|
با نگاهى به كتاب شاعران در زمانه عسرت
متفكرى درزمانه عسرت
|
|
|
اكبر جبارى سخن گفتن از تفكر، آن هم در زمانه عسرت، اگر امرى محال نباشد، به يقين كارى است بس دشوار كه اگر صورت پذيرد كارى است كارستان، چه در برهوت بى فكرى سخن در باب تفكر، خود صورتى از تفكر خواهد بود و نيل بدان توفيقى است كه جز به عنايت حق حاصل نمى شود. پس پاى از گليم خويش بيرون نمى نهيم و در اين راه با تقرب به ساحت متفكر به دنبال كوره راهى در ساحت تفكر خواهيم بود. از همين رو در جست وجوى اين كوره راه تفكر، متفكرى را برگزيده ايم كه در طى اين طريق، عمريست كه به تازيانه هاى سلوك نظرى همواره در راه بوده است و در اين ميانه راهگشاى بسيارى از طالبان حكمت. دكتر رضا داورى اردكانى را به حق مى توان متفكرى در زمانه عسرت دانست و اين عنوان نه از سر ذوق بل به تحقيق در باب ايشان صدق مى كند. زمانه عسرت زمانه فروبستگى است. اين فروبستگى هم در عالم انفس و هم در عالم آفاق به يك ميزان بر انسان فرود آمده است. هم راه هاى آسمان بسته شده و هم دل هاى آدميان گرفته است. اما اين دل گرفتگى را نبايد چونان امرى روانشناختى تفسير نمود. بل مى بايست آن را حاصل كشمكشى دانست كه در ميانه زمين و آسمان رخ مى دهد. انسان امروز، دلش گرفته است، چه كه از آسمان فرومانده و بر اين امر نيز واقف است كه در زمين نيز مقرى براى او نيست. وقوف بر اين ناپايدارى و خودآگاهى بر اين حقيقت كه نه «اينجايى» است و نه «آنجايى»، او را مضطرب ساخته است. و البته اضطراب هاى روانى و دل گرفتگى هاى نفسانى نيز بازگشت به همان دل گرفتگى وجودى او دارد. بواقع دلشوره ها و دلهره هاى روانى همان ناتوانى از پذيرش و خودآگاهى بر اضطراب وجودى اوست: «بشر عادى امروز هم بيش از هر وقت خود را غريب و تنها و دورافتاده از يار و ديار مى بيند و بالطبع در جست وجوى همدمى، همزبانى و هم داستانى است و دريغا كه همزبانى هم نمى يابد. البته مراد اين نيست كه قبل از اين تاريخ و در تمدنى جز تمدن غربى اين مشكل وجود نداشته است. هميشه و در هر زمانى نوعى احساس غربت و ميل به همزبانى ديده شده است، منتهى در تاريخ غرب از زمان سقراط وافلاطون و ارسطو يعنى از زمانى كه لوژيك جاى لوگوس را گرفت، همزبانى كمتر ممكن شد و در تاريخ جديد جان ها و دل ها بيشتر از هم دور شد.» (ص۱۳ - ۱۴) حال، متفكر چنين زمانه اى چه كسى است؟ «داورى» رامتفكر چنين زمانه اى مى دانيم، زيرا او بر اين فروبستگى و اضطراب انسان واقف است. آثار و نوشته هاى (بل نانوشته هاى) او نشان از اين خودآگاهى دارد. اما او را متفكر دانستيم پس بايد بدانيم كه متفكر چگونه نسبتى بااين خودآگاهى دارد. متفكر، اهل گذر است و تمناى گذشتن از وضع موجود را دارد. لذا پرسش مى كند: «آيا همه راه ها بسته است و نوع بشر ديگر آينده اى ندارد؟ و آيا نمى شود عالمى و آدمى از نو ساخت؟ چه كسى به اين سؤال پاسخ مى دهد.» (ص۳۲) وقوف بر عسرت زمانه امرى است و تمناى گذشت از آن امرى ديگر. تعداد فيلسوفانى كه در طول تاريخ بر عسرت زمانه خويش واقف بوده اند كم نيست اما اندك اند از آن ميان كه تمناى گذشت از اين عسرت را داشته باشند و از ميان ايشان نيز نادرند، كسانى كه از پى اين تمنا قادر بوده اند كه از زمانه خويش بگذرند و راهى به ساحت قدس بيابند. حال در اين ميان متفكر ما چه مقامى دارد؟ كتاب «شاعران در زمانه عسرت» به رغم حجم اندك آن نشان از اين تمنا دارد. بيش از يك دهه از طبع دوم آن مى گذرد و جملات آن هنوز براى ما تأمل برانگيز و پرمخاطره است. پرمخاطره از آن رو كه ما را بر احوال زبان و زمان خود آگاه مى سازد. سخن گفتن درباب زبان عين خطر كردن است و متفكر بر اين مخاطره آگاه است چه كه همه چيز از راه زبان مى گذرد. بالاخص آن كه زبان امروز زبانى پريشان است. «زبان در دوران انحطاط فرهنگ و بحران تمدن به حرف تبديل شده و مردمان، زبان يكديگر را نمى فهمند. دنياى ما عالم عشق و مهر و همداستانى نيست. رابطه اى كه مردمان با هم دارند و بيشتر اين رابطه زبانى است، در حد مناسبات مادى وتوليد و مصرف است و به اين ترتيب عجيب نيست كه زبان هم وسيله اى باشد در ميان وسايل ديگر و غير از اين چه مى تواند باشد؟ زيرا كه امروز هر چه هست وسيله است. پس زبان تبديل مى شود به مجموعه علايمى كه براى فهميدن اغراض يكديگر در زندگى روزمره و در معامله و مبادله اشيا به كار مى رود.» (ص۱۶) متفكر زمانه ما متذكر اين حقيقت است كه زبان در نسبت انسان با وجود درهر دوره اى شأنى و ظهورى مى يابد و در عصر حاضر كه عصر «مصرف» است زبان نيز وسيله و ابزارى براى مصرف است. زبان ما نشان از نسبت ما با وجود دارد. اين نسبت كه جز غفلت و نسيان نيست در ساحت حصول زبانى را پديد مى آورد كه جز وسيله اى براى برقرارى ارتباط با ديگران نيست. همه چيز فى حد ذاته وسيله اى مى شود براى ارضاى نفسانيت انسان. زبان نيز از مقام ظهور و آشكارگى حقيقت به ساحت ابزار تقليل مى يابد و در اين تقليل حتى كلام الله مجيد و كلام اوليا و شعر شاعران نيز ابزارى مى شود براى بيان نفسانيت و تثبيت آن. مصرف آيه و حديث و روايت امرى است كه امروزه ما بدان خو گرفته ايم. شعر امروز نيز در همين ساحت پديد آمده است و بى وجه نيست كه شعر جديددراين سرزمين به دنبال ظهور انديشه هاى تجددمآبانه ظاهر گشته است. به شاعران اين دوره نيز نمى توان خرده گرفت كه چرا از زبان حافظ و مولانا دور افتاده اند و زبانى اختيار كرده اند كه هيچ نسبتى با تاريخ و فرهنگ ما ندارد. زبان پريشان امروز تناسبى تام و تمام با انديشه پريشان اين زمانه دارد و بل عين آن است: «شعر امروز كه مبناى آن نفسانيت و اراده معطوف به قدرت است، شعر نفسانى است. اين گفته متضمن هيچ نوع سرزنشى نسبت به شاعران جديد هم نيست؛ چه اگر اينان بر مبناى نيست انگارى و نفسانيت ، شعر مى سرايند، از آن است كه حوالت دوره جديد نيست انگارى و نفسانيت است ، وگرنه كسانى مانند رمبو و بودلر و ريلكه شاعران بزرگى هستند و حقيقت تمدن غربى كه حقيقت نيست انگارانه است با شعر آنها تحقق پيدا كرده است«(ص ۱۷۳) دوران ماچه نسبتى با گذشته فرهنگى ما دارد؟ مولانا و حافظ در كجاى اين زندگى پرالتهاب و سرسام آور جا دارند؟ كدام يك از مناسبات اجتماعى ، سياسى ، اقتصادى و فرهنگى ما با حقيقت عرفان و ادبيات پررمز و راز آن نسبت دارد؟ زمانه، زمانه پريشان انديشى و پريشان گويى است. «زبان امروز به يك قدرت تبديل شده است و نمى توان گفت كه در اختيار صاحبان قدرت است، بخصوص كه مورد اعمالش سلب قوه تفكر است ودراين مورد ميان مردم عادى و ارباب قدرت هم تفاوتى نيست. اين زبان آدم هايى را پرورش مى دهد كه فاصله آنها فكر نكردن و شتابزدگى و انهماك در مصرف يا حسرت محروميت از مصرف است» (ص۲۳) دراين زمانه عسرت، رسالت تفكر چيست و وظيفه متفكر كدام است؟ نفى و انكار و يا انهدام اين زمانه و تمدن حاكم برآن نه امرى مطلوب و نه ممكن است و احياناً كسانى هم كه چنين سودايى درسرپرورانده اند و يا مى پرورانند نه تنها توفيقى نمى يابند، بل عاقبت ، خود در همان مسير تمدنى قرار مى گيرند. متفكر زمانه ما پاسخ اين پرسش را منوط به «زبان اصيل» و شناخت آن مى داند و چنين زبانى در زبان شعر و زبان اشارت تجلى مى يابد. به واقع شعر در مقام تفكر و عين آن و شاعر نيز همان متفكر است كه با زبان اصيل و البته به «اشارت»، بنيادى نو براى زمانه عسرت مى نهد: «چه مى شود كه شاعر بنياد هستى خويش را زير و زبر مى كند تا مبنايى براى هستى ديگران بگذارد؟ آيينه روح شاعر غمازتر است و اگر بشر مظهر و آيينه حقيقت است مظهريت شاعر بيشتر است » (ص۴۲) شاعران در زمانه عسرت از دام شهوت شهرت و غوغاى اجتماع رسته اند بى آنكه از مردمان جدا شوند. آشنايان ره عشق دراين بحر عميق غرقه گشتند، نگشتند به آب آلوده و اين آشنايان ره همان شاعرانند كه به كلام خود بنايى مى سازند تا انسان بى وطن و دورافتاده از موطن حقيقى خودكه همان ساحت قدس است دمى در آن بياسايد: «شاعر كه ايستاده ميان زمين و آسمان است ، اين امكان را فراهم مى كند كه بشر در زير آسمان در خانه عالم سكنى گزيند و از بى خانمانى و بى وطنى و سرگردانى كه ذات بشر در آن پوشيده مانده است نجات يابد. اين بى وطنى، چنان كه قبلاً هم گفتيم يعنى غفلت و دورى از حقيقت ، و با اين درد و دراين وضع تفكر نمى توان كرد»(ص۴۱) داورى و مقام تفكر گفتيم كه تقرب به ساحت تفكر خود طريقى از تفكر است كه حصول آن اهل حضور را متنعم به خيرات و بركات كثير مى كند. پس بايد ديد كه متفكر ما در كدام مقام ايستاده است. چنان كه گفته آمد كتاب «شاعران در زمانه عسرت» به وضوح تمناى متفكر ما را براى گذر از زمانه عسرت نشان مى دهد. اما پرسشى كه مى بايد پاسخى در خور براى آن يافت اين است كه آيا مقام داورى صرفاً دراين تمنا باقى مى ماند يا اين كه او قادر به گذشت از اين زمانه عسرت نيز بوده است؟ پيش از هر سخنى بايسته است كه مقام «فيلسوفى » متفكر ما به وضوح آيد. داورى اولاً و بالاصاله يك فيلسوف است و اين صرفاً به گواه كتاب «دفاع از فلسفه» ايشان نيست ، بل همه آثار متفكر به اعتبارى مقام فلسفى ايشان را نشان مى دهد و شايد كتاب «شاعران در زمانه عسرت» دراين ميان كمى خلاف آمد عادت بوده باشد. اما فيلسوف غير از فلسفه خوانده است . جامعه ما فلسفه خوانده زياد دارد، اما بسيار ، اندك اند فلسفه خوانده هايى كه خود به فلسفه ورزى و تفلسف نيز دست يافته باشند. فيلسوف از امور، پرسش مى كند و در حد بضاعت خود پاسخ هايى نيز براى اين پرسش ها مى يابد و فيلسوف اصيل كسى است كه از زمانه خود پرسش مى كند، به زمانه خود مى انديشد و مسائل زمانه خود را به مبادى تفكر خود مى برد تا طرحى جامع و تصويرى روشن از زمينه و زمانه خود بيابد. متفكر ما خواه در مواجه با پديده اى چون «انقلاب اسلامى و وضع كنونى آن در عالم » خواه در تأمل در «بحران فلسفه» و خواه در پيرامون غرب همواره راه پرسشگرى در پيش گرفته و سعى نموده تا با تقواى تفكر به تأمل در امور زمانه خود بپردازد. داورى نه به دنبال نفى زمانه خود است و نه تسليم مقدرات آن گرديده ، بل طريق معرفت و پرسشگرى را در پيش گرفته است. او دراين طريق تفكر ناگزير از دو مقام سلب و ايجاب بوده است چه كه هر تفكرى تا به «لااله» نپردازد به «الاالله » نمى رسد. «لااله»ى داورى در مواجه با غربزدگى و فقر علمى حاكم بر جريان هاى شبه مدرن بوده و در طريق تفكر خود همواره سعى نموده تا در مقابل اين پديده تأسفبار رايت تفكر را برافراشته دارد. مقابله با پديده اى سخيف چون منورالفكرى ، لوازمى دارد كه التزام بدان لوازم ، زبان فيلسوف را در ساحتى نگه مى دارد كه شايد ديگر در آن زبان امكان گذشت از زمانه عسرت محال مى نمايد. زبان سلبى داورى در نقد غربزدگى ، زبانى است كه گرچه تمناى گذشت از زمانه عسرت دارد اما همچنان در ساحت اين زمانه باقى مى ماند. گذشت از زمانه عسرت زبانى ديگر پديد مى آورد كه جز در كتاب «شاعران در زمانه عسرت»در كمتر نوشته اى از آثار متفكر زمانه ديده مى شود. زبان داورى، تفكر پرسشگر اوست كه بيش از دل خوش داشتن به پاسخ هاى دم دستى به نفس پرسش مى پردازد و در بسط پرسشگرى گرچه حيرتى پديد مى آورد كه چندان به مذاق راحت طلبان خوش نمى آيد لكن چنين حيرتى مخاطب خود را به تعمق و تأمل درحقايق امور فرا مى خواند. تأملات داورى همواره حيرت زاست. اما مقام ايجاب و «الاالله» متفكر زمانه مقامى دشوار است. گاه چنين مى نمايد كه «الاالله» او همان اثبات اصالت فلسفه اسلامى است ، چه كه او از فلسفه اسلامى در برابر نحله هاى پوزيتيويستى حاكم بر زمانه عقب مانده دفاع مى كند. گاه مقام اثبات و ايجاب او به نظر دفاع ازعرفان اسلامى و حكمت انسى است و گاه از كلام اسلامى. شايد متفكر ما مواضع ايجابى خود را در دفاع از تمدن اسلامى در تماميت آن مى بيند. در زمانه عسرت و دوران غربزدگى منحط مى بايست از تفكر اصيل دينى در همه ابعاد آن خواه فلسفى، خواه كلامى و خواه عرفانى دفاع كرد. شايد اگر حوالت تاريخى ما چنين غربزدگى نبود مقام ايجابى متفكر ما نيز به طور دقيق ترى عيان مى شد.
|