محسن ميرزايى
«دكتر محمد حسنين هيكل» خاطرات خود را در مورد «سادات» با يك جمع بندى جامع به پايان رسانده مى نويسد:
|
|
|
«تراژدى حقيقى زندگى و مرگ سادات در اين بود كه زياد حركت مى كرد، اما به جلو پيش نمى رفت. درست ترين تفسيرى كه بعد از ترور وى شنيدم اين بود: «مُرد وقتى كه مرد» در واقع و بلافاصله بعد از ترور وى جو عمومى مصر، اين مقوله را تأييد مى كرد. توده هاى مصر به هنگام شنيدن خبر ترور وى به طور كلى، بيشتر احساس آرامش كردند تا نگرانى. محاكمه قاتلان وى تبديل به محاكمه قربانى آنها شد. مسئوليت جانشين وى چنين نمود كه، بايد از بسيارى تصميم ها و سياست هاى او عدول كند.و حالا با عطف به ماسبق مى توان گفت اشتباه بزرگ سادات در اين بود كه هدفهاى استراتژيك مصر را قربانى مانورهاى تاكتيكى كرد... مانورهايى كه از همان اول، ارزش داشتن آنها، مشكوك بود. به نظر مى رسيد مى توان گفت به حق جنگ اكتبر فرصت بزرگى بود. اين فرصت در تاريخ معاصر مصر، براى هيچ فرمانروايى قبل از او از جمله «محمد على كبير» و «ناصر» فراهم نشده بود. اما او همه چيز را به باد داد. شايد مسئوليت به عهده شيوه زندگى و يا شايد به عهده تعليم و تعلم ناقص او بود. همه اين عوامل سبب مى شود، صدور حكم قاطع عليه وى ستمگرانه باشد. اما مشكل اينجاست كه او براى درك حقايق تاريخ و جغرافيا در رابطه با مصر، تلاش ارزشمندى به عمل نياورد و بدين گونه نسبت به مسائل اقتصادى و اجتماعى و فرهنگى فراروى خود، قضاوت نادرستى كرد. علل قصور و اهمال كاريهاى وى را مى شد در دنياى دوربين ها و ميكروفون ها پنهان كرد، اما تراژدى اين دنيا _ يعنى دنياى دوربين ها و ميكروفون ها _ اين است كه به محض ناپديد شدن هنرپيشه اصلى از روى صحنه نمايش، همه چيز ديگر نيز همراه او، از جمله همان صحنه ها و همان تماشاگران ناپديد مى شوند.اگر از سادات سؤال مى شد مهم ترين دستاوردهايش براى مصر چه بود، مشخصاً پنج مورد را برمى شمرد و مى گفت: «حكومت نهادها، دموكراسى بيشتر، رفاه افزونتر، جايگاه بلندمرتبه تر بين المللى و برقرارى صلح.» سادات در ژانويه سال۱۹۷۷ در نطق خود خطاب به امت _ در پى تظاهرات معروف اعتراض به نرخ مواد غذايى _ چندبار تكرار كرد: «حكومت ما، حكومت نهادهاست.» در واقع او به سال۱۹۷۱ يك قانون اساسى دائمى براى مصر ارائه داد (گرچه به شيوه «ملت من» و «ارتش من» و... آن را «قانون اساسى من» مى خواند) متن نوشته شده اين قانون بد نبود منتها غم انگيز اين كه حاضر بود هر گاه منافعش ايجاب كند، مواد «قانونش» را زير پا گذارد. درست است كه شوراى خلق ـ پارلمان ـ و نيز مطبوعات، از آغاز حكومتش تا اوايل سال۱۹۷۴ از آزادى نسبتاً خوبى برخوردار شدند اما او خيلى زود، از هر دوى اينها به تنگ آمد. وقتى فراكسيون نمايندگان مستقل در شوراى خلق، بر فعاليت خود افزودند، براى خاموش كردن اعضاى اين فراكسيون حداكثر قدرت خود را به كار برد. همچنين روزنامه نويسانى كه از حق خود براى انتقاد از خط رسمى سياست هاى او استفاده كردند، خيلى زود كار خود را از دست دادند و افراد برجسته اى از اين دو گروه سرانجام سر از زندان درآوردند.
شايد برخى از قوانين از جمله «قانون دادستان سوسياليست» به عنوان برجسته ترين دستاوردهاى سادات براى زندگى قانونى مصر باقى بمانند. اما اين قوانين صرفنظر از هرگونه نتايج مثبت خود _ تازه بعد از غيبت سادات از صحنه اثرات خود را بروز داد _ به نظر مى رسد كه اين قوانين از عجيب ترين قوانين مربوط به امر قضاوت در هر كشور و در هر دورانى به شمار مى رود.
سادات _ در هيچ لحظه اى از لحظات تفاخر به دستاوردهاى خويش _ نمى توانست آتش سوزان مقايسه ميان آنچه خود توانست و آنچه ناصر نتوانست را مهار كند. او، در نبردى برنده وناصر در نبردى بازنده شد... ناصر خيلى ها را به زندان افكند و او آزادشان كرد. ناصر ديكتاتور بود و او متظاهر به دموكرات بودن... ناصر با قوانين اضطرارى حكومت كرد و او تا سالها به نظر مى رسيد انگار انتقامى را از ناصر طلبكار است و مى خواهد او را قصاص كند! به طورى كه حمله به «ناصر»، گهگاه شكل يك «جنگ مقدس» را به خود مى گرفت. مشخصاً با پرزيدنت سادات بارها صحبت كردم و به او گفتم «ناصر» يقيناً اشتباهاتى مرتكب شد و شايد تصحيح اين اشتباهات ضرورى باشد، اما اين چنين محكوم كردن دوران ناصر به طور كامل، علاوه بر كوته نظرى، ستمگرانه نيز هست. تو با محكوميت ناصر، اساساً مشروعيت خود را مخدوش مى كنى، زيرا تو جانشين ناصر هستى و تو به «شوراى خلق» رفتى تا سوگند قانونى ياد كنى كه به ادامه سياست ناصر پايبند خواهى ماند.
به ياد دارم يك بار مطلبى به اين مضمون _ در زمان حياتش منتشر كردم _ به او گفتم: اگر مى خواهى از كارهاى خروشچف نسبت به استالين تقليد كنى، بايد بدانى كه خروشچف علناً از استالين انتقاد نكرد. او انتقادات خود را به كنگره بيستم حزب كمونيست شوروى ارائه داد. آنچه خروشچف درباره استالين در كنگره گفت، به خارج درز كرد اما اين عمل از راه وسايل ارتباط جمعى دولت شوروى انجام نگرفت. خروشچف با حمله به استالين ، خودش را متضرر كرد و افزون بر اين بعدها همين كار از عوامل كنار گذاشته شدن وى بود، زيرا سؤالى كه براى هر شخصى پيش آمد اين بود كه: «وقتى اين همه اتفاقات _ كه مى گويى _ رخ داد، تو كجا بودى؟»
مردم مصر هم همين سؤال را از تو خواهند كرد. تو در ده سال از دوران زمامدارى ناصر، رئيس مجلس شوراى خلق ، يعنى پارلمان مصر بودى اگر اين همه اشتباهات رخ داده، تو در موقعيتى بودى كه مى توانستى انظار را متوجه آن كنى. به همين مناسبت به سادات پيشنهاد كردم: «ارزيابى كاملى از دوران ناصر به عمل آورد. به گونه اى كه جنبه هاى منفى در كنار جنبه هاى مثبت آشكار شوند. به او گفتم انگشت گذاشتن فقط روى جنبه هاى منفى، شخص تو را از مشروعيت كارهاى عظيمى كه ناصر انجام داده از قبيل سرنگونى رژيم سلطنتى، اصلاحات ارضى، ملى كردن كانال سوئز، تحول اجتماعى، «سد اسوان»، موقعيت عربى و بين المللى مصر و نقش آن در جنبش هاى رهايى بخش ملى و بنيانگذارى انديشه ناوابستگى، محروم مى كند.»از او سؤال كردم: «آيا حق ندارى سهم خود را از مشروعيت اين همه دستاوردها داشته باشى؟ آيا وظيفه تو نيست كارهاى منفى سلف خود را كنار گذاشته و كارهاى مثبت او را دنبال كنى؟»
ولى مسأله حالا دارد براى من روشن مى شود _ حالا براى من روشن شده _ و پى مى برم كه جريان به مراتب عميق تر از آن بود كه من تصور مى كردم.
ماجراى رفاه
اما در رابطه با رفاه، همه اسناد و گزارش ها، نتايج آنچه سادات آن را سياست «درهاى باز» ناميده بود و هزينه هاى تمام شده آن براى مصر معاصر و آينده مصر را به اندازه كافى، روشن كرده است. سادات همزمان با سخن گفتن درباره رؤياهاى «سياست درهاى باز» نتوانست خود را كنترل كرده و سياست هاى «جمال عبدالناصر» را مورد حمله قرار ندهد و آنها را سياستهاى درهاى بسته در جامعه اى عقب مانده از تكنولوژى معاصر، توصيف نكند. اين ادعا در مورد رژيمى كه توانسته بود «سداسوان» را بسازد، سدى كه از نمونه هاى برجسته تكنولوژى دوران معاصر است، قابل توجيه نبود.
علاوه بر اين، «جمال عبدالناصر» درها را به روى تجارت بين المللى از جمله سوئيس و آمريكا، در زمينه هاى مورد نياز مصر، باز كرد: دارو و پتروشيمى با همكارى سوئيسى ها. نفت با همكارى آمريكايى ها. قضاوت تاريخ درباره سياست درهاى باز در واقع تظاهرات ژانويه سال۱۹۷۷ بود. حتى دادگاه عالى امنيتى كشور كه اين تظاهركنندگان را محاكمه مى كرد، در احكام صادره خود ناچار به اعتراف شد كه: «دولت وقتى مردم را با موردى كه آمادگى آن را نداشتند، غافلگير كرد، مرتكب اشتباه سنگينى شد. در شرايطى كه مردم انتظار اقداماتى جهت كاهش رنجهاى خود داشتند با رنجهاى تازه اى روبرو شدند. بنابراين خشم مردم قابل توجيه بود.» اين حكم تاريخى نتوانست بازداشت شدگان را از زندان نجات دهد. زيرا پرزيدنت سادات بلافاصله از قدرت خود، طبق مقررات نظامى استفاده كرد و آنان را براى مدتى نامعلوم در زندان نگاه داشت.
مهمترين دعاوى فخر فروشى پرزيدنت سادات _ در كل صحنه منطقه _ اين بود كه وى طرح حمله موفقيت آميز مصر به آن سوى كانال سوئز را تهيه و اجرا كرده است . سپس براى صلح موفقيت آميزى در منطقه طرح ريزى نموده و آن را به انجام رسانيده است. اين دعاوى بسيار مبالغه آميز بود. از يك سو طرح عبور قبلاً تهيه شده بود و تنها تصميم گيرى از آن او بود. با اين همه دستاوردهاى بزرگتر را صدها هزار افسر و درجه دار و سرباز و داوطلب تحقق بخشيدند.
از سوى ديگر سادات نخستين فرمانرواى مصرى نبود كه براى برقرارى صلح در خاورميانه تلاش كرد. برخى از مردم، آنچه را كه در سال۱۹۵۵ در كنفرانس «باند ونگ» رخ داد، فراموش مى كنند. كشور «كلمبو» در آغاز كنفرانس پيشنهاد كرد از اسرائيل هم به عنوان يك كشور آسيايى دعوت به عمل آيد. اما «ناصر» اعتراض كرد و اين اعتراض را تا مرز تهديد به تحريم كنفرانس توسط همه كشورهاى عربى رساند. همكاران بزرگ وى كه رهبران كشورهاى آسيايى و آفريقايى بودند از او سؤال كردند: «اگر به شركت اسرائيل در كنفرانس اعتراض دارى، پس پيشنهاد تو براى حل كشمكش اعراب و اسرائيل چيست؟»
ناصر در نطق خود در كنفرانس «باندونگ»، با هماهنگى دوستان عاليرتبه اى چون «نهرو» - «چوئن لاى» - «اونو» - پاسخ داد: «در صورتى كه اسرائيل» قبول كند مصر حاضر است «قطعنامه» سال ۱۹۴۷ مجمع عمومى سازمان ملل متحد را بپذيرد.» ناصر در مكاتبات خود با پرزيدنت كندى به سال ۱۹۶۱ هم همين موضع گيرى را اعلام كرد.
«جمال عبدالناصر» از آن مى ترسيد كه اسرائيل اصولاً در پى دست يافتن به صلح نبود ه، و فقط خواستار تصرف اراضى اعراب باشد.
براى اعراب
جنگ اكتبر براى اعراب يك پيروزى استراتژيك بود و مى توانست يك پيروزى تاكتيكى هم براى تمامى ارزش هاى عربى باشد ولى از بخت بد، سياست هاى سادات روى آنچه از لحاظ نظامى در اين جنگ به دست آمد، اثر گذاشت.
اگرچه آمريكا با ايجاد پل هوايى و ارسال سلاح هاى جديد براى ارتش اسرائيل روند جنگ را تغيير داد، با وجود اين پيامدهاى جنگ قابليت آن را داشت كه بعد از توقف نبرد مورد بهره بردارى سياسى قرار گيرد.
بى ترديد تا بعد از توقف نبردها در آخرين هفته ماه اكتبر سال ۱۹۷۳ نيز، تمامى جهانيان از آنچه اعراب در اين جنگ به دست آورده بودند، همچنان دچار شگفتى بودند. اعراب در برابر جهانيان داراى يك نيروى سياسى و اقتصادى و نظامى بودند كه بايد روى آن حساب كرد اما حالا، به هنگام نوشتن اين سطور - ۹ سال پس از آن تاريخ - و با توجه به نتايج آنچه اخيراً در لبنان رخ داد، تناقض ميان اميدهاى نخستين و واقعيت هاى كنونى، هولناك است. ممكن است گفته شود سلاح هاى عربى در سطح سياست هاى عربى سال ۱۹۶۷ نيست. ولى با صداقتى بيشتر مى شود گفت كه سياست هاى عربى در سطح سلاحهاى عربى سال ۱۹۷۳ نبود. تهاجم اخير اسرائيل به لبنان، عجز سياسى و اقتصادى و نظامى تمامى جهان عرب را آشكار كرد. اين اتفاق توهينى عظيم به تمامى افراد امتى بود كه وسايل - و فرصت عملى - براى اجتناب از چنين سستى و اهانتى را كه سزاوارش نبود، درا ختيار داشت.
دشوار است كسى اظهارنظر كند و بگويد كه سادات - اگر زنده بود - در مقابل تهاجم اسرائيل به لبنان، چه پاسخى مى داد، اما وقتى سادات در قدس - در جريان سفر به آن - صراحتاً اعلام كرد كه ديگر جنگى ميان مصر و اسرائيل نخواهد بود، بى ترديد تعهدى يكجانبه به اسرائيل داد. تعهد به اين كه مصر ديگر يكى از طرف هاى كشمكش اعراب و اسرائيل نخواهد بود.اسرائيل در سالهاى بعد، از اين تعهد تا بى نهايت بهره بردارى كرد. اگر سادات چنين تعهدى نمى كرد و اگر مصر هنوز بخشى از معادله موازنه قوا در خاورميانه مى بود، اسرائيل جرأت نمى كرد يكصد هزار سرباز خود را در تهاجم به لبنان، وارد عمل كند. انزواى مصر از ساير ملل عرب، روشن ترين علامتى بود كه «شارون» دريافت كرد تا تانك هايش را به سوى بيروت به حركت درآورد. بدون هيچ گونه انفعال عاطفى، محاصره بيروت را مى توان نتيجه منطقى قراردادهاى «كمپ ديويد» دانست چه از همان آغاز به وضوح روشن بود كه «بگين» از مفهوم اين قراردادها در رابطه با خود، آگاه است.
