پنجشنبه ۲ آذر ۱۳۸۵ - ۱ ذيقعده ۱۴۲۷
Thu, Nov 23, 2006
تاريخ
۳۵۰۵
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
ايران گردى
تاريخ
فرهنگ و هنر
ايران زمين
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
معما
هفته عكس
خانواده
رويدادهاى مهم تاريخى
ازسقوط امپراتورى عثمانى تا به امروز
مطبوعات فارسى زبان در مصر (بخش دوم)
پرورش: درعهد و ميثاق ثابت باش !
محسن ميرزايى
گفتيم كه :
برخى از مهمترين روزنامه هاى ايران در مصر انتشار پيدا مى كرد. از اينها دو روزنامه حكمت وثريا را برشمرديم. اينك به روزنامه پرورش مى پردازيم كه ميرزاعلى محمد خان كاشانى ناشر و مدير و نويسنده آن بود: همان كه از روزنامه ثريا جدا شده بود.
نخستين شماره پرورش روز جمعه دهم صفر المظفر سال ۱۳۱۸ هـ . ق در قاهره منتشر شد. در صفحه دوم آن مقاله زير را مى خوانيم:
264198.jpg
«با خداى خويش ميثاق و با عقل خويش اتفاق كرده بودم كه پس از نگارش جريده ثريا، كه رنج ها در آرايشش كشيدم و به نازش پروريدم. شبها نخفتم و در او از وطن سخن گفتم، به كنجى تازم و به شغل مطبوعات نپردازم كه نتايج آن همه سوز و گداز و فوايد بيخوابى هاى شب هاى دراز و اثمار حقيقت نگارى و آثار خدمتگزارى نيكو ظاهر و هويدا و واضح و آشكار گرديد. تن عليل و دوست قليل، دشمن بى شمار و حسود بسيار شد؛ لكن بشارات تهران و اشارات تبريز همى مجبورم دارد كه نقض ميثاق وترك انفاق كنم. و هرچه به واسطه تلگراف درخواست كرده و ملتمس شديم كه از روى عدل و انصاف ما را از اين شغل خطير معاف دارند كه قاتل شاه فر او و دشمن طاووس پر اوست، نپذيرفتند.
عجالتاً، متوكلاً على الله، به نگارش اين نامه نامى قلم رنجه كردم و نام وى پرورش گذاشتم، اگرچه گمان نمى كنم كه با اين حالت افسرده و خاطر پژمرده چيزى توانم نگاشت وتخمى كه برويد توانم كاشت...»
على محمدخان كاشانى كه با ذوق و شوقى وافر به نوشتن و نشر روزنامه ثريا پرداخته، و به ناچار از آن كناره گرفته بود، به راستى افسرده وغمگين بود. افسردگى او را از نخستين سطرهاى همين مقاله به خوبى مى توان فهميد، مى نويسد:
«... احسن اشغال، از خلق انفصال و گوشه گزيدن و از صحبت اين و آن دامن برچيدن است، كه نه در دوستان مروت ونه دردشمنان فتوت مانده؛ اينان پوستين و آنان جان شيرين بركنند؛ بهتر كه طاووس چتر نبندد، و كبك درى نخندد؛ بلبل نخواند وطوطى سخن نراند كه در انظار، نيكوييها زشت و زيباييها ناشايست گرديد؛ هنرمند خوار و هواخواهى آنها عار شد...»
افسرده از ناسپاسى ها
آنچه روزنامه نگار دل سوخته را تا اين حد اندوهگين كرده بود، ناسپاسى كسانى بود كه گرچه مرد ميدان فصاحت و بلاغت نبودند، در سايه خانه شيواى او به شهرتى و احتمالاً مكنتى رسيده بودند؛ اما نمك خورده، نمكدان شكسته بودند. اين ناسپاسى ، از سوى شريك سابق روزنامه ثريا ، آقا سيد فرج الله تاجر كاشانى چندى بعد به شيوه اى دردناكتر ابراز شد، بدين معنى كه تاجر كاشانى در روزنامه ثريا مقاله اى نوشت ـ يا نويساند ـ كه در آن بر زحماتى كه على محمدخان كاشانى در تحرير و مديريت ثريا متحمل شده بود، به كلى خط انكار خورده بود. آن مقاله چنين بود:
«از آنجايى كه نوع بشر را هر وقتى هوايى درسر و خيالى در خاطر و افكارى در نظر است وكليه انسان در هر محل و مكان و در هر رتبه و مقام كه بوده وهست طالب ترقيات ومايل به علو درجات است»
چه كه بالفطره حقيقت انسانى را دراين عالم جسمانى در هر آنى طيرانى است و مقصودش آن است كه خود را به رتبه فوق آنچه در او هست رساند واز مقام اسفل به اعلى كشاند.
لهذا قوت افكار زياد شود، و دقت انظار شدت يابد و سمند خيال در ميدان آمال بتازد، و در هر ساعتى حالتى رخ نمايد، و سلطان عقل بر عرش وجود مقر گزيند، و بجنود فكر مدن و ديار تمدن و علوم و فنون و صنايع را مسخر سازد و در هر مدينه وديارى با يارى دست در آغوش و با نگارى همدوش گردد، يكى در آسمان علوم سير نمايد، و ديگرى در جهان صنايع گردش كند، جمعى در پى جمع آورى ملك ومال و برخى در فكر به دست آوردن آرزو و آمال؛ قومى در صدد تحصيل وحزبى مترصد قال وقيل .
و چون هر نفسى را هوسى در خاطر و هر كسى را فكرى در نظر است اين «بنده نگارنده» رانيز وقتى شورى در سر و تصورات بلندى در نظر بود، و اين فكرم همى به خاطر مى گذشت كه اگر حضرت رب العزت عنايت فرمايد شايد دامن همت بر كمر زنم و در خدمت به دولت و ملت به نشر روزنامه اى مشغول گردم.
تا آنكه توفيقم رفيق و سعادتم مساعدگشت و مقصود خود را به عمل آوردم. تصادفاً در سال گذشته جناب ميرزا على محمدخان كاشانى از عليه اسلامبول وارد مصر گرديد، و چون سابقه آشنايى و معرفت در ميان بود درمنزل اين بنده مقر گزيد و مرا شيفته وفريفته اين مقصد ديد، نرد مصاحبت باخت ، وسمند همت در ميدان شراكت تاخت ، وعده موافقت فرموده و طريق مرافقت پيمود. حقير هم فرصت را مغتنم شمرده و وقت را مساعد يافت. فوراً برخاسته واز خداوند خواسته و با خود گفتم كه اين خدمت به ابناى وطن را به انجام رسانم.
با جناب مذكور قرارى داده و اقرارى گرفته تدارك خدمت ديدم و اسباب اين كار را فراهم آوردم، تا اينكه روزنامه ثريا تأسيس يافت و به عون و يارى خداوند بيمانند طلوع اين نجم باهر از سال اول به سال دويم كشيد.
مدت چهار ماه كه از سال ثانى گذشت، رفيق شفيقم طريقى ديگر گرفت وخيال ديگر نمود، بساط مؤانست برچيد و عزم مسافرت فرمود و از شراكت اين خدمت دست كشيد.
گفتم : « اى يار وفادار ، مرا تنها مگذار و عذر مسافرت ميار ، و حق خدمت منظور دار، و شرط محبت به جاى آر، در عهد و ميثاق ثابت و در وفاق و اتفاق راسخ باش و دست از اين كار برمدار، چون مقتضيات شباب موجب تغيير آمال و بلندى خيال آن جناب بود، عرايض نگارنده را نپذيرفت واز خيال خودمنصرف نگشت ، بلكه خود را مستغنى از اين عمل دانست و انفراد را خوشتر از شراكت و معاونت شمرد.
در هرحال او ما را به خود سپرد و ما او را به خدا؛ لهذا دامن همت و غيرت بر كمر زدم و توكل به حضرت بارى نمودم و مشغول به اتمام اين مشروع شدم و اميد وارم كه در خدمت به عالم انسانيت و درحقوق ملت مسامحت ننمايم، و به دعاى بقاى عمر وعزت ذات ملكوتى صفات شاهنشاه اسلاميان پناه، ابدالله ملكه و ايدالله جيشه ، رطب اللسان كردم و از آنچه لوازم ترقى و تمدن ابناى عزيز وطن ماست در صفحات روزنامه «ثريا» درج نمايم ، بعون الله تعالى و حوله وقوته».
پاسخ تاريخى پرورش
از آن تاجر كاشانى ، چنين كارهايى قبلاً نيز سر زده بود ، يك بار نيز با سيدجلال الدين كاشانى (مؤيدالاسلام ) نويسنده و مدير روزنامه مشهور و متين «حبل المتين» ـ كه در هند نشر مى يافت ـ درافتاده بود ، و او را به گناه اين كه از قانون و حكومت قانون سخن مى گفت بافنده ترهات خوانده بود. « اين سخنان مشابه كلام جن زدگان چه سود بخشد؟ اين بوالفضوليهاى مردود از سيدجمال (اسدآبادى) معهود است ، تو سيد جلال بى جمال چه مى گويى!»
بارى ، على محمدخان كاشانى كسى نبود كه اين ناسپاسى را بى پاسخ بگذارد. پس در روزنامه جديد خود (پرورش) پاسخى نوشت كه آتش اين مشاجره و جدال مطبوعاتى را داغ تر كرد . آن پاسخ چنين بود:
«سبحان الله از ظلم ظالمان وتعدى بى ادبان پس از زحمات و اتعاب هيجده ماه دراز و بى خوابيهاى شبهاى بلند، ثريا را به هيچ به طرف مقابل كه دعوى شركت مالى در آن مى نمود واگذاشتم و آن همه رنج گران و درد فراوان را كان لم يكن فرض نمودم» و همه چشم به خالق خويش داشتم كه خدمات من در اين روزنامه چون از روى صدق و درستى بود ناچار بى اجر نماند وگفتم محض اين كه روزنامه ثريا داير باشد و نان فقيرى نبريده باشم به نشر روزنامه جديداقدام و به شكست ثريا اهتمام نكنم تا اجر من در حضرت بارى بى مزد نماند و حيات ادبى من نيز تا اوراق ثريا در كتبخانه بزرگان يافت شود باقى ماند و مقالات مصاحبه مرا معلمين درمدارس به اطفال بياموزند و ادبا در مجالس ادب از آن به فصاحت عبارات، و شيرينى استعارات ستايش كنند؛ و آدمى امثال من دسته شكسته و از دنيا رسته جز اين چه خواهد و آرزويى غيراز اين چه طلبد كه از حيات ادبى وى نام ونشان ماند.
آنان كه در عالم مطبوعات سير كرده اند و بهره از ادبيات دارند مى دانند كه من چه گويم و از چه نالم.
الله اكبر از ظلم وتعدى و بى حقيقتى و بى وجدانى ميرزا ابوالفضل كه خويش ابوالفضايل داند ! چه طور رضا شد كه سيدفرج الله را كه به قول خودش و او از دال نداند و الف از ب فرق نگذارد و در تمام عمرش جز بازكردن وبستن صندوق نيل و فروختن اشياى عطارى وخرازى هنرى نياموخته «بنده نگارنده» نويسد و وى را در عالم ادب با من سهيم او شريك قرار دهد. تفوباد برچرخ گردون تفو (بى ادب تنها نه خود بگذاشت بد ‎/ بلكه آتش برهمه آفاق زد) و از زبان نادانى بيسواد بنگارد كه «گفتم اى يار وفادار مرا تنها مگذار و عذر مسافرت ميار ، و حق خدمت منظور دار و شرط محبت به جاى آر، در عهد وميثاق ثابت و در وفاق واتفاق راسخ باش و دست از اين كار برمدار. چون مقتضيات شباب موجب تغيير آمال و بلندى خيال آن جناب بود عرايض نگارنده را نپذيرفت و از خيال خود منصرف نگشت بلكه خود را مستغنى از اين عمل دانست وانفراد را خوشتر از شراكت و معاونت شمرد)… »
عجب صيت جوانى من در افواه افتاده و به جرم جوانى هردم مرا سرزنش و نكوهش كنند، در صورتى كه اگر در حيات حميت و غيرت است در حيات جوانى ا ست ؛ اگر در حيات عشرت و لذت است در حيات جوانى است ؛ اگر در حيات مروت و فتوت است در حيات جوانى است؛ اگر در حيات از جان گذشتن و با معشوق پيوستن است در حيات جوانى است كه پيرى جز شكستى و شيخوخت جز عطالت حاصلى ندارد و من نعمره ننكسه فى الخلق ( تواضع ز گردن فراز آن نكوست ‎/ گدا گر تواضع كند خوى اوست) . از اين منطوقه ابوالفضايل چنين معلوم شود كه گويا سيدفرج الله با آن بلاهت و جمودت با من در عالم ادبيات ونشر روزنامه ثريا كمكى داشته يا مرا آن «نگارنده دروغى » در نگارش اين روزنامه معاون بوده اف … اف ! » خوشا مرگ وآسايش جاودانى … هان اى ابوالفضايل! امروز چنان نكاشتى و به يكى دونفر امر مشتبه كردى كه ثريا اسمش با فلان و رسمش با ديگران وكلامش مال اين و آن بود، فردا در حضور داور دادرس چه جواب خواهى داد؟ و از اين مكر وشعوذه چه عذرى خواهى آورد كه نادان عوامى را دانا خواندى و حق ادبى دانايى پايمال نمودى، و ندانستى شير در عرين افسرده و افعى در انبان پژمرده نماند و زخمى كه ديگران درميدان ادبيات از من خورده اند فراموش كردى، يا خويش را در قوت و قدرت از ايشان برتر دانستى كه بى محابا تاختى و آهنگ نبرد ساختى.
264171.jpg
على كل حال غم نخوريد كه ثمر آنچه ما به خون دل كاشتيم ديگران برند و خانه كه ما به زحمت ساختيم ديگران منزل كنند، زيرا از مقتضيات ليل و نهار و تبدلات روزگار همين است. همين قدر آرزو داشتيم كه در مقابل اين رنج گران و تفويض اين لقمه آماده بديشان، حقوق ادبى ما منظور، و ما را بدين رعايت مسرور دارند سلسله حسد بجنبيد. و ديگ طمع به جوش آمد، خواستند تا مالك هردوان و صاحب اين و آن باشند.لطف حق مداراها فرمود، ليكن بى ادبى علت رسوايى گرديد.
راست است به قول انگليسيان «قوت بر حق غالب و براى اجراى سياست هنگام فرصت پاى بند عهد نتوان بود» ولى نه سياست خرقا و پولوتيك جهلا، كه بر قامت مترس قباى مردمى راست كنند و بر بالاى بوزينه رداى خسروى پوشند كه هرگز كلاغ رفتار كبك درى نياموزد، وزاغ صوت عندليب فرانگيرد، و شيخ سعدى عليه الرحمه نيكو فرموده كه محال است هنرمندان بميرند و بى هنران جاى ايشان بگيرند.»
بارى از آن به نشر روزنامه «پرورش» اقدام كردم تا قوت قلم و ثبات قدم خويش بنمايم و برتمام ابناى وطن معلوم كنم كه حقوق ادبى من به اين گونه نيرنگها پايمال نگردد. اكنون معلوم است وقت تازش و بالش است. زخمى كه ديگران از من به سرزنش جوانى خورده اند پهلوان تازه ما نيز نوش فرمايد و صفحات ثريا گواهى خواهد داد كه تسمع بالعبدى خير من ان تراه و اوراق (پرورش) .
ساقيان انگليس و روس
اين جدال لفظى و مشاجره مطبوعاتى گويا تا مدتى ادامه داشت اما انتشار روزنامه پرورش و استقبال مردم ـ و از جمله خوانندگان سابق روزنامه ثريا ـ اميد تازه اى در جان على محمدخان كاشانى دميده بود. او ـ كه اكنون به نام روزنامه اش «پرورش» ناميده مى شد ـ اين بار كار روزنامه نگارى را حتى جدى تر از سابق گرفت؛ وقتى هم به اروپا سفر كرد، از برادرش ميرزا عبدالحسين خان ـ ملقب به وحيد الملك ـ ( كه بعدها نماينده مجلس در دوره دوم شد) يارى خواست. الحق ميرزا عبدالحسين خان نيز، در ايام غيبت على محمد خان، روزنامه پرورش را به نيكوترين وجهى منتشر ساخت.
بزودى پرورش نفوذ و اعتبار سابق روزنامه اش را به دست آورد، مخصوصاً در بين نسل جوان جايگاه ويژه اى يافت. بى شك پرورش يكى از مهمترين روزنامه هاى ايران است كه در خارج از كشور منتشر شده است. اسلوب بيان وشيوه نگارش پرورش موجب تهييج افكار و محرك احساسات مردم كشور بود و به سهم خود در بيدارى ايرانيان براى طلب مشروطه نقش اساسى داشت.
ادوارد براون در كتاب تاريخ مطبوعات و ادبيات ايران در دوره مشروطيت مى نويسد: «آهنگ آتشين و شيوه شيرين و فصيح و سليس پرورش تأثير فوق العاده اى در افكار عمومى ايرانيان داشته و فى الحقيقه موجد انقلاب فكرى در كشور بوده است. بعضى از مقالات آن سرمشق فصاحت و بلاغت در زبان فارسى شمرده مى شود…»
روزنامه پرورش به دليل آهنگ تند و حملات شديدش به شيوه اداره مملكت و تشكيلات دولت ايران ـ مخصوصاً انتقاد سخت از روش و كارهاى متضاد با اصول ميهن پرستى «امين السلطان» موجبات تهييج افكار عامه و نفرت مردم نسبت به دربار را فراهم آورد. ميرزاعلى محمد خان در شماره ۲۳ پرورش در مقاله اى با عنوان «جواب مكتوب رشت» امين الدوله را با ميرزاعلى اصغرخان امين السلطان مقايسه كرده مى نويسد: «مقصود از تعبير وزارت تغيير اوضاع و انتظام آن بود كه الحمدلله هيچ تغييرى نكرد، جز آنكه ميرزا على اصغرخان امين السلطان در قم نشسته بود و ميرزا على خان امين الدوله در تهران: امروز او در تهران و اين در رشت؟ و شاهد مقصود ما در عهد وزارت امين الدوله ساقى بزم انگليس بود و در عهد صدارت امين السلطان تنگ در آغوش روس؛ اين مايه گران قرض را كه بر دوش ضعيف ايران گذاشتند، امين الدوله خواست از انگليس باشد، امين السلطان از روس كرد؛ و اين كشمكش، حكايت لحاف ملانصرالدين است كه گفت: «همه گفت وگوها و جنگها بر سر لحاف ما بود.»
از ورود روزنامه پرورش به داخل ايران ممانعت به عمل آمد، با اين همه اين روزنامه مخفيانه وارد كشور مى شد و محرمانه دست به دست مى گشت.
ميرزاعلى محمدخان، بعد از عمرى خدمت به مطبوعات ايران به بيمارى سل مبتلا شد و در سال ۱۳۲۰ هـ .ق درگذشت. پيكرش را در «حلوان» نزديكى قاهره به خاك سپردند. او توانسته بود جمعاً ۳۳ شماره از روزنامه پرورش را انتشار دهد و به تأييد همگان در نهضت بيدارى فكرى ايرانيان سهمى فراموش نشدنى داشت.
ادامه دارد

|   سياسى   |   داخلى   |   سلام ايران   |   ديگه چه خبر؟   |   ديپلماتيك   |   اقتصاد   |   اجتماعى   | 
|   بين الملل   |   گزارش   |   ايران گردى   |   تاريخ   |   فرهنگ و هنر   |   ايران زمين   |   اقتصادى   | 
|   حوادث   |   ورزشى   |   صفحه آخر   |   اوقات شرعى   |   مهرگان   |   معما   |   هفته عكس   | 
|   خانواده   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |