|
گزارشى كوتاه از سفر به روستاى تاريخى ميلك
رنج بر فراز قله ها
|
|
|
داود پنهانى تپه ماهورها چون به اوج خود مى رسند، عظيم مى شوند؛ عظيم تر از قله هاى صعب العبور.بر بلنداى اين همه تپه، در چشم انداز يكى دره، روستاى ميلك نشسته است.با كوچه هاى نجواگر بى همهمه.هوا مه آلود است.مه بر فراز قله ها اوج گرفته است...اينجا ميلك است؛ بى رقص سم ضربه هاى اسبان هزار ساله پسر صباح.با نجواى آشناى لهجه صريح آب كه دره ها را در خود فرو مى برد.تنها مه مانده و پيرمردى ۸۰ ساله و زمين تبدار؛ مهى كه با زنگ آغازين صبح به فراز مى آيد و دره ها را از آن خود مى كند... همه اندوخته هاى پيرمردى كه مانده، گاوى تكيده و لاغر است.باغش رنگين، زمينش تهى، عمرش رفته ...هيچ اش نمانده به جا.نه فرزندى كه دستش گيرد.نه رهگذرى كه صبح اش را با سلامى تازه كند.او ميلك است، ميلك او.هر دو تنها...تنهايى ميلك و پيرمرد ديدنى است؛ دردناك و ديدنى.راستى ميلك كجاست؟ يك بار ديگر نشانى را در ذهن خود مرور مى كنيم.كوه ها كه اوج مى گيرند، زمين به الموت مى رسد.مرزى نامرئى ميان خاك كشيده اند.نيمى رودبار الموت، نيمى رودبار شهرستان.روستاى تاريخى ميلك هم اينجاست.سهم شهرستان؛ رودبار شهرستان.نزديك ترين راه به قزوين جاده اى خاكى است.در ابتداى راه بر روى تابلويى از جنس حلبى نوشته بودند: ميلك ۷۴ كيلومتر.از پيچ هاى تند و تودرتوى جاده كه گذشتيم تازه فهميديم كه از اينجا تا قزوين نه ۷۴ كيلومتر كه هزار سال فاصله است.روستا در كوهپايه است.سقف ها بر ديوارهاى كاهگلى جان گرفته اند.جنوب آبادى تا دورها دره است.شيب ملايم اين دره با درختانى همراه مى شودكه همه رنگ هاى طبيعت را يك جا از آن خود كرده اند.گله هايى كوچك در پناه شيب آرام دره مشغول جستن چيزى اند.هر از گاهى زنى، پيرزنى از ميان كوچه هاى به خاك نشسته مى گذرد.پيرمردها و پيرزن هاى كم تعداد روستا در پناه ديوارهاى كاهگلى زودتر از هميشه فراموش مى شوند.فراموشى چون بختك، ميلك را با روزان و شبان غم انگيزش دوره كرده است.هرچه صخره ها اوج مى گيرند به تاريخ ميلك نزديك تر مى شويم.در دل موجاموجى كه صخره ها را دربرگرفته قلعه اى نهان سر از دل سنگ ها برمى گشايد.قلعه، نقش رنجى است كه بر دهانه غارى عظيم ريخته اند.محلى ها به آن مى گويند: اسكول سر. اطلاعات دقيق تر به يادمان مى آورد كه روزگارى حسن نامى، پسر صباح در اينجا مى زيسته است. قلعه، كنامى بوده كه خداوندگار الموت با سپاهش در اينجا راه بر سپاه دشمن مى بسته اند.چيزى شبيه يادگار، از اسماعيليه به الموت، همين ها مانده كه حالا... ميلك تا غار ۳۰۰ يا ۴۰۰ متر راه روستايى فاصله دارد.در پس مه رقيقى كه البرز را فراگرفته، روستا سر از دل سنگ ها برآورده است.انگار نه انگار كه بر بستر اين خاك هزار سال پيش هم آدميانى چند مى زيسته اند.آدميانى كه اكنون تنها دل بازمانده شان بر زمين، ميلك است.با گشت و گذارى كوتاه در دل كوچه پس كوچه هاى آبادى اين نكته را به آسانى مى توان درك كرد.ديوارها چندى است كه ترك برداشته اند، سقف هايى فروريخته اند، درختانى بسيار خشكيده اند و لب هايى فراوان بار گرفته اند. اثرى از همهمه كودكانه در كوچه هاى روستا نيست.تنها مدرسه آبادى را كسى خريده تا آنجا را براى سكونت خويش آماده كند، مقبره امامزاده اسماعيل نيز هم.چشمه هاى پاييزى غليان آب را به دره ها رسانده اند، صدايى آرام در دل البرز نشسته است تا همه را بهره اى دهد.از اين بهره، سهمى هم به قبرستان تاريخى زرتشتيان رسيده است.اثرى تاريخى كه سابقه ديرينش به زمانى پيش از ورود اسلام به ايران برمى گردد.تپش زندگى در ديار تاريخى ميلك روز به روز كم آهنگ تر از پيش مى شود.تنها نهاد ادارى در اين روستا شوراى روستاست كه مسئول آن مدعى فرستادن ۲۰ نامه مختلف به سازمان هايى چون بخشدارى، جنگلبانى و ديگر سازمان هاى دولتى است.مضمون همه نامه ها نيز يكى بوده: به دادمان برسيد. بلك جان يا ميلك يا آنگونه كه ايناد مى گويند:ملك جا بعد ازخشكسالى هاى چند سال پيش اكنون با بارش باران طراوت گرفته است.درختان فندق، گردو، سيب، گلابى و...بخشى از بوم طبيعت شده اند.با رنگ ها و نقش هاى زيبايشان.با اين همه تشديد مهاجرت هايى كه نطفه آن از سال ۱۳۶۱ بسته شده است روستا را براى پيرها باقى گذاشته.با مهاجرت جوان ترها، پيرمردها و پيرزن ها تنها شده اند. درباره قلعه هاى اسماعيليه و ياران حسن صباح در سلسله جبال البرز تاكنون تحقيقات بسيارى انجام شده است.با اين حال قلعه هاى بسيارى از ديد محققان پنهان مانده است .از ميان اين قلعه ها كه همچنان به دلايل خاصى كه ذكر خواهد شد از گزند حوادث سالم مانده ، قلعه اُسكول سر در روستاى ميلك رودبار شهرستان يا رودبار محمد زمان خانى است.در گويش تاتى به غار، اسكول، به ضم الف و كاف مى گويند. دركتاب تاريخ اجتماعى ايران نوشته مرتضى راوندى در اين باره آمده است: ايران در هزاره ۵ قبل از ميلاد،در اين عهد انسان هنوز با ساختن خانه آشنايى نداشت و در زير آلونك ها به سر مى برد.وجود غارهاى متعدد در ايران با تحقيقات انجام شده ، زندگى انسان اين ادوار را مشخص ساخته است .غار اسكول در ارتفاعات جنوب شهرك طالقان حاكى از اين واقعيت است. قلعه اسكول سر، در روستاى ميلك نشانى از همان بناها است.اين بنا با استفاده از خشت و سنگ و ساروج بر روى يك ديواره سنگى به ارتفاع ۵ متر واقع شده ، خود در واقع دهانه غارى است كه ميلكى ها اعتقاد دارند مى توان از آنجا رفت و چند كوه بعدتر بيرون آمد.در پايين اين قلعه نيز غار سنگى بزرگى وجود دارد كه حالا آغل گوسفندان در فصل چرا است .از آنجا كه اين قلعه بر فراز اين ديواره سنگى چند مترى و غيرقابل صعود قرار دارد و پيشانى كوه نيز به علت پيش آمدگى ، آسيبى حتى جزئى به اين اثر تاريخى وارد نيامده است .با اين همه جز چند سال قبل كه اشاره اى به آن در آمارنامه هاى مركز آمار ايران شده ، نامى از اين قلعه در هيچ جا رؤيت نشده است. محققى مى گويد: بسيارى از محققان گردن فراز و بزرگوار و صاحبنام وقتى براى تحقيق و پژوهش به مناطق كوهستانى و صعب العبور و غيرقابل دسترس مى رفتند، تنها مسيرى را دنبال مى كردند كه الاغ شان مى رفت و براى همين تنها قلعه ها و آثار باستانى كناره رود شاهرود كه روستاهاى رودبار الموت و رودبار شهرستان بر كوه هاى آن قرار دارد از نگاه تيز بين اساتيد دور مانده است.يوسف عليخانى داستان نويس ميلكى در داستانهاى كتاب «قدم بخير مادربزرگ من بود» به سراغ اين روستاى زيبا رفته و كوشيده تا در پناه آن به استعاره اى در مورد آدميان و حيات آنها دست پيدا كند.ميلك با رازهاى مهيبش انگار بخشى از دنياى داستانى قصه هاى اوست.نشسته در دل قله ها بر فراز، با مه اى كه پائيز به قله ها رسانده است.
|