يكشنبه ۵ آذر ۱۳۸۵ - ۴ ذيقعده ۱۴۲۷
Sun, Nov 26, 2006
ماجرا
۳۵۰۷
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
اينترنت
فرهنگ و هنر
ايران زمين
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
مهرگان
رسانه
ماجرا
بازخوانى پرونده جنايى
آخرين لحظه
264534.jpg
هما مسافر

خيلى خسته بود اگرچه روز تعطيل بود ولى او بايد كارى مى كرد. خودش را نفس زنان به جلو مى كشاند. هيچ گاه در زندگى روى آرامش نديده بود. تا اين سن و سال بايد از صبح تا آخر شب كار مى كرد. روز، شب، روز تعطيل و غيرتعطيل هم نداشت بيشتر مغازه ها بسته بودند. كم كم سوز و سرما آزاردهنده شده بود. از اين كه در اين سرما همه مغازه ها تعطيل بودند جز يك مغازه لباس فروشى تعجب كرد. خودش هم نفهميد كه چرا چند قدم برگشت تا به مغازه لباس فروشى برود. سابقه نداشت كه براى كنجكاوى و با اين همه خستگى براى يافتن پاسخى به يك سؤال حاضر شود به خودش اين قدر زحمت بدهد.
در مغازه را فشار داد و وارد شد. يك مغازه كوچك با لباس هاى زيادى كه مرتب و منظم در آن قرار گرفته بود، پيش روى خود ديد.
- سلام حاجى جان
خودش هم نمى دانست چرا صاحب مغازه را به اين نام صدا كرده است.
- كجايى برادر!
هيچ جوابى نشنيد چند بار ديگر صدا زد ولى بى فايده بود. انگار صاحب مغازه در مغازه حضور نداشت. تصميم به رفتن گرفت، ولى براى يك لحظه دچار دلشوره شد. چه اتفاقى افتاده بود. سرش را به طرف ويترين مغازه برگرداند. در ميان در نيمه باز و زمين از ديدن مردى خون آلود كه با چشمانى باز روى زمين افتاده بود، يكه خورد.
- چى شده؟ چرا افتادى؟
جلوتر رفت. باورش نمى شد صاحب مغازه كشته شده باشد. از مغازه بيرون زد. خستگى اش را فراموش كرده بود. بى اختيار شروع به دويدن كرد. كمى جلوتر وقتى ايستاد يكباره ترس بر او غلبه كرد.
- نكنه اثرانگشت من روى در مغازه مانده باشد.
دوباره برگشت. اطرافش را نگاه كرد. متوجه ساختمانى شد كه يكى، دو پلاك با مغازه فاصله داشت. انگشتش را روى زنگ گذاشت و فشار داد. چند دقيقه بعد مردى از آن طرف جواب داد.
- آقا لطفاً بيايين پايين. اتفاقى افتاده است.
مردى سن و سال دارتر از خودش از پله ها پايين آمد.
- چى شده اين موقع در اين سوز و سرما...
مرد حرفش را قطع كرد.
- در اين مغازه كه چراغش روشن است...
- صاحب اين مغازه دائم چراغ اش روشن است. شب و روزش اينجا مى گذرد و ...
- نه آقا اين بار فرق دارد. جسدش پشت در مغازه اش افتاده است.
مرد همسايه به محض ديدن جسد خشكش زد.
- اين صادق خان كه بدبخت صبح و شب اش را اينجا بود، يعنى چه كسى او را به اين روز انداخته است؟
با تلفن مرد همسايه به پليس بلافاصله يك گروه از كارآگاهان جنايى به همراه بازپرس ويژه قتل در محل جنايت حاضر شدند. بررسى ها نشان مى داد كه از فرصتى مناسب عامل جنايت وارد مغازه شده و با ضربات چاقو او را به قتل رسانده است.
مرد همسايه در مورد مقتول گفت:
- راستش آدم ناخن خشكى بود. آب از سر انگشتش نمى چكيد. شب و روز اينجا بود. اصلاً سراغ زن و بچه اش نمى رفت. همين جا پشت اين پيشخوان مى نشست. راستش مگس هم مى پراند. حاضر نبود يك صدتومانى به كسى تخفيف بدهد. مگر مى شد از او خريد كرد و با اعصاب خرد شده از مغازه اش بيرون نرفت؟ آقا نمى دانيد كه چه آدم بدذات و گدايى بود.
به دستور بازپرس جنايى براى روشن شدن اين كه آيا سرقتى از مغازه صورت گرفته است يا نه و يا اين كه چه مبلغى و چه چيزهايى از مغازه دزديده شده است، مأموران نشانى خانه پسر مقتول را از مرد همسايه گرفتند.
پسر مقتول وقتى خبر مرگ پدرش را شنيد درحالى كه شانه هايش را بالا مى انداخت، گفت:
- اى خدا، هزار بار گفته بودم پدرجان به جاى حرص زدن و شب و صبح در مغازه ماندن به فكر مادر بيچاره من و بچه هايت باش، ولى حرص دنيا بالاخره باعث شد كه جانش را از دست بدهد.
- آيا چيزى از مغازه پدرتان به سرقت رفته است؟
پسر جوان لبخند تلخى زد.
- اگر شما مى دانيد، من هم مى دانم. چه سؤالى مى كنيد من از پاسخ دادن به اين سؤال عاجزم. پدرم هيچ وقت نمى گذاشت بچه ها بفهمند كه چى داشت و چى نداشت براى همين هم من نمى دانم از اينجا سرقتى صورت گرفته است يا نه!
مأموران كه حدس مى زدند شايد همسر مقتول بتواند در كشف جنايت به آنان كمك كند به خانه او رفتند.
زن كه از شنيدن خبر قتل شوهرش شوكه شده بود در بازجويى ها گفت:
- شوهرم از مدت ها قبل، شب ها به خانه نمى آمد. هيچ وقت از درآمدى كه داشت و كارهايى كه انجام مى داد هم ما را خبر نمى كرد. براى اين كه خرجى ندهد، حاضر بود من و بچه هايش زجر بكشيم.
وى در مورد اين كه آيا با كسى سابقه اختلاف داشتند يا نه گفت:
- راستش به شوهرم گفته بودم كه يك روز بايد تقاص پس بدهد. آخر مدتى قبل كه يكى از هم ولايتى هايمان كه به شدت در مضيقه بود از او پول قرض خواست. شوهرم حاضر نشد به او كمك كند. آن قدر التماس كردم و آن قدر به دست و پايش افتادم كه بالاخره حاضر شد در برابر يك چك زندگى آن مرد را با چند بچه قد و نيم قدى كه داشت نجات دهد.
آنها قرار بود بعد از مدتى پول شوهرم را پس بدهند. ديگر از همه جا بى خبر بودم تا اين كه يك روز همسر آن مرد كه فاميل مان بود به در خانه مان آمد و به دست و پاى من افتاد و التماس مى كرد كه شوهرم چك را به اجرا نگذارد. هم دلم به حالش مى سوخت و هم مى دانستم كه هرگونه صحبتى با صادق در اين مورد بى فايده است.
به شوهرم گفتم كه آنها وضعيت خيلى بدى دارند، ولى او به جاى توجه به حرف هاى من، چك را به اجرا گذاشت و مرد بيچاره هم دستگير و به زندان افتاد. هيچ وقت آن روزهايى را كه او التماس كنان به در خانه ما مى آمد فراموش نمى كنم، ولى صادق اصلاً اهل كوتاه آمدن نبود. زن به هزار بدبختى بعد از چند ماه موفق شد پول شوهرم را بپردازد و شوهرش را از زندان آزاد كند. آن مرد بعد از آزادى به در خانه ما آمد و به من گفت نمى توانم باور كنم شما در قوم و خويشى با ما اينگونه رفتار كنيد. به شوهرت بگو روزى فرا خواهد رسيد كه اين كارش را جبران مى كنم. منتظر يك گوشمالى باشد، زيرا زن و بچه من حتى يك تكه حصير و گليم براى نشستن روى آن ندارند و ما آواره كوه و خيابان شده ايم.
زن ادامه داد: فكر مى كنم هدف انتقام از شوهرم بوده است، وگرنه ما هيچ مشكل ديگرى نداشتيم و كسى با شوهرم تا آنجا كه من خبر دارم، دشمن نبود.
مأموران با اين اطلاعات موفق به يافتن سرنخ هايى از خانواده اين مرد شدند. وقتى آنان به محل زندگى مرد رفتند، زنش در حالى كه به شدت پريشان بود، گفت: شوهرم از دو هفته قبل در بيمارستان بسترى شده و تحت عمل جراحى قرار گرفته است.
مأموران كه احتمال مى دادند زن از راز جنايت صورت گرفته بااطلاع باشد و براى رد گم كردن مى خواهد اين حرف ها را بزند، با نشانى كه زن از بيمارستان در اختيار آنان قرار داده بود به بيمارستان رفته و پس از بررسى اسناد پزشكى متوجه شدند كه حرف هاى زن حقيقت داشته است. اين مرد در تحقيقات و بازجويى ها گفت: با اين كه صادق با شكايتش زندگيم را به كلى ويران كرد، ولى من هيچ وقت تصميم نداشتم كه از وى انتقام بگيرم و فكر مى كردم كه بالاخره روزى خودش متنبه مى شود و يا اين كه خداوند تقاص مرا از او مى گيرد.
با توجه به اين كه هيچ سرنخى از متهم به قتل در دست نبود. افسر پرونده به بازرسى كامل از مغازه اين مرد پرداخت. در اين بررسى كه ساعت ها به طول انجاميد، مأموران موفق شدند در ميان لباس هاى نو و گران قيمتى كه در مغازه وجود داشت، لباسى را پيدا كنند كه به رنگ آلوده شده بود. در اين لباس يك كارت شناسايى و چند نامه و عكس ديگر هم پيدا شد. مأموران با اين سرنخ اميد تازه اى براى شناسايى اين قاتل پيدا كردند.
آنان كه تصور مى كردند اين لباس ها مربوط به مقتول باشد، آن را به خانواده وى نشان دادند. همسر مقتول گفت: اين لباس ها متعلق به شوهرش نيست و به هيچ وجه صاحب عكس كارت شناسايى را نمى شناسد.
تحقيقات در حالى براى شناسايى صاحب عكس روى كارت شناسايى آغاز شده بود كه پسر مقتول گفت: پدرم از مدتى قبل با يك كارگر نقاش آشنا شده بود و او مدتى را در كنار پدرم فعاليت داشت.
با اين رد پا پليس عمليات ديگرى را براى شناسايى اين فرد آغاز كرد و بالاخره پس از چند روز موفق به دستگيرى وى شد.
اين مرد جوان در حالى كه از خبر مرگ صادق متأثر شده بود، گفت: باورم نمى شود كه او مرده باشد.
او با ديدن عكس روى كارت گفت: اين فرد را مى شناسم. من و او و مقتول با هم آشنا بوديم و...
دنباله اين داستان را پنجشنبه بخوانيد


|   شناسنامه   |   آرشيو   |