دوشنبه ۲۹ آبان ۱۳۸۵ - ۲۸ شوال ۱۴۲۷
Mon, Nov 20, 2006
ماجرا
شماره ۳۵۰۲
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
تاريخ
فرهنگ و هنر
ايران زمين
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
گردشگرى
مهرگان
گزارش خارجى
دانش
ماجرا
رودررو
صندلى خالى
پاسخ كارشناسى
خاطرات پليسى
خاطرات قضايى
صندلى خالى
گريز
اززندگى
263694.jpg
در زندگى دلش هيچ گاه آرام نداشت، از وقتى پدرش رفته بود و مادر با حكم طلاق سرپرستى او و بچه هاى ديگرش را به عهده گرفته بود، دخترك حال و روز خوشى نداشت. هرچه بزرگتر مى شد، غصه پهناى دلش را بيشتر پر مى كرد.
هيچ كس دست نوازشى به سر آنها نمى كشيد. مادر با هزار فلاكت و سختى شكم بچه هايش را سير مى كرد. دلش از غصه لبريز بود. نمى دانست چه بايد بكند. در سنى نبود كه كارى از دستش برآيد. همين كه مى توانست به مدرسه برود، برايش راه نفس كشيدن بود. دلش خوش بود كه دوستانى دارد.
آن روز وقتى به خانه رفته بود، خاله را ديده بود. خاله اش هر از گاهى به آنها سر مى زد و احوال شان را مى پرسيد.
- سلام!
خاله نگاهى كرد و لبخندى زد.
- سلام دخترم! سلام عزيزم.
هيچ وقت تا حالا خاله او را اين طور صدا نزده بود. به مادر زيرچشمى نگاه كرد. مادرش لبخندى بر لب داشت. به يادش افتاد سال هاست كه لبخند مادرش را نديده است. براى يك لحظه دلش شروع به تپيدن كرد.
آن شب مادر كنار تشك نازك و بى رنگ و روى او نشسته بود. سال ها بود كه نگاه مادر را به اين مهربانى نديده بود.
- يلدا بايد در مورد مسأله مهمى با تو حرف بزنم.
يلدا تا صبح خوابش نبرده بود. خاله او را براى پسرش داريوش خواستگارى كرده بود. هيچ علاقه اى نسبت به پسرخاله اش احساس نمى كرد. داريوش جوانى بود شوخ و شنگول، ولى او دخترى آرام و سربه زير بود. چطور مى توانست در كنار مردى با اين روحيات زندگى كند. از اين كه بايد با اين سن كم شوهر كند، گريه اش گرفته بود. باور نمى كرد به خاطر مشكلاتى كه داشتند، ناچار است به نخستين خواستگارش جواب مثبت بدهد و پاى به خانه خاله اش بگذارد تا از بارى كه روى دوش مادرش بود، كم شود. مخالفت و هرگونه حرف زدنى بى فايده بود. مادر مى گفت:
- «خدا رو شكر كن كه خاله ات تو را انتخاب كرده است. تو بايد بروى تا كمى از اين بار و زندگى سختى كه پدرت با بى مسئوليتى روى دوش من گذاشته، كم شود.» يلدا به آسمان نگاه كرد. ابرها آسمان زندگى اش را تيره و تار كرده بودند. چه بايد مى كرد؟ هيچ كس را نداشت. شايد مى توانست زندگى خوبى در كنار پسرخاله اش داشته باشد.
مراسم ازدواج شان در ميان هياهوى اقوام مادرى اش برگزار شده بود. داريوش پسرى بى تجربه بود كه هميشه به خودش مى باليد. از همان روزهاى اول زندگى خيلى زود متوجه شده بود كه شوهرش چه خصوصيات اخلاقى منحصر به فردى دارد. آنها بعد از چند روز زندگى مشترك دچار مشكل شده بودند.
داريوش آدمى نبود كه كوتاه بيايد. يلدا با آن كه مى دانست شوهرش به او زور مى گويد و هيچ كدام از حرف هايى كه مى زند، استدلال درستى ندارد، با اين حال ناچار لب گزيد و سكوت كرد. چند بارى با او حرفش شده بود و به قهر به خانه مادر رفته بود، ولى مادرش آخرين بار به يلدا گفته بود:
- دخترم ديگر به قهر نيا. مشكلات زندگى ات را بايد خودت هرطور كه مى توانى حل كنى. من اگر مى توانستم مشكلى را حل كنم، نه تو را در اين سن كم شوهر مى دادم و نه وضع زندگى خودم به اينجا كشيده مى شد.
يلدا مى دانست كه چاره اى جز سازش ندارد، پس حالا هر طور بود، بايد فكر ديگرى مى كرد. بهترين راه اين بود كه از در محبت با شوهرش كنار مى آمد. يلدا در نهايت تنهايى و بى كسى احساس مى كرد جز شوهرش هيچ پناهگاهى ندارد. پس بايد هر طور بود، نظر او را به سوى خودش جلب مى كرد. هرچه بيشتر به شوهرش محبت مى كرد، داريوش بيشتر از او فاصله مى گرفت. كم كم انگار به اين وضع عادت كرده بود.
وقتى بچه ها پشت سر هم به دنيا آمدند، انگار داريوش به جاى اينكه با آنها احساس پيوند و عشق داشته باشد، باز هم گريزان بود.
بچه ها روز به روز بزرگتر مى شدند و تنها دلخوشى يلدا، همين بچه ها بودند. مدتى مى شد كه درگيرى و اختلاف شان شديدتر شده بود. زن در دنياى خودش بود و هر از گاهى مرد زندگى اش با خشونت او را به هم مى ريخت.
- چى از جون من مى خواهى؟ خرجى را كه نصف كرده اى، محبت كه نمى كنى، به بچه هايت توجه كه ندارى، من بايد چه كار كنم كه دست از سر من بردارى؟
چند سيلى و چند مشت و لگد يلدا را ساكت كرده بود. زن پس از چند ماه كتك خوردن به دادگاه رفته و از شوهرش شكايت كرده بود. قاضى بعد از شنيدن حرف هاى زن، به او گفته بود:
- برو زندگى كن! حرف هايت گواه و دليلى بر ضد شوهرت نيست.
يلدا بى پناه به خانه بازگشته بود و شوهر اين بار از اين كه زن با شكايت از او، آبرويش را زير سؤال برده است، برآشفته تر شده بود.
داريوش به بهانه هاى مختلف علاوه بر زن، بچه ها را هم زير ضربات مشت و لگد مى گرفت. چند بار از مدرسه با يلدا تماس گرفته بودند.
- چرا بچه را زده ايد؟ چرا روى بدنش سياه و كبود است؟ چرا اين قدر آزارش مى دهيد؟ چرا دفتر ندارد؟ چرا لباس هايش پاره است؟ چرا...
زن تنها در برابر اين چراها اشك ريخته بود. آخرين بار بعد از آن درگيرى سخت، زن به دادگاه رفته بود و دوباره از شوهرش شكايت كرده بود. انگار بى فايده بود.
هيچ كس او را با دو كودك تنها كه هر روز مورد كودك آزارى قرار مى گرفتند، نمى ديد.
چرايش را نمى دانست. يكى از دوستانش گفته بود:
- تو از قانون سردر نمى آورى. نمى توانى عمق فاجعه و مشكلات خودت را درست براى قاضى بيان كنى. شايد شوهرت بهتر از تو مى تواند در دادگاه حرف بزند و...
يلدا فكر مى كرد اگر كسى نتواند در دادگاه درست حرف بزند، اگر كسى نتواند حق و حقوقش را آن طور كه در قانون براى او در نظر گرفته شده، بخواهد، چه بايد بكند؟
نمى دانست براى اثبات خودش، براى گرفتن حقوق از دست رفته اش در اين موارد قانون چه راهى پيش پاى او گذاشته يا خواهد گذاشت؟
پاسخ كارشناسى
قانون ؛ زن و نفقه
263703.jpg
مجيد يوسفى
اصولاً هركس مدعى حقى باشد بايد آن را اثبات كند. بنابراين هرگونه ادعايى كه مورد انكار طرف مقابل قرار گيرد نياز به اثبات داشته و اثبات آن برعهده ادعاكننده مى باشد. ايراد ضرب وجرح عمدى و كتك كارى از ناحيه مرد نسبت به همسرش و عدم پرداخت نفقه به وى مادامى كه زوجين در محل و منزل واحدى سكونت داشته و به طور معمول زوج مخارج زوجه را تأمين مى كرده است و حالا زوجه مدعى عدم پرداخت نفقه شده است، از اين قاعده مستثنى نيست. ماده ۱۲۵۷ قانون مدنى و مقررات قانون آيين دادرسى دادگاه هاى عمومى و انقلاب در امور مدنى، مؤيد همين موضوع است.
مطابق ماده ۱۱۰۲ قانون مدنى به مجرد اينكه عقد نكاح به صورت صحيح واقع مى گردد و روابط زوجيت بين طرفين برقرار مى شود حقوق و تكاليف زوجين در مقابل همديگر آغاز شده كه يكى از اين حقوق زوجه و تكاليف زوج در مقابل وى طبق ماده ۱۱۰۶ و ۱۱۰۷ قانون مدنى پرداخت نفقه به زوجه اعم از همه نيازهاى متعارف و متناسب با وضعيت زن از قبيل مسكن، البسه، غذا، اثاث منزل و هزينه هاى درمانى و بهداشتى و خادم در صورت عادت يا احتياج زن به واسطه نقصان يا مرض است و به زنى كه در تمكين همسر خويش است اين حقوق تعلق مى گيرد. با شروع زندگى مشترك زير يك سقف و با توجه به معمول جامعه مخارج زوجه توسط زوج به صورت متعارف تأمين مى گردد لكن ممكن است افرادى نيز به دلايل مختلف از پرداخت اين تكليف سرباز زده و يا به صورت ناقص آن را به جا آورند. عدم پرداخت نفقه و يا پرداخت ناكافى آن، عدم تهيه مسكن خواه ملكى يا استيجارى، عدم تهيه اثاث منزل، عدم فراهم نمودن خوراك و پوشاك زن از اين دسته از مصاديق است.
بنابراين، اين حق براى زنى كه مخارج او به صورت كامل يا ناتمام پرداخت نمى گردد، ايجاد خواهد شد كه به محكمه رجوع كند و در اين صورت و مشروط به اين كه زن در تمكين شوهر خود باشد، محكمه ميزان نفقه زن را با توجه به وضعيت زن، شأن خانوادگى تعيين و شوهر را به دادن آن محكوم مى نمايد.
با مراجعه زن به محكمه و مطالبه نفقه چنانچه شوهر ادعاى زوجه را قبول نمايد طبيعتاً پس از تعيين ميزان نفقه از ناحيه محكمه، مرد به پرداخت آن محكوم شده و در صورت استنكاف از پرداخت زن حق توقيف اموال وى و يا حتى بازداشت خود محكوم عليه را توسط محكمه خواهد داشت و در صورتيكه مرد مدعى باشد نفقه به زن مى پردازد، در اين صورت هم محكمه براى رفع تنازع و اختلاف مى تواند مرد را مجبور كند كه نفقه ماهيانه زوجه را از طريق دادگاه به نحوى كه نظارت بر پرداخت آن باشد، بپردازد و مرد نمى تواند از اين تكليف سرباز زند بنابراين بدون نياز به هيچگونه دليلى، در صورتى كه زن ناشزه نبوده و در تمكين شوهر باشد زن مى تواند از دادگاه بخواهد كه نفقه ماهيانه او را دادگاه تعيين و شوهر را مكلف به پرداخت آن نمايد لكن چنانچه زن مدعى عدم پرداخت نفقه گذشته خود هم شده باشد در اين فرض دو حالت متصور است چنانچه زندگى زوجين به صورت مشترك پس از عقد نكاح شروع نشده باشد باتوجه به تكليف اصلى مرد به پرداخت نفقه زن، زن نيازمند ارائه دليل نيست صرف اثبات وجود رابطه زوجيت كافى است كه مرد محكوم به پرداخت نفقه زن شود لكن در فرضى كه زندگى مشترك زوجين آغاز گرديده و مدتى زير يك سقف زندگى مى كرده اند و زوج به زوجه نفقه مى پرداخته است، قطع اين نفقه در زمان گذشته نياز به ارائه دليل از ناحيه زن دارد، در اينجاست كه زن بايد ثابت كند كه مرد نفقه گذشته او را نپرداخته است. اثبات اين امر اثبات امر عدمى نيست كه محتاج به ارائه دليل نباشد بلكه اثبات ترك پرداخت نفقه از ناحيه شوهر است زمانى كه شوهر به پرداخت آن اقدام مى نموده است.
در خصوص كتك كارى زن توسط شوهر مى تواند زوجه با مراجعه به پزشكى قانونى و به كمك شهود قضيه ادعاى خود را اثبات كند و در هر صورت چنانچه ادعاى خوف ضرر بدنى و جانى را مى نمايد مى تواند به محكمه رجوع كرده و در خواست كند كه محكمه اجازه دهد تا مسكن جداگانه اى براى وى تهيه شود. محكمه نيز موضوع را بررسى و ممكن است اجازه دهد تا زن مسكن عليحده اختيار نمايد هرچند ثابت نشود كه صدمات بدنى وارد شده به زن توسط شوهر بوده است. همين كه خوف ضرر بدنى و جانى براى زن با توجه به قرائن موجود و من جمله گواهى پزشكى قانونى برود و محكمه به اين نتيجه برسد كه ممكن است زن از ناحيه مرد مورد آسيب واقع گردد هرچند وقوع صدمه به اثبات نرسيده باشد مى توانند، اجازه اختيار مسكن جداگانه را بدهد و مادام كه امكان خوف و ضرر وجود داشته باشد دادگاه حكم بازگشت به منزل شوهر را نخواهد داد و در اين حالت نيز نفقه زن به عهده شوهر خواهد بود.
*معاون قضايى رئيس كل دادگسترى استان خوزستان
خاطرات پليسى
ابعاد امنيت با قضاوت شجاعانه
خاطره اى كه هيچ گاه در طول دوران خدمتم در نيروى انتظامى فراموش نخواهم كرد مربوط به دستگيرى اعضاى شبكه باغ خرمالو است كه با رأى انقلابى دستگاه قضايى دو تن از اعضاى اصلى آن به اعدام محكوم شدند.
غروب يكى از آخرين روزهاى پاييز سال گذشته زن جوانى در حالى كه سراسيمه بود با مراجعه به كلانترى تهرانسر در حالى كه از شدت ترس مى لرزيد گفت: ساعتى قبل از صادقيه به مقصد شهرك غرب سوار خودرو پيكانى شدم پس از چند دقيقه ناگهان راننده تغيير مسير داد و پس از قفل شدن درها يكى از آنها كه در صندلى عقب نشسته بود مرا زير صندلى برد و پس از تهديد با چاقو به باغى در حاشيه شهر بردند و پس از اذيت و آزارم تلفن همراه و جواهراتم را سرقت كردند و سپس در اطراف بزرگراه آزادگان رهايم كردند. با توجه به اين كه موضوع بسيار حساس بود، سريع خودم را به كلانترى رساندم و به همراه كاركنان كلانترى تا صبح تحقيقات گسترده اى را در اين زمينه انجام داديم. در اين تحقيقات از اين زن خواستم تا جزئيات ربوده شدنش و همچنين مكالمات رد و بدل شده بين آنها را برايم بازگو كند. اين زن در تشريح ربوده شدنش گفت  آنها پس از طى مسافتى وارد جاده خاكى شدند و يكى از آنها به راننده  گفت مراقب باش ماشين داخل جوى آب نيفتد.
با اظهارات اين زن مجموعه اطلاعات را به تمام نيروهاى كلانترى منتقل كردم و تلاش گسترده اى را براى رديابى آدم ربايان آغاز كرديم. در حالى كه تحقيقات ما ادامه داشت اواسط دى ماه نيز زن جوانى به كلانترى ما مراجعه كرد و گفت وقتى از ميدان آزادى براى رفتن به جاده مخصوص سوار خودرو پيكانى شده است در بين راه سرنشينان خودرو كه يكى از آنها قوى هيكل بوده مرا با تهديد چاقو به باغى برده و پس از اذيت و آزار و سرقت جواهراتم مرا در بزرگراه آزادگان رها كردند. وقتى به او مشخصات كامل آدم ربايان و همچنين باغ خرمالو را دادم او از اين كه اين موارد را ما از كجا مى دانيم متعجب شد. بلافاصله ۴ اكيپ از مأموران كلانترى را به همراه اين زن به منطقه اعزام كردم و از آنها خواستم خودرويى را كه اين زن مشخصات آن را داده بلافاصله متوقف كنند كه با كمك خداوند ساعتى بعد در خيابان شماره ۲ جاده قديم كرج خوردوبعد از شناسايى اين زن ، مأموران ما موفق شدند خودرو را كه براى گمراه كردن اقدام به نصب تابلوى آژانس نيز كرده بود توقيف و سرنشينان آن را بازداشت كنند. پس از بازداشت اعضاى اين شبكه به دستور بازپرس اصغرزاده به باغ مورد نظر اعزام شديم و از آنجا كه احتمال مى داديم آنها چند تن از قربانيان خودشان را نيز به قتل رسانده باشند تمام محوطه باغ را جست وجو كرديم كه خوشبختانه با كشف نشدن اجساد موضوع قتل زنان منتفى شد.