كشور فلسطينى، نه - عقب نشينى از كرانه غربى و نوار غزه، نه - مذاكره با سازمان آزاديبخش فلسطين، نه - وقتى فلسطينى ها در كرانه غربى و نوار غزه اصرار ورزيدند كه سازمان آزاديبخش فلسطين تنها نماينده قانونى آنهاست، نابودى اين سازمان «هدف» اسرائيل شد تا از اين طريق هر آنچه مى خواهد در كرانه غربى و غزه انجام دهد. مرحله نخست ضربه زدن به سازمان آزادى بخش ، به صورت بازداشت و اخراج هواداران برجسته آن در سرزمين هاى اشغال شد، و سپس به شكل چنگ انداختن بر زمين ها و منابع آب نمودار شد اما مرحله دوم جنگ مسلحانه، عليه دژ فلسطين در بيروت بود. ساير اعراب نمى توانستند اسرائيل را متوقف كنند زيرا صلح جداگانه بزرگ ترين كشور عربى با آن - درواقع - نه تنها سلاح هاى اين كشور را بلااستفاده گذاشت بلكه ديگران را نيز خلع سلاح كرد.
وقتى سادات دست اسرائيل را به طور مطلق بازگذاشت، نه تنها به حساب فلسطينى ها بلكه به حساب تمامى اعراب اسرائيل را از آزادى عمل كامل برخوردار كرد. همه اعراب آسيايى بى دفاع و همه اعراب آفريقا، تنها و جدا ماندند و در نتيجه لبنان بخش اعظم هزينه ها را پرداخت كرد. اما «سوريه» هم سنگينى سلاح هاى اسرائيل را حس كرد، عراق هم رها شد تا اسرائيل جرأت انجام بمباران هوايى خود عليه راكتور اتمى آن كشور را پيدا كند.
خروج مصر از جهان عرب
خروج مصر از جهان عرب، پيامدهاى وسيعى در تمامى منطقه عربى داشت. پيامدهايى كه از مرز كشمكش اعراب و اسرائيل فراتر مى رود ، مصر پيوسته در طول تاريخ در جهان عرب، دو نقش موازى هم ايفا مى كرد. «نقش توحيدى» و «نقش مدرنيزه كردن». با خروج مصر از جنبش عربى، حركتهاى منطقه در داخل كيان هاى محدود جغرافيايى - سياسى به حال انجماد درآمد و رؤياهاى مربوط به آينده اين منطقه، تباه شد و منطقه در تضادهاى فرعى ناشى از كشمكش هاى مرزى و جنگ هاى فرقه اى و ناآرامى هاى اجتماعى فرو رفت. اجمالاً جهان عرب در پى خروج مصر به صورت نوعى «بالكانى شدن» درآمد.
اين اوضاع روى فلسطينى ها به طور كلى اثر گذاشت درحالى كه « سازمان آزاديبخش فلسطين» در دهه هاى شصت و هفتاد، درها را همه جا به روى خود گشوده مى يافت و يا از آنچنان كمك هاى نامحدودى برخوردار بود كه به وسيله آن، همه درهاى بسته را مى گشود . اينك در سال ۱۹۸۲ با دشوارى هاى عظيمى روبرو است و بايد يك تنه درگير آنها بشود و ناچار گردد كه بعد از يورش آشكار اسرائيل به يك پايتخت بزرگ عربى، در مقابل محاصره بيروت غربى توسط اسرائيل به تنهايى بايستد. آنها كه مى خواستند به سازمان آزادى بخش كمكى كرده باشند كارى جز خواهش كردن از آمريكا نيافتند تا امكان خروج رزمندگان را از محاصره فراهم كنند. افزون بر اين ناچار بودند منتظر كمك آمريكا بمانند تا برخى كشورهاى عربى را متقاعد به پذيرفتن اين رزمندگان به عنوان آوارگان در خاك خود كنند.خروج مصر تنها روى مسأله فلسطين اثر نگذاشت. چه مقر «جامعه عرب» از قلب جهان عرب در قاهره به گوشه اى در «تونس» انتقال يافت و بدين ترتيب جامعه عرب بخش بزرگى از هيبت سابق خود را از دست داد. همين وضع براى سازمان هاى ديگرى نيز كه مصر در تأسيس آنها مشاركت داشت از جمله «سازمان وحدت آفريقا» پيش آمد. حتى از «جنبش غيرمتعهدها» جز سايه بيرنگى از گذشته هايش چيزى باقى نماند. در دوران «ناصر» مصر كانون دواير سه گانه: عربى، اسلامى و آفريقايى بود. اما مصر در دوران سادات - با تأسف شديد - ديگر كانون هيچ مورد روشن و مشخصى نبود.
از بخت بد، در دوران «سادات» چند دستگى ها به مصر هم رسيد. چارچوبى براى ميهن دوستى تقويت كننده وحدت ملى مصر، صرفنظر از گونه گونى اديان و تضاد طبقاتى وجود داشت ولى حالا اختلافات دينى به عمد بزرگ جلوه داده مى شد. رئيس جمهورى با تكيه شديد روى كلمه «محمد» كه بعد از احراز مقام رياست جمهورى به طور ناگهانى به اسم خود افزود، مى خواست «محمد انورسادات» بشود. سپس خواست «رئيس جمهورى مؤمن» بشود و آنگاه كار را به جايى رسانيد كه علناً به امت بگويد وقتى با مشكلاتى روبرو مى شود وقصد حل آنها را دارد، به بستر خواب خود پناه مى برد و در آنجا و به هنگام خواب، در اشاراتى راه حل هاى مورد نظرش به او الهام مى شود. عجيب اين كه همزمان با اين كارها، خود را حكمرانى معرفى كرد كه قصد دارد ايجاد هماهنگى ميان سه آيين آسمانى اسلام، مسيحيت و يهوديت را به عهده بگيرد. طنز روزگار و سرنوشت را ببين به استناد همان تهمت «الحادى» كه كوشيده بود به برخى از مخالفين سياسى خود نسبت دهد ، كسانى كه تصميم به ترور وى گرفتند حكم اعدام او را با همان اتهام صادر كردند.
اگر به تاريخ معاصر اعراب نظر افكنيم، چند دوره مشخص را ملاحظه خواهيم نمود؛ نخست دوره استعمار، در اين دوره انگلستان و فرانسه مذبوحانه تلاش مى كردند ارثيه «امپراتورى عثمانى» در خاورميانه را از دست هم بربايند. سپس دوران «ملى گرايى» با هدف كسب استقلال مصر به رهبرى «سعد زغلول پاشا» فرا رسيد. در اين دوره مصر به طور نمادين به كسب استقلال سياسى نايل آمد.
سپس نوبت به دوران «ناسيوناليسم عربى» و گرايش هاى ملى و ديدگاه هاى بين المللى رسيد. اين دوران با شكست سال ۱۹۶۷ ، پايانى غم انگيز داشت. جنگ «يوم كيپور» مى توانست هرآنچه از دست رفته بود باز گرداند و نيروى حركت به پيش مضاعفى بدان بدهد. اما در اواخر زمامدارى سادات، سياست و خيانت به آنچه كه به زور اسلحه به دست آمده بود اين دوره را نيز به سقوط كامل كشاند و با برقرارى مصالحه يكجانبه مصر و اسرائيل، بدون آنكه يك صلح واقعى در منطقه استقرار پيدا كند، اين دوره نيز به پايان رسيد.
آنگاه دوران چهارم فرا رسيد، در اين دوران كه مى توان آن را «دوران سعودى» ناميد، اعراب اميدوار بودند عربستان سعودى آمريكا را با توان نفتى ومالى خود زير فشار بگذارد و اسرائيل بر اثر فشار آمريكا از نقشه هاى استعمارى و توسعه گرانه خود دست بردارد، اين اميد هم به نوميدى انجاميد و به عكس توقع اعراب، آمريكا به جاى آنكه اسرائيل را از توسعه طلبى باز دارد تا مى توانست اعراب را تحت فشار گذاشت تا راه را براى امپراتورى اسرائيل بگشايد. اين دوران هم به اتكاى تمامى حقايق جغرافيايى و تاريخى، از پيش محكوم است. با اين همه اين دوران جديد - به رغم تمامى توهين هايش به اعراب - ثابت خواهد كرد كه زيانش بيشتر متوجه غرب و آمريكا خواهدبود تا اعراب.
«آريل شارون» وزير دفاع پيشين اسرائيل، از ديدگاه خود ، نقشه مطامع سياسى اسرائيل را با وضوحى هولناك، انگار كه وصيت سياسى براى «سزار» جديد مى نويسد،مشخص كرد. شارون گفت: «شعاع عمل اسرائيل تا سه مرز كه خطوط هركدام از آنها به ديگرى وصل است مى رسد:
۱ - خط شعاع عمل مستقيم كه شامل لبنان و سوريه و اردن از جمله فلسطين مى شود. اين خط بايد تحت كنترل دقيق اسرائيل باشد.
۲ - منطقه شامل سعودى و عراق است كه اسرائيل بايد جريانات آن را به دقت پيگيرى كند.
۳ - ضرورت تثبيت نفوذ اسرائيل برخطى در امتداد شرق مديترانه تا اقيانوس هند از جمله تركيه و پاكستان.»
تمامى اين رؤياها از توان كشورى كه شمارساكنان يهودى آن از مرز چند ميليون نفر تجاوز نمى كند و در هر موردى و هرچيزى متكى به آمريكا مى باشد خارج است. تكيه گاهى عملى براى اين دعاوى، جز تهديد اتمى وجود ندارد كه اين هم در نهايت عقيم است. هر رؤيايى بدون تكيه بر نيروى حقيقى (انسانى - اقتصادى - اجتماعى - وجود حقيقى و عملى تاريخى و جغرافيايى و نه افسانه اى) كافى است صاحب آن را از عوالم رؤيا به عوامل توهم و از عوالم توهم به عوامل جنون و در نهايت به انهدام كامل خود سوق دهد. اين دوران امپراتورى اسرائيلى با ديگر دوران هاى امپراتورى ها متفاوت خواهد بود زيرا اساساً چيزى ندارد تا بتواند تقديم تمدن انسانى و يا تاريخ كند. «امپراتورى عثمانى» و «انگليس» و «فرانسه» فى المثل، پشت سر خود قرن ها خودسازى و تحول سياسى و اقتصادى و فرهنگى و مهارت هاى متعاقب موروثى و ارزش هايى داشته اند كه - ولو به لحاظ تئوريك - مى توان آنها را در اختيار ديگران گذاشت.
به علاوه، همه اينها در يكى از مراحل متفاوت تاريخ بوده اند. (قرن هيجدهم و قرن نوزدهم و نخستين سالهاى قرن بيستم) اينك هيچ يك از عناصر موجود در آن مرحله براى اسرائيل فراهم نيست و اسرائيل حتى يكى از ملزومات شكل گيرى يك قدرت امپراتورى را ندارد. حتى نمى تواند احساس امنيت كند، فاقد نيروى توليد حقيقى است، افزون بر اينها، به لحاظ ماهيت، كيانى است نژاد پرست و براى بسط نفوذ خود، تنها دو نوع اسلحه در اختيار دارد: باج گيرى و تروريسم - كشورى كه با توسل به «تروريسم» تأسيس شده و مى كوشد از راه «تروريسم» يك امپراتورى تشكيل دهد، تنها واكنش در برابر آن، «ضد تروريسم» خواهد بود. سادات براى جانشين خود، ارثيه اى نزديك به محال به جاى گذاشت. البته پاره اى اشتباهات را مى توان به سرعت تصحيح كرد. زندانيان را مى توان آزاد كرد. احترام به قوانين را تا حدودى مى توان بازگرداند ، فساد را مى توان كشف و افشا كرد. مزاج عمومى را احتمالاً مى توان تغيير داد . از شدت تشنجات مى توان كاست ، آرزوها را مى توان زنده كرد... اما مسائل اساسى اقتصادى و سياسى با آن حجم سنگين، همچنان به صورت موانعى عظيم، باقى مى مانند.
افزون بر اين، مسأله معنوى بسيار خطرناكى مطرح است و آن مخدوش شدن جامعه مصر بر اثر تهاجمات عمدى به نظم ارزشهاى حاكم در دوران پيش از سادات، است. متأسفانه دوران سادات ،كوشيد تنها يك ارزش را يعنى ارزش مال و ثروت را به عنوان تنها منبع اعتبار وتشخص اجتماعى تثبيت كند. تنها اميد بزرگ مصر كماكان توان تاريخى آن در هضم ضربه هاست. در واقع عظمت حقيقى امت ها با اين «توان هضم ضربه ها» و گذر از آنها تجلى مى يابد. مصر در دوران معاصر توانست با اوضاعى سخت و شرايط يك خطر آنى، روبرو شود. مصر بى ترديد با اقتدار و نيرومندى از عهده اين مهم برآمد. مصر تا حدود زيادى هنوز يك كشور زراعى است ومردم آن هنوز - مانند هميشه - به عدالت كه براى آنها چيزى بيشتر از صرفاً يك ارزش معنوى است كه عين حيات است، ايمان دارند زيرا عدالت در توزيع آب هاى نيل - تنها منبع آب - ذاتاً ، نخستين ضرورت تداوم ماندن است. در اعماق وجود مصريان، سقوط كشور و مفاهيم قدرت و عدالت آن، همچنان بر بزرگ ترين خطرى تلقى مى شودكه مصريان مى كوشند از آن اجتناب كنند. جالب توجه اين كه بسيارى از كسانى كه «پرزيدنت سادات» به زندان افكنده و «پرزيدنت حسنى مبارك» آنان را آزاد كرد، به ديوان عالى مراجعه كرده و خواستار تأييد نامشروع و غيرقانونى بودن بازداشت خود طبق ماده ۷۴ قانون اساسى شده اند.
ديوان عالى كشور با حكم پر سروصدايى در تاريخ ۱۱ فوريه سال ۱۹۸۱ با اين درخواست موافقت كرد. خواست دائمى عدالت در مصر با حكم عالى ترين مرجع قضايى تأمين شد. در حكم ديوان عالى قضايى گفته شد كه تمامى تصميمات سپتامبر ۱۹۸۱ سادات عملاً نامشروع بوده است. مصر در حال حاضر مى كوشد در بازگشت به راه درست ناشى از حقايق جغرافيايى و تاريخ، گامهاى خود را بسنجد. اين تلاش بى شك پرمشقت و خطرناك خواهد بود. جمعيت مصر تا پيش از پايان قرن حاضر به ۷۰ ميليون نفر خواهد رسيد.
تغذيه و آموزش اين مردان و زنان و كودكان و فراهم آوردن فرصت هاى كار شرافتمندانه براى آنان، نياز به تلاشهاى عظيمى دارد اين كار پيوند مستحكم و عقل تاريخى امت را طلب مى كند. مشكلات قابل پيش بينى را نمى توان با رنگ و لعاب تلويزيون و يا تبليغات پر سروصدا پوشاند. اگر راهنمايى حقيقى و معلمى كاردان براى اين چنين وظايفى وجود داشته باشد، بى ترديد اين راهنما واين معلم، جغرافيا و تاريخ است وبس.