|
|
|
معماى پليسى شماره ۱۲۴
ويلاى تاريك
|
|
|
مهدى ابراهيمى وزش باد شديد موجب شكسته شدن درختان و به هم ريختن سيستم برق در برخى نقاط تهران شده بود. عقربه ها، ساعت ۱۱ شب رانشان مى دادند كه زنگ تلفن همراه بازپرس شمس به صدا درآمد، روى صفحه نمايشگر شماره مركز پيام جنايى ديده مى شد. بازپرس وقتى از ستوان بهادرى شنيد كه مردى در خانه اش در حوالى ميدان وليعصر به قتل رسيده است از خانه خارج شد و سوار بر خودرويش به راه افتاد. صداى وزش باد از درزهاى شيشه هاى خودرو داخل آن مى پيچيد، يك ربع به ۱۲ بود كه در يكى از كوچه هاى عريض، خودرويش را در چند قدمى خودروهاى پليس و آمبولانس پزشكى قانونى پارك كرد. چراغ گردان هاى قرمز و سبزرنگ خودروهاى پليس كه فضاى تاريك كوچه را روشن كرده بود مشخص كرد كه خانه هاى اين محله اعيان نشين نيز كاملاً خاموش هستند. انگار سيستم برق آنجا نيز به خاطر وزش باد شديد، قطع شده بود. بازپرس شمس از حلقه امنيتى پليس گذشت، به اطراف نگاهى انداخت، جز چند پسر جوان كه از پنجره هاى خانه هايشان بيرون را زير نظر گرفته بودند، كس ديگرى به چشم نمى خورد. در بزرگ قهوه اى رنگى كه قديمى هم به نظر مى رسيد ورودى خانه ويلايى حجت خان، مرد كارخانه دار، بود، وقتى وارد حياط شد از نورپرداز گروه فيلمبردارى مأموران تشخيص هويت خواست با پروژكتورهايشان كل حياط را روشن كنند. حياط بسيار بزرگ بود، درختان و باغچه هايى كه همه جاى آن ديده مى شد و علف هاى هرزى كه لابه لاى آنان بود نشان مى داد، زمانى اين باغ كوچك، مرتب و تميز بود اما حجت خان در دوران پيرى و تنهايى آن را به حال خود رها كرده بود. او با دقت همه جاى حياط را بررسى كرد، ديوارهاى بلند و حفاظ هاى نوك تيز آهنى امكان ورود قاتل را از اين مسير غير ممكن مى كرد. قفل هاى در نيز سالم بود و آثارى از شكستگى وجود نداشت. نزديكى پله هايى كه به در ورودى عمارت اصلى منتهى مى شد، بازپرس دو مرد را ديد كه با توجه به نوع پوشش آنها كه يكى كت و شلوارى بسيار شيك به تن داشت و ديگرى پيژامه اى روستايى پى برد مرد روستايى سرايدار خانه ويلايى است و جوان شيك پوش احتمالاً يكى از بستگان نزديك حجت خان. آنان فانوسى در كنار خود داشتند. از آنان روى برگرداند و از پله ها بالا رفت. همراه با قدم هاى او نورپرداز تشخيص هويت نيز از پله ها بالا رفت. با هر چرخش دست نور پرداز گوشه اى كاملاً روشن و گوشه اى كاملاً تاريك مى شد، بازپرس دنبال لوله هاى گاز و روشنايى داخل عمارت گشت اما هيچ اثرى نبود و مشخص مى كرد حجت خان بدون دست زدن به بافت قديمى ويلايش از لوله كشى گاز امتناع كرده است. هر كس سليقه و نظرى داشت. سروان كريمى با اشاره به ادعاهاى سرايدار گفت كه جسد مرد كارخانه دار در اتاق خوابش در طبقه دوم عمارت است. بازپرس شمس با يك بررسى سطحى در طبقه اول دريافت كه جز اتاق سرايدار، همه جا مرتب و تميز است. وى از پله هايى كه با موكت قرمز رنگ با حاشيه نوار سفيد پوشانده شده بود بالا رفت و در اتاقى كه دقيقاً روبه روى پله ها بود، بالاى سر جسد حجت خان حاضر شد. اگر به هم ريختگى اى روى لحاف سرويس خواب مقتول ديده نمى شد تصور اين بود كه او در خواب است و استراحت مى كند اما چند تفاوت ديگر نيز وجود داشت، كراواتى دور گردن پير مرد گره خورده بود و زبانش از دهانش بيرون زده بود. دودست پير مرد، چنانچه دوسمت تشك را فشرده بود، خشك شده بود، به گونه اى كه تصور مى شد قاتل روى سينه او نشسته و زانوهايش را روى بازوهاى مقتول گذاشته است. در حاليكه گره كراوات را دور گردن كارخانه دار فشار مى داد. قدرت زانو هايش اجازه نداده بود حجت خان از دستانش براى نجات خود استفاده كند. پروژ كتور هم جاى اتاق خواب مقتول را روشن كرده بود. پير مرد خيلى راحت به قتل رسيده بود، پنجره اتاق باز بود و باد شديد باعث شده بود كاغذهاى روى ميز كار حجت خان كه دقيقاً چسبيده به پنجره بود در كف اتاق پخش شود. روى ميز، جز كاغذهاى به هم ريخته، يك ليوان آب به همراه پارچى كه تا نيمه پر از آب بود، يك ماشين حساب، استامپ و مهر ديده مى شد. همچنين يك جا شمعى پايه بلند مسى رنگ قديمى كه شمع سفيد رنگ بلندى داخل آن بود كه سر فتيله آن سوخته بود. شمع قبل از اينكه پارافين آن ذوب شود و قطره اى از آن سرازير شود بخاطر وزش باد و بازبودن پنجره خاموش شده بود. دقيقاً در وسط ميزكار مقتول، جاى كفش مردانه اى ديده مى شد كه نوك آن به سمت پنجره بود. سايز آن حدود ۴۲ بود، بازپرس شمس با اين سرنخ پى برد كه قاتل براى فرار از اتاق مرگ پنجره را انتخاب كرده است و با باز كردن آن از درختى كه شاخه هاى محكمى از آن تا نزديك ديوار پنجره امتداد داشت پايين رفته و فرار كرده است، شمع هم با وزش باد خاموش شده است. او همه جاى اتاق را با دقت بازرسى كرد. در هيچ كجا به هم ريختگى وجود نداشت. ، حتى سطل آشغال را نيز بررسى كرد. هيچ چيز نبود و همه جا مرتب بود. در حاليكه مى خواست به همراه سروان كريمى از اتاق خارج شود به مأموران تشخيص هويت گفت كه به نمونه بردارى و انگشت نگارى از دستگيره هاى پنجره و دستگيره ورودى اتاق خواب و نيز گلوى پيرمرد دست نزنند و گزارش آن را آماده كنند. دير وقت بود، سروان كريمى پس از صحبت با دو مردى كه بازپرس آنان را در نزديكى پله هاى عمارت ديده بود گفت كه پسر و سرايدار حجت خان اطلاعاتى از قتل ندارند و به هيچ كس هم مظنون نيستند. پيدا كردن انگيزه مى توانست تنها سرنخ براى رديابى قاتل باشد كه در آن شب تاريك امكانپذير نبود. به خاطر همين بازپرس با نوشتن آنچه ديده بود محل جنايت را ترك كرد و به خانه اش بازگشت. ساعت ۱۱ صبح بود كه سروان كريمى و پسر حجت خان وارد اتاق بازپرس شمس شدند. وقتى از سرايدار خانه ويلايى سراغ گرفت شنيد كه او در راهرو دادسرا ايستاده است، ابتدا از «منصور» كه به خاطر مرگ پدرش لباس سياه پوشيده بود خواست با دقت به سؤالات او جواب دهد. * پدرت دشمنى داشت؟ پدرم دشمنان زيادى داشت، برادران ناتنى ام و دايى ام با او اختلاف داشتند حتى «على» كه پسر اول پدرم از همسر دومش است پدرم را تهديد به قتل كرده بود. * آنان كليد خانه تان را داشتند؟ حجت خان به كسى كليد نمى داد اما حتى اگر من در سر نقشه اى داشته باشم با توجه به رفت و آمدهايى كه به خانه پدرم داشتم مى توانستم كليد يدك تهيه كنم، البته اين كار جرأت مى خواست چون پدرم سخت گير بود. * كى متوجه قتل شدى؟ قاسم با تلفن همراهم تماس گرفت. اى كاش در خانه پدرم مى ماندم. آن شب دلشوره خاصى داشتم، اما نرگس، زنگ زد و خواست به خانه مادرش بروم. * نرگس، كيه؟ - همسرم است، من در خانه پدرم بودم. او سخت مشغول حسابرسى بود، هرچه منتظر ماندم، كارش تمام نشد، با وجود اين كه برق قطع بود، او كار مى كرد. ساعت ۱۰ و ۳۰ دقيقه شب بود كه من تا پشت در اتاقش آمدم و در را كمى باز كردم، پدرم پشت به در روى صندلى اش نشسته بود و زير نور شمع كار مى كرد. * متوجه تو نشد؟ - مى دانست در خانه اش هستم، چون پارچ پر از آب را من نزدش بردم، اما حساب و كتاب زيادى داشت، به خود اجازه ندادم مزاحمش شوم، وقتى «نرگس» زنگ زد تصميم گرفتم آنجا را ترك كنم، همانطور كه گفتم پشت در اتاقش رفتم و بدون خداحافظى خانه را ترك كردم. * كى مطلع شدى؟ - خانه مادرزنم خيلى از خانه پدرم فاصله دارد، پشت در ساختمان بودم با تلفن همراهم به خانه آنان زنگ زدم كه در را باز كنند، وقتى تماس قطع شد، تلفنم زنگ خورد، «قاسم» بود و گفت پدرم به قتل رسيده است. من سريع مسيرم را عوض كردم و با «نرگس» تماس گرفتم و او را در جريان قرار دادم، اصرار مى كرد همراه من باشد، اما نپذيرفتم و سريع به خانه پدرم برگشتم و با صحنه قتل روبرو شدم. * چيزى به سرقت رفته است؟ - بعيد مى دانم. بازپرس شمس در صورتجلسه تحقيقات سروان ديد كه آنان در بازجويى از همسر منصور پى به مطابقت ادعاهاى وى و پسر حجت خان برده اند و نرگس هم دقيقاً حرفهاى شوهرش را تكرار كرده بود. «قاسم» يك مرد روستايى بود، وقتى روبروى بازپرس شمس ايستاد، با سادگى گفت: باور كنيد من مقصر نيستم، هرجا كسى كشته مى شود يا چيزى به سرقت مى رود، سرايدار را متهم مى كنند، باور كنيد من امانتدار حجت خان بودم. * چرا چنين تصورى دارى؟ - با سواد كمى كه دارم، خيلى در روزنامه ها خوانده و از زبان ديگران شنيده ام. * شب جنايت كجا بودى؟ - تا وقتى «منصور» در ويلا بود، بيدار بودم، او كه از اتاقم خارج شد، به خاطر تاريكى بدرقه اش نكردم و چون كارى نداشتم، همانجا دراز كشيده و خوابيدم، نمى دانم چه وقت گذشته بود كه صداى افتادن چيزى به حياط را شنيدم. بعد صداى پا، باز شدن در و كوبيده شدن آن را شنيدم. از جا پريدم و در تاريكى خودم را سريع به طبقه دوم رساندم و در اتاق حجت خان را باز كردم، همه جا تاريك بود، چند بارى نام او را صدا زدم، اما خبرى نشد. به طبقه اول برگشتم، فانوس را در اتاقم روشن كردم و به اتاق ارباب برگشتم، از ديدن صحنه وحشت كردم. او را كشته بودند، به پايين دويدم و به تلفن همراه منصور زنگ زدم. همين! *كسى را در حياط نديدى؟ - هيچ كس را نديدم. * حجت خان با چه كسانى اختلاف و دشمنى داشت؟ - همه بچه ها به ثروتش چشم داشتند و به او فشار مى آوردند خانه ويلايى را به برج تبديل كند و كارخانه اش را بفروشد و سهم آنان را بدهد. به خاطر همين با كسى رابطه خوبى نداشت. دشمنانش فقط بچه هايش بودند. بايد به همه آنان مظنون بود. * از همه بيشتر؟ - «على» حتى با حجت خان دست به يقه شده بود. * تو، بستگانت يا دوستانت را به اين خانه نمى آوردى؟ - من جرأت نداشتم، اين شرط ارباب بود. از وقتى اقدس خانم خدابيامرز شد، حتى همسرم را نيز به اين خانه نياورده ام. بازپرس شمس پرونده سختى را پيش روى خودش مى ديد. از «على» بازجويى كرد، او درحالى كه مى گفت از دست پدرش ناراحت بوده، اما قتل را به گردن نگرفت و ابراز تأسف كرد. حجت خان ۵ پسر و ۳ دختر داشت كه هيچ كدام نه تنها حاضر نبودند دخالت در قتل را بر گردن بگيرند، بلكه يكديگر را محكوم مى كردند و مى خواستند همديگر را قاتل معرفى كنند. در بين كارمندان نيز تحقيقات زيادى صورت گرفت، اما هيچ كس انگيزه اى براى قتل مرد كارخانه دار نداشت، بازپرس شمس در اين سرى از تحقيقات به چيزهاى جالبى نيز برخورد و اين كه حجت خان جز قاسم، به هيچ كس اعتماد نداشت و كليدهاى خانه ويلايى را هميشه پنهان مى كرد و دسترسى به آنان بعيد بود. *** خوانندگان گرامى ۱- بگوييد قاتل كيست؟! ۲- يك دليل بازپرس شمس چه بود؟ ۳- اگر قاتل را درست حدس زديد، نحوه جنايت چطور بوده است؟ پاسخ هايتان را براى شركت در مسابقه معماى پليسى به صندوق پستى روزنامه ايران ارسال كنيد.
|
|
|
|
|