با دستگيرى ديگر اعضاى شبكه و محاكمه در دادگاه كيفرى استان از طريق روزنامه ايران مطلع شدم دو سر دسته اين شبكه به اعدام محكوم شدند كه از قاضيان شجاع اين پرونده تشكر مى كنم. من هميشه در ماجراى دستگيرى اعضاى اين شبكه مخوف، به عنوان يكى از خاطرات خوب دوران خدمتم در مساجد و مكان هاى عمومى تهرانسر گفته ام و شهروندان خوب تهرانسر با تشكر از زحمات پليس خواستار اين هستند كه اعضاى اين شبكه در ميدان اصلى تهرانسر به دار مجازات آويخته شوند.
سرهنگ كوروش سلطانى
رئيس كلانترى ۱۵۰ تهرانسر
خاطرات قضايى
گرفتن حق مظلوم بهترين خاطره قضايى
در دوران قضاوت و مراحل بازجويى و بررسى هاى پرونده ها با نكات جالبى روبرو هستم كه شايد خاطرات تعدادى از آنها سال ها در ذهنم باقى بماند، ولى بهترين آنها زمانى است كه توانسته ام حق مظلومى را بگيرم.
چند سال قبل وقتى در دادگسترى يكى از شهرهاى اطراف تهران به عنوان قاضى مشغول به خدمت بودم، با پرونده اى مواجه شدم كه در آن كارگر خدماتى روزمزد شهردارى به دليل آسيبى كه ديده بود از شهردار آن شهر اعلام شكايت كرده بود. روزى كه از او خواستم شكايتش را در دادگاه بازگو كند، با يك حالت نااميدى شكايتش را با عنوان ايراد صدمه غيرعمدى در هنگام كار، براى دادگاه عنوان كرد. از چهره اش حدس زدم كه هيچ اميدى براى گرفتن حقش ندارد، زيرا طرف مقابل او شهردار و در منطقه از قدرت و نفوذ بالايى نيز برخوردار بود، ولى هيچ كدام از اين مسائل باعث نشد كه از مسير اصلى پرونده خارج شوم و بلافاصله شهردار را احضار و پس از بازجويى و تفهيم اتهام، براى او قرار تأمين صادر كردم و او را موظف كردم كه ديه اين كارگر را بپردازد.
آن روز وقتى مرد كارگر نحوه برخورد دستگاه قضايى را با شهردار ديد، پس از پايان دادگاه در حالى كه اشك مى ريخت شروع به بوسيدن ميزى كرد كه من پشت آن نشسته بودم و گفت باور نمى كردم روزى به حقم برسم و از اين كه طرف مقابلم يك آدم بانفوذ و با قدرت است هميشه ترس داشتم، ولى امروز فهميدم كه قانون براى همه يكسان است.
بعد از رفتن اين مرد احساس خيلى خوبى داشتم و از اين كه توانسته بودم حق مظلومى را بگيرم، خيلى خوشحال بودم.

حسن بابايى
بازپرس شعبه ۶ دادسراى ناحيه ۶ تهران

|   سياسى   |   داخلى   |   سلام ايران   |   ديگه چه خبر؟   |   ديپلماتيك   |   اقتصاد   |   اجتماعى   | 
|   بين الملل   |   گزارش   |   فرهنگ و انديشه   |   تاريخ   |   فرهنگ و هنر   |   ايران زمين   |   اقتصادى   | 
|   حوادث   |   ورزشى   |   صفحه آخر   |   اوقات شرعى   |   گردشگرى   |   مهرگان   |   گزارش خارجى   | 
|   دانش   |   ماجرا   |   رودررو   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |