رضا همدانى
|
|
|
ادبيات به عنوان يكى از مهمترين ابزارهاى انتقال مفاهيم، به صورت پويا و نو در اعصار مختلف هميشه مورد توجه ملت ها بوده است. ادبيات مى تواند مفاهيم گسترده اخلاقى را اعم از صداقت، پاكى، گذشت، آرمان خواهى، دفاع، صبر و ... با ايجاز و نكته پردازى ملكه ذهن و زبان مردم كند. پرداختن به مفاهيم ازلى - ابدى همانگونه كه عنوان شد حرف هايى نيستند كه گذر زمان بتواند آنها را از درجه اعتبار بيندازد و حضور و ظهور آنها را در تفكر پوياى افراد كم رنگ كند. درستى و صداقت، صبر و پايدارى و مقاومت مفاهيمى نيستند كه از باورهاى مردم خارج شوند. اگر با دقت به تاريخ ادبيات مكتوب ايران و ساير ملل نگاه كنيم درخواهيم يافت كه بخش اعظم و قابل توجهى از اين رسانه مكتوب هنرى را عنايت به دفاع و مبارزه عليه ظلم دربرگرفته است. انسان ها به لحاظ فطرت و مايه هاى انسانى اى كه در خود نهفته و آشكار دارند نمى توانند عليه زور و استبداد و استعمار ساكت بنشينند، حال عده اى شروع به مبارزه مى كنند، اسلحه به دست مى گيرند و عده اى ديگر اين حماسه را براى به يادگار ماندنش در ذهن تاريخ مى نگارند، بخش اول همان بسيجيانى هستند كه زندگى شان را در طبق اخلاص مى نهند و سرمايه زيستن شان را كوله بار سفر مى كنند و براى مبارزه با استكبار صف مى كشند، عده اى ديگر اما، آنهايى هستند كه مى كوشند اين حماسه ها را بنويسند و نوشتن شان تنها برروى كاغذ نيست، آنها برگ تاريخ را مى نويسند، برگى كه هيچگاه پاك نخواهد شد و هميشه بر تارك سپيد تاريخ خواهد درخشيد. اما نوشتار ما به طور اخص مى خواهد به دو مفهوم، دفاع و بسيجى بپردازد، اما چون واژه بسيج با عنايت بنيانگذار جمهورى اسلامى ايران، رهبر معظم انقلاب امام خمينى (ره) رنگ و چهره اى ديگر به خود گرفت به صورت واژه اى پربارتر درآمد، برآنيم تا بتوانيم بخش هايى از اين نگرش را كه در ادبيات متبلور شده است مورد بررسى قرار دهيم.
دفاع:
مفهوم دفاع گرچه در ادبيات قبل از انقلاب شكوهمند اسلامى هم جزو مفاهيمى بود كه مورد توجه شاعران و نويسندگان قرار مى گرفت اما پس از انقلاب و با هجوم دشمن و شروع دفاع مقدس به صورتى فراگير در شعر و داستان ايران نمود پيدا كرد. تقريباً اكثر كتاب هايى كه بين سال هاى ۶۰ تا ۶۷ به رشته تحرير درمى آمد با موضوع جنگ و دفاع بود و اين موضوعها، به شكل غيرمنتظره اى در ميان مردم مورد توجه قرار گرفته بود. اين آثار كه عموماً در تلاش بودند روحيه دفاع از دين و سرزمين را در ميان رزمندگان و بسيجيان حفظ و زنده تر كند به اين نكته هم بى توجه نبودند كه بايد فرهنگ اين نوع نگرش به زندگى را در بطن روحيه و سرشت مردم پرورش دهند و امروز شاهد اين هستيم كه اين كتاب ها و اهداف آنها به بار نشسته است. اغلب اشعارى كه در آن روزگار توسط شاعران نوشته مى شد گاه آتشين و تشويق كننده بود تا روح حماسى را براى جانفشانى در راه دين و سرزمين به جسم رزمندگان بدمد و گاه عميق و صبور آنچنان كه پايدارى و صبر آنها را در مبارزه عليه كفر نشان دهد. به اين رباعى از قيصر امين پور دقت كنيد:
ما دشمن آه و آوخ و افسوسيم
با شوق لبان مرگ را مى بوسيم
دريا دريا اگر زما برگيرند
كم مى نشويم، از آن كه اقيانوسيم.
به حوزه واژگانى اين شعر دقت كنيد؛ دشمن، افسوس، شوق، مرگ، دريا، اقيانوس اين واژگان علاوه بر فضايى كه بر شعر حاكم كرده اند، فضايى كه از دشمن تا اقيانوس ادامه پيدا مى كند، حسى را انتقال مى دهند كه پر از حماسه و دفاع است. اين حماسه به گونه اى ست كه اگر دريا دريا (نه قطره قطره، كه اين خود نشانه اى از حماسه و ايستادگى ست) از ما بگيرند ما كم نشويم چرا كه دنياى ما، دنيايى اقيانوسى است. ما سرشار از نبرد و پايدارى هستيم. در اينجا اشاره به اين نكته را ضرورى مى دانم كه مسأله «بسيج» چه موقعيتى مى تواند در دفاع داشته باشد، يا اساساً پس از انقلاب شكوهمند اسلامى و شروع جنگ تحميلى ارتباط «بسيج» با «دفاع» چگونه بوده است. درواقع «بسيج» چون به عنوان فرايندى فراگير و رودى خروشان در بين مردم مطرح بود و بسيجيان گروه هاى «آماده به خدمت» و جان بركفى بودند كه خانه و كاشانه خود را براى دفاع از كيان و شرف سرزمين اسلامى شان رها كردند و سهم بسيار شايان ذكرى در پيروزى حق عليه باطل در جنگ تحميلى داشتند. پس ارتباط مفهوم «بسيج» و جريان «فرهنگ بسيجى» جريانى تاريخ دار و مخصوص يك برهه زمانى نيست، بلكه فرايندى پويا و هدفدار براى نيل به اهداف بزرگ و قابل تأمل نظام مقدس جمهورى اسلامى ست. چرا كه توانايى هاى بسيج توانايى هاى اندكى نيست. اين فضا مرا ياد صحبت هاى صفار هرندى در معرفى شاعر حماسه و آرمان نصرالله مردانى مى اندازد، وى در اين جلسه از نصرالله مردانى چنين ياد كرد: «مردانى از مردانى ست كه با تلاطم دوران فراز و نشيب نيافت و امواج درونى دل او بود كه همچنان دوران ساز و تعيين كننده بود. مرحوم نصرالله مردانى اگرچه قبل از انقلاب هم شاعر بود اما تولد واقعى او بايد در شعر پس از انقلاب ديده شود. مردانى، مرد عرفانى است، اما نه عرفان دروغين كه دستاورد برخى دكه هاى سوداگرى ست، او اين عرفان را به دور ريخت و در مكتب عرفان امام (ره) زانو زد. شاعر بايد با مردم همراه باشد، نصرالله مردانى هم با رنج مردم همراه بود و بى تفاوت از كنار واقعه ها نمى گذشت.»
اين توضيحات مربوط به شاعرى بود كه اگرچه بسيار آرام بود اما هميشه روحيه دفاع و بسيجى بودن را در خود حفظ كرد و آماده بود با نوشتار خود تاريخ را براى فرهنگ بسيجى رقم بزند.
به اين شعر توجه كنيد:
هيچ سنگى پرواز نمى كند
هيچ سنگى عاشق نيست
هيچ سنگى شهيد نمى شود
اينجا
اما
سنگ ها پرواز مى كنند، عاشقند، شهيد مى شوند
*
چه پرندگانى بايد باشند
چه عاشقانى
چه شهيدانى
مردمان اين سرزمين
كه سنگ هايش اين چنين!
اين سطرها بخش هايى از شعر حميدرضا شكارسرى است. اگر مفهوم دفاع را در اين سطور بررسى و واكاوى كنيم درخواهيم يافت كه مفهوم دفاع با مفاهيمى مانند شهادت هم پيوند ريشه اى دارند. درواقع ما وقتى مبحث «دفاع» را مطرح مى كنيم خواه ناخواه مفاهيم ديگرى در اين حوزه وارد مى شوند كه بررسى آنها ضرورى به نظر مى رسد. مگر مى شود از «فرهنگ بسيجى» و «دفاع» سخن راند و از شهادت حرف نزد. درواقع پيوند بسيجى و فرهنگ بسيجى با مفهوم ازلى - ابدى اى چون شهادت ديرزمانى ست كه رقم زده شده است.
اما زمانى كه ادبيات اين دلاورى ها را روايت مى كند به ساختارى زيبا، دلنشين و عاشقانه تبديل مى شود و آنهايى كه از قافله جامانده اند اشك افسوس و آه از ديدگانشان جارى مى شود، به اين شعر از پرويز بيگى حبيب آبادى توجه كنيد:
ياران چه غريبانه رفتند از اين خانه
هم سوخته شمع ما هم سوخته پروانه
بشكست سبوهامان خون است به دل هامان
فرياد و فغان دارد، دردى كش ميخانه
هرسو نظر مى كردم، هر كوى گذر كردم
خاكستر و خون ديدم، ويرانه به ويرانه
افتاده سرسويى، گلگون شده گيسويى
ديگر نبود دستى، تا موى كند شانه
تا سر به بدن باشد، اين جامه به تن باشد
فرياد اباذرها، ره بسته به بيگانه
لبخند سرورى كو، سرمستى و شورى كو
هم كوزه نگون گشته، هم ريخته پيمانه
اى واى كه يارانم، گل هاى بهارانم
رفتند از اين خانه، رفتند غريبانه
اين نگاه اگرچه در برخى مواقع تعبير به شعر دفاع مقدس مى شود كه البته صحيح هم است اما در نگاهى كلى تر به فرهنگى اشاره دارد، كه اين فرهنگ فداييان خود را «شهيد» مى پندارد و اين «شهيدان» در جايگاهى ويژه قرار مى گيرند كه براى ديگران غبطه برانگيز است.
و همين غبطه خوردن باعث مى شود از نبودشان بنويسند و اين كه چرا ما از اين قافله جامانده ايم. اين ويژگى بزرگ فرهنگى است كه تداعى كننده حماسه هاى بزرگ است.
بايد اين فرهنگ رافهميد و درآن زيست تا به نتايجى رسيد كه فهم آن فقط و فقط از ادراك كسانى برمى آيد كه محرمند و «گوش نامحرم نباشد جاى پيغام سروش».
به اين چند بيت از ساعد باقرى توجه كنيد:
يادگار از تو همين سوخته جانى ست مرا
شعله از توست، اگر گرم زبانى ست مرا
به تماشاى تن سوخته ات آمده ام
مرگ من باد كه اين گونه توانى ست مرا
نه زخون گريه آن زخم گريزى است تو را
نه از اين گريه يكريز امانى ست مرا
اين ابيات هم، در بافت معنايى و محور عمودى خود خبر از وصلى و لقايى مى دهد كه براى مانده ها و نرفته ها سوز دل و فرياد غريبگى مانده است.
مسأله بسيارمهمى در گستره شعر دفاع در ملل مختلف موردتوجه وعنايت بوده و خواهدبود، استفاده از سمبل ها و اساطيرى است كه درآن ملل داراى تاريخى شفاهى يا مكتوب است. مثلاً «شهادت» يك نگاه اساطيرى است. نگاهى است كه انسان را به سمت آزادى مى برد. سمبل هايى كه در ادبيات دفاع ما مطرح است، سمبل هايى است كه با زيست جهان ما و خاك وسرشت درهم آميخته شده و بيانگر نوع نگرش ملت ما در همه اعصار به فرهنگ و هنر مقاومت و دفاع است.
اگر نيك بنگريم و به تاريخ مراجعه كنيم حماسه هاى فراوانى خواهيم يافت كه به شكل متفاوتى به اسطوره بدل شده اند.
اين اسطوره ها گرچه در سده هاى پيش اتفاق افتاده اند اما امروز هنوز زنده، پويا و پايا هستند.
اگر به اسطوره شهادت نگاه كنيم در خواهيم يافت كه چهره اى چون امام حسين(ع) هم اسطوره شهادت است هم اسطوره دفاع. اين اساطير هستند كه وقتى فرهنگ جذب آنها مى شود فرايندى را ايجاد مى كنند كه تا سال ها بر تارك تاريخ ملت ها حضور خواهندداشت.
على بن ابى طالب(ع) به عنوان اسطوره ديگرى از دليرى و پايمردى است كه توانسته روح عدالت و شجاعت را در باور تاريخ زنده نگه دارد.
ادبيات ما، ادبياتى كه بعد از انقلاب و به عنايت اين نگاه اصيل شكل گرفت سرشار از درون مايه هايى اين چنينى بود.
اين درون مايه ها وقتى با فرايندهاى ديگر عجين مى شوند حاصلش فعليتى مى شود كه بسيار تأثيرگذار خواهدبود.
به عنوان مثال اگر به جريان شعر پس ازانقلاب بنگريم اول حضور حماسه انقلاب را شاهد خواهيم بود، سپس تأثير جنگ و دفاع را خواهيم ديد. اين دو جريان مهم وقتى در كنار اسطوره اى اصيل و پايا چون شهادت كه تاريخى معنوى و آسمانى دارد قرارمى گيرد، حاصلش ادبياتى مى شود كه شاهد آن هستيم. اين ادبيات و شعر نمونه هاى متفاوتى دارد كه يك نمونه ديگر از آن را خواهيم آورد:
بعد از اين پيشانيم توفانى است
قسمت آيينه ام حيرانى است
بعد از اين در آرزوى سوختن
مثل آتش جامه ام عريانى است
دست بگشا و در آغوشم بگير
شانه ام در معرض ويرانى است
خاك هرگز لب نبايد مى گشود
راز مرگ لاله ها پنهانى است
تا چه پيش آرد سموم هرزه گرد
سهم گل در باد سرگردانى است
اين غزلى بود از عبدالجبار كاكايى، اين شعر در بافت معنايى خود در تلاش است ارتباطى با شهداى مفقودالاثر پيداكند.
راوى جامانده از همقطاران از اين به بعد (پس از رفتن آنها) روزگارش توفانى است و شانه اش پياپى درحال ويرانى است. اين نگاه همان نگاهى است كه از فرايند ذكر شده برمى خيزد، فرايندى كه شهادت در آن سرلوحه فعاليت آزاديخواهى است. دايره واژگانى كه اين حوزه را دربرگرفته است، در عمده شعرهاى اين دوره وجوددارد و به نوعى به فرايند غالب واژگانى اين دوره تبديل شده است. اين واژگان تاحدودى عبارتند از: آيينه، پرستو، شمشاد، سرو، غربت، نخل، سوسن، نيلوفر، لاله، دشت، جسد، پرپر، باد، باران، خاك، كبوتر و... اين واژگان به اضافه واژگانى كه سراسر از جنگ گرفته شده همچون توپ، تانك، فشنگ، سنگر، تيربار و... فضاها و تصاويرى را مى سازند كه اين تصاوير تداعى كننده حماسه اند، حماسه هاى حضور انسان هايى كه هم به نام بسيجى اند هم به رفتار. شعر در دوره اى كه ذكر شد گرايش به رمانتيسم دارد، رمانتيسمى ملايم كه با احساسات و نگاههاى عاشقانه اجتماعى شاعر درهم آميخته، نگاهى كه وى را برآن مى دارد تأثرات خود را از پيرامونش بنويسد.
تأثراتى كه از جنگ و دفاع برمى خيزد و فرهنگى را ايجاد مى كند كه اين فرهنگ ماندگار است.
اين شعر و در كل ادبيات بين مردم مى رود، در برخى از حوزه ها به سرود تبديل مى شود و گاه زمزمه هايى مى شود ماندگار در بين حتى دانش آموزان در مدارس. اين اشعار به ياد مى مانند و مانده اند.
به اين شعر از على معلم دامغانى توجه كنيد:
روزى كه در جام شفق مل كرد خورشيد
بر خشك چوب نيزه ها گل كرد خورشيد
شيد و شفق را چون صدف در آب ديدم
خورشيد را بر نيزه گويى خواب ديدم
خورشيد را برنيزه؟ آرى اين چنين است
خورشيد را بر نيزه ديدن سهمگين است
بر صخره از سيب زنخ برمى توان ديد
خورشيد را بر نيزه كمتر مى توان ديد
در جام من مى بيشتر كن ساقى امشب
با من مدارا بيشتر كن ساقى امشب
من صحبت شب تا سحورى كى توانم
من زخم دارم من صبورى كى توانم؟
.
.
.
.
.
از دست ما بر ريگ صحرا نطع كردند
دست علم دار خدا را قطع كردند
نوباوگان مصطفى را سربريدند
مرغان بستان خدا را سربريدند
چون بيوگان ننگ سلامت ماند بر ما
تاوان اين خون تا قيامت ماند برما
.
.
.
.
روزى كه در جام شفق گل كرد خورشيد
بر خشك چوب نيزه ها گل كرد خورشيد
اين شعر نمونه اى تازه و بديع از تلفيق اسطوره، مقاومت، صبر، شجاعت و دفاع است.
در برخى از ابيات اين مثنوى گرچه به طور صريح به برخى از ائمه اطهار اشاره كرده اما اين نمونه ها مى تواند سمبل هايى باشد براى سراسر فرهنگ «دفاع» و «بسيجى» بودن، چرا كه نگاه و نوع رويكرد اين فرهنگ به بازماندگان كسانى كه از قافله جاماندند همين است، كه على معلم آورده است: ننگ سلامت تا قيامت بر پيكر و چهره بازماندگان مى ماند، البته دراين جا بايد به اين نكته اشاره كرد كه در آن فضا چون همه ياران حضرت شهيد شدند و به اسطوره پيوستند، ديگر بازماندگان ياران موافق نبودند، بلكه كفارى بودند كه دوشادوش حضرت نمانده بودند و داغ ننگ تا تاريخ باشد در پيشانى آنها خواهدماند.
بسيج و فرهنگ بسيجى
اين مفهوم دومين مفهومى است كه در اين نوشتار به آن خواهيم پرداخت.
اين مفهوم نيز مانند مفهوم «دفاع» داراى تعابير فراوانى است. تعابيرى كه تاريخ ديرپايى در فرهنگ ايرانى - اسلامى ما دارد. بسيج اگر در معناى گروهى آماده براى رزم و فعل هاى مشابه چه درحوزه هاى نظامى چه در حوزه هاى اجتماعى و فرهنگى درنظرگرفته شود، مى تواند در فرهنگ اسلامى ما ريشه هاى دقيق و تاريخى براى آن يافت.
اما ادبيات بسيج همانا بيان كننده باورهاى عمومى، انديشه ها و مسائل دينى مذهبى و اخلاقى است.
اين فرهنگ كه سرشار از باورهاى عميق و ريشه دار به اضافه تاريخى پربار است، مى تواند با انتقال خود ازطريق هنر و ادبيات اضلاع پنهان و آشكار خود را هرچه بيشتر و در سطحى گسترده تر انتقال دهد.
«فرهنگ بسيجى» يك جريان فرهنگى است كه گرچه پس از انقلاب با اين نام ادامه حيات داد اما همانطور كه آمد در اساطير ايران اسلامى داراى سابقه طولانى است.
فرهنگ بسيجى اين ظرفيت را دارد كه بتواند درحوزه هاى مختلف اجتماعى تأثيرگذار و پوشش دهنده باشد. با «فرهنگ بسيجى» ادبيات شكلى متعهد به خود مى گيرد، هنرها همه در زير لواى اين فرهنگ مى توانند بيش از پيش تأثيرگذار و پويا باشند. اين نوشتار را با «مثنوى عاشقان» از مرحوم سيدحسن حسينى به پايان مى بريم.
بيا عاشقى را رعايت كنيم
زياران عاشق حكايت كنيم
از آن ها كه خونين سفر كرده اند
سفر بر مدار خطر كرده اند
از آن ها كه خورشيد فريادشان
دميد از گلوى سحرزادشان
غبار تغافل زجان ها زدود
هشيوارى عشقبازان فزود
عزاى كهنسال را عيدكرد
شب تيره را غرق خورشيد كرد
حكايت كنيم از تبارى شگفت
كه كوبيد در هم، حصارى شگفت
از آن ها كه پيمانه «لا» زدند
دل عاشقى را به دريا زدند
.
.
.
.
سزد عاشقان را در اين روزگار
سكوتى از اين گونه فريادوار
بيا با گل لاله بيعت كنيم
كه آلاله ها را حمايت كنيم
حمايت زگل ها گل افشاندن است
هما و ار با باغبان خواندن است