|
|
|
بازخوانى يك پرونده جنايى
آخرين لحظه
قسمت آخر
|
|
|
هما مسافر
در قسمت گذشته خوانديد مردى كه در حال عبور از خيابان بود، متوجه چراغ هاى روشن مغازه اى شد. او كه از سر كنجكاوى وارد مغازه شده بود، با ديدن جسد صاحب مغازه در جا خشك اش زد و بلافاصله از همسايه ها كمك خواست. پليس جنايى پس از حاضر شدن سر صحنه جنايت و تحقيق متوجه شد مقتول رابطه خوبى با فرزندان و خانواده اش نداشته است. از آنجا كه همه شاخه هاى تحقيقاتى پليس به بن بست رسيده بود، يك بار ديگر مغازه مورد بررسى قرار گرفت و پليس شلوارى را كه آغشته به رنگ بود به همراه كارتى پيدا كرد. تحقيقات براى شناسايى اين مرد آغاز و او شناسايى شد: و اينك ادامه ماجرا
مرد جوان در حالى كه از خبر مرگ صادق متأثر شده بود گفت: باورم نمى شود كه او مرده باشد. او با ديدن عكس روى كارت گفت: اين فرد را مى شناسم. با هم آشنا بوديم. او نشانه اى در اختيار مأموران قرار داد و كارگاه به محاصره پليس درآمد. مأموران در ميان چهره ها هيچ كدام را كه شباهت به احمد داشته باشد، پيدا نكردند. بعد از آن بود كه صاحب كارگاه مورد بازجويى قرار گرفت. او با ديدن عكس روى كارت گفت: بله احمد كارگر خودم بود. سال هاست كه اينجا كار مى كند. پسر خوب و فعالى بود، ولى از دو هفته قبل يكدفعه ناپديد شده و ديگر به كارگاه نيامده است. كسى كه اطلاعات مربوط به كارهاى ادارى كارگران را مى دانست، در كارگاه نبود. بنابراين مأموران، تحقيقات خود را از كارگران آغاز كردند. يكى از كارگران نشانى خانه احمد را بخوبى مى دانست. وقتى مأموران زنگ در خانه او را زدند، زنى جوان در را باز كرد مأموران بعد از شنيدن حرف هاى زن، براى بازرسى به خانه وارد شدند، ولى حرف هاى زن درست بود. احمد در خانه نبود و چيزى كه مشكوك كننده باشد نيز پيدا نكردند. زن جوان گفت: شوهرم درست از دو هفته قبل بشدت مريض شده و در بيمارستان است. به دليل فشار زيادى كه در انجام كارهاى سنگين كارگاه دارد، او را عمل كرده اند. مأموران با اين تصور كه زن با اطلاع از جنايت شوهرش قصد دارد آنان را گمراه كند از زن جوان نشانى بيمارستانى را گرفتند كه مرد در آن بسترى بود. در بخش جراحى، اتاق ۳۲۰ مرد جوان روى تخت بيمارستان در حال استراحت بود. مأموران پس از بررسى پرونده بيمار متوجه شدند او از دو هفته قبل يعنى چند روز قبل از جنايت در بيمارستان بسترى و تحت مداوا و جراحى قرار گرفته است. بنابراين امكان ارتكاب جنايت وجود نداشت. بعد از اين كه بى گناهى اش ثابت شد با ديدن كارت شناسايى گفت: - بله. اين كارت شناسايى مربوط به من است ولى مدت ها قبل بود كه آنها را از من دزديدند. او به مأموران گفت: - مدتى قبل جوانى به نام مهرداد به كارگاه آمد. اهل كار نبود. فقط دلش مى خواست مزد بگيرد و كار را نيمه رها كند. بعد از چند روز وقتى بى مسئوليتى و بى توجهى اش را ديدم با او برخورد كردم و گفتم بايد دست از اين گونه كار كردن بردارد و اگر نمى تواند جدى كار كند بايد از پيش ما برود. او با عذرخواهى از من، مرا آرام كرد و من از رفتار او غافل شدم، ولى يك روز در پايان كار وقتى آماده رفتن به خانه شدم متوجه شدم كه كيف دستى ام نيست. از روز بعد وقتى مهرداد به كارگاه نيامد برايم محرز شده بود كه او وسايلم را دزديده است. نشانه اى كه از خودش به كارگاه داده بود، جعلى بود. كارآگاهان براى يافتن مهرداد همه تلاش خود را كردند ولى تحقيقات روشن مى كرد كه او احتمالاً نامش را هم درست عنوان نكرده است. تنها راه براى شناسايى مهرداد تكثير عكس موجود از او بود. با تكثير اين عكس و در اختيار گذاشتن آن ممكن بود كه وى شناسايى شود. چند ماه گذشت. هيچ خبرى نبود. كم كم اميد يافتن عامل جنايت مغازه لباس فروشى كمرنگ مى شد كه يك روز افسرى جوان وارد اتاق بازرس شد و گفت: صاحب واقعى عكس، جوانى به نام حامد است. او گفت: سال گذشته والدين او با ناپديد شدن پسرشان حامد، مفقود شدنش را اعلام كردند. مادر او در بازجويى ها گفت: - پسرم بعد از اين كه ترك تحصيل كرد چون تن به كار نمى داد بيشتر اوقات بى كار بود. روزى كه رفت به من گفت براى خريد مى رود، ولى ديگر بازنگشت. وقتى عكس هايى را كه از محل جنايت پيدا شده بود به او نشان دادند در حالى كه بشدت اشك مى ريخت گفت: او پسر من است. اين عكس ها را از كجا پيدا كرده ايد. زن به محض ديدن لباس هاى پسرش گفت: او تنها فرزند من بود. پدرش وضع مالى خوبى داشت هرچه كه حامد مى خواست تهيه مى كرديم، ولى او اهل درس خواندن نبود. هر كارى كه بگوييد كرديم بلكه درس بخواند ولى بى فايده بود، چند سالى مردود شد و در برابر حرف هايى كه از سر دلسوزى و نصيحت به او مى زديم با من و پدرش بشدت برخورد مى كرد. در روزهايى كه شروع به رفت وآمد با دوستان ناباب كرد از روى مهر مادرى سعى مى كردم كمكش كنم. خيلى روزها و شب ها ساعت ها با او حرف مى زدم. ولى فايده اى نداشت همه حرف هايم را قبول مى كرد، ولى بعد از چند روز، دوباره همه چيز شروع مى شد. انگار نه انگار كه قول و وعده داده است. يك روز وقتى به شدت ترسيده بود به من تلفن كرد، متوجه شدم بى اجازه ماشين را برداشته و با مردى تصادف كرده است. به سرعت خودم را به بيمارستان رساندم هزينه زيادى كردم كه مرد رضايت دهد و باز هم نگذاشتم كه پدرش متوجه شود، او تنها فرزند من بود و من او را خيلى دوست داشتم. فكر مى كردم روزى درست مى شود. فكر مى كردم جوانى مى كند، ولى من سخت در اشتباه بودم. بعد از مدتى شوهرم از درگيرى ها و مشكلاتى كه حامد در محله و با همسايگان ايجاد مى كرد متوجه كارهاى او شد. هر روز در خانه من بگومگو و دعوا بود. پدرش جلوى حامد ايستاده بود و مى خواست هر طور شده او را اصلاح كند، ولى او مى تاخت و اصلاً كوتاه نمى آمد. يك شب در حالى كه تازه خواب به چشمان من راه پيدا كرده بود او بى خبر خانه را ترك كرده بود نيمه هاى شب زنگ در خانه مان را زدند. در را كه باز كردم ديدم همسايه است. او عادت داشت كه در ماه يكى، دو بار به خانه مادر پير و بيمارى كه داشت برود و از من مى خواست كه گلدان هايش را آب بدهم. وقتى رفتم تا كليد را برايش ببرم متوجه شدم كه خيلى عصبى است. او از من خواست كه به خانه اش بروم وقتى به خانه او رفتم در يك لحظه چشمم سياه شد و روى زمين افتادم. وقتى به هوش آمدم صداى او را مى شنيدم. - فكر نمى كردم كه پسر دزد و لاابالى تو كليد را بردارد و به خانه من بيايد و همه چيزم را غارت كند. با ناراحتى گفتم: مگر دليلى براى اين حرف دارى؟ گفت: صبر كن دليلش را هم پيدا مى كنم. چند روزى گذشت حامد دستگير شد و براى من جاى هيچ حرفى باقى نگذاشت. از اين كه آبروى چندين و چند ساله ام را برده بود، خيلى ناراحت شده بودم. برايم باوركردنى نبود كه در اين سن وسال به چنين حال و روزى بيفتم. با خودم عهد كردم كه ديگر كارى به كارش نداشته باشم. مى خواستم مانند پدرش او را از ياد ببرم. چند روز گذشت، دوام نياوردم و پرسان پرسان راه دادگاه و زندان را گرفتم. در زندان از من عذرخواهى كرد و گفت: دوستم گفت اين كار را بكنيم. مى خواستيم سرمايه اى درست كنيم و با آن كاسبى راه بيندازيم. با اين كه در زندان حالم بد شده بود و ديگر تصميمى به رفتن نداشتم، ولى نمى توانستم از بچه ام دل بكنم بعد از مدتى محكوميتش تمام شد و به خانه برگشت. به روى او نياوردم ولى شب كه پدرش آمد با او برخورد كرد و از خانه بيرونش كرد. مأموران از دوست حامد سؤال كردند. زن گفت: يكى، دو بار قبل از سرقت او را به خانه آورده بود، پسرك شاگرد راننده بود و چيز زيادى نمى دانم. با اطلاعات كمى كه زن داشت مأموران بعد از چند روز او را شناسايى كردند و يك روز رد او را تا خانه گرفتند. وقتى مأموران به خانه ريختند حامد را پيدا كردند. حامد دستگير شد. - چند وقت است به خانه نمى روى؟ - يك سال و نيم. - كجاها بودى؟ - در چند شهر كارگرى مى كردم. - در تهران چه كار مى كردى؟ - در يك كارگاه رنگ كار مى كردم، دستفروشى هم كرده ام. - در كارگاه با كى آشنا بودى؟ - هيچ كس. - احمد را نمى شناسى؟ - نه! مأموران وسايلى را كه به همراه عكس هاى او از محل جنايت كشف شده بود، پيش رويش گذاشتند. - اين لباس ها مال توست؟ حامد را به سوى صحنه جنايت بردند. لب باز كرد. - مدتى بود كه ديگر نمى توانستم به خانه بروم. حال و حوصله كار كردن نداشتم. عادت كرده بودم كه در رفاه زندگى كنم. آن روز به مغازه رفتم و ديدم در آن سرما و در آن وقت باز است. وارد شدم و لباسى انتخاب كردم خيلى زيبا بود. لباس توجهم را جلب كرده بود، ولى من پولى براى خريد نداشتم. از اتاق پرو كه بيرون آمدم بدون خداحافظى زدم بيرون. مغازه دار دنبالم دويد كه لباس را كجا مى برى؟ او را به عقب هل دادم و بعد هم چاقويى درآوردم. وقتى ديدم ديگر كارى از دستش برنمى آيد، چند دست لباس در نايلونى ريختم و فرار كردم. پدر و مادر حامد با اعتراف به قتل تنها فرزندشان غرور شكسته شان را به حراج گذاشته بودند. اشك هاى مرد جارى شده بود. حامد دستبند به دست وقتى از جلوى آنها رد شد به پدرش گفت: - مرا ببخش پدر. خيلى اذيت تان كردم. مرد روى برگرداند و زن در غروب زندگى اش گم شد.
|
|
|
|
|