چهارشنبه ۸ آذر ۱۳۸۵ - ۷ ذيقعده ۱۴۲۷
Wed, Nov 29, 2006
ماجرا
۳۵۱۰
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
قرآن
مهرگان
گزارش خارجى
ماجرا
رودررو
سلامت
خاطره قضايى
دانشور نيلو
بازپرس شعبه ۷ دادسراى شهر رى

نخستين پرونده قتلى كه رسيدگى كردم هميشه به عنوان يكى از خاطرات خوب در ذهنم  باقى مانده است زيرادر اين پرونده بدون داشتن هيچ سرنخى و فقط با يك دستگاه كنترل از راه دور ويدئو موفق شديم قاتل را به دام بيندازيم.
اوايل سال گذشته بود كه به من اطلاع دادند جسد كارگر جوانى در چاه انبار گل در اطراف شهررى كشف شده است.
بلافاصله به همراه عوامل تشخيص هويت و كشف جرم به اين انبار كه محل نگهدارى گل بود رفتيم. در بررسى هاى اوليه اى كه انجام داديم مشخص شد قربانى جنايت پسرجوانى است كه از چند روز قبل ناپديد شده و پرونده فقدان او نيز در شعبه من تحت رسيدگى بود.
پس از آن كه با زحمت فراوان و كمك مأموران آتش نشانى جسد را به بيرون چاه منتقل كرديم، مشخص شد عامل جنايت پس از قتل اين كارگر جسدش را داخل چاه انداخته است.
پس از انتقال جسد به پزشكى قانونى تمام سوابق كارگران انبار را كه بيشتر آنها افغانى بودند، بررسى كردم و متوجه شدم چند روز قبل يكى از كارگرها به خاطر اختلاف با كارفرما اخراج شده است. از آنجايى كه احتمال مى دادم از محل جنايت، سرقت هم صورت گرفته باشد از آنها خواستم تا تمام وسايل اتاق ها را بررسى كنند كه پس از لحظاتى يكى از كارگرها گفت يك دستگاه ويدئو از داخل اتاق قربانى جنايت به سرقت رفته است ولى وسيله كنترل از راه دور آن در گوشه اى از اتاق افتاده است.
پس از گذشت چند روز براى بررسى دوباره موضوع به محل جنايت رفتم و بازجويى از كارگرها را ادامه دادم. يكى از آنها سرنخ جالبى را در اختيار ما قرار داد.
او گفت روز قبل همان كارگرى كه اخراج شده بود براى احوالپرسى به انبار آمد ولى پس از رفتن او متوجه شدم كنترل دستگاه ويدئو ناپديد شده است. با كشف اين سرنخ پى برد كه قاتل همين شخص است كه پس از سرقت ويدئو براى برداشتن دستگاه كنترل آن دوباره به محل جنايت بازگشته است و اين تنها اشتباهى بود كه باعث شد او به دام بيفتد. بلافاصله قاتل را شناسايى و بازداشت كرديم و او نيز اعتراف كرد به خاطر سرقت ويدئو دوستش را به قتل رسانده و جسدش را داخل چاه انداخته است.
زندگى با شوهر بدقول
265014.jpg
دكتر فربد فدايى
روانپزشك
و استاد دانشگاه
پاسخ كارشناسى ماجرا

يكى از مهمترين عوامل در بهداشت درمانى كودكان، احساس ثبات و امنيت در ارتباط با والدين است اگر كودكان بتوانند رفتارهاى پدر ومادر را پيش بينى كنند متناسب با آن عكس العمل ها، رفتار خواهند كرد.
اگر با خلف وعده و بدقولى روبه رو شوند احساس بى ثباتى و بى امنيتى خواهند داشت و معيارى براى تنظيم رابطه خود نخواهند داشت، اين موضوع باعث مى شود آنان در محيط بيرون از خانه با احساس بى اعتمادى و ترديد نسبت به گفته هاى ديگران روبه رو شوند كه بدين ترتيب زمينه ساز بدگمانى  هايى در آينده نسبت به همسر، همكار و يا همسايه خواهد بود و نقش عمده اى در آسيب هاى اجتماعى خواهد گذاشت.
پس ضرورت هاى پرورش كودكان عبارت است از آموزش دادن انضباط و وفاى به عهده و اين امر فقط با گفتن، عملى نخواهد شد بلكه والدين بايد در عمل و در رفتار خود به كودك نشان دهند كه بدقولى زمينه ساز خلل در رابطه با همسر نيز مى شود. در عين حال در مواجه شدن با مواردى مانند طلاق، همسران بايد يكديگر را به مشاوره و يا درمان هاى تخصصى ترغيب كنند. بسيارى از بدقولى ها ناشى از مشكلات شخصيتى ماست و شايد ناشى از بيمارى باشد و صرفاً نبايد همچون مسأله اخلاقى به آن نگاه كرد، زيرا تا زمينه شخصيتى بدقولى برطرف نشود كوشش براى تغيير آن از طريق تنبيه بيهوده خواهد بود.


روزى كه به فكر ازدواج افتاده بود، براى خودش شخصيت اجتماعى و جايگاه كارى بالايى داشت هزار نقشه و برنامه براى آينده اش كشيده بود.
هميشه فكر مى كرد آدم ها اگر در زندگى به خوشبختى نمى رسند خودشان مقصر هستند و موجب مى شوند كه زندگى شان را خراب كنند.
پريسا تمام دقت و وسواسى را كه داشت در مورد تك تك خواستگارانش اجرا مى كرد. يك ليست بلند و بالا از خواسته ها و حساسيت هايى را كه روى مرد زندگى اش داشت نوشته بود. شاهين در ميان خواستگارانش بيشترين علامت مثبت را از آن خودش كرده بود. انگار او مردى بود بدون هيچ نقص و پريسا مى توانست در كنار او زندگى آرام و آرمانى اى را آغاز كند.
پريسا در فكر تجملات نبود. براى همين هم در نهايت سادگى مراسم عقدشان برگزار شده بود.
نخستين خاطره تلخى كه در ذهن پريسا ثبت شده بود، انتظار او در محضر براى رسيدن شاهين بود.
-  شما كجا بوديد؟
شاهين لبخندى زده بود.
-  مگر نمى دانيد تهران شهر ترافيك است.
بلافاصله گفته بود.
-  نمى خواهد به من بگوييد انگار من هم از تهران به اينجا آمده ام.
نگاه پريسا به مادر افتاده بود كه با گزيدن لب او را به سكوت واداشته بود.
شاهين براى دلجويى از او كوتاهى نكرده بود.
-  حيف است اين لحظه ها را بى جهت تلخ كنيم؟
-  بى جهت؟!
شاهين قول داده بود.
-  ديگر تكرار نمى شود.
و پريسا از اين كه توانسته بود اين قول بزرگ را از همسرش بگيرد راضى بود. با خودش فكر مى كرد هرچند سخت است ولى هركسى مى تواند بناى زندگى اش را خودش بگذارد اگر ملاحظه مى كردم، او نمى فهميد كه نبايد اينگونه رفتار مى كرده است.
پريسا با اين كه بارها و بارها از رفتارهاى شوهرش ناراحت شده بود ولى هر بار ناچار لب فروبسته بود.
- شاهين تو كه مى دانى من خيلى برايم مهم است كه به وعده ها و قول هايى كه مى دهم عمل كنم. تو هم همسر من هستى يا قول نده و يا اگر قول مى دهى سرپيمانى كه مى بندى باش. اينطور كه نمى شود. تو با خودت فكر نمى كنى كه نبايد مرا در انتظار بگذارى؟ تو فكر نمى كنى كه مى توانى با يك برنامه ريزى دقيق تر باعث ناراحتى من نشوى؟
شاهين هر بار با خنده و مسخرگى يا حرف در حرف آوردن از مسأله مورد نظر پريسا عبور مى كرد.
-  اى بابا خانم! شما هم هيچ ايراد ديگرى در من پيدا نكرده اى، همين يكى را كه دست من نيست چماق كرده اى و توى سر من مى زنى؟ دست بردار و زندگى را تلخ نكن.
جرو بحث هاى ميان پريسا و شاهين به هيچ جا نمى رسيد. روز به روز پريسا عصبى تر مى شد .
-  شاهين تو كه مى دانى اختلاف ميان من و تو روز به روز بالاتر مى گيرد، چرا خودت را اصلاح نمى كنى؟ من فكر مى كنم تو به عمد مى خواهى مرا آزار و اذيت كنى. انگار از اين كه مرا عصبى ببينى لذت مى برى؟
جواب هاى شاهين مانند هميشه بود.
وقتى زن براى به دنيا آوردن فرزندش به بيمارستان رفت از اين كه مى ديد شاهين با بى توجهى بدون در نظر گرفتن شرايط او باز هم دير كرده است، سوار خودرو آژانس شد و به راه افتاد. احساس گمشده اى در درون او باعث شده بود تا آخرين لحظات قبل از وارد شدن به اتاق عمل چشم به راهرو بدوزد شايد شاهين از راه مى رسيد.
زن بعد از به هوش آمدن به چهره آنهايى كه دور تخت اش جمع شده بودند، نگاه كرد. شاهين هنوز نيامده بود. غرورش اجازه نمى داد كه از كسى سراغ او را بگيرد.
لب گزيد و قطرات اشك بى اختيار از گوشه چشمش جارى شد.
شاهين ديرتر از بقيه رسيده بود.
-  بچه  ام كجاست؟
پسرك را در آغوش گرفته بود.
-  تو الآن آمدى؟
-  آره خيلى سخت بود كه بتوانم كارها را روبه راه كنم علاوه بر آن ترافيك را هم كه مى دانى بيداد مى كند.
موقع مرخص شدن از بيمارستان هم پدرش او را به خانه رسانده بود. شاهين مثل هميشه دير كرده بود.
كم كم سعى كرده بود كه نسبت به شاهين و اين كار او بى تفاوت عمل كند. ديگر هيچ اهميتى به دير و زود كردن هاى شوهرش نمى داد. كم كم بچه شان بزرگ شده بود. بعد از ۹ سال زندگى مشترك صاحب دو بچه شده بودند. شاهين در اين سال ها هيچ تغييرى نكرده بود.
مدتى بود كه گريه هاى نيما و تينا به خاطر بدقولى هاى پدر، پريسا را آزار مى داد. چند بار با شوهرش در اين مورد حرف زده بود.
-  به من كه هيچ وقت فكر نكردى و باعث شده كه نسبت به تو بى توجهى كنم و بودن و نبودن  ات را ناديده بگيرم. لااقل به بچه هايت فكر كن. نگذار اين احساس در آنها به وجود بيايد. كارى نكن كه نبودن تو برايشان عادى شود. بچه ها براى تربيت شدن درست و آينده شان نبايد اين طور فكر كنند. مى دانى كه به آنها لطمه وارد خواهد شد.
شاهين به هيچ كدام ازاين حرف ها توجه نداشت. براى او مهم اين بود كه كارش انجام شود. نيما در برابر بى توجهى هاى پدر ديگر اشك نمى ريخت.
-  بابا؟ بابا ديگه كيه؟ مگر او فكر مى كنه كه ما منتظرش هستيم؟ مگر او به ما فكر مى كند كه ما بايد به او فكر كنيم؟...
پريسا احساس خطر مى كرد. هرچه كه بيشتر تذكر مى داد. شاهين همان آدم بدقول قبلى بود، انگار هيچ چيزى براى او مهم نبود.
پريسا براى پايان دادن به تمام تلخى ها و خطراتى كه در كمين زندگى اش بود، تصميم خودش را گرفت. حالا كه او نمى خواست به تنها خواسته زن و بچه هايش توجه كند حالا كه پريسا مى ديد شوهرش حتى حاضر نيست سعى خودش را براى از بين بردن اين دلخورى بكند، به تنها راهى كه برايش مانده بود فكر مى كرد. جدايى تنها چيزى بود كه به آن فكر مى كرد.

|   سياسى   |   داخلى   |   سلام ايران   |   ديگه چه خبر؟   |   ديپلماتيك   |   اقتصاد   |   اجتماعى   | 
|   بين الملل   |   گزارش   |   فرهنگ و انديشه   |   فرهنگ و هنر   |   ايران زمين   |   اقتصادى   |   حوادث   | 
|   ورزشى   |   صفحه آخر   |   اوقات شرعى   |   قرآن   |   مهرگان   |   گزارش خارجى   |   ماجرا   | 
|   رودررو   |   سلامت   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |