نمى دانم. چون هشت سال پيش حال و هواى حسى و عاطفى و نگرش اجتماعى من مثل هركس ديگر طبيعتاً متفاوت بود. اما خيال مى كنم كه مى پذيرفتم و مى خواندم. اين كار توسط گروه دستان اجرا شده؛ گروه دستانى كه اعضايش از نخستين كسانى بودند كه گروه دستان اوليه را تشكيل دادند. در آلبوم ماه عروس هشت نوازنده، يازده ساز زده اند و اين كار به هرحال بعد از هشت سال وقفه خوانده شد.
اينكه مى گوييم بعد از هشت سال شايد اين طور به نظر برسد كه اين كار احتمالاً كار تازه اى نيست اما من بر اين اعتقادم كار اگر كار باشد مانند يك كتاب خوب هميشه خوب است و خواندنى. كتاب خوب مگر كهنه مى شود؟ فيلم خوب مگر كهنه مى شود؟ اين كار با اين نيت شكل گرفته كه كارى ماندگار باشد و براين اعتقادم كه اين كار ريشه در سنت هاى موسيقايى ما دارد. اين كار هم به نظر من از آن نوع كارهاست كه ريشه در سنت ها و ميراث هاى موسيقى ايران دارد.
به هرحال هشت سال قبل گروه دستان كه نه ولى خود آقاى متبسم به نظرم وجهه كنونى خود را نداشت و شما آن موقع وجهه الآن خود را داشته ايد...
... اين نظر شماست. فكر مى كنم درمورد وجهه داشتن يا نداشتن صحبت نكنيم بهتر باشد. وجهه داشتن با نامدار بودن متفاوت است. ممكن است كه يك نفر وجهه داشته باشد ولى نامدار نباشد يا حداقل در حوزه محدودترى صاحب وجهه باشد. صرف نامدارى و نامى بودن، به خودى خود انسان را صاحب وجهه نمى كند. بستگى دارد كه شما وجهه را از چه منظرى نگاه كنيد و تعريف تان از آن چه باشد. شايد شما مى خواهيد بگوييد شهرت.
مى خواستم بگويم كه گروه دستان كارهاى عمده اش را بعد از هشت سال قبل انجام داد و بعد از آن به شهرت رسيد...
شايد كارهاى مطرح شده شان را بعد از آن انجام داده باشند ولى اگر منظورتان اين باشد كه انسجام و حس كارهاى گذشته شان از منظر هنرى و فنى قضيه بهتر بوده است، درست است كه گروه دستان آن موقع شهرت هم اكنون خود را نداشت اما بنيانگذاران آن گروه كسانى بودند كه امروز جزو نامداران موسيقى ايران هستند. آن هسته اوليه به اجبار روزگار و شرايط يواش يواش تغيير كرد. هسته اوليه گروه از آقايان متبسم، بهروزى نيا، كلهر و كيانى نژاد و چندنفر از برادران كامكار تشكيل شده بود.
همه اين دوستان دراين آلبوم هم نوازندگى كرده اند؟ فكر مى كنم روى آلبوم اسم نوازندگان نيامده است...
بله. بنا به دلايلى تأسف بار اسم ها حذف شده اند و من واقعاً متأسفم از اين بابت چرا كه احساس مى كنم حق معنوى جمعى از نوازندگان اثر ضايع شده است. غير از آقاى متبسم كه اسمشان آمده و علاوه بر تنظيم و آهنگسازى تار و سه تار اين آلبوم را هم نواخته اند. نى را آقاى فروهرى و عود را آقاى حسين بهروزى نيا كه از هم اكنون فعال گروه دستان است و جوانى به نام آقاى مسعود خضرى كه دوتار اين كار را زده اند. نام بقيه هم كه بماند.
البته من در اينجا نمى خواهم دسته بندى كنم ولى به نظر مى رسد كه روند كارى شما را شايد بشود به نوعى دسته بندى كرد. در مرحله اول شما به بازخوانى آثار قدما پرداختيد و آمديد تا آلبوم «كردانه، دره كردانه» بازخوانى تعدادى از آثار كردى را انجام داديد و بعد از آن اين كار كه درآن چند اثر خراسانى هم گنجانده شده است. يعنى در مرحله اول بازخوانى آثار موسيقى سنتى و بعد بازخوانى آثار موسيقى مناطق و محلى ايران...
... اين خط سير كه شما اشاره كرده ايد اصلاً براساس نقشه قبل نبود و برحسب اتفاق و اقتضاى روزگار و شرايط زمانه پيش آمده است. اولاً كه من بخشى از كار خود را بازآفرينى مى دانم و نه صرفاً بازسازى نعل به نعل. روى كلمه بازآفرينى تأكيد دارم. اعتقاد دارم بازسازى يعنى اجراى صرف هرآنچه كه بوده. من فكر نمى كنم كه يك هنرمند صرفاً مجرى نعل به نعل يك كار باشد. درواقع يك آفرينش يا اقلاً يك شبه آفرينش بايد دركار باشد. درواقع من روايت خودم را از يك سرى آثار قديمى ارائه داده ام و اعتقاد دارم كه اين بازآفرينى است نه بازخوانى. در سينما هم اين اتفاق زياد افتاده و مى افتد. مثلاً يك فيلمساز يك فيلم را قبلاً ساخته و...
مثل فيلم «روانى» آلفرد هيچكاك...
... بله و خيلى فيلم هاى ديگر تاريخ سينما. بعد مى آيند امروز يك برداشت جديد از همان فيلم را ارائه مى دهند. بازيگرانش فرق مى كند، كارگردانش فرق مى كند و فضا يك فضا و اتمسفر ديگر است. اين در حوزه موسيقى هم مى تواند اتفاق بيفتد. در موسيقى كلاسيك غربى هم فراوان اتفاق افتاده و مى افتد و بايد هم بيفتد. من بازهم مثال تكرارى خودم را مى زنم كه نقش يك خواننده خيلى شبيه نقش يك بازيگر در سينما يا تئاتر است. هميشه تنها يك نفر گزينه ايفاى يك نقش نيست. اگر آن يك نفر كه موردنظر كارگردان است بنا به دلايلى در دسترس نباشد يا به توافق نرسند كارگردان انتخاب دومش را انجام خواهدداد.
يك نقش وجوددارد با تمام خصوصياتش با همان ميزانسن و ديالوگ و ديگر مختصات آن نقش، اما دو بازيگر كه مناسب اين نقش هستند هركدام اين نقش واحد را به شيوه خود ارائه خواهندكرد. يك خواننده هم بايد شبيه به يك بازيگر عمل كند.
شايد با حس و حالى امروزى تر و با گروهى ديگر و سونوريته گروهى ديگر. من نيامدم همان اجرا را نعل به نعل كپى كنم. اين اشتباهى است كه توضيح فنى و جامع لازم دارد و دراين مقال نمى گنجد.
اميدوارم كه در جلسه يا جلساتى ديگر به آن پرداخته شود و اين را تا حدودى از ذهن ها زدود كه بازسازى آثار گذشته صرفاً يك بازسازى نيست. اين مسأله متأسفانه در مورد دستگاه هاى ايرانى در افواه عمومى و حتى در افواه خاص هم هست. مثلاً مى گويند چقدر در دستگاه ماهور قمر خوانده، آقاى بنان خوانده، ديگران هم خوانده اند و دارند مى خوانند! آن ماهورى كه قمر خوانده يك چيز است و اين كه مثلاً آقاى شجريان مى خواند چيز ديگرى است. ريزه كارى هاى زيادى دارد و چيزى هم نيست كه به لحاظ كمى و كيفى براى همگان مشهود باشد. يك آدم فنى مى تواند آناليز بكند ماهورى كه قمر خوانده فرق مى كند با ماهورى كه اديب خوانسارى خوانده باشد. حتى ماهورى كه يك خواننده امسال خوانده با ماهورى كه چندين سال قبل اجرا كرده بود يا چندسال بعد خواهد خواند تفاوت چه بسا گاهى اوقات ماهوى داشته باشد. توجه مى كنيد؟ ما در طبيعت ميلياردها صوت داريم. ميلياردها لحن و تركيب داريم. تركيب اصوات با همديگر. شايد لازم باشد مثال ديگرى براى اين قضيه فنى بزنم. ابزار ما براى هر زبانى حروف آن زبان است. به طور مثال ما در زبان فارسى ۳۲ حرف داريم و در زبان انگليسى كمتر. ولى با همين تعداد حروف آدمهاى اديب و توانمندى مانند فردوسى آمدند، مانند حافظ و سعدى. درزبان انگليسى شكسپير آمده، اليوت آمده و ديگران. مسأله اين است آن كسى كه اين تركيبات را خلق مى كند چه كسى است؟ آيا هيچ كدام آمده اند كه به اين تعداد حرفى و چيزى اضافه كنند؟ مسأله اين است شما چقدر خلاق باشيد كه اين حروف را تبديل به كلمه كنيد و كلمات را چگونه بغل هم بگذاريد كه ساختار خوبى پيدا كند كه بشود نمايشنامه هملت، بشود شاهنامه فردوسى يا ديوان حافظ. پس بنابراين از همين هفت نت و چند پرده و نيم پرده و ربع پرده و يك دهم پرده در موسيقى مى توان هزاران تركيب بديع و نو و زيبا آفريد مشروط بر اين كه آفرينشگر خلاق باشد. خيلى روشن است...
... اين بحث خوبى است و خوشحالم كه بحث كشيده شده به اين سمت ولى شما خيلى ريز كرده ايد. اين قدر نمى شود ريز شد كه شما شده ايد و مقايسه را كشانده ايد به حروف. مى توانيد قالب ها را بگوييد كه مثلاً قالب غزل، قصيده، مثنوى و ديگر انواع شعر وجود دارد و از ميان همين قالب ها شاعران بزرگى درآمده اند...
مى خواهم وسعت كار را بگويم. چه غزل، چه قصيده، چه شعر امروز ايران و چه نثرى مانند كليدر آقاى دولت آبادى و چه رمان هاى داستايوفسكى وچه اشعار لوركا و والت ويتمن و پابلو نرودا و نزارقبانى وچه تاريخ بيهقى و ديوان عبيد زاكانى و... در شكل هاى مختلف همگى تركيبى از همان حروف اند. فرق نمى كند. آيا اگر شما هزارسال ادبيات پارسى را بگرديد به جز اين ۳۲ حرف، حرف ديگرى اضافه بر اين حروف پيدا مى كنيد؟ علت اين همه تنوع مثلاً در ادبيات و شعر چيست؟ آيا غير از اين است كه فرمانده و به كار گيرنده و به كار آورنده حروف هنرمند و خلاق و آفرينشگر است؟ آن شاعر، آن آوازخوان و آن آهنگساز و... است، اگر توانا باشد با تسلط بر ابزارى كه در اختيار دارد توسط ذهن، روح و احساس خلاقش باعث تولد اثر مى شود.
اين بحث، بحث دامنه دارى است. مى خواستم برگردم به همان كه هشت سال قبل اگر اين كار به شما پيشنهاد مى شد چه مى شد و بعد با توجه به دسته بند ى اى كه بعداً كردم به نظرم رسيد كه شما آن موقع در مود خواندن آثارى با تم محلى و يا نواحى نبوديد و...
اولاً نكته اى را بايد عرض كنم و آن اين است كه مى گويند موسيقى نواحى يا محلى و اينها، هر كدام توضيحى براى خود دارد. موسيقى اى كه در اين آلبوم اجرا شده را نمى توان موسيقى محلى و نواحى تلقى كرد. در اين آلبوم تحت تأثير موسيقى خراسان و با ابزار موسيقى سنتى يك نوع موسيقى اجرا شده است كه به نظر من مى شود گفت موسيقى شهرى شده محلى. همين موسيقى شهرى شده خراسان، اين موسيقى، موسيقى محلى نيست. ثانياً با توجه به بخشى از سؤالتان ناچارم نكته اى را به عرض تان برسانم و آن اين كه از سال حدود ۶۲ كه نخستين كارم را به صورت رسمى و جدى با استاد محمد رضا لطفى كار كردم تا به امروز كه در خدمت شما هستم چيزى در حدود ۶۰ ، ۷۰ كار پيشنهاد شده كه از كل آنها ۱۰ كار را اجرا كرده ام تازه از اين ۱۰ انتخاب چند تاش را مستقلاً خودم كار كرده ام. نه اين كه آن كار خداى ناكرده كارهاى در خور و خوبى نبوده اند، بلكه نتوانسته ام با آنها ارتباط عاطفى و حسى برقرار كنم. بر اين باورم «ماه عروس» را كه با آن ارتباط حسى خوبى برقرار كرده ام و خواندمش اگر همان موقع هم پيشنهاد مى شد مى خواندمش.
داشتيد در مورد موسيقى محلى و نواحى و اين مقوله ها توضيح مى داديد كه رسيديد به اينجا.
بله. عرض كردم كه اساساً اين نوع كار را موسيقى محلى نمى دانم. موسيقى محلى يا موسيقى نواحى يا موسيقى فولكلور به نظر من آن كارى را بايد گفت كه با سازهاى محلى همان مناطق اجرا شود. مثلاً موسيقى مازندران كه شما هم مال آنجا هستيد بايد با خود لله دا، اوسركوتن، احياناً دوتار همان نواحى خودتان يا حداكثر كمانچه اى كه سه سيم دارد و متعلق به همان منطقه است در همان محل و توسط نوازندگان همان محل اجرا شود.
مانند كمانچه اى كه احمد محسن پور مى زند؟
بله. حتى به نظرم از آقاى محسن پور محلى تركسانى هستند كه در روستاها ساز مى زنند به نظرم حتى بايد در همان اتمسفر و همان جغرافيا اجرا شود. مانند تعزيه. شما تعزيه اى كه مثلاً در مشهد اردهال كاشان اجرا مى شود به لحاظ اتمسفر و هدفى كه پشت آن است خيلى گيراتر است و تأثيرگذارى اش بسيار است كه همان تعزيه خوان ها را بردارند و بياورند مثلاً در تئاتر شهر آن را اجرا كنند. اجرايى شيك و اتو كشيده خواهد بود ولى آن قدر تأثيرگذار نخواهد بود كه در همان محل و همان اتمسفر اجرا شود، موسيقى محلى هم همين حال و هوا را دارد. البته منكر اجراهاى گوناگون با سازها و تركيبات گوناگون نمى توان بود و از تجربيات ديگر در حوزه هاى مختلف اين گونه موسيقى ها گريزى و گزيرى نيست؛ اين كه اين آلبوم هم از اين قاعده مستثنى نيست.
شما كه نمى خواهيد اين قضيه و اين نوع تعزيه را - مثلاً - رد كنيد؟ شما مى خواهيد بفرماييد اين يك چيز ديگر است.
نه. رد نمى كنم ولى مى گويم اين ديگر آن تعزيه با آن هدف اصلى و فى الذاته خودش كه قرار است آن كاتارسيسم و در واقع تزكيه نفس را به وجود بياورد، ديگر نيست. در اين جا مخاطبان، مخاطبان شهرى هستند كه مى آيند و يك كار شسته رفته شيك را مى بينند كه ناگزير صاحب احساس و جانمايه لازم نيست. بعد خود كارگزاران كه كار را اجرا مى كنند سعى مى كنند كه خيلى شيك بيايند روى صحنه و لباسها و علم و كتل هاى پرطمطراق تر و شيك تر وبه اصطلاح جشنواره پسندى را ببرند روى صحنه. بعد مثلاً ميكروفون مى آورند و بقيه قضايا. موسيقى محلى هم در بهترين شكل اش بهتر است در همان جغرافيا و همان حال وهواى اصلى خودش اجرا شود. به همين دليل كارى كه ما اجرا كرده ايم را نمى شود گفت موسيقى محلى ولى در نوع و ژانر خودش مى توان آن را تفسير و تحليل كرد.
آيا شهرى كردن موسيقى محلى خراسانى، آن را از هدف اصلى اش دور نمى كند؟
اين هم يك نوع كار است. آن نوازنده، آن خواننده و آن استاد بزرگى كه در خراسان دارد كار خودش را مى كند، چه اين كارها انجام شود و چه انجام نشود كار خودش را مى كند و از طرف ديگر كارهايى از قبيل ماه عروس، تا حدى كه تداخل معنايى پيدا نكند با اجراهاى مناطق نوع ديگرى از تجربه است و برگرفته از موسيقى محلى خراسان و بايد در چارچوب خودش تفسير و تحليل شود نه در چارچوب موسيقى مناطق. كارى كه ما اجرا كرده ايم با سازهاى محلى خراسان بوده و حال و هوا و سونوريته و صدادهى سازهاى سنتى ايران را دارد با تار و تنبك و كمانچه و قيچك و نى و ديگر سازهاى سنتى نواخته شده اند و در نتيجه سونوريته اى كه ايجاد مى شود، سونوريته موسيقى محلى خراسان نيست. در حقيقت و فقط ملودى هايش، ملودى خراسانى است.
آلبوم «كردانه» شما هم همين حالت رادارد؟
بله. كردانه هم همين حالت را دارد. فرق «كردانه» با «ماه عروس» اين است كه خواننده كردانه، كرد است اما خواننده «ماه عروس» همان خواننده كرد كردانه است كه آمده و از توان و تجربه اش استفاده كرده و بخشى از آن كار را كه با لهجه و با گويش محلى خراسانى و مشهدى بوده اجرا كرده است. بقيه كار خراسانى نيست. فقط بخش هايى از اشعار آوازهاى اين اثر از اشعار مهدى اخوان ثالث، شاعر نامدار خراسانى است. در بخش هايى از كار هم آهنگساز اثر تحت تأثير موسيقى خراسانى، آرانژمان و تنظيم كرده است.
آقاى متبسم هم كه خراسانى هستند؟
بله. مشهدى هستند.
در اين اجرا روى لهجه تان خيلى كار كرديد؟
فقط همان شش بيت تصنيف «امشو در بهشت خدا وايه پندرى...» شادروان ملك الشعراى بهار با گويش مشهدى اجرا شده است. بقيه اش هم كه به زبان فارسى سليس و رسمى است. روى آن شش بيت هم با مشورت و همفكرى چند نفر از دوستان مشهدى سعى و تلاش خود را كرده ام. فكر هم نمى كنم كه اگر احياناً زير و زبرى را اشتباه خوانده باشم، چيز چندان مهمى باشد چون قصد در اينجا شعرخوانى نيست. قصد ما آوازخوانى، تصنيف خوانى و ترانه خوانى است.
خراسانى، زبان نيست بلكه فقط گويشى از فارسى است. آيا قصدداريد ازاين نوع تجربه ها داشته باشيد كه احياناً زبان ديگر غير از كردى و فارسى داشته باشد؟
اگر فرصتى پيش بيايد و موارد خاصى در مسير كاريم قرار بگيرد بله، مى خوانم. انتخاب هايى كه تا حالا داشته ام، انتخاب من نبوده است. آن اشعار عربى كه روى آهنگ عبدالقادر در سريال امام على(ع) خوانده ام را هم من نرفتم انتخاب كنم. انتخاب آقاى فخرالدينى بود. فقط «كردانه» را خودم انتخاب كردم چون كرد هستم و دلم مى خواست و مى خواهدكردى هم بخوانم و اين كار را ادامه خواهم داد و باز هم كردى خواهم خواند. كار اصلى من آواز در حوزه موسيقى ايران است اما در حوزه فرهنگى ايران بزرگ اگر مواردى پيش بيايد و در مسيرش قرار بگيرم حتماً اجرا خواهم كرد. ممكن است كه يك روز يك آهنگساز تاجيكى بيايد و يك كار داشته باشد و بخواهد من اجرا كنم، اگر با آن اثر ارتباط حسى و عاطفى برقرار كنم حتماً اجرايش مى كنم و حتى چه بسا روزگارى آذربايجانى هم بخوانم چون موسيقى آذربايجانى را بسيار دوست دارم. واقعيت اين است كه من تاكنون هم انتخاب شده ام يا اينكه در مسير و موضعش قرار گرفته ام. تصميم نگرفته ام كه بيايم فلان كار را بخوانم. برگردم به سؤال تان كه مثلاً من بيايم بگويم، عربى خوانده ام، كردى خوانده ام، فارسى خوانده ام، حالا بروم و خراسانى بخوانم، نه اينطور نبوده.
تا جايى كه شنيده ام، بازسازى آثار موسيقى محلى در غرب هم خيلى رواج دارد. يعنى گفته مى شود كه بسيارى از سمفونى هاى بزرگ جهان ملهم از آثار موسيقى محلى آهنگسازان اثر بوده اند. منتهاآنجا يك اتفاق ديگر افتاده است و مثلاً يك موسيقى را كه ممكن است با دو ساز اجرا شده بود با يك ملودى محلى، مى آمدند با يك اركستر حجيم اجرا مى كردند. آنجا ماهيت كار در واقع يك چيز ديگر مى شد. ولى مثلاً در آلبوم شما به جز همان نواختن با سازهاى غيرمحلى و آن شكل كلى كار كه به قول شما شهرى شده موسيقى خراسان است ، ماهيت كار تغيير نكرده است. نمونه هاى خوبى در اين مورد در داخل كشور هم داريم. مانند همان كارى كه آقاى درويشى انجام داد و موسيقى محلى مازندران را با اركستر بزرگ و تنظيم مدرن اجرا كرد و در واقع يك اثر مشخص تر به وجود آورد...
... حرف تان از اين منظر درست است. بله. ملودى اصلى بسيارى از آثار كلاسيك و بزرگ موسيقى غرب متعلق به قبل از قرن هجدهم و برگرفته از موسيقى محلى است ولى آنقدر آرانژمان و تنظيم و سازبندى و هارمونى و كنترپوان و ساير قانونمندى هاى اين گونه اركسترها در درجه اول اهميت و در اولويت قرار داشته كه ملودى در آن حد از اهميت نيست و در حقيقت موتيف هاى موسيقى محلى آن قدر خودش را نشان نمى دهد كه عظمت و بزرگى اركستر موردنظر بوده. اما به طور مثال در «ماه عروس» بخش ملودى هاى محلى كار خيلى روشن تر و بارز است براى آن كه در اين كار آن آرانژمان آن تيپى انجام نشده است و لزومى هم نداشته كه چنين باشد و حداكثر در بعضى جاها دو خط ملودى و پايه شبيه هارمونى نوشته شده است. اساساً داستان موسيقى اركسترال و كلاسيك غربى داستان ديگرى است كه اگر بخواهيم وارد حوزه تخصصى موسيقى كلاسيك غربى بشويم ماجراهاى ديگرى مطرح مى شود كه شايد از بضاعت و حوصله و حوزه گفت وگويى ما خارج باشد.
تاكنون آنچه كار كرده ايد بيشتر بازسازى، باز خوانى يا در بهترين شرايط خلق مجدد بوده است. كى به خلق ناب مى پردازيد؟ منظورم كارى است كه هم ملودى و هم اجرا و همه چيز آن تازه باشد.
... يعنى همه كارها كهنه بوده... خلق ناب يعنى چه؟
... نه منظورم...
مى فهمم چه مى گوييد. منظورتان اين است كه كار از بيخ و بن تازه باشد. كار بازسازى شده نباشد. اگر كسى بيايد كارى را بياورد كه از بيخ و بن تازه باشد من استقبال مى كنم. همان طورى كه قبلاً هم اشاره كردم بارهاو بارها كارهاى ديگرى پيشنهاد شده اما چون صرفاً نخواسته ام فقط به خاطر اين كه كارى كرده باشم، كار كنم از اجراى آنها صرف نظركرده ام. براى اجراى يك كار بايد با آن كار ارتباط عاطفى و روحى پيدا كرد. اگر كار خوب جديدى پيشنهاد شود من نخوانمش درواقع به خودم جفا كرده ام. حقيقت اين است كه يا نبوده يا من در مسير انتخاب نبوده ام.
كمى محافظه كار نيستيد؟
نه. واقعيت اين است كه يكى از بحران هاى ما در موسيقى ايرانى، بحران و كمبود آهنگ خوب است و بحران و كمبود ترانه و ترانه سراى خوب. هميشه ناچار بوده اند كه شعر قدما را بردارند و روى آن آهنگ بگذارند. از طرف ديگر مگر چندكار خوب در سال ساخته مى شود كه به چندنفر برسد؟ آيا كار خوب در سال به ۱۰ تا مى رسد كه من هم دو تايش را بخوانم؟ واقعاً اگر هست به من هم اطلاع بدهيد. نيست. اين جزو يكى از بحران هاى ۱۰ ، ۲۰ ، ۳۰ سال اخير موسيقى ماست. يكى از علت هايى كه كار بازسازى را بيشتر انجام مى دهم واقعاً به اين خاطر است كه كار خوب بسياركم ساخته مى شود. بشماريددر سال چند كار خوب ساخته مى شود...
... مثلاً همين گروه دستان «سفر به ديگر سو» رابا شهرام ناظرى كار كرده است...
... آن را كه آقاى ناظرى خواند چند كار ديگر بوده است؟ تازه همه كارهاى گروه دستان ممكن است با حس و حال هر خواننده اى جفت وجور نباشد. به بقيه گروه ها توجه بكنيد. چند گروه ديگر هست كه كار خوب مى كند و دنبال خواننده مى گردد؟ مگرخواننده نيست؟ هست. اماكار خوب نيست. اساساً درحال حاضر در موسيقى اصيل ايرانى چند گروه منسجم، به معنى درست كلمه گروه، شما سراغ داريد؟ من براى اين كه روح و روانم را صيقل بدهم مجبورم با تمام دقت و وسواسى كه دارم كار بكنم. آن كارهاى قديمى، ملودى، استراكچر، ساختار، تركيب، شعر و همه چيزشان خيلى خيلى بيشتر و بهتر است از كارهايى است كه امروز ساخته مى شوند و بيشتر دولت مستعجل اند. به اعتقاد من اگر هزار نفر ديگر هم «مرغ سحر» را بخوانند باز هم «مرغ سحر»، مرغ سحر است وحالا حالاها كهنه نمى شود. اگر ۲۰ نفر ديگر هم بيايند «آتشى در سينه دارم» نى داود را بخوانند باز هم جا دارد و كهنه نمى شود. مگر شعر حافظ كهنه مى شود؟ شعر خوب كه كهنه نمى شود. مگر فردوسى و نظامى و عطار كهنه مى شوند؟ بنابراين اگر كارهاى خوبى هم ساخته شوند و من هم اين شانس را پيدا كنم كه در مسير اجرايى آن قرار بگيرم باز هم كار بازسازى يا به تعبير درست تر بازآفرينى آثار قدما را رها نمى كنم.