پنجشنبه ۲ آذر ۱۳۸۵ - ۱ ذيقعده ۱۴۲۷
Thu, Nov 23, 2006
معما
۳۵۰۵
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
ايران گردى
تاريخ
فرهنگ و هنر
ايران زمين
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
معما
هفته عكس
خانواده
معماى پليسى شماره ۱۲۲
معماى پليسى شماره ۱۲۲
باغ متروكه
264222.jpg
مهدى ابراهيمى

ساعت ۱۰ يك شب برفى بود كه تلفن همراه كشيك قتل زنگ خورد، بازپرس شمس كه جلوى پنجره آپارتمانش نشسته و به دانه هاى برف چشم دوخته بود، شاسى مكالمه را فشرد.
يك مرد ۳۲ ساله كه فروشگاه لوازم ورزشى داشت، خارج از خانه اش در شمال تهران به قتل رسيده بود و فقط گوشى تلفن همراهش به سرقت رفته بود.
نيم ساعتى طول كشيد تا اين كه بازپرس پرسان پرسان خود را به اقدسيه رساند و در كوچه خلوت و تاريكى كه در دو طرف آن ديوارهاى كاه گلى باغ قديمى ديده مى شد به گروه هاى پليسى و پزشكى قانونى برخورد.
در آن محله كه همه خانه ها ويلايى يا برج بودند، باغى جلب نظر مى كرد، از اين باغ هاى پراكنده كه در اطراف تهران و حتى در برخى ازمناطق مركزى خوش آب و هوا وجودداشت.
بازپرس در ۱۰۰ مترى محل تجمع مأموران از خودرواش پياده شد و قدم زنان نزديك آنان رفت، نورافكن هاى خودروهاى پليس همه جا را روشن كرده بود، با وجود همهمه اى كه ميان مأموران بود، صداى شيون و گريه هاى جانسوز زنانه اى به گوش مى رسيد و لابه لاى فريادهايش اسم نيما را مرتب تكرار مى كرد.
برخلاف جنوب تهران كه اگر قتلى رخ مى داد تماشاچيان زيادى در محل جنايت جمع مى شدند بالاى سر جسد بسيار خلوت بود، به گونه اى كه مأموران تشخيص هويت نيازى به كشيدن نوار زرد رنگ حفاظ نديده بودند.
جسددقيقاً زير سايبان شيروان شكل بالاى در ورودى باغ متروكه افتاده بود. مردجوانى به صورت طاقباز روى آسفالت خيس افتاده و سرو صورتش خون آلود بود، او پيراهنى پرتقالى رنگ و شلوار لى به تن داشت، كفش هاى كتانى خارجى با مارك آديداس و كمربندى قهوه اى داشت.
بازپرس شمس از گروه فيلمبردارى خواست تا نور پروژكتور را روى جسد بيندازند تا او بتواند جسد مرد جوان را بررسى كند، وقتى نور كان شد، روى جسد خم شد و او را با دقت نگاه كرد.
رنگ پيراهن مقتول،با خونريزى شديدى كه از ناحيه گلوداشت كاملاً عوض شده بود. جاى چاقوى ديگرى در ناحيه شكم، صورت و نيم تنه پايينى جسد ديده نمى شد، چون پيراهن آستين كوتاهى پوشيده بود، جاى زخم هاى سطحى روى بازوها و دستان مردجوان به چشم مى خورد و اين نشان مى داد كه قربانى از خودش دفاع كرده است.
به خواست بازپرس شمس، مأموران پليس جسد «نيما» را برگرداندند، با ديدن جاى دو ضربه چاقو در ناحيه پشت جسد كه با فاصله ۱۵ سانتى مترى به بدن مقتول وارد شده بود پى برد كه عاملان جنايت بيش از يك نفر بودند.
باتوجه به سطحى بودن جراحت ها بجز ضربه اى كه به گلوى نيما اصابت كرده بود، محل ضربات ديگر خونريزى زيادى نداشتند، در اطراف جسد چيز خاصى ديده نمى شد و دكتر ماهوتى با بررسى زخم هاى مقتول دراظهارنظر صحنه جرم گفت كه به دليل اوضاع جوى خونريزى خيلى سريع قطع شده است، شايد نيما، حدود ۲ساعت پيش به قتل رسيده باشد.
همه اين اطلاعات اگر سرنخى از قاتلان به دست نمى داد قابل بهره بردارى نبود.
سرگرد توكلى از كلانترى به بازپرس اطلاع داد كه زن جوان ابتدا در تماس با پليس ادعا كرده شوهرش ناپديد شده است و ۴۵ دقيقه بعد در تماس تلفنى با پليس گفت: در جست و جوى محله شان، جسد شوهرش را پيداكرده است.
وقتى بازپرس شمس به سمت زن جوان رفت، مردى را ديد كه در دو مترى اين زن به ديوار تكيه داده است، او بسيار كلافه بود، چشمانش زير نور پروژكتور سرخ به نظر مى رسيد و اشك هايى كه روى صورتش جارى شده بود ردى از خود برجاى گذاشته بود. به درخواست بازپرس، اين زن و مرد سوار خودروى كلانترى شدند تا به مقر پليس منتقل شوند، خود او نيز به كلانترى رفت ودر اتاق بازجويى روبه روى «نسترن» نشست.
ابتدا اين زن را دلدارى داد سپس خواست به سؤالاتش با دقت زيادى جواب بدهد.
آخرين بار كى شوهرت را ديدى؟
ساعت ۷ شب بود كه «نيما» برخلاف هميشه كه دوروبر ساعت ۹ به خانه مى آمد خيلى زودتر به خانه برگشت و به حمام رفت، مى گفت خسته است و مى خواهد استراحت كند البته از سردرد هم شكايت مى كرد.
وقتى زيردوش بود تلفن خانه مان زنگ خورد، گوشى را برداشتم مردى كه خود را «عابد» معرفى مى كرد سراغ شوهرم را گرفت و گفت: نيم ساعت بعد زنگ مى زنم.
آن مرد را شناختى؟
راستش را بخواهيد من بيشتر دوستان «نيما» را مى شناختم، اما اين اواخر با كسانى تلفنى حرف مى زد كه نه مى شناختم و نه اجازه مى داد بپرسم آنها چه كسانى هستند، نگرانش بودم، حرف هايى درباره عتيقه جات و زيرخاكى ميان آنان رد و بدل مى شد.
بعد چه شد؟
وقتى ازحمام خارج شد به او گفتم كه «عابد» زنگ زده است، اعتنايى نكرد تا اين كه باز هم تلفن زنگ خورد، همان مرد بود. شوهرم، خيلى آرام حرف مى زد وقتى مكالمه تمام شد نيما درحالى كه مى خنديد به من گفت چند دقيقه اى خانه را ترك مى كند و خواست منتظرش بمانم تا شام را به يكى از رستوران هايى برويم كه در دوران نامزدى مان مى رفتيم.
او بدون اين كه خودرو را از حياط ويلايمان خارج كند پياده بيرون رفت، مقدارى آسوده خاطر شدم چون كه مى دانستم حتماً در نزديكى هاى خانه مان قرارملاقات دارد. بويژه اين كه درمورد يك باغ حرف مى زدند و شنيدم مى گفت كه در كوچه باغ او را مى بيند.
«نيما» حتى تلفن همراهش را با خود نبرد، من مطمئن بودم خيلى سريع برمى گردد آماده شده بودم تا با هم بيرون برويم، اما هرچه منتظر شدم، خبرى نشد.
ساعت ۹ و ۴۵ دقيقه بود كه خيلى نگران شدم و در نخستين اقدام به دوست صميمى اش يعنى برادرم، زنگ زدم. داداش رضا گفت نگران نباشم و اگر مى ترسم اتفاقى براى «نيما» افتاده باشد به پليس ۱۱۰ زنگ بزنم. قول داد خيلى سريع خود را به خانه مان برساند.
خانه برادرم در اقدسيه است هنوز دقايقى نگذشته بود كه سروكله اش پيداشد و من يادداشتى در خانه گذاشتم كه اگر «نيما» به خانه برگشت متوجه شود ما نگران او شده و به جست و جويش رفته ايم. برايش نوشتم سريع با تلفن همراهم تماس بگيرد.
چند دقيقه اى در خيابان هاى اطراف خانه مان گشتيم، وقتى گفتم كه درباره كوچه باغ چيزهايى پشت تلفن ردوبدل شده است، داداش رضا گفت كه آن كوچه را مى شناسد و مدتى است كه متوجه شده «نيما» به آن باغ متروكه مى رود و انگار چيزهايى در آنجا پنهان كرده است.
چه چيزهايى؟
برادرم بهتر مى داند، فكر مى كنم عتيقه جات باشد، كارهايش خيلى پنهانى بود، وقتى وارد كوچه شديم هنوز به در ورودى باغ نرسيده بوديم كه زير نور چراغ هاى خودرو، من بدن نيما را تشخيص دادم و فهميدم سياه بخت شده ام.
تو مى دانى مردى كه با شوهرت قرارداشت چه كسى است؟
اصلاً، فقط اسمش «عابد» بود.
نوبت به برادر زن نيما رسيده بود، «رضا» هم پشت ميز بازجويى نشست:
تو نيما را چه قدر مى شناسى؟
خيلى زياد، از وقتى با سرمايه پدرش كار مى كرد تا اين كه دامادمان شد و پدرش عمرش را داد به شما و وارث مال پدرش شد.
چندسال پيش با خواهرت ازدواج كرد؟
سه سالى مى شود، عروسى باشكوهى گرفت، «نسترن» را خيلى دوست داشت.
همه دوستانش را مى شناسى؟
اگر منظورت «عابد» است او را خوب نمى شناسم، اما مى دانم در كار زيرخاكى است، رفت وآمدهاى زيادى به فروشگاه «نيما» داشته است، يك بار نيز با آنان به گردش رفته ام.
پس مى توانى عابد را شناسايى كنى؟
بله، از او عكس يادگارى نيز دارم، شماره موبايلش نيز در حافظه تلفن همراه ام است، اما نمى دانم دقيقاً كدام است بايد جست وجو كنم.
امشب توكجا بودى؟
در خانه ام، داشتم در كامپيوترم فوتبال بازى مى كردم كه تلفن همراهم زنگ خورد، با شنيدن صداى نگران خواهرم به او دلدارى دادم و حتى بدون اين كه كامپيوترم را خاموش كنم از خانه خارج شدم.
به نظرت عابد، قاتل است؟
۹۰ درصد او قاتل است چون مدتى بود باغ متروكه پاتوق آنان شده بود، البته اين ها را من اتفاقى فهميدم و حتى نيما، نمى دانست از پنهان كارى هايش مطلع هستم. وقتى اين بازجويى ها تمام شد با شماره تلفنى كه از عابد، به دست آمد، خانه اش در ميدان تجريش شناسايى شد و همان شبانه، با حضور بازپرس شمس از سوى مأموران آگاهى بازداشت شد.
عابد، تا زمانى كه پى به ماجراى قتل نبرده بود مرتب غر مى زد و مى گفت كه از وقتى از زندان آزاد شده است ديگر دنبال زيرخاكى نيست و توبه كرده است.
بازپرس كه اين ادعا را شنيد، پرسيد:
پس تو چه سر و سرى با نيما داشتى؟
عابد، مدتى سكوت كرد و گفت: چون به ورزش علاقه دارم از او خريد مى كردم، عضو تيم محلى فوتبال هستم همين!
پس ماجراى باغ متروكه چيست؟
انگار همه چيز را مى دانيد باور كنيد فقط يك بار محموله عتيقه جات را به او فروختم. نيما، باغ متروكه را جاى امنى براى پنهان كردن عتيقه جات مى دانست.
يعنى هم اكنون در باغ متروكه، عتيقه اى وجود دارد؟
هم اكنون خير! چند روز پيش يك گردشگر خارجى همه را خريد و رفت، نيما، اين را به من گفت.
پس او را كشتى تا عتيقه جات براى تو باشد؟
نيما، كشته شده است؟! شوخى مى كنيد!! او همين امشب با من تلفنى حرف زد و گفت به دليل سود خوبى كه از فروش عتيقه جات به دست آورده است مى خواهد انصاف را رعايت كند و باز پول به من بدهد، باور كنيد رفتارش خوب بود، من اصلاً نيتى براى قتل نيما، نداشته ام.
اما كشتى؟
من او را نكشته ام، اگر قتلى باشد كه حتماً نيست! شما يك دستى مى زنيد، من آدمكش نيستم.
ساعت ۴ بامداد شده بود كه بازپرس شمس احساس كرد هم خودش و هم مأموران و عابد، به خواب نياز دارند، عابد، را به بازداشتگاه فرستاد و خودش به خانه رفت، همه خواب بودند روى تخت دراز كشيد و چشم هايش را بست با اين كه خسته بود، دقايقى با خود كلنجار رفت، چيزهاى عجيبى در قتل بود كه با كمى دقت و كنار هم گذاشته شدن مى توانست ماجرا را موشكافى كند.
سريع از جايش بلند شد اگر حدسى كه زده بود درست از آب درمى آمد نبايد فرصت را از دست مى داد، سوار خودرويش شده و با رئيس كلانترى تماس گرفت و خواست نسترن و رضا، تا رسيدن او به اقدسيه احضار شوند.
ساعت ۵ صبح بود كه همگى درخانه نيما بودند، مأموران همه اتاق ها را جست وجو كردند چهره هاى خواهر و برادر هر لحظه ديدنى تر مى شد تا اين كه بازپرس به حياط خانه ويلايى رفت و سطل آشغال بزرگى كه زير نور چراغ بود و به سختى ديده مى شد را بازرسى كرد.
اشتباه نكرده بود، در آنجا لباس خون آلود زنانه اى كه از يقه به پايين كاملاً قرمزرنگ بود به دست آمد كه متعلق به نسترن بود و ملحفه اى نيز كه كاملاً آثار پاشيده شدن خون روى آن ديده مى شد.
هنوز سؤال پرسيده نشده بود كه رضا، با فرياد بلندى سيلى محكمى به گوش خواهرش زد و گفت: «من بى گناهم، خواهرم كه فهميده بود هويى وارد زندگى اش شده است زير پايم نشست، قول پول هنگفتى به من داد تا با او همكارى كنم.» هنوز رضا، همه حرف هايش را نزده بود كه نسترن، ميان حرف هايش پريد و گفت: «ديروز غروب، برادرم و نيما، با هم به خانه آمدند من در آشپزخانه بودم كه صداى ناله شوهرم را شنيدم در حالى كه چاقويى در دست داشتم بيرون دويدم، نيما پشت به من بود و برادرم از روبه رو ضربه اى به او زده بود، شوهرم مى خواست مقاومت كند كه رضا، اشاره كرد كار را تمام كنم، من نيز دو ضربه آرام به كمرش زدم، باور كنيد پشيمانم!»
بازپرس شمس، هنوز رضا حرفى نزده بود كه روبه نسترن گفت: «قاتل اصلى شما هستيد، كار رضا، ناجوانمردانه است و در اين جنايت همراه شما بوده است طورى كه مشخص است شما اشتياق زيادى به قتل شوهرتان داشته ايد و اين حرف ها فريبكارى است.»
****
خوانندگان گرامى ۱- بازپرس از كجا پى برد قتل زير سر نسترن و رضا است و به جست وجوى خانه آنان پرداخت؟ ۲- از كجا مشخص بود قاتل اصلى، نسترن است؟ پاسخ هايتان را به صندوق پستى روزنامه ايران ارسال كنيد.
معرفى كتاب و نشريه
264189.jpg
خانواده متعادل (آناتومى خانواده)

نويسنده: دكتر محمدرضا شرفى
خانواده متعادل، از آرمان هاى تشكيل زندگى و آرزوى هر زوج جوان است. خانواده متعادل از چه ويژگى هايى برخوردار است و راه رسيدن به آن چيست؟ آيا اين آرزو عملى و امكانپذير است. دكتر محمدرضا شرفى در كتاب خانواده متعادل راه هاى رسيدن به چنين خانواده اى را بررسى مى كند و شيوه هاى عملى تحقق آن را به صورت توصيه هاى تربيتى شرح مى دهد.
اين كتاب در شمارگان ۵هزار جلد با بهاى ۱۱۵۰۰ ريال از سوى انتشارات انجمن اوليا و مربيان منتشر شده است.

شصت و هفتمين شماره خبرنامه صنعت لاستيك منتشر شد

اين نشريه به صاحب امتيازى انجمن صنفى صنعت تاير ايران به مسائل مربوط به صنعت لاستيك در ايران و جهان مى پردازد. در اين شماره اين خبرنامه مى خوانيم: بازار كائوچو و مواد شيميايى صنعت لاستيك،پايان ابهام يك پروژه ، GDP واقعى، تورم و تراز حساب جارى در كشورهاى منتخب خاورميانه، راهكارهاى مديريتى تايرهاى ضايعاتى و...
چهل و دومين مجله صنعت لاستيك ايران منتشر شد

ويژه نامه بازيافت لاستيك
«صنعت لاستيك ايران» به صاحب امتيازى شركت مهندسى و تحقيقات صنايع لاستيك به صورت فصلنامه مسائل و مشكلات صنعت لاستيك را بررسى مى كند در اين شماره مى خوانيم: تنها يك زمين، صنعت سبز را دريابيم، تاريخچه بازيافت لاستيك، لاستيك هاى فرسوده، منبعى مناسب براى توليد انرژى، روش هاى بازيافت لاستيك، بازيافت تاير و ضايعات آن، فرهنگ تشريحى صنعت بازيافت لاستيك و...


سما ماهنامه آموزشى - خبرى

«سما» بيانگر ديدگاه هاى سازمان مدارس آزاد اسلامى است كه به صورت ماهنامه منتشر مى شود.
در شماره ۱۴۶اين ماهنامه  مى خوانيم: تدبر در قرآن، گفت وگو با دكتر فروغى، ساختارى براى تدريس هنر در مدارس، ايمنى فضاهاى آموزشى، گوهر معرفت، راهكارى براى افزايش سرعت عمل، تدوين جدول جمع و تفريق، فال و حال و...

هفتمين شماره حسابدار رسمى منتشر شد

«حسابدار رسمى» فصلنامه خبرى، اطلاع رسانى به صاحب امتيازى جامعه حسابداران رسمى ايران منتشر مى شود. در هفتمين شماره اين فصلنامه مطالبى به اين شرح آمده است:
عامل هاى رشد و بالندگى حرفه حسابرسى، اخبار جامعه، حسابرسى داخلى در قرن ،۲۱ حسابدارى زيست محيطى، مسئوليت حرفه اى حسابداران رسمى، قوانين و مقررات مالياتى و...

تدبير ماهنامه علمى - آموزشى در زمينه مديريت

شماره ۱۷۴ تدبير به صاحب امتيازى سازمان مديريت صنتعى منتشر شد. در اين ماهنامه مسائل مربوط به آموزش مديريت ارائه مى شود. در اين شماره تدبير مقالات زير آمده است:
اداره اثربخش سازمان هاى دانايى محور، تأثير سيستم هاى اتوماسيون به ارتباطات سازمانى، سازماندهى براى مديريت موفق تحول، مديريت ذره بينى، ارزش از نگاه مشترى، نقطه اشباع تبليغات و...

|   سياسى   |   داخلى   |   سلام ايران   |   ديگه چه خبر؟   |   ديپلماتيك   |   اقتصاد   |   اجتماعى   | 
|   بين الملل   |   گزارش   |   ايران گردى   |   تاريخ   |   فرهنگ و هنر   |   ايران زمين   |   اقتصادى   | 
|   حوادث   |   ورزشى   |   صفحه آخر   |   اوقات شرعى   |   مهرگان   |   معما   |   هفته عكس   | 
|   خانواده   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |