|
بنيان خانواده در گفت و گو با دكتر مجد، استاد دانشگاه و پايه گذار مشاوره هاى قبل از ازدواج در ايران
عشق از ايران آغاز مى شود
|
|
|
سروناز بهبهانى - مهرداد ناظرى مى گويند فرهنگ و تمدن ايران زمين، فرهنگ عشق و دوستى است. اگر تاريخ ادبيات منظوم و منثور ايران را تحليل محتوا كنيم، شايد بيش از همه با تكرار واژه «عشق» مواجه شويم. از سوى ديگر تجربه تاريخى و مذهبى ايران نشان مى دهد خانواده و تحكيم بنيان آن در دوران مختلف مورد تأكيد و توجه قرار گرفته است و عليرغم صدمات فرهنگى و تهاجم بيگانگان همواره بين توده مردم خانواده و پيوندهاى زناشويى امرى مقدس و با ارزش تلقى مى شده است، به طورى كه مردم به نظام ارزش هاى خانواده قسم ياد مى كردند اما در عصر جديد و از زمانى كه ايران دستخوش تأثيرپذيرى از فرهنگ مدرنيسم گرديد، به موازات دستيابى به تكنولوژى و شرايط بهتر زندگى، با مسائل اجتماعى جديد و متنوعى روبرو شده است اكنون به نظر مى رسد در ايران بنيان خانواده به استحكام گذشته نيست. در اين زمينه گفت و گويى با دكتر مجد استاد دانشگاه و محقق در زمينه مسائل زناشويى انجام داده ايم كه در پى مى خوانيد.
* چه عواملى وجود دارد كه در دوره هاى ماقبل مدرن، درصد طلاق ها كمتر بوده و حال با بهبود شرايط رفاهى و گسترش امكانات ميزان آن روبه فزونى است؟ - دلايل زيادى را در تحقيقات پيدا كردم كه بسيار جالب و عجيب بود. مثلاً يكى از عوامل مؤثر اين بود كه در گذشته كودكان را در داخل خانه، مسئول تربيت مى كردند. به طور مثال بچه ۱۰ساله مسئول بچه ۳ ساله بود. پسر مسئول بود پول آب و برق را بدهد و دختر به جاى مادر، خانه را اداره مى كرد. در حقيقت خانواده هاى سنتى بچه هايى مستقل تربيت مى كردند كه بايد روى پاى خود بايستند به طورى كه زن و مرد در سن بيست سالگى يك انسان كامل و متعهدى بودند كه از عهده مسئوليت هاى خود به خوبى بر مى آمدند. عامل ديگر ميزان درصد عاطفه است. در گذشته دوست داشتن اندازه داشت ولى امروزه بچه ها بيش از حد مورد توجه هستند. بنابراين وقتى اين جوانان ازدواج مى كنند انتظار دارند كه همسرشان هم اين روش را ادامه دهد، درحالى كه او هم به همين صورت و در خانواده اى مشابه با آرزوهايى مشابه بزرگ شده است. به اين اميد كه همسرش مرد خانه باشد، درحالى كه اين آقا از نظر عاطفى زن خانواده است و در شرايطى مشابه برخى اوقات خانم، مرد خانواده مى شود. در واقع ما در تقسيم عاطفه و مسئوليت در خانواده، در ۵۰ سال اخير با مشكل مواجه شده ايم. جالب است بدانيد كه خانواده هاى قديمى ايران (الگويى) در احترام به يكديگر داشتند مثلاً همديگر را خانم، حاج خانم، آقا و يا حاج آقا خطاب مى كردند. احترامات به حدى بود كه بچه كوچك، بزرگ و ديگر اعضاى خانواده هركدام تكليف خود را مى دانستند، وقتى پدر وارد خانواده مى شد همه به استقبال او مى رفتند و او بچه ها را مى بوسيد. در حقيقت خانه اى داشتيم بر اساس احترام، عشق و بالاخره يك سلسله مراتب كه ما در سال هاى اخير هيچكدام را نمى بينيم. در دنياى امروز، زمان كار، شغل دوم و سوم، اقتصاد نابسامان، بهم ريختگى عاطفى در خانواده، عدم تعادل در عشق و بسيارى از رسومات، سنت ها، همه و همه موجب شده كه ما با دوره گذشته متفاوت باشيم. عامل ديگر كه قابل بررسى است تغيير اعتقادات ما نسبت به گذشته است. مثلاً در دوره هاى گذشته مانند عصر قاجار و... اعتقادات به نحو حيرت انگيزى براى ما حائز اهميت و ارزشمند بود. وقتى قسم مى خورديم، وضو مى ساختيم. از سويى ديگر در گذشته كلمه طلاق بسيار قبيح بود و اصلاً بر زبان آوردن آن مد نبود، كلمات ركيك، بد گفتن و فحش دادن و توهين هم اصلاً متداول نبودند. همانطور كه گفته شد مردمان در روزگار گذشته و در خانواده هاى قديمى همواره با احترام با هم صحبت مى كردند چيزى كه در خانواده هاى امروز به ندرت ديده مى شود. * در يك نگاه مقايسه اى بين ايران امروز با كشورهاى غربى مى بينيم كه در غرب خانواده ها به شكل هسته اى پديد آمدند، در ايران نيز به تبع آن نوعى نگرش تجددخواهانه رواج يافته كه پيامد آن ناگوار است. حالا ما وارد دوران تازه اى شده ايم و مصاديق بنيانى خود را از دست داده ايم. چرا نتوانستيم حداقل برخى از مصاديق ارزشى مثبت مدرنيته مانند احترام و تكريم يكديگر را از آنها كسب كنيم؟ - آنها هم اين مراحل را طى كرده اند. آنها هم مرارت ها و سختى هاى بسيارى كشيده اند. شايد بتوان گفت آنها واقعاً بيشتر از ما بدبختى كشيده اند. زيرا قاره اى با قاره ديگر جنگيده اما ما در ايران از جانب كشورى مورد تهاجم واقع شديم. از آتيلا گرفته تا مغول و هركس ديگرى كه حمله كرد به تمام آسيا و اروپا، وضع را به هم زد اما آنها به مرور توانستند به يك سرى الگوهاى مناسب فرهنگى دست يابند. مثلاً الگويى درباره خانواده پيدا كردند كه به مدت دو قرن سينه به سينه پخش و منتقل مى شود. در ايران متأسفانه اين الگو شكل نگرفته بر همين اساس شما هيچ تداوم و پيوستگى در نظام ارزش هاى خانوادگى نمى بينيد. * آيا مى توان گفت در خانواده هاى سنتى اتوريته ناشى از نظام ارزش هاى سنتى همه چيز را تنظيم مى كرد، اما امروز با گسترش جريان مدرنيسم ما به سوى نابهنجارى عميق تر پيش مى رويم؟ - بله در گذشته خانواده ها رئيس داشت (ولى امروزه اينگونه نيست و درحقيقت نظامى آنارشيستيك در خانواده ها حاكم است، خانواده هايى كه در ايران مدير ندارند و مشخص نيست كه هركس چه نقشى را ايفا مى كند) بدون ترديد با بحران روبرو مى شوند. در گذشته در خانواده ها دو نقش ساكن وسيار به طور همزمان وجود داشت و اعمال مى شد. مثلاً خانمى مسئول خانه بود و به طور تمام وقت در خانه ساكن بود و مردى هم سيار بود و تأمين شرايط اقتصادى خانواده را عهده دار بود. اما هم اكنون هر دونفر سيارند، خانه خالى است! يعنى دايره ما داراى مركزيت نيست. البته منظور من اين نيست كه خانم ها كار نكنند، بلكه مقصود اين است كه برنامه ها را طورى بايد تنظيم كرد كه خانه ها مركزيت و مسئول داشته باشند. علاوه بر اين جوانان ما كه امروزه ازدواج مى كنند تيپ هاى شخصيتى مستقلى ندارند، اصلاً كسى در خانه نيست و بسيارى از خانم ها در زمانه اخير، نقش مردان را ايفا مى كنند كه اين بدترين روش زندگى براى يك خانم است و درمقابل بسيارى از مردها به دليل اين كه تمام عمر با مادرشان بزرگ شده اند، نقش زنانه ايفا مى كنند به طورى كه همسرشان بايد آنها را بزرگ كرده و آقا تربيت كند، ولى بايد اين نكته را درنظر داشت كه ما معلم تربيتى يكديگر نيستيم. ما حقوق نمى گيريم تا همسر تربيت كنيم و درحقيقت بايد پيش از آغاز زندگى زناشويى، افراد از لحاظ تربيتى، آموزش هاى لازم را ديده و درواقع بزرگ شده و ازدواج مى كنند. * در غرب طلاق به سادگى صورت مى گيرد و يك فرد در طول زندگى ممكن است سه يا چهار بار ازدواج كرده و طلاق بگيرد، اما اين مسأله ناهنجارى هاى روانى، رفتارى و اجتماعى خاصى را به دنبال ندارد ولى در مقابل دركشور ما تجربه نشان داده كه طلاق ها در روحيه و روان فرد، خانواده و گاه اجتماع تأثيرى نامطلوب برجاى مى گذارد. علت چيست؟ - سؤال بسيار خوبى است، اين كه چرا مثلاً در كانادا شخصى اول هفته ازدواج كرده و در آخر هفته جدا مى شود و چرا از هر ۱۰ ازدواج ۹ مورد به طلاق مى انجامد. اين مسأله در برخى قاره ها متداول است و در برخى ديگر خير، مثلاً در آفريقا و آسيا كمتر شاهد چنين رفتارى هستيم. اين امر نشان مى دهد كه در اين جوامع اتفاقاتى افتاده. مثلاً درحال حاضر در آمريكا و برخى كشورهاى به ظاهر پيشرفته اين اتفاق افتاده كه جوان ها همديگر را از روى ظاهر انتخاب مى كنند. اما بعد از چند هفته متوجه مى شوند كه فرد مورد نظر دچار اختلالات شخصيتى است، يكى از علل اين پديده مشاوره نكردن با مشاور متخصص قبل از ازدواج است. مسأله اى كه من بسيار خوشوقتم كه امروزه آن را در ايران راه اندازى كرده ايم. در قاره آمريكا و كانادا امروز ارتباط جنسى حرف اول و ارتباط انسانى حرف آخر را مى زند. بسيارى از مردم درحد صفر هم همديگر را دوست ندارند و به جاى آن اقتصاد آمده است. اقتصاد جانشين عشق شده، يعنى كسانى كه پول بيشترى دارند مقدم اند، كسانى كه زيبايى دارند مقدم اند، كسانى كه جذابيت دارند مقدم اند و مادر و پدرها هيچگونه دخالتى نمى توانند بكنند. ما براى يك ازدواج در ايران بايد ضرورتاً به سنت ها احترام بگذاريم و مادر و پدرها را در آن مشاركت دهيم. مثلاً مادرها بايد قبول كنند كه اين خانم براى ما عروس خوبى هست يا نيست. چون بعد اين خانم بايد وارد اين خانواده شود و مورد احترام قرار گيرد و درباره داماد هم همين مسأله صدق مى كند، يعنى بايد در خانواده طرف مقابل مورد احترام و توجه واقع شود. اما اين موضوع در آمريكا و كانادا مرسوم نيست و دختر و پسر جوان به تنهايى زندگى مى كنند و از خانواده هايشان دور هستند. من فكر مى كنم اين مسأله در آمريكا و كانادا موجب بى پناهى جوانان شده و نداشتن اطلاعات كافى براى ازدواج زمينه ساز طلاق هاى بسيارى شده است. * تفاوت در نظام هنجارها و ارزش ها كاملاً درست است. اما غربى ها تلاش كرده اند كه الگوهاى نوين را براى ازدواج و طلاقشان پديد آورند كه بر اساس آن بتوانند روحيه همدلى و نزديكى و عشق را در جامعه گسترش دهند. - مردم اروپا توانسته اند الگوى خود را حفظ كنند. جالب است كه در اروپا هنوز براى عروسى ۱۲ نفر بايد حضور داشته باشند. مانند شام آخر كه تقدس خاصى براى معتقدين به مسيحيت دارد. ۱۲ نفر در كليسا حضور دارند و يكسرى عروس هاى كوچولو هم مى بينيم كه در اطراف عروس و داماد حضور دارند. در اروپا براى تشريفات كامل مراسم ازدواج عظمت و ارزش زيادى قائلند. بايد خانواده ها همديگر را بشناسند، با هم رفت آمد كنند و... در خانواده هاى اشرافى انگليس مانند وايكينگ ها ارتباط اخلاقى و اينگونه مسائل بسيار عميق و با اصالت خاص است. اما خوب به موازات آن در كنار خيابان ها ما شاهد روابط بسيار نابهنجار هستيم. در آمريكا و كانادا هم خانواده هاى مهاجرى كه از آسيا و اروپا آمده سنت هايشان را با خود آورده اند. هنوز خانواده هاى مسيحى هستند كه مسائل اخلاقى و كانون خانواده هايشان را حفظ مى كنند و البته برخى ديگر هم به سرعت ازدواج كرده و طلاق مى گيرند كه شايد آنها جزو شهروندان منحرف باشند ولى شهروندان اصيل ، نجيب و شريفى نيز هستند كه ازدواج آنها شايد ۵۰ سال دوام بياورد. مثلاً خانمى را مى بينيد كه با ۷۵ سال سن عاشقانه شوهر ۸۰ ساله اش را دوست دارد. * آيا توجه بيشتر ازحد ما به الگوهاى غربى و تقليد كوركورانه از آنها علت ركود ما تلقى نمى شود؟ - ما آمديم مدرنيسم را ياد بگيريم و فكر كرديم مدرنيسم يعنى آمريكا. وقتى كه وارد فرودگاه مى شويم نمى توانيم مصداق درستى از مدرنيسم داشته باشيم، بلكه اين مفاهيم را در داخل خانه ها مى توان يافت و بررسى كرد. در برخى خانه ها پدر، مادر و فرزندان همديگر را عاشقانه دوست دارند و در برخى ديگر از خانواده ها اين مسائل به كلى منفك شده اند. ما بايد به روش هاى زندگى دقت كنيم. من فكر مى كنم روش زندگى در ايران به طور سنتى و تاريخى، قبل از خشايارشا و بعد از آن در تمام دوران تاريخ، روش بسيار درستى بوده است به طورى كه سازمان جهانى بهداشت، ايران را به عنوان بهترين كشور در تشكيل كانون خانواده معرفى كرد. (با مطرح كردن يك زن، يك مرد و چند بچه) * به نظر شما براى داشتن يك خانواده موفق تا چه حد به عاطفه و محبت نياز است؟ - اگر ما ميزان وابستگى عاطفى مان را به خانواده، پدر و مادر مورد بررسى قرار دهيم مى بينيم كه مثلاً يكى از دلايلى كه موجب مى شود فرزندى به خارج از كشور نرود وجود همين وابستگى هاى عاطفى است كه بسيار خوب است. هرچند درست است كه احساسات سبب دست و پاگير بودن و ازنظر ما روان پزشكان بيمار گونه بودن رفتارها و عملكردها مى شود و بايد وابستگى اندازه داشته باشد. اما دل ما به دل چهار نفر در خانواده بستگى دارد. بنابراين وقتى كه مى خواهيم ازدواج كنيم نيز بايد به دل آن چهار نفر توجه كنيم. ما ملتى وابسته به هم (وابسته اخلاقى) و عاشقيم، همان طور كه مولانا گفته: «بشنو از نى چون حكايت مى كند / از جدايى ها شكايت مى كند» در واقع ما ملتى هستيم كه همديگر را دوست داريم و مى خواهيم زنان و شوهرانى داشته باشيم كه كانون خانواده مان را حفظ كرده و به بزرگترها و حتى پدر و مادر هم احترام بگذارند. * درباره عشق هاى اينترنتى امروزه صحبت هاى بسيارى است و با توجه به محدوديت هايى كه در بسيارى از خانواده هاى ايرانى وجود دارد، بسيارى از طريق اينترنت رابطه هايى را برقرار مى كنند كه گاهى به ازدواج مى انجامد و مسائل خاص خودش را دارد. اگر ممكن است در اين مورد توضيحى بدهيد. - قبل از ورود به اين بحث مى دانيد كه خاستگاه عشق در ايران بود، نخستين عاشق هاى دنيا ايرانى بودند. از ليلى و مجنون گرفته تا ويس و رامين و غيره كه مقبره هاى آنها وجود دارد و سخنان ما را تأييد مى كند. اينها واقعيت است. برخى نيز معتقدند عشق از اينكاها شروع شده، اما من با تحقيقاتى كه انجام داده ام مى گويم كه عشق از ايران آغاز شده و اينكاها نيز عشق را از ما برگرفته اند. مانند ساير ملل. ما معروف ترين عاشق هاى دنيا را داريم همچون، ليلى و مجنون. اما امروزه اين داستان هاى عاشقانه بسيار قديمى شده حالا انقلابى در دنيا رخ داده و تسهيلاتى مانند اينترنت پديد آمده. امروز كسى در گوشه خيابان نيوزيلند به طور اتفاقى ارتباطى با ما برقرار مى كند و اين ارتباط به مرور عميق تر مى شود. من درباره ازدواج هاى اينترنتى بررسى هاى زيادى انجام دادم، به عقيده من گسترش ارتباطات در هر زمينه اى، اتفاقى پسنديده و نيك است، به هر صورت نژاد انسان در هر نقطه كره زمين كه باشد همين است. يعنى قلبش در طرف راست، كليه در طرف چپ و... اين احساسات در تمام دنيا قابل فهم و درك است. به هر صورت ۶ ميليارد انسان روى كره زمين زندگى مى كنند كه مى توانند حوزه انتخاب ما را گسترش بخشند. اما در اينجا هم لازم است يك سرى معيارها و اصولى درنظر گرفته شود. هر انسانى مى تواند با هر انسانى ازدواج كند به شرط آنكه برخى از داده هاى شخصيتى دو انسان باهم جور درآيد. يعنى لزوم تناسب و همگنى افراد در اولويت است كه با نگاه دقيق تر و ژرف نگر مى توان انتخاب هاى بهترى را تجربه كرد. * شما چه حد و نرمى از عشق را براى زندگى مشترك تجويز مى كنيد؟ - دوران عشق ديگر تمام شده است. هزاره سوم عصر عقلانيت است. من فكر مى كنم عشق نقطه اعلاى دوست داشتن است و بسيار زيبا ست كه فقط براى خود عشق، خوب و مناسب است و نه براى ازدواج. * به نظر شما باوجود اين كه فرزندان امروز نسبت به گذشته، محبت و توجه بيشترى از سوى خانواده ها مى بينند، چرا بعد از ازدواج بيشتر دچار مشكلات عاطفى مى شوند؟ - ريشه اين موضوع به همان تربيت آنها در خانواده بر مى گردد. وقتى والدين به فرزندان بيش از حد محبت مى كنند، او در آينده به محبت هيچ كسى قانع نخواهد شد و ديگران را باور نمى كند. تجربه نشان داده تمامى بچه هايى كه بيش از حد مورد مهر و توجه خانواده قرار مى گيرند، هر نوع محبتى را از سايرين نمى پذيرند و چون محبت بسيار ديده اند، همه چيز و همه كس را با معيارهاى خود مى سنجند. به طورى كه افرادى كه به صورت نرمال و متوسط دوست شده اند هم ارزش محبت را بيشتر مى دانند هم براى زندگى زناشويى مناسبترند. چون مى توانند هم دوست بدارند و هم دوست داشته شوندو البته آن دسته افرادى هم كه مورد بى توجهى و بى مهرى قرار گرفته اند، چون عقده ها و كمبودهاى زيادى دارند، عموماً در ازدواج و زندگى مشترك دچار مشكلات عديده اى مى شوند. اين طرز فكر غلط است كه من ازدواج مى كنم تا كسى خلأ هايم را پر كند. خلأ هاى روانى را روان پزشكان بايد ترميم كنند. هيچ زن و مردى نمى توانند خلأ هاى روحى يكديگر را پر كنند. من در اين مورد توصيه مى كنم كه والدين به فرزندان در حد معتدل محبت كنند، چون هرگونه افراط در اين زمينه سرنوشت فرزندان را تحت تأثير قرار مى دهد. بهتر است مردانى كه بيش از حد از مادرشان محبت ديده اند هرگز ازدواج نكنند چون هيچكس نمى تواند جاى مادرشان را پركند. اساس زندگى مشترك اين است كه زن، شوهر مى خواهد و مرد، زن. ما روان شناسان معتقديم دو نفر كه مى خواهند با هم ازدواج كنند بايد حداقل بيمار نباشند كه براى فهم اين كه افراد دچار بيمارى هاى روحى و روانى هستند يا نه، مشاوره قبل از ازدواج بسيار مؤثر است. * در مجموع براى دستيابى به يك زندگى سالم و ازدواج موفق شما چه توصيه هايى داريد؟ - براى اين كه بتوانيم براى اين داستان غم انگيز (يعنى افزايش نرخ طلاق در جامعه ايران) كارى انجام دهيم بهتر است مشاوره رواج يابد. ما عموماً در مشاوره چند اصل را مد نظر قرار مى دهيم. اول آنكه افراد براى ازدواج به سن قانونى برسند، كه براى خانم ها بين سنين ۲۰ تا ۲۵ سال و براى آقايان ۲۵ تا ۳۰ سال توصيه مى شود. دوم آنكه دختران و پسران به كمال و بلوغ فكرى و تحصيلى رسيده باشند. يعنى بتوانيم به راحتى كليد خانه اى را به دستشان بدهيم كه زندگى كنند نه اين كه هنوز بزرگترها آن ها را اداره كنند. سوم آنكه زن و مردى كه مى خواهند با هم زندگى كنند همديگر را بشناسند و با خصوصيات يك زن و مرد آشنا باشند. چهارم اين كه خانواده ها با اين ازدواج موافق باشند، چون هر عدم توافقى مى تواند پيامدهاى ناگوارى درپى داشته باشد. پنجم اين كه هر دو از لحاظ شخصيتى همگن و همسو باشند. يعنى اگر فردى درون گرا است بهتر است با فردى برون گرا ازدواج نكند. البته ناگفته نماند شباهت هاى عاطفى، احساسى، تحصيلى و حتى ظاهرى نيز بسيار حائز اهميت است. در انتها بازهم بر مشاوره قبل از ازدواج تأكيد مى كنم. آمار نشان مى دهد ريسك افرادى كه قبل از ازدواج مشاوره كرده اند ۹ بار پايين تر از آنهايى است كه مشاوره نكرده اند. اگر فرهنگ مشاوره در جامعه رواج يابد به مرور آمار طلاق هم كاهش خواهد يافت.
